بسم الله الرحمن الرحیمیا ربّ البلد الحرام....
۹:۵۳
امروز هفتم اردیبهشت سال ۱۴۰۵ است. بالاخره کانال را ایجاد کردم تا از وقایع تلخ و شیرین این روزهای قبل از حج بنویسم. اول برای خودم که یادگار بماند...گلها را آب دادم. در آبشان کود تقویتی ریختم و همینطور که خاک تشنه شان را سیراب میکردم بهشان گفتم برایم دعا کنند من هم سلامشان را به رسول الله خواهم رساند. رسول اب و ایینه که به رحمت و رافت میشناسمش.صدای فرو رفتن آب در خاک تشنه را که میشنوم سلام بر ارباب تشنه لب میدهم. ذکر این روزهای پر استرسم بیشتر صلوات است و لا حول و لا قوه الا باالله....@hajesalebalva
۹:۵۸
جمعه ی گذشته در جمع خانواده بودم. منزل خواهر جمع شدیم و انعام خواندیم. برای خداحافظی و طلب حلالیت از عزیزانم.قلبها رقیق شده بودند مثل بلور، مثل پوست پلک نوزاد، آغوشها محکم تر بودند و بوسه ها خواستنی تر... چقدر این حال و هوا را دوست دارم. انگار میخواهم بمیرم. حس و حال رفتن دارم . رفتن در آغوش یک حجم عظیم مهربانی....@hajesalebalva
۱۰:۰۲
راستش هنوز نمیدانم که میروم یا نه! شرایط جنگ و آتش بسِ نا معلوم، نحوه ی اعزام نامعلوم، حال جسمی نه چندان خوب... فقط امیدوارم و لب به ذکر و دعا.شاید همین تسلیم بودن در شرایطی به غایت مبهم خودش آب و جاروی اساسیِ دل قبل رفتن باشد.از آبان تا حالا از پیش ثبتنام و انتخاب کاروان، از بالا و پایین کردن لیست هتلها و انتخاب نزدیکترین آنها، از آزمایشات و تایید پزشکی،از جور کردن پول ثبتنام و قربانی و حساب و کتاب قیمت طلا ، از انتخاب پارچه ی مناسب برای لباس عزیز احرام، از واکسن و خرید ساک و کوله و ..... اینهمه کار و فکر و استرس تا قبل از نهم اسفند هیچ بود و هیچ... و آه از صبح دهم و آه از سحر یازدهم که "بلوا" شد. نه اینکه با جنگ غریبه بودیم، نه اینکه صدای بمب برایمان تازگی داشت، نه اینکه خباثت و خیانت تازه رخ نشان داده بودند نه! که همه ی اینها اخبار همیشگی روزهایمان بودند ولی قبل این بلوا ما آقا سید علی داشتیم.... پشتمان چقدر گرم بود به صلابت نگاهش و جمله هایی که هر کدام خون تازه در رگهایمان تزریق میکرد...با صدای انفجار طبق معمول شروع کردم به خواندن دعای درع حصین برای اقا، بی خبر از همه جا، بی خبر از یتیمی...ساک بچه ها را بستم و لحظه ی آخر بقچه ی لباس احرام را زیر بغل زدم و از خانه مان رفتیم . لباسهای سفیدم را مثل عزیزترین دارایی بغل کرده بودم تا اگر خانه مان آوار شد آنها را داشته باشم.یعنی تا این حد به رفتن مطمئن بودم؟@hajesalebalva
۱۰:۳۶
این روزهای قبل اعزام به جمع کردن وسایل و بستن چمدان و تمیز کردن خانه میگذرد. و البته لابلای کارها گاهی اشک گاهی بهت و گاهی ترس...وقتی به ظرف کوچک وجود توجه میکنم و فرصتی که تمام شده برای آمادگی این سفر بزرگ میترسم ولی وقتی به کریم بودن میزبان توجه میکنم امیدوار میشوم. "کسی که نزد کریمی میرود با خود زاد و توشه نمیبرد.... "«وفدت علی الکریم بغیر زادوالحسنات و القلب السلیمِ»«وارد شدهام به درگه لطف کریمنزدم نبود زاده ره و قلب سلیم»این عبارت را امیرالمومنین روی کفن سلمان نوشتند. سلمانی که درباره اش حضرت رسول فرمودند منا اهل البیت...یعنی هیچ چیزی ندارم. دست خالی دست خالی هستم. در ادامه حضرت این را نوشتند که: «چه خوب است که دست خالی رفتم!»....خدای خوبم من سلمان نیستم من منم همان هیچ، همان پرِ کاه در درگاه جلال و جبروتت که منت نهادی و لباس وجود بر تنم کردی. به سوی تو می آیم با دست خالی ... نگاهم کن جانِ دلم...@hajesalebalva
۵:۳۱
چمدانها تمام یکی از اتاقها را اشغال کرده اند. حجم کارها کمتر شده. خستگی امان نمیدهد. همسرم دنبال چمدان سومی رفته تا بقیه ی وسایل را در آن جادهیم. کم کم تمام کارهایی که لیست کرده بودم دارند تیک میخورند. پدر و مادر همسرم از شهرستان رسیده اند تا پیش بچه ها باشند. چقدر این بندگان خدا را به زحمت انداختیم. چندین جمعه از شهرستان به تهران آمدند تا ما در جلسات کاروان شرکت کنیم. کاروانی که الان تغییر کرده و هیچ چیزی سر جای خودش باقی نماند...از خستگی کنار چمدان خوابم میبرد که پسر بزرگم وارد اتاق میشود و میگوید: شنیدی؟ صداها رو شنیدی؟ و من گیج و مبهوت به دور و ررم نگاه میکنم . نمیدانم کجا و چه وقت است. فقط از دور صداهایی شبیه انفجار یا پدافند میشنوم.بله امشب یعنی یک شب مانده به رفتن دوباره سر و کله ی مهمانان ناخوانده در آسمان تهران پیدا شده.جمعه شبِ دهم اردیبهشت است و ما باید ۱۲ اردیبهشت مدینه باشیم. توی سرم یکی داد میزند که واای دوباره شروع شد، دوباره همه چیز بهم ریخت... و یکی دیگر میگوید آرام باش... تسلیم باش....تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...لا حول و لا قوه الا باالله العلی العظیمافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعبادجمعه شب دهم اردیبهشت سال ۱۴۰۵@hajesalebalva
۲۱:۰۹
اذان صبح دوازدهم اردی بهشت ۱۴۰۵ است و من روی ریل قطار تهران مشهد نه انگار روی ابرها سوارم. با کدام کلمات وصف حال بگویم . از کدام عیش و مستی از کدام نعمت ؟ ظاهرا سفر ما به حج از زیارت آقای رئوفِ خراسان آغاز میشود. نور علی نور ...به دلیل شرایط خاص منطقه و فرودگاهها بعضی از پروازها به مدینه از فرودگاه هاشمی نژاد مشهد انجام میشود. بعد از اعلام سازمان حج مبنی بر انجام سفر حج امسال بصورت زمینی و کم شدن سهمیه ی اعزام زائر از ایران به یک سوم و انصراف تعداد زیادی از زایران بدلیل دشواری سفر و خطرات احتمالی مسیر و شرایط جنگی؛ حالا دوباره شرایط طوری شده که سازمان با تشخیص مراکز امنیتی تصمیم به اعزام هوایی گرفته است. خیر است ان شاءالله. زیارت سلطان طوس در طلیعه ی سفر بر ما گوارا باد.@hajesalebalva
۰:۳۸
بازارسال شده از مشاور پایه دوازدهم ریاضی/65
5663893338866851584_195397876169337.mp3
۱۴:۰۰-۴.۹۳ مگابایت
۷:۳۷
مرحوم مصطفوی در کتاب «التحقیق» خود فرق بین رأفت و رحمت را اینگونه بیان می کند: «رأفت، عطوفت، لطف و رحمت خالص و شدید است یعنی لطف و رحمتی است که وقوع درد و ناراحتی را برنمی تابد هر چند آن درد و ناراحتی به مصلحت فرد باشد؛ اما رحمت، صرف عطوفت و مهربانی کردن است مهربانی کردنی که گاهی با درد و ناراحتی فرد نیز همراه است مانند لطف و رحمت یک جراح به یک بیمار علاقه مند به بهبودی....بنابراین «رأفت» مرحله ای دقیق تر و بالاتر از «رحمت» است، و هرگز در مسائل ناخوشایند به کار نمی رود ولی رحمت در امور ناخوشایندی که به خاطر مصلحتی انجام می شود، استعمال می شود.
حال با توجه به روشن شدن معنای رئوف، اگر چه همه اهل بیت(ع) از باب تجلی رأفت حضرت حق، رئوف میباشند ولی این رأفت و مهر ورزی در وجود امام هشتم(ع) بروز و ظهور بیشتری دارد و به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی:" انسان هنگامی که وارد حرم رضوی(ع) میشود، مشاهده میکند که از در و دیوار حرم آن امام رأفت میبارد."
@hajesalebalva
حال با توجه به روشن شدن معنای رئوف، اگر چه همه اهل بیت(ع) از باب تجلی رأفت حضرت حق، رئوف میباشند ولی این رأفت و مهر ورزی در وجود امام هشتم(ع) بروز و ظهور بیشتری دارد و به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی:" انسان هنگامی که وارد حرم رضوی(ع) میشود، مشاهده میکند که از در و دیوار حرم آن امام رأفت میبارد."
@hajesalebalva
۱۱:۵۸
در این زاویه از ایستگاه راه آهن مشهد نشسته ام. این غریبانه ترین مشهدیست که آمدم. اینبار مهمان خود خود امام رضاییم. یعنی نه هتلی برای استراحت رزرو کردیم نه میدانیم چند روز اینجا مهمانیم؟چون چند ساعت بعد حرکت قطار فهمیدم که ویزای عربستان من هنوز صادر نشده و این یعنی فعلا تا صدور ویزا وضعیت سفر من نامعلوم است. دل به رافت آقا بسته ام و راهی حرم می شویم. هر چه بادا باد...
@hajesalebalva
@hajesalebalva
۱۲:۰۲
تا همین جای سفر هم که راهم دادی بی نهایت شکرت بارالاهم. از سرم هم زیاد است.اما تو کریمی و من طمع به کرَمت دارم. اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام...اللهم الرزقنا زیاره قبر نبیّک
@hajesalebalva
@hajesalebalva
۱۵:۰۰
اینجا محوطه ی بیرونی فرودگاه هاشمی نژاد مشهد نخستین دقایق سیزدهم اردی بهشت ۱۴۰۵ برای ما شده در حکم وقوف در عرفات و منا...چرایش را میگویم. قرار است پرواز کاروان ما ساعت هفت صبح باشد و الان ساعت دوازده شب هنوز من ویزا ندارم. یعنی عربستان آغوشی برای پذیرایی از من و عده ی زیاد دیگری از زائران باز نکرده و ما را به خاکش راه نمیدهد. گروه گروه کاروان ها می آیند و بعد از تحویل چمدانهایشان میروند به سمت گیت خروج و پرواز. معمولا از هر کاروان شش هفت نفری بیشتر و کمتر ویزایشان نیامده و به ناچار همراه کاروان نمیشوند. ما هم چون جدا از گروه کاروان، خودمان آمدیم با چمدانها مجبوریم بیرون باشیم تا کاروان برسد، چون اجازه ی حمل چمدان به سالن فرودگاه نداریم. هوا خنک است. اینجا، امشب باید بیتوته کنیم. بی چون و چرا، بی غر و ناراحتی. و مگر حج غیر از تسلیم است؟...@hajesalebalva
۲۰:۴۳
من آدم "نشانه باز" ی هستم. یعنی خیلی به دنبال نشانه و سرنخ میگردم. بعد از نماز و زیارت، شنبه شب حدود ساعت ده شب، وقتی هر چه بلد بودم خواندم و هرچه توانستم اشک ریختم و باز هم خبری از صدور ویزا نشد با دلی شکسته و بغضی در گلو از حرم بیرون آمدم و به سمت فرودگاه تاکسی گرفتیم. راننده شروع کرد به گفتن خاطراتش از عمره و غربت مدینه و نشاط مکه...و من فقط اشک میریختم. احساسات مختلف رنگ عوض میکردند گاهی حس بی لیاقتی، گاهی امید، گاهی بغض و عصبانیت، آخرش از امام رضا خواستم خودش برایم نشانه ای بفرستد و دلم را آرام کند. یا گره از کارمان باز کند یا قلبم را راضی به مقدرات کند...در فرودگاه پیرمردی خمیده، با کت و شلواری مرتب و ریشهایی از ته زده با رفتاری بسیار سنجیده و موقر توجهم راجلب کرد. علت اصلی این جلب توجه ،ممنوعیت سازمان حج برای اعزام افراد بالای ۷۰ سال بود. دنبالش رفتم تا در کنار پریزهای شارژ موبایل گیرش انداختم. سر صحبت را باز کردم: شما تنها عازمید؟+بله_ منکه هنوز ویزام نیومده خیلی ناراحتم+ ناراحت نباش شما از همین الان در حج هستی......
پیرمرد ۸۷ ساله میگفت هرسال به حج میرود. شاید حدود ۵۰_۴۰ بار!!!!!! چون گفت از سن تو بیشتر حج رفتم! استاد بازنشسته ی دانشگاه تهران بود در رشته ی زبان شناسی.میگفت از زمانی که حج ۲۵۰۰ تک تومان بوده حج رفته.پرسیدم چرا اینقدر حج رفتن را دوست دارید ؟ گفت همه جا را گشتم، همه چیز را دیدم و تجربه کردم و فهمیدم هیچ کجا جز آنجا خبری نیست...میگفت اصلا ناراحت نباش؛ "عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم"** میگفت سال گذشته تا مدینه رفته و به دلیل اشتباه در ویزا برش گردانده اند ایران البته زندانیش هم کرده بودند. و ناامید نشده خودش رفته سازمان و دو روز بعد با ویزای جدید رفته مدینه! میگفت اگر همین الان به من بگویند تو ویزا نداری برگرد میگویم باشد و اصلا ناراحت نمیشوم چون وظیفه ام را انجام دادم.میگفت و میگفت و من تمام وجودم تعجب بود از حرفهایش.ازینکه یک پیرمرد حدودا ۹۰ ساله چه چیزی در حج دیده که حاضر است تمام پس انداز یک سال خود را بدهد فیش آزاد و هرسال خودش را به حج برساند.ازینکه این پیرمرد چه چیزی در حج دیده که اینطور جسم نحیف و سالخورده اش با روحش همراه است. نیمه شب تنها در صف پرواز نه احساس خستگی میکند نه اعتراضی به هیچ شرایطی.... و از اینکه امام رئوف چقدر زود برایم نشانه فرستاد تا دلشکسته نباشم تا تاب بیاورم و اعتراضی به شرایط نکنم. تا بیشتر عاشق حج شوم، تا وقتی مدیر کاروان پاسپورتها را بدستمان داد و گفت شرمنده من دیگر کاری نمیتوانم بکنم . برگردید تهران و منتظر بمانید تا تکلیف ویزایتان روشن شود؛ دق نکنم.....من آدم نشانه ها هستم.........
** سوره بقره... وَعَسَىٰٓ أَن تَكْرَهُواْ شَيْـࣰٔا وَهُوَ خَيْرࣱ لَّكُمْۖ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيْـࣰٔا وَهُوَ شَرࣱّ لَّكُمْۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ(٢١٦)
@hajesalebalva
پیرمرد ۸۷ ساله میگفت هرسال به حج میرود. شاید حدود ۵۰_۴۰ بار!!!!!! چون گفت از سن تو بیشتر حج رفتم! استاد بازنشسته ی دانشگاه تهران بود در رشته ی زبان شناسی.میگفت از زمانی که حج ۲۵۰۰ تک تومان بوده حج رفته.پرسیدم چرا اینقدر حج رفتن را دوست دارید ؟ گفت همه جا را گشتم، همه چیز را دیدم و تجربه کردم و فهمیدم هیچ کجا جز آنجا خبری نیست...میگفت اصلا ناراحت نباش؛ "عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم"** میگفت سال گذشته تا مدینه رفته و به دلیل اشتباه در ویزا برش گردانده اند ایران البته زندانیش هم کرده بودند. و ناامید نشده خودش رفته سازمان و دو روز بعد با ویزای جدید رفته مدینه! میگفت اگر همین الان به من بگویند تو ویزا نداری برگرد میگویم باشد و اصلا ناراحت نمیشوم چون وظیفه ام را انجام دادم.میگفت و میگفت و من تمام وجودم تعجب بود از حرفهایش.ازینکه یک پیرمرد حدودا ۹۰ ساله چه چیزی در حج دیده که حاضر است تمام پس انداز یک سال خود را بدهد فیش آزاد و هرسال خودش را به حج برساند.ازینکه این پیرمرد چه چیزی در حج دیده که اینطور جسم نحیف و سالخورده اش با روحش همراه است. نیمه شب تنها در صف پرواز نه احساس خستگی میکند نه اعتراضی به هیچ شرایطی.... و از اینکه امام رئوف چقدر زود برایم نشانه فرستاد تا دلشکسته نباشم تا تاب بیاورم و اعتراضی به شرایط نکنم. تا بیشتر عاشق حج شوم، تا وقتی مدیر کاروان پاسپورتها را بدستمان داد و گفت شرمنده من دیگر کاری نمیتوانم بکنم . برگردید تهران و منتظر بمانید تا تکلیف ویزایتان روشن شود؛ دق نکنم.....من آدم نشانه ها هستم.........
** سوره بقره... وَعَسَىٰٓ أَن تَكْرَهُواْ شَيْـࣰٔا وَهُوَ خَيْرࣱ لَّكُمْۖ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيْـࣰٔا وَهُوَ شَرࣱّ لَّكُمْۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ(٢١٦)
@hajesalebalva
۴:۵۱
یکشنبه ۱۳ اردی بهشت ۱۴۰۵شب قبل در فرودگاه، بعد از آنکه کاروان به سمت سالن پرواز رفتند و ما چند نفری که ویزا نداشتیم را آنجا به امان خدا رهاکردند، به پیشنهاد یکی از هم کاروانیها رفتیم هتلی در خیابان امام رضا تا کمی استراحت کنیم. دو شب در راه بودیم و خواب کافی نداشتیم. رفتیم و تقریبا از خستگی بیهوش شدیم.صبح یکشنبه در کانال کاروان عکس سوار شدن به هواپیما و چند ساعت بعد عکسهای مدینه گذاشته شد و خودتان تصور کنید حال دل ما را. تماسهای ما با حج و زیارت تهران تقریبا بی فایده بود و چیزی نصیبمان نشد. تا بعدازظهر در محل اقامت وقت گذراندیم و با هرجایی که بلد بودیم تماس گرفتیم. سازمان میگفت در حال رفع مشکل ویزای حدود ۱۲۰۰ نفریست که مثل ما هستند. میگفتند اگر ویزایتان بیاید از فرودگاه امام تهران اعزامتان میکنیم. بنا براین باید به فکر برگشت میبودیم. سایتهای فروش بلیط را گشتم ساعتی که مناسب ما باشد پیدا نکردیم. برای نماز مغرب راهی حرم شدیم. از صحن انقلاب وارد شدم . اینبار بعداز اذن دخول زیارت نامه ای نخواندم. زدم زیر گریه و شروع کردم به حرفهای در گوشی و سختیهایی که خودشان شاهد بودند.به توصیه ی خواهرم رفتم مقابل مقبره ی حر عاملی گوشه ی صحن انقلاب و برای شفای یک جوان و البته رفع مشکل اعزام خودمان ختم هزار و یک ذکر شریف "یا رئوفُ یا رحیم" را شروع کردم. اینجا در همین زاویه از حرم "یا رئوفُ یا رحیم"ها یکی یکی ستاره میشدند و در آسمان حرم بالا میرفتند در مقابل امام رئوف.... یکی، ده تا، صد تا، هزارتا و هزار و یکم... نمیدانم چقدر گریه کردم ولی میدانم دامن امام رضا را گرفته بودم و التماس میکردم زیارت جدش و قبر بی نشان مادرش را برایم امضا کند. هنوز ده دقیقه از پرواز هزار و یکمین ذکر نگذشته بود که همسرم آمد و با لبخندی گوشه لبش چشمهای قرمزم را نگاه کرد و گفت: " حاجتت رو گرفتی آره؟" نگاهش کردم و با خوف و رجا پرسیدم: گرفتم؟و گفت: " آره ویزات اومد..."دیگر برایم مهم نبود زائرهای بغل دستم چه فکری میکنند، با صدای بلند گریه کردم و گفتم آقا جان حقا که رئوفی و مظهر اسم رافت خدایی ممنونم آقای خوبم. ممنونم خدای خوبم......من یکشنبه شب اینجا در این زاویه از حرم معنای اجابت را خیلی خوب و خیلی زود درک کردم. معنای سمیع الدعا بودن خداوند و معنای واسطه ی فیض بودن ولی خدا.کاش همیشه خودمان را بسپاریم به دستان مهربان اولیاء و در راس آنها امام حی و حاضرمان....@hajesalebalva....* فعلا ویزا صادرشده و منتظر صدور بلیط هستیم.
۶:۵۴
دوشنبه شب، ۱۴ اردی بهشت ۱۴۰۵بلیط ساعت یک و بیست دقیقه ی شب برای ما صادر شد. الان ساعت سه و نیم صبح است و هواپیما هنوز پرواز نکرده. روز سومی که در راهیم. اگر زمینی رفته بودیم تا الان رسیده بودیم.گویا شرایط منطقه پایدار و ایمن نیست.بی خوابی، گرسنگی و سوزشی در گلو که امیدوارم شروع سرماخوردگی نباشد.دلم برای زائران مسن میسوزد. خدایا مهمانهایت را دریاب....@hajesalebalva
۰:۰۵
سه شنبه ۱۵ اردی بهشت ۱۴۰۵شش ساعت از زمانی که باید میرفتیم گذشته. زمینه ی سیاه این تصویر روشن و آفتابی شده. تمام دو سالن فرودگاه پر است از زائران خسته ای که هر کدام گوشه ای روی صندلی یا در نمازخانه یا روی زیراندازی کز کرده و خوابشان برده است. پیر زن ها و پیرمردهایشان را که میبینم دلم مچاله میشود. وقتی کیسه ی قرصشان را از کیف در می آورند و نوبت داروهایشان را میخورند. آرام، صبور، و غصه دارند. فکر میکنم به عدد تک تک این زائر ها، پشت سرشان چقدر اسفند دود کرده اند و چند کاسه آب روی زمین ریخته شده؛ چند بوسه، چند آغوش، چند مروارید اشک و چند کیلو بغض پشت سر این زائرها روانه شده که حالا نه در مدینه که اینجا جمع شده اند .اما نه... اینجا هم میتواند پشت دیوارهای بقیع و کنار روضه باشد وقتی جمعی از خانمها در نمازخانه ی فرودگاه شروع کردند به خواندن حدیث کساء... وقتی میرسیم به فراز آخر دعا که رسول امین قسم میخورد که "هر گاه این حدیث در جمعی از محبین و شیعیان ما خوانده شود و درمیان آنها مهموم و مغمومی باشد خداوند هم و غمش را برطرف میکند"... اینجا، نمازخانه ی فرودگاه هاشمی نژاد مشهد، میشود همان جایی که ملائکه جمع میشوند و برای این زوار جامانده دعا میکنند......@hajesalebalva
۴:۲۸
چهارشنبه ۱۶ اردی بهشت ۱۴۰۵دیروز چند ساعت بعد از پست قبلی یکهو در فرودگاه زمزمه هایی شد. بوی رفتن میآمد. طوری که ساعت یک و نیم ناباورانه خودمان را روی صندلی هواپیما دیدیم درحالیکه مهماندار مانور خروج اضطراری و روش استفاده از جلیقه ی نجات را اجرا میکرد. با صلواتهای مسافرین هواپیما بلند شد و کمتر از پنج ساعت بعد روی زمین مدینه بودیم. پای راستم را از آخرین پله روی زمین گذاشتم و رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق خواندم. به چشم برهم زدنی چک پاسپورت و گرفتن چمدانها انجام شد. بدون معطلی و کوچکترین اذیتی.رسیدیم هتل و الحمدلله به کاروان ملحق شدیم. اثر امضای آقای خراسان و عطر دعوتنامه ی رسول مهربان خودش را در انجام کارها نشانمان داد.........
اولین دیدار با گنبد زمردی محبوبترین آفریده ی خدا خیلی خودمانی تر از چیزی بود که ماهها برایش برنامه میریختم و نگرانش بودم. به همسرم گفتم اینجا چقدر آشناست انگار شهر خودمان است. سلام پشت سلام و صلوات پشت صلوات. اینجا بهشتی است که باید بعد از آنهمه سختی و خستگی در مواجهه با آن گفت: " لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ" ( سوره ی صافات) یعنی برای همچنین نعمتی باید زحمت کشید می ارزد، می چسبد، مثل آب خنکی که بعد از یک روز روزه داری مینوشی، مثل لمس لطافت دستهای نوزاد بعد از تحمل نه ماه سختی، مثل دیدن عمود آخر و حرم ارباب بعد از چند روز بیابانگردی در اربعین... همه ی اینها همان نفس عمیقی هستند که بعد از سختیها میکشی و میگویی: "آخیش می ارزید"الحمدلله رب العالمین@hajesalebalva
اولین دیدار با گنبد زمردی محبوبترین آفریده ی خدا خیلی خودمانی تر از چیزی بود که ماهها برایش برنامه میریختم و نگرانش بودم. به همسرم گفتم اینجا چقدر آشناست انگار شهر خودمان است. سلام پشت سلام و صلوات پشت صلوات. اینجا بهشتی است که باید بعد از آنهمه سختی و خستگی در مواجهه با آن گفت: " لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ" ( سوره ی صافات) یعنی برای همچنین نعمتی باید زحمت کشید می ارزد، می چسبد، مثل آب خنکی که بعد از یک روز روزه داری مینوشی، مثل لمس لطافت دستهای نوزاد بعد از تحمل نه ماه سختی، مثل دیدن عمود آخر و حرم ارباب بعد از چند روز بیابانگردی در اربعین... همه ی اینها همان نفس عمیقی هستند که بعد از سختیها میکشی و میگویی: "آخیش می ارزید"الحمدلله رب العالمین@hajesalebalva
۶:۰۸