🧸
#داستانك_شماره_۱ :
من یك روانشناس هستم؛ اما قبل از هرچیز یك مادرم.
#مادر بودن بار سنگینی ست، انگار که بخشی از وجودت را جدا کنند و بگویند: « حالا مراقبش باش! »مادر بودن توصیف بعضی کلمات است که خیلی بیشتر از یک کلمه مفهوم دارند؛ مثل مهربانی ، دلسوزی ، همدلی...مادر بودن حس خوبی ست که برای من پنج بار تکرار شد و حالا من مادر پنچ فرزند هستم! 
اما جاده زندگی یك مادر همیشه صاف نیست، گاهی پیچ و خم دارد. مثل پیچ و خم غیر منتظرهای که یک سال پیش رو به روی من و #علیار کوچکم ظاهر شد و برایمان یك مهمان ناخوانده به نام #تومور_مغزی آورد.
دنیا روی سرمان آوار شد. صدای شکستن استخوان هایم را میشنیدم. زمان کم بود، باید درمان را شروع میکردیم. علیار شش سالهی من جراحی شد و بعد #پرتو_درمانی☢️ و بلافاصله#شیمی_درمانی 🩺
روند زندگیاش را تغییر داد. یك سال مان در بیمارستان گذشت و روی جدیدی از زندگی کردن را تجربه کردیم. مسیر درمان خیلی دشوار بود. سیستم ایمنی بدن کوچکش ضعیف شده بود و یکی از مشکلات بزرگش افت شدید پلاکت خون بود.🩸 پیدا کردن اهداکنندگان پلاکت کار سختی بود و درمان خیلی از همین بچهها به این دلیل سختتر میشد. سختی درمان تا حدی بود که باید لمسش میکردی تا ببینی چقدر دردناك است! کسی از دور متوجه فراز و نشیب های این بیماری نیست و امیدوارم هیچکس درگیرش نشود.دیدن تقلای این کودکان و البته خانواده های نگرانشان روز به روز بیتاب ترم میکرد؛ تا اینکه با داستان احمدرضا آشنا شدم و این شد دلیل شکلگیری اینجا...- باهم؛ به امید دیدن لبخند روی لب هایشان !🤍
@haamkhoun
@haamkhoun
۱۴۱
۱۹:۱۱