گفتار یکم:
ما به راحتی میپذیریم که جهان پر از شر و دروغ و بدی باشد ولی اگر پاسخ خوبی کردن ما را با بدی بدهند برآشفته میشویم. اگر در برابر وفاداری خیانت ببینیم یا چیزی را که شایستهاش هستیم و سالها دنبالش دویدهایم از ما دریغ کنند درد میکشیم. زیرا در ذهنیت عمومی ما اخلاق و قانونهای زندگی شبیه دستگاهی مکانیکی ست که همیشه باید نتیجهای ثابت تولید کند. این تضاد نقطهی آغاز ترس و خشم و اضطراب است. حال به این دو بیت حافظ توجه کنید:
نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
اگر رسیدن به آن چه را که از زندگی میخواهیم خوشبختی تصور کنیم و خوشبختی را نیز چون نسیمی فرح بخش توصیف کنیم که پس از شبی تاریک و طولانی میوزد، سایهای شگفت در این کلمات ظاهر میشود. چه طور میشود چیزی را با تمام وجود خواست ولی رسیدن به آن را به زمانی نامعلوم موکول کرد؟ چرا باید نسیم صبح سعادت نه در زمانی که نیازمند آن هستیم بلکه در زمانی که خودش میخواهد بوزد؟ مثل آن است که سالها چشم به راه رسیدن پیامی بسیار مهم باشی ولی به پیک بگویی نه به خواسته و فرمان من بلکه به خواستهی خودت بیا.
این نوعی به چالش کشیدن قوانین مکانیکی هستی ست. انگار بپذیری حتا عدالت میتواند ناهمسان و متناقض باشد. شاید هم این نشانهی نوعی آگاهی عمیقتر از زندگی باشد. نشانهی ذهنیتی انعطافپذیر که همیشه در برابر عمل خود همچون کنشی مکانیکی انتظار نتیجهای ثابت ندارد. یا شاید حتا آگاهی او فراتر از رسیدن به هر نتیجهای ست. حال میتوان پرسید خلوت راز که پیک از آن جا پیامی را میآورد چه گونه جایی ست؟ چه جنبهی راز آمیزی در این خلوت وجود دارد؟ به زودی دربارهی سایههایی که از این خلوت راز میآیند خواهم نوشت.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی@hafezkk
ما به راحتی میپذیریم که جهان پر از شر و دروغ و بدی باشد ولی اگر پاسخ خوبی کردن ما را با بدی بدهند برآشفته میشویم. اگر در برابر وفاداری خیانت ببینیم یا چیزی را که شایستهاش هستیم و سالها دنبالش دویدهایم از ما دریغ کنند درد میکشیم. زیرا در ذهنیت عمومی ما اخلاق و قانونهای زندگی شبیه دستگاهی مکانیکی ست که همیشه باید نتیجهای ثابت تولید کند. این تضاد نقطهی آغاز ترس و خشم و اضطراب است. حال به این دو بیت حافظ توجه کنید:
نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
اگر رسیدن به آن چه را که از زندگی میخواهیم خوشبختی تصور کنیم و خوشبختی را نیز چون نسیمی فرح بخش توصیف کنیم که پس از شبی تاریک و طولانی میوزد، سایهای شگفت در این کلمات ظاهر میشود. چه طور میشود چیزی را با تمام وجود خواست ولی رسیدن به آن را به زمانی نامعلوم موکول کرد؟ چرا باید نسیم صبح سعادت نه در زمانی که نیازمند آن هستیم بلکه در زمانی که خودش میخواهد بوزد؟ مثل آن است که سالها چشم به راه رسیدن پیامی بسیار مهم باشی ولی به پیک بگویی نه به خواسته و فرمان من بلکه به خواستهی خودت بیا.
این نوعی به چالش کشیدن قوانین مکانیکی هستی ست. انگار بپذیری حتا عدالت میتواند ناهمسان و متناقض باشد. شاید هم این نشانهی نوعی آگاهی عمیقتر از زندگی باشد. نشانهی ذهنیتی انعطافپذیر که همیشه در برابر عمل خود همچون کنشی مکانیکی انتظار نتیجهای ثابت ندارد. یا شاید حتا آگاهی او فراتر از رسیدن به هر نتیجهای ست. حال میتوان پرسید خلوت راز که پیک از آن جا پیامی را میآورد چه گونه جایی ست؟ چه جنبهی راز آمیزی در این خلوت وجود دارد؟ به زودی دربارهی سایههایی که از این خلوت راز میآیند خواهم نوشت.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی@hafezkk
۱۲:۲۴
گفتار دوم
آیا همدردی تجربهای واقعی ست؟ آیا کسی در این جهان هست که احساس درد یا ناکامی ما را همان گونه که درون خود تجربه میکنیم درک کند؟
تصور کن به نقطهای در زندگی رسیدهای که همه چیز سالها برخلاف خواستهی تو پیش رفته و امیدت بر باد رفته است. همیشه کسانی با شرایط بدتر از تو هم هستند ولی این دلیل رنج تو را تغییر نمیدهد. همدردی دیگران نیز تسکینی موقت است. زیرا ما فقط با تجربهی شخصی خود میتوانیم درد دیگری را درک کنیم. همیشه در صمیمانه ترین همدردیها مرزی از بیگانگی باقی میماند. رنج درونی، تجربهی هراسانگیز تنهایی انسان را در این هستی آشکار میکند. در چنین شرایطی سراغ حافظ میروی و میخوانی:
نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
خلوت راز کجاست؟ این پیک قرار است چه پیامی بیاورد؟ «نسیم صبح سعادت» نشان دهندهی چه تجربهای در زندگی ست؟ شاید خواندن همین دو بیت نوعی امیدواری درونی و غیر قابل توضیح در تو برانگیزد.
به گمانم خلوت راز دقیقا مکانی ست که در تجربهی عینی زندگی وجود ندارد. یعنی ناکجاآبادی که هیچ مرزی ندارد و کسی در آنجا بیگانه نیست. جهانی اسرارآمیز که آن جا کسانی میتوانند درست همان تجربهی درونی تو را تجربه کنند. درکی بسیار خصوصی و مشترک میان تو و کسی که شاید سایهای از خودت باشد. حافظ در ادامه میگوید:
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
این پیام باید به شکلی متفاوت خوانده شود. برای همین خلوت حافظ رازآلود است. چون این حروف و پیام به شکل آشکار و روزمره قابل درک نیست. به شکل معمول «غیر» نمیتواند آن را بخواند و «مرز بیگانگی» باقی میماند. برای عبور از این مرز باید معنای پنهان کلمات را بخوانی.
پس شاید معنای «نسیم صبح سعادت» همان حضور در «خلوت راز» باشد. جایی که تنهایی هراسناک انسانی حتا اگر شده در خیال ناپدید میشود. زیرا تو از درون خودت درک میشوی، نه تجربهی دیگری. آن که از بیرون با تو همدردی میکند بخشی از خود تو ست. خلوت راز در جهان عینی شاید فقط خیالی شاعرانه باشد ولی در تجربهی درونی تو میتواند تبدیل به واقعیت محض زندگی شود. در این خلوت راز است که درد و رنج حتا بی آن که دلیل عینی آن از میان برود در تجربهی یگانگی رنگ میبازد و نسیم صبح سعادت میوزد.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی@hafezkk
آیا همدردی تجربهای واقعی ست؟ آیا کسی در این جهان هست که احساس درد یا ناکامی ما را همان گونه که درون خود تجربه میکنیم درک کند؟
تصور کن به نقطهای در زندگی رسیدهای که همه چیز سالها برخلاف خواستهی تو پیش رفته و امیدت بر باد رفته است. همیشه کسانی با شرایط بدتر از تو هم هستند ولی این دلیل رنج تو را تغییر نمیدهد. همدردی دیگران نیز تسکینی موقت است. زیرا ما فقط با تجربهی شخصی خود میتوانیم درد دیگری را درک کنیم. همیشه در صمیمانه ترین همدردیها مرزی از بیگانگی باقی میماند. رنج درونی، تجربهی هراسانگیز تنهایی انسان را در این هستی آشکار میکند. در چنین شرایطی سراغ حافظ میروی و میخوانی:
نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
خلوت راز کجاست؟ این پیک قرار است چه پیامی بیاورد؟ «نسیم صبح سعادت» نشان دهندهی چه تجربهای در زندگی ست؟ شاید خواندن همین دو بیت نوعی امیدواری درونی و غیر قابل توضیح در تو برانگیزد.
به گمانم خلوت راز دقیقا مکانی ست که در تجربهی عینی زندگی وجود ندارد. یعنی ناکجاآبادی که هیچ مرزی ندارد و کسی در آنجا بیگانه نیست. جهانی اسرارآمیز که آن جا کسانی میتوانند درست همان تجربهی درونی تو را تجربه کنند. درکی بسیار خصوصی و مشترک میان تو و کسی که شاید سایهای از خودت باشد. حافظ در ادامه میگوید:
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
این پیام باید به شکلی متفاوت خوانده شود. برای همین خلوت حافظ رازآلود است. چون این حروف و پیام به شکل آشکار و روزمره قابل درک نیست. به شکل معمول «غیر» نمیتواند آن را بخواند و «مرز بیگانگی» باقی میماند. برای عبور از این مرز باید معنای پنهان کلمات را بخوانی.
پس شاید معنای «نسیم صبح سعادت» همان حضور در «خلوت راز» باشد. جایی که تنهایی هراسناک انسانی حتا اگر شده در خیال ناپدید میشود. زیرا تو از درون خودت درک میشوی، نه تجربهی دیگری. آن که از بیرون با تو همدردی میکند بخشی از خود تو ست. خلوت راز در جهان عینی شاید فقط خیالی شاعرانه باشد ولی در تجربهی درونی تو میتواند تبدیل به واقعیت محض زندگی شود. در این خلوت راز است که درد و رنج حتا بی آن که دلیل عینی آن از میان برود در تجربهی یگانگی رنگ میبازد و نسیم صبح سعادت میوزد.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی@hafezkk
۱۲:۲۷
گفتار سوم:
ما به چیزهای عجیبی در زندگی وابسته میشویم. از باورناپذیرترین این چیزها احساس ناکامی است که روی دیگر آن باور به قربانی بودن است. این از قویترین مخدرهای جهان است که نئشگی مادامالعمر دارد و همچون هر افیونی اعتیادآور و مسری ست.
بزرگترین مشکل اعتیاد به هر ماده یا رفتاری این است که بدن پس از مدتی بودن آن را وضع طبیعی فرض کرده و نیازش به مصرف آن بیشتر میشود. دلیل تمام اوردوزهای مرگآور همین است. زیرا میزان مصرف افیون ـ نه برای لذت بلکه فقط برای داشتن احساسی عادی ـ آن قدر زیاد میشود که بدن و روان ما تاب تحمل آن را ندارد و فرومیپاشد.
بزرگترین لذت قربانی بودن نیز در این است که درد مسولیت را از دوش انسان برمیدارد. با این حس میشود جهان را بدهکار خود فرض کرد و برابر آن در جایگاه مدعی و طلبکار قرار گرفت و برای خود دلسوزی کرد. نگاه گلایهآمیز و خوردهگیرانه نسبت به هر چیزی نوعی حس برتری پنهان پدید میآورد که میل خودپرستی ما را ارضاء میکند. حافظ میگوید:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
گفتن از دلخوشیهای زندگی با مدعی و ترغیب او برای تجربه کردن بیخویشتنی همان قدر بیهوده است که با معتادی از مضرات اعتیاد حرف بزنیم. زیرا رها کردن حس قربانی بودن به معنای پذیرفتن بار دردناک مسولیت در برابر زندگی و از دست دادن جایگاه برتر مدعی بودن و قضاوت کردن است.
میگویند درمان اعتیاد فقط زمانی موفق و پایدار است که معتاد به مقام تسلیم و پذیرش میرسد. ناتوانی خویش را در برابر خود میپذیرد و دست از مبارزه و انکار برمیدارد و فرآیند درمان آغاز میشود. در این لحظه است که کابوس و توهم به پایان میرسد و واقعیت زندگی لمس میشود. برای همین است که حافظ میگوید در برابر کسی که به کابوس خودپرستی مبتلا ست و خود را منتقد و مدعی جهان میداند گفتن از لذات رهایی و مستی روح بیفایده است. زیرا حاضر به رها کردن این افیون نیست. تنها راه نجات او شاید رسیدن به نهایت کابوس و تجربه کردن مرگ در خویشتن است.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی
@hafezkk
ما به چیزهای عجیبی در زندگی وابسته میشویم. از باورناپذیرترین این چیزها احساس ناکامی است که روی دیگر آن باور به قربانی بودن است. این از قویترین مخدرهای جهان است که نئشگی مادامالعمر دارد و همچون هر افیونی اعتیادآور و مسری ست.
بزرگترین مشکل اعتیاد به هر ماده یا رفتاری این است که بدن پس از مدتی بودن آن را وضع طبیعی فرض کرده و نیازش به مصرف آن بیشتر میشود. دلیل تمام اوردوزهای مرگآور همین است. زیرا میزان مصرف افیون ـ نه برای لذت بلکه فقط برای داشتن احساسی عادی ـ آن قدر زیاد میشود که بدن و روان ما تاب تحمل آن را ندارد و فرومیپاشد.
بزرگترین لذت قربانی بودن نیز در این است که درد مسولیت را از دوش انسان برمیدارد. با این حس میشود جهان را بدهکار خود فرض کرد و برابر آن در جایگاه مدعی و طلبکار قرار گرفت و برای خود دلسوزی کرد. نگاه گلایهآمیز و خوردهگیرانه نسبت به هر چیزی نوعی حس برتری پنهان پدید میآورد که میل خودپرستی ما را ارضاء میکند. حافظ میگوید:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
گفتن از دلخوشیهای زندگی با مدعی و ترغیب او برای تجربه کردن بیخویشتنی همان قدر بیهوده است که با معتادی از مضرات اعتیاد حرف بزنیم. زیرا رها کردن حس قربانی بودن به معنای پذیرفتن بار دردناک مسولیت در برابر زندگی و از دست دادن جایگاه برتر مدعی بودن و قضاوت کردن است.
میگویند درمان اعتیاد فقط زمانی موفق و پایدار است که معتاد به مقام تسلیم و پذیرش میرسد. ناتوانی خویش را در برابر خود میپذیرد و دست از مبارزه و انکار برمیدارد و فرآیند درمان آغاز میشود. در این لحظه است که کابوس و توهم به پایان میرسد و واقعیت زندگی لمس میشود. برای همین است که حافظ میگوید در برابر کسی که به کابوس خودپرستی مبتلا ست و خود را منتقد و مدعی جهان میداند گفتن از لذات رهایی و مستی روح بیفایده است. زیرا حاضر به رها کردن این افیون نیست. تنها راه نجات او شاید رسیدن به نهایت کابوس و تجربه کردن مرگ در خویشتن است.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی
@hafezkk
۱۲:۰۱
علیرضا اگه به صورت هر آدمی دقیق نگاه کنی یه بهشت گمشده میبینی، سرزمینی که هیچ وقت نمیشه بهش سفر کرد. آدمها دوست دارن درکشون کنی، از این که فکر و احساسشون رو بشناسی و حرفهای نگفتهشون رو بفهمی لذت می برن. اما وقتی به شناختنشون ادامه بدی، وقتی زیادی بشناسیشون ازت می ترسن. وقتی از مرزهایی توی قلبشون که خودشون هم میترسن ازش رد بشن عبور میکنی ازت متنفر میشن، فرار می کنن و به دنبال دلیلی برای انکار تو میگردن. بهشت گمشدهی هر آدم همون سرزمین ممنوعهایه که نباید توش قدم بذاری. شاید عشق برای همین اختراع شده. برای اینکه حتی اگه شده یک لحظه از زندگیت توی این بهشت گمشده باشی. وسط دایرهی وجود باشی.
نقطهی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی
دایرههای ناپیدایی در جهان هست که وقتی واردش میشی میفهمی وجود داری ولی بیرون دایره فقط زندهای.
برشی از رمان «حافظ خوانی خصوصی» در نشر چشمه@hafezkk
نقطهی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی
دایرههای ناپیدایی در جهان هست که وقتی واردش میشی میفهمی وجود داری ولی بیرون دایره فقط زندهای.
برشی از رمان «حافظ خوانی خصوصی» در نشر چشمه@hafezkk
۱۱:۱۶
نگران نباش عزیزم، آدمهامعمولا همون چیزی رو که خودشون هستن به تو نسبت میدن. البته برعکسش هم صادقه و در این باره بهتره نگران باشی.
@hafezkk
@hafezkk
۱۷:۵۶
پیش میآید که چیزی را به تمامی میخواهیم و زمانی دیگر با هراس و نفرت از همان چیز میگریزیم. این شاید تصویری از شخصیتی متضاد باشد ولی مهمتر از آن نشانهای از گسست آگاهی ست. نشانهی تعقلی علیل که نمیتواند چیزی را در گسترهی زمان و به شکل امری به هم پیوسته در تجسم آورد. خردورزی دقیقاً در برابر چنین وضعیتی معنای کاربردی پیدا میکند. یعنی تلاش برای درک چیزی در حرکت زمان و همهی ابعاد ممکن آن حتی اگر امروز سخت شیفتهاش باشیم یا نفرت ما را برانگیزد.@hafezkk
۱۲:۳۷
آدم ها با خاطرات مشترکشان کنار هم میمانند و ملت با اسطورههایش.
اسطورهها داستانهایی بزرگ با شخصیتهای فراموش نشدنی هستند که چون خاطرهای در حافظهی ملی ثبت میشوند و معنای هستی درونشان میتپد.
رمان «بیچهرگان» دربارهی قصهگویانی ست که خود چهرهی آشکاری ندارند ولی ماندگارترین قصهها را خلق میکنند. راویان بیچهرهای که زندگی خودشان عجیبترین قصهها ست و اسطورههایی چون رستم و سیاوش و آرش را بر اساس واقعیتهای تاریخ روزگار خود دوباره خلق کردهاند.
لینک خرید کتاب
@hafezkk
اسطورهها داستانهایی بزرگ با شخصیتهای فراموش نشدنی هستند که چون خاطرهای در حافظهی ملی ثبت میشوند و معنای هستی درونشان میتپد.
رمان «بیچهرگان» دربارهی قصهگویانی ست که خود چهرهی آشکاری ندارند ولی ماندگارترین قصهها را خلق میکنند. راویان بیچهرهای که زندگی خودشان عجیبترین قصهها ست و اسطورههایی چون رستم و سیاوش و آرش را بر اساس واقعیتهای تاریخ روزگار خود دوباره خلق کردهاند.
لینک خرید کتاب
@hafezkk
۱۶:۲۲
تا سالها بعد در درونم به او تکیه میکردم، در هراسناکترین لحظههای زندگیم. از آن کسانی بود که انگار همیشه در کنار مرگ ایستادهاند. نه چیزی چندان خوشحالش میکرد و نه خیلی به وحشتش میانداخت. نگاهش همان شکوه سرد و ترسناک مرگ را داشت.
ولی گاه شادمانیهای ناچیز و کوچکی او را به وجد میآوردند و این برایم عجیب بود. تا مدتهای از این وجد و خرسندیهای ناگهانی او غافلگیر میشدم . از آن سردر نمیآوردم. در برابرش احساس بچهای را داشتم که بزرگترها خبر مهمی را از او پنهان کردهاند.
سالها بعد در یک صبح زود و هنگام تماشای تکه ابری که در لحظهی طلوع طلایی رنگ شده بود رازش را کشف کردم. او تمام عمر در کنار مرگ ایستاده بود و دقیقاً تنها چیزی که در برابر مرگ درخشان و ارزشمند باقی میماند همین چیزهای کوچک و ناچیز بود. همچون تکه ابری در لحظهی طلوع که رنگ طلایی آن بیش از چند لحظه نمیپاید.
برشی از کتابی که در حال تولد است
@hafezkk
ولی گاه شادمانیهای ناچیز و کوچکی او را به وجد میآوردند و این برایم عجیب بود. تا مدتهای از این وجد و خرسندیهای ناگهانی او غافلگیر میشدم . از آن سردر نمیآوردم. در برابرش احساس بچهای را داشتم که بزرگترها خبر مهمی را از او پنهان کردهاند.
سالها بعد در یک صبح زود و هنگام تماشای تکه ابری که در لحظهی طلوع طلایی رنگ شده بود رازش را کشف کردم. او تمام عمر در کنار مرگ ایستاده بود و دقیقاً تنها چیزی که در برابر مرگ درخشان و ارزشمند باقی میماند همین چیزهای کوچک و ناچیز بود. همچون تکه ابری در لحظهی طلوع که رنگ طلایی آن بیش از چند لحظه نمیپاید.
برشی از کتابی که در حال تولد است
@hafezkk
۱۶:۳۶
«میدانی چرا پادشاه خیونها تصمیم گرفت به ایرانشهر حمله کند؟ این بسیار کودکانهست اگر تصور کنی او فقط دلش میخواست ایرانیان همان آیین قدیمی او را داشته باشند. جنگ گشتاسب و خیونها بر سر آیینها و باورها نبود.جنگ واقعی بر سر قدرتی بود که این آیینها میآفریدند...»
توضیح: ایرانیان در زمان گشتاسب به آیین زرتشت میگرویدند.
«مردم گمان میکنند کاخها و معابد باشکوه از سنگ و آجر ساخته شدهاند؛ ولی واقعیت آن است که همه اینها از خیال و کلمات پدیدار میشوند؛ زیرا هر کاری پیش از آنکه انجام شود، هر چیزی پیش از آنکه ساخته شود، در خیال آدمها پدیدار میشود.کلماتی ویران میکنند و کلماتی میسازند...»
برشهایی از رمان «بیچهرگان»
این رمان با رویکردی واقعگرا حوادث پیچیدهای را در روزگار ایران باستان و قرن یکم پیش از میلاد مسیح نشان میدهد که تأثیری عمیق بر سرنوشت مردم ایران و بسیاری از مردمان جهان گذاشت. در این رمان میتوانید به درون تصاویری واقعی از باشکوهترین روزگاران ایران کهن سفر کنید.
@hafezkk
توضیح: ایرانیان در زمان گشتاسب به آیین زرتشت میگرویدند.
«مردم گمان میکنند کاخها و معابد باشکوه از سنگ و آجر ساخته شدهاند؛ ولی واقعیت آن است که همه اینها از خیال و کلمات پدیدار میشوند؛ زیرا هر کاری پیش از آنکه انجام شود، هر چیزی پیش از آنکه ساخته شود، در خیال آدمها پدیدار میشود.کلماتی ویران میکنند و کلماتی میسازند...»
برشهایی از رمان «بیچهرگان»
این رمان با رویکردی واقعگرا حوادث پیچیدهای را در روزگار ایران باستان و قرن یکم پیش از میلاد مسیح نشان میدهد که تأثیری عمیق بر سرنوشت مردم ایران و بسیاری از مردمان جهان گذاشت. در این رمان میتوانید به درون تصاویری واقعی از باشکوهترین روزگاران ایران کهن سفر کنید.
@hafezkk
۱۶:۴۴
گاه زندگی از تو پوستهای خالی بر جای میگذارد، چون پاکتی چیپس سیبزمینی که کسی پوستهی خالی آن را کنار باغچهی خیابان رها کرده است. چنان بیوزن که حتی بادی مختصر میتواند تو را با خود ببرد.
باد تو را به دنبال خود میبرد، با همهی برگهای خشک فروریخته و تکههای کاغذ و خورده ریزهایی که از زندگی روزمره در پیادهرو برجا مانده است.
با تاریک شدن آسمان باد تندتر میشود تو به هوا برخواهی خواست، به دور خودت میپیچی. همراه باد میرود و در هوا میچرخی و سرانجام لای شاخهی شمشادهای حصار پارکی کوچک گیر میکنی. باد همچنان میوزد و تو لای شاخهها درون خود تاب میخوری و ساعتها به صدای خشخش خویش گوش خواهی کرد. پوستهی زیر و رو شدهات تمام شب در پرتو مهتاب و نور چراغ ماشینهایی که میگذرند خواهد درخشید. این همهی چیزی ست که برایت باقی مانده است.
پیش از سپیدهدم از هر زمان دیگری سردترین است و نم هوا برپوستهات می نشیند. قطرههای شبنم کم کم بزرگ میشوند و روی پوست درخشانت به هم میپیوندند. حالا آفتاب در حال درمیدن است و نور آن درون قطرههای درشت میتابد و منتشر میشود... گوش کن، هنوز هم میتوانی صدای خش خش خود را بشنوی.
برشی از کتابی که در حال تولد است
@hafezkk
باد تو را به دنبال خود میبرد، با همهی برگهای خشک فروریخته و تکههای کاغذ و خورده ریزهایی که از زندگی روزمره در پیادهرو برجا مانده است.
با تاریک شدن آسمان باد تندتر میشود تو به هوا برخواهی خواست، به دور خودت میپیچی. همراه باد میرود و در هوا میچرخی و سرانجام لای شاخهی شمشادهای حصار پارکی کوچک گیر میکنی. باد همچنان میوزد و تو لای شاخهها درون خود تاب میخوری و ساعتها به صدای خشخش خویش گوش خواهی کرد. پوستهی زیر و رو شدهات تمام شب در پرتو مهتاب و نور چراغ ماشینهایی که میگذرند خواهد درخشید. این همهی چیزی ست که برایت باقی مانده است.
پیش از سپیدهدم از هر زمان دیگری سردترین است و نم هوا برپوستهات می نشیند. قطرههای شبنم کم کم بزرگ میشوند و روی پوست درخشانت به هم میپیوندند. حالا آفتاب در حال درمیدن است و نور آن درون قطرههای درشت میتابد و منتشر میشود... گوش کن، هنوز هم میتوانی صدای خش خش خود را بشنوی.
برشی از کتابی که در حال تولد است
@hafezkk
۱۸:۰۷
چیزهایی در این جهان هست که قابل تقسیم نیست.مثل معشوق یا قلبی که در حال تپیدن است؛ نمیشود تکهای از آن را با کسی دیگر شریک شوی، مگر این که عشق درونت بمیرد یا قلبت از تپیدن ایستاده باشد. مثل شرف... نمیشود تکهای از شرافتت را جدا کنی یا کنار بگذاری و تصور کنی هنوز شرافتمندی.وطن نیز چنین است. نمیشود تکهای از آن را جدا کرد، نمیتوان از آن چشم پوشید یا بر سر آن معامله کرد. مگر آن که پیشتر عشق و شرف و قلبت را فروخته باشی.
چو ایران نباشد تن من مباد
چو ایران نباشد تن من مباد
۱۵:۲۵
چقدر زمان و تجربه لازم است تا یک آشنایی ساده تبدیل به رفاقتی عمیق شود؟چقدر خاطرهی مشترک لازم است تا یک رابطه برای دو نفر ماندگار شود؟
چقدر زمان و تجربه لازم است تا آدمهایی که کنار هم زندگی میکنند تبدیل به ملت شوند؟ مردمی با خاطرات تاریخی مشترک که زندگی در کنار دیگری را به همدلی تبدیل میکند.
چند سرنوشت مشترک لازم است تا آدم خود را در سرنوشت دیگری شریک بدانند.چقدر زمان لازم است تا اسطورهها و جهانبینی یک ملت ساخته شود؟ چند سال لازم است تا ملتی جشنها و سوگها و آیینهای مشترک بسازد؟
تاریخ نشان داده است که زندگی در میان مردمان با زندگی در میان یک ملت زمین تا آسمان فرق دارد. جماعت مردمان در برابر ضربات هولناک تاریخ از هم میپاشند، ولی ملتها در درون خود متراکم و سختجانتر میشوند، زیرا به تجربه آموختهاند که پناهی جز یکدیگر ندارند. جماعت مردمان در گرسنگی و رنج شاید به جان یکدیگر بیفتند ولی ملت میتواند نان خود را راحتتر با دیگری تقسیم کند.
شگفتترین تجربههای تاریخی در ماهیت ملت ایران درآمیخته است. این کوه سختهی دماوندوار را آسان نمیتوان تجزیه و نابود کرد.
@hafezkk
چقدر زمان و تجربه لازم است تا آدمهایی که کنار هم زندگی میکنند تبدیل به ملت شوند؟ مردمی با خاطرات تاریخی مشترک که زندگی در کنار دیگری را به همدلی تبدیل میکند.
چند سرنوشت مشترک لازم است تا آدم خود را در سرنوشت دیگری شریک بدانند.چقدر زمان لازم است تا اسطورهها و جهانبینی یک ملت ساخته شود؟ چند سال لازم است تا ملتی جشنها و سوگها و آیینهای مشترک بسازد؟
تاریخ نشان داده است که زندگی در میان مردمان با زندگی در میان یک ملت زمین تا آسمان فرق دارد. جماعت مردمان در برابر ضربات هولناک تاریخ از هم میپاشند، ولی ملتها در درون خود متراکم و سختجانتر میشوند، زیرا به تجربه آموختهاند که پناهی جز یکدیگر ندارند. جماعت مردمان در گرسنگی و رنج شاید به جان یکدیگر بیفتند ولی ملت میتواند نان خود را راحتتر با دیگری تقسیم کند.
شگفتترین تجربههای تاریخی در ماهیت ملت ایران درآمیخته است. این کوه سختهی دماوندوار را آسان نمیتوان تجزیه و نابود کرد.
@hafezkk
۱۶:۲۴
ما زنده میمانیم. ما در سبزهی عیدِ هر سالِ نو یا شاخهی نازکی که کسی با آرزویی گره بزند زنده میمانیم. ما در سرخی آتش چهارشنبه سوری و بوی دود اسفند زنده میمانیم. ما در زمزمههای ربنا لاتزع قلوبنا در دم غروب آفتاب و بوی نان سنگک تازه زنده میمانیم. ما در سپیدی قلهی دماوند و تکتک ریگهای کویر لوت و ساحل خلیج فارس زنده میمانیم، در میناب و دزفول و محله به محلهی تهران.
حتی اگر ما را بکشید باز هم زنده میمانیم. ما در انگشتان هر مادری که موهای نرم نوزادی را نوازش کند، در نام رستم و کیخسرو و گردآفرید زنده میمانیم. ما در معنای شرف هر انسانی که برای وطن و راستی و خانه و آزادی میجنگد زنده میمانیم. نام ما با ستایش نور گره خورده است. هر جا که نوری بتابد ما متولد می شویم.
شما نمیتوانید ما را بکشید، زیرا هر بار کسی در این جهان عاشق شود ما در قلب او متولد میشویم. هر بار کسی از سر صدق نام مادر، پدر، معشوق یا وطن خود را بر زبان بیاورد ما متولد میشویم. ما زنده میمانیم حتی اگر ما را بکشید. به همان برهان که هزاران سال است زنده ماندهایم. ما در نام ایران زندگی میکنیم و زنده ماندهایم. ما ایران هستیم.
علیرضا ایرانمهر
@hafezkk
حتی اگر ما را بکشید باز هم زنده میمانیم. ما در انگشتان هر مادری که موهای نرم نوزادی را نوازش کند، در نام رستم و کیخسرو و گردآفرید زنده میمانیم. ما در معنای شرف هر انسانی که برای وطن و راستی و خانه و آزادی میجنگد زنده میمانیم. نام ما با ستایش نور گره خورده است. هر جا که نوری بتابد ما متولد می شویم.
شما نمیتوانید ما را بکشید، زیرا هر بار کسی در این جهان عاشق شود ما در قلب او متولد میشویم. هر بار کسی از سر صدق نام مادر، پدر، معشوق یا وطن خود را بر زبان بیاورد ما متولد میشویم. ما زنده میمانیم حتی اگر ما را بکشید. به همان برهان که هزاران سال است زنده ماندهایم. ما در نام ایران زندگی میکنیم و زنده ماندهایم. ما ایران هستیم.
علیرضا ایرانمهر
@hafezkk
۸:۰۸