گیف
۴۰:۱۲
۱۰:۰۰
گیف
۳۳:۰۷
۱۰:۰۰
گیف
۴۸:۵۹
۱۰:۰۰
گیف
۳۵:۳۷
۱۰:۰۰
گیف
۲۰:۵۹
۱۰:۰۰
گیف
۱۱:۳۵
۱۰:۰۰
ری اکت بدین بیشتر بزارم 
۱۰:۰۱
۱۰:۳۳
از فعالیت ها راضی بودید تا الان ؟🫶
۱۰:۳۴
امروز ادیت ویدیو هم داریم 
۱۰:۴۵
بازارسال شده از Eltiyam
دوستان خوش اومدین انشاالله شب پاکت رو میزاریم
۱۰:۴۸
✨️ خانوادهی وحدت ✨️
دوستان خوش اومدین انشاالله شب پاکت رو میزاریم
امشب پاکت دارن 🥹
۱۰:۴۸
بریم پارت های سریال بعد چند روز ؟
🫵
۱۱:۰۰
لحظه گرگ و میش(قسمت هفتم_پارت1)
یاسمن و احسان به خونه رسیدن. بعد از خوردن شام، احسان میخواست که بحث یاسمن و به همه بگه و یاسمن خیلی ترس و استرس داشت. احسان دست یاسمن و گرفت و دید که یخ زده، بعدش رو به همه گفت: یچیزی بگم، اعصبانی نمیشید؟ مامان توران هم که هول شده بود گفت: نه بگو، چیزی شده؟ احسان نگاهی به صورت رنگ پریده یاسمن انداخت و گفت: نه چیزی نشده، فقط یاسمن خانم ما عاشق شده. همه خانواده خندیدن و گفتن: حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ احسان: حامدآقاجون گفت: همین حامد خودمون؟ پسر عزیز خانم؟ احسان گفت: بله آقاجون. مامان گفت: عاشق حامد شده، خب حالا حامدم عاشقشه؟ احسان بدون مقدمه گفت: بله، جوری که رفتن به هم محرم شدن. توران خانم که خشکش زده بود با صدای بلند و خشنی گفت: یاسمن احسان چی میگه، تو چه غلطی کردی ها؟ چه غلطی کردی؟ بدون اینکه به کسی بگی رفتی محرم حامد شدی؟ متاسفم براتآقاجون سری به نشانه تاسف نشون داد و از سر میز بلند شد و رفت. یاسمن که اشک تو چشماش جمع شده بود، دستشو از دست احسان بیرون کشید و سریع و با سرعت سمت اتاقش دوید.•••یاسمن سرشو تو بالشت فرو برد و جیغ کشید. اشک از چشماش مثل بارون میریخت و ناراحت بود. توران خانم روبه احسان گفت: چرا به من نگفتی؟ چرا نگفتی که جلوی این آبروریزی و بگیرم؟ چرا؟ احسان گفت: منم همین امروز فهمیدم. صبح باهم رفتیم رستوران، حامد همه چیو توضیح داد. منم مطمئن شدم که حامد واقعا یاسمن و دوست داره. توران خانم گفت: چون رفتن باهم دیگه محرم شدن، حتما همدیگرو خیلی دوست دارن؟ از تو انتظار نداشتم احساناحسان گفت: تازه قراره آخر همین هفته بیان خواستگاری. توران خانم: چی گفتی؟ خواستگاری؟ وای خدااحسان توران خانم و آروم کرد و قرصاشو بهش داد و خوابوندش. بعدش رفت اتاق یاسمن، یاسمن خودشو به خواب زده بود و احسان هم به فکر اینکه خوابه از اتاق رفت بیرون.
پایان
یاسمن و احسان به خونه رسیدن. بعد از خوردن شام، احسان میخواست که بحث یاسمن و به همه بگه و یاسمن خیلی ترس و استرس داشت. احسان دست یاسمن و گرفت و دید که یخ زده، بعدش رو به همه گفت: یچیزی بگم، اعصبانی نمیشید؟ مامان توران هم که هول شده بود گفت: نه بگو، چیزی شده؟ احسان نگاهی به صورت رنگ پریده یاسمن انداخت و گفت: نه چیزی نشده، فقط یاسمن خانم ما عاشق شده. همه خانواده خندیدن و گفتن: حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ احسان: حامدآقاجون گفت: همین حامد خودمون؟ پسر عزیز خانم؟ احسان گفت: بله آقاجون. مامان گفت: عاشق حامد شده، خب حالا حامدم عاشقشه؟ احسان بدون مقدمه گفت: بله، جوری که رفتن به هم محرم شدن. توران خانم که خشکش زده بود با صدای بلند و خشنی گفت: یاسمن احسان چی میگه، تو چه غلطی کردی ها؟ چه غلطی کردی؟ بدون اینکه به کسی بگی رفتی محرم حامد شدی؟ متاسفم براتآقاجون سری به نشانه تاسف نشون داد و از سر میز بلند شد و رفت. یاسمن که اشک تو چشماش جمع شده بود، دستشو از دست احسان بیرون کشید و سریع و با سرعت سمت اتاقش دوید.•••یاسمن سرشو تو بالشت فرو برد و جیغ کشید. اشک از چشماش مثل بارون میریخت و ناراحت بود. توران خانم روبه احسان گفت: چرا به من نگفتی؟ چرا نگفتی که جلوی این آبروریزی و بگیرم؟ چرا؟ احسان گفت: منم همین امروز فهمیدم. صبح باهم رفتیم رستوران، حامد همه چیو توضیح داد. منم مطمئن شدم که حامد واقعا یاسمن و دوست داره. توران خانم گفت: چون رفتن باهم دیگه محرم شدن، حتما همدیگرو خیلی دوست دارن؟ از تو انتظار نداشتم احساناحسان گفت: تازه قراره آخر همین هفته بیان خواستگاری. توران خانم: چی گفتی؟ خواستگاری؟ وای خدااحسان توران خانم و آروم کرد و قرصاشو بهش داد و خوابوندش. بعدش رفت اتاق یاسمن، یاسمن خودشو به خواب زده بود و احسان هم به فکر اینکه خوابه از اتاق رفت بیرون.
پایان
۱۱:۰۰
لحظه گرگ و میش(قسمت هفتم_پارت2)
صبح شد. یاسمن از خواب بیدار شد، ولی روی رفتن به بیرون از اتاق و نداشت. میدونست اگه بره نگاه های مامانش و برادراش اذیتش میکنه. ولی خب خجالت زده از اتاقش زد بیرون. انگار کسی خونه نبود. یه نفس راحت کشید و رفت صبحونش و بخوره. داشت چایی میخورد که توران خانم جلوش سبز شد. چایی پرید گلوی یاسمن، زود به مادرش سلام داد اما جوابی نشنید. میدونست که توران خانم باهاش قهر کرده ولی نمیدونست چیکار کنه. همه جا رو سکوت پر کرده بود که یاسمن گفت: مامان منو ببخش. حامد گفت قبل از اینکه برن جبهه باهم عقد کنیم، بعدش خانواده هارو خبر کنیم. من عقل کم هم قبول کردم. مامان توروخدا یچیزی بگو. توران خانم گفت: نمیدونم من و بابات کجا تو تربیت تو کوتاهی کردیم که رفتی اینکارو کردی. حداقل باید به ما یچیزی میگفتی. از دستت واقعا عصبانیم. یاسمن خجالت زده گفت ببخشید و رفت دست مادرشو بوس کرد و رفت تو اتاقش. •••شب قبل. حامد وقتی به خونه رسید نهارشو خورد و بعد از گذشت چندین ساعت نوبت به شام رسید. حامد با خودش فکر کرد که اگه بعد از شام همه چیزو به خانوادش بگه خوب میشه. شام که تموم شد، طاهره درحال جمع کردن میز بود که احسان گفت: طاهره بشین میخوام یچیزی بگم. طاهره گفت: خیره ایشالا. حامد: خیرهعزیز خانم هول زده گفت: بابا بگو چیشده مردم از نگرانی. حامد گفت: مامان جان چیزی نشده که، فقط من، من عاشق شدم. عزیز خانم گفت: خب عاشق شدن که جرم نیست. حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ حامد: یاسمن، خواهر احسان. طاهره که آب پرید گلوش گفت: یاسمن؟ واقعا؟ عزیز خانم: خب حالا این یاسمن خانم ما، شمارو دوست داره؟ بهش گفتی؟ حامد گفت: آره گفتم. اونم منو خیلی دوست داره. جوری که رفتیم و باهم عقد کردیم. عزیز خانم که رنگ صورتش پریده بود گفت: چی؟ تو چیکار کردی؟ چرا به ما چیزی نگفتی؟ طاهره دست عزیز خانم و گرفت و گفت: مامان توروخدا حرص نخور. این یه غلطی کرده شما خودتو ناراحت نکن.
پایان
صبح شد. یاسمن از خواب بیدار شد، ولی روی رفتن به بیرون از اتاق و نداشت. میدونست اگه بره نگاه های مامانش و برادراش اذیتش میکنه. ولی خب خجالت زده از اتاقش زد بیرون. انگار کسی خونه نبود. یه نفس راحت کشید و رفت صبحونش و بخوره. داشت چایی میخورد که توران خانم جلوش سبز شد. چایی پرید گلوی یاسمن، زود به مادرش سلام داد اما جوابی نشنید. میدونست که توران خانم باهاش قهر کرده ولی نمیدونست چیکار کنه. همه جا رو سکوت پر کرده بود که یاسمن گفت: مامان منو ببخش. حامد گفت قبل از اینکه برن جبهه باهم عقد کنیم، بعدش خانواده هارو خبر کنیم. من عقل کم هم قبول کردم. مامان توروخدا یچیزی بگو. توران خانم گفت: نمیدونم من و بابات کجا تو تربیت تو کوتاهی کردیم که رفتی اینکارو کردی. حداقل باید به ما یچیزی میگفتی. از دستت واقعا عصبانیم. یاسمن خجالت زده گفت ببخشید و رفت دست مادرشو بوس کرد و رفت تو اتاقش. •••شب قبل. حامد وقتی به خونه رسید نهارشو خورد و بعد از گذشت چندین ساعت نوبت به شام رسید. حامد با خودش فکر کرد که اگه بعد از شام همه چیزو به خانوادش بگه خوب میشه. شام که تموم شد، طاهره درحال جمع کردن میز بود که احسان گفت: طاهره بشین میخوام یچیزی بگم. طاهره گفت: خیره ایشالا. حامد: خیرهعزیز خانم هول زده گفت: بابا بگو چیشده مردم از نگرانی. حامد گفت: مامان جان چیزی نشده که، فقط من، من عاشق شدم. عزیز خانم گفت: خب عاشق شدن که جرم نیست. حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ حامد: یاسمن، خواهر احسان. طاهره که آب پرید گلوش گفت: یاسمن؟ واقعا؟ عزیز خانم: خب حالا این یاسمن خانم ما، شمارو دوست داره؟ بهش گفتی؟ حامد گفت: آره گفتم. اونم منو خیلی دوست داره. جوری که رفتیم و باهم عقد کردیم. عزیز خانم که رنگ صورتش پریده بود گفت: چی؟ تو چیکار کردی؟ چرا به ما چیزی نگفتی؟ طاهره دست عزیز خانم و گرفت و گفت: مامان توروخدا حرص نخور. این یه غلطی کرده شما خودتو ناراحت نکن.
پایان
۱۱:۰۰
✨️ خانوادهی وحدت ✨️
لحظه گرگ و میش(قسمت هفتم_پارت1) یاسمن و احسان به خونه رسیدن. بعد از خوردن شام، احسان میخواست که بحث یاسمن و به همه بگه و یاسمن خیلی ترس و استرس داشت. احسان دست یاسمن و گرفت و دید که یخ زده، بعدش رو به همه گفت: یچیزی بگم، اعصبانی نمیشید؟ مامان توران هم که هول شده بود گفت: نه بگو، چیزی شده؟ احسان نگاهی به صورت رنگ پریده یاسمن انداخت و گفت: نه چیزی نشده، فقط یاسمن خانم ما عاشق شده. همه خانواده خندیدن و گفتن: حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ احسان: حامد آقاجون گفت: همین حامد خودمون؟ پسر عزیز خانم؟ احسان گفت: بله آقاجون. مامان گفت: عاشق حامد شده، خب حالا حامدم عاشقشه؟ احسان بدون مقدمه گفت: بله، جوری که رفتن به هم محرم شدن. توران خانم که خشکش زده بود با صدای بلند و خشنی گفت: یاسمن احسان چی میگه، تو چه غلطی کردی ها؟ چه غلطی کردی؟ بدون اینکه به کسی بگی رفتی محرم حامد شدی؟ متاسفم برات آقاجون سری به نشانه تاسف نشون داد و از سر میز بلند شد و رفت. یاسمن که اشک تو چشماش جمع شده بود، دستشو از دست احسان بیرون کشید و سریع و با سرعت سمت اتاقش دوید. ••• یاسمن سرشو تو بالشت فرو برد و جیغ کشید. اشک از چشماش مثل بارون میریخت و ناراحت بود. توران خانم روبه احسان گفت: چرا به من نگفتی؟ چرا نگفتی که جلوی این آبروریزی و بگیرم؟ چرا؟ احسان گفت: منم همین امروز فهمیدم. صبح باهم رفتیم رستوران، حامد همه چیو توضیح داد. منم مطمئن شدم که حامد واقعا یاسمن و دوست داره. توران خانم گفت: چون رفتن باهم دیگه محرم شدن، حتما همدیگرو خیلی دوست دارن؟ از تو انتظار نداشتم احسان احسان گفت: تازه قراره آخر همین هفته بیان خواستگاری. توران خانم: چی گفتی؟ خواستگاری؟ وای خدا احسان توران خانم و آروم کرد و قرصاشو بهش داد و خوابوندش. بعدش رفت اتاق یاسمن، یاسمن خودشو به خواب زده بود و احسان هم به فکر اینکه خوابه از اتاق رفت بیرون. پایان
بفرمائیــــــــــــــــــــــد 
۱۱:۰۳
✨️ خانوادهی وحدت ✨️
لحظه گرگ و میش(قسمت هفتم_پارت2) صبح شد. یاسمن از خواب بیدار شد، ولی روی رفتن به بیرون از اتاق و نداشت. میدونست اگه بره نگاه های مامانش و برادراش اذیتش میکنه. ولی خب خجالت زده از اتاقش زد بیرون. انگار کسی خونه نبود. یه نفس راحت کشید و رفت صبحونش و بخوره. داشت چایی میخورد که توران خانم جلوش سبز شد. چایی پرید گلوی یاسمن، زود به مادرش سلام داد اما جوابی نشنید. میدونست که توران خانم باهاش قهر کرده ولی نمیدونست چیکار کنه. همه جا رو سکوت پر کرده بود که یاسمن گفت: مامان منو ببخش. حامد گفت قبل از اینکه برن جبهه باهم عقد کنیم، بعدش خانواده هارو خبر کنیم. من عقل کم هم قبول کردم. مامان توروخدا یچیزی بگو. توران خانم گفت: نمیدونم من و بابات کجا تو تربیت تو کوتاهی کردیم که رفتی اینکارو کردی. حداقل باید به ما یچیزی میگفتی. از دستت واقعا عصبانیم. یاسمن خجالت زده گفت ببخشید و رفت دست مادرشو بوس کرد و رفت تو اتاقش. ••• شب قبل. حامد وقتی به خونه رسید نهارشو خورد و بعد از گذشت چندین ساعت نوبت به شام رسید. حامد با خودش فکر کرد که اگه بعد از شام همه چیزو به خانوادش بگه خوب میشه. شام که تموم شد، طاهره درحال جمع کردن میز بود که احسان گفت: طاهره بشین میخوام یچیزی بگم. طاهره گفت: خیره ایشالا. حامد: خیره عزیز خانم هول زده گفت: بابا بگو چیشده مردم از نگرانی. حامد گفت: مامان جان چیزی نشده که، فقط من، من عاشق شدم. عزیز خانم گفت: خب عاشق شدن که جرم نیست. حالا کیه اون ادم خوشبخت؟ حامد: یاسمن، خواهر احسان. طاهره که آب پرید گلوش گفت: یاسمن؟ واقعا؟ عزیز خانم: خب حالا این یاسمن خانم ما، شمارو دوست داره؟ بهش گفتی؟ حامد گفت: آره گفتم. اونم منو خیلی دوست داره. جوری که رفتیم و باهم عقد کردیم. عزیز خانم که رنگ صورتش پریده بود گفت: چی؟ تو چیکار کردی؟ چرا به ما چیزی نگفتی؟ طاهره دست عزیز خانم و گرفت و گفت: مامان توروخدا حرص نخور. این یه غلطی کرده شما خودتو ناراحت نکن. پایان 
اینم پارت جدیدددد بفرمائیـــــــــــــد 🩵
۱۱:۰۳
لفت ندید 

۱۱:۰۸
ادیت ویدیو باشه برای فردا باید وقت بزارم و چون امتحان ها نمیزاره باید بیشتر وقت بزارم امروز دوتا عکس دارم ادیت میزنم 
۱۲:۳۹
بچه ها بله بد جوری باگ داره و عکس ها به زور میاد منتظر باشید 
ممنون از صبوری و حمایتتون 🥹
۱۲:۴۷