در حلقه ها
ایندفعه آزردی مرا این حلقه را نبردیقلب مرا بردی چرا این حلقه را نبردی؟
من دائما در دست خود دارم نشانیت راگم کردیم ای آشنا این حلقه را نبردی
رفتی سفر آنجا نگفتی پس نشانیم کو؟برگرد از آنجا بیا این حلقه را نبردی
حتما تو هم این چند روزی که نبوده بودیتکرار می کردی : چرا این حلقه را نبردی
این تکهی نقره کمی از من به خود گرفتهجا مانده ام اینبار تا این حلقه را نبردی
دلتنگ بودم گشتم و چیزی بهانه کردمشعری سرودم باز با « این حلقه را نبردی »
ابوالقاسم سیفی
۱۱ مرداد ۱۴۰۴
ایندفعه آزردی مرا این حلقه را نبردیقلب مرا بردی چرا این حلقه را نبردی؟
من دائما در دست خود دارم نشانیت راگم کردیم ای آشنا این حلقه را نبردی
رفتی سفر آنجا نگفتی پس نشانیم کو؟برگرد از آنجا بیا این حلقه را نبردی
حتما تو هم این چند روزی که نبوده بودیتکرار می کردی : چرا این حلقه را نبردی
این تکهی نقره کمی از من به خود گرفتهجا مانده ام اینبار تا این حلقه را نبردی
دلتنگ بودم گشتم و چیزی بهانه کردمشعری سرودم باز با « این حلقه را نبردی »
ابوالقاسم سیفی
۱۱ مرداد ۱۴۰۴
۱۴:۳۳
حاجی گل / سیف الرجال
رادیول اکتیو تلاونگ 
قسمت هفتم مسعودکرکچک @hajigolseyfi
رادیول اکتیو تلاونگ۸فران چس کو.mp3
۰۷:۲۷-۳.۶۲ مگابایت
رادیول اکتیو تلاونگ 

قسمت هشتم
فرانچسکو؟
قسمت هشتم
فرانچسکو؟
۱۶:۲۳
۳:۲۹
اسب فوتبال کمد سرباز عروس
بده بچه را از این علم و از آن به یادگاریکه برای بچهی خود، تو همیشه پای کاری
تو بده به او سوادش، تو بکن به او نصیحتتو براش باش داداش و تو باش همچو یاری
نه تنیس هیچ ارزد نه که اسکواش و فوتبال«ببرش شنا و شلیک و ببر سوارکاری»
بده اسب تا بتازد بزند مگر که جفتکنشد اسب اگر که پیدا، تو خودت بده سواری
بده دخترت بمالد به لبت مداد و ماتیکبده روسری ببندد به سرت، ندار عاری
غلطی اگر که کرده به کمد میفکن او راکه همه به انفرادی بشوند بس فشاری
نه به زور میشود یل، نه به زور چون حسابینه به زور داف و رقاص و نه شاعر و نه قاری
«به خر و به گاو گویند که چوب تر کند حکم»نه به آدمی، که این است اگر، ببند گاری
نه خر است و گاو انسان، که محبتی نفهمد«که محبت است گل را بشکوفدش ز خاری»
نده انقدر تو فرمان نده جوّ پادگانی تو درون خانه سرباز نه، چند بچه داری
به جهاز پیله کم کن به درآمدش نده گیرکه مگر عروس و داماد به هم رسند، آری
نکند که گیردادن، نکند بکن نکنهابکند جوانکت را ز «حکومتت فراری»
نکنی مقابل هر غلیان ( که غین دارد)غلیان، که او به قلیان برود سوی خماری
همه حرف من همین است بگویم و دگر هیچنکنی خزان به دست خودت این گل بهاری
ابوالقاسم سیفی
بده بچه را از این علم و از آن به یادگاریکه برای بچهی خود، تو همیشه پای کاری
تو بده به او سوادش، تو بکن به او نصیحتتو براش باش داداش و تو باش همچو یاری
نه تنیس هیچ ارزد نه که اسکواش و فوتبال«ببرش شنا و شلیک و ببر سوارکاری»
بده اسب تا بتازد بزند مگر که جفتکنشد اسب اگر که پیدا، تو خودت بده سواری
بده دخترت بمالد به لبت مداد و ماتیکبده روسری ببندد به سرت، ندار عاری
غلطی اگر که کرده به کمد میفکن او راکه همه به انفرادی بشوند بس فشاری
نه به زور میشود یل، نه به زور چون حسابینه به زور داف و رقاص و نه شاعر و نه قاری
«به خر و به گاو گویند که چوب تر کند حکم»نه به آدمی، که این است اگر، ببند گاری
نه خر است و گاو انسان، که محبتی نفهمد«که محبت است گل را بشکوفدش ز خاری»
نده انقدر تو فرمان نده جوّ پادگانی تو درون خانه سرباز نه، چند بچه داری
به جهاز پیله کم کن به درآمدش نده گیرکه مگر عروس و داماد به هم رسند، آری
نکند که گیردادن، نکند بکن نکنهابکند جوانکت را ز «حکومتت فراری»
نکنی مقابل هر غلیان ( که غین دارد)غلیان، که او به قلیان برود سوی خماری
همه حرف من همین است بگویم و دگر هیچنکنی خزان به دست خودت این گل بهاری
ابوالقاسم سیفی
۸:۲۳
حاجی گل / سیف الرجال
رادیول اکتیو تلاونگ 
قسمت هشتم فرانچسکو؟
توصیههای اربعینی.mp3
۰۷:۴۷-۴.۱۷ مگابایت
رادیول اکتیو تلاونگ 

قسمت نهم
توصیه های اربعینی
قسمت نهم
توصیه های اربعینی
۱۰:۵۰
در کارگه کوزه گری رفتم دوشدیدم که یکی درون آن می زد جوشگفتم چه شده ترا که هی می جوشی؟گفتا که مگر فضول هستی تو؟خموش!گفتم برو بچه جان بزرگت پس کوش؟دیدم که در آمد از دری زود عموشبر بازوی راستش گرازی منقوشچندین خط زخم خورده بر آن بازوشبا عربده ای که شیر دارد به خروشلرزید مغازه کُلش از حجم سروشفرمود به حالت غضب: فرمایش؟گفتم دو سه کوزه داشتم بهر فروشفریاد کشید: کوری انگار شما؟بازار کساد شد نمی آید بوش؟گفتم دو هزار کوزه اینجا خفتهحالا دو سه تای مال من هم خب روش
از پشتِ یقه گرفت من را چون موشجوری بنواخت چک که رفت از سر هوشانداخت مرا به کوچه با اردنگیمن ماندم و کوزه ها و دستی برگوش
ابوالقاسم سیفی
لالجین۲۹ مرداد ۱۴۰۴
از پشتِ یقه گرفت من را چون موشجوری بنواخت چک که رفت از سر هوشانداخت مرا به کوچه با اردنگیمن ماندم و کوزه ها و دستی برگوش
ابوالقاسم سیفی
لالجین۲۹ مرداد ۱۴۰۴
۱۴:۵۶
دست نسل ما ز دستان شما کوتاه، نه!
۱۰:۵۲
روی یک چهارپایهی چوبیدست بردم به پرچم سر درصبح بود و سکوت در کوچهصبح فردای سیِ ماه صفرخشک شد دست من روی میلهسنگ شد سنگ بلکه محکمترلرزه افتاد بین دستانمو فقط شرم ماند و هیچ دگربغض انگار باز بعد دو ماهاشک شد از دو چشم من زد پرآه ای پرچم ای فرشتهی عشقسایه ات مستدام باد به سرظلم تقویم را چه باید کرد؟برو تا....تا محرمی دیگر
ابوالقاسم سیفی۳ شهریور ۱۴۰۴۱ ربیع الاول ۱۴۴۷
ابوالقاسم سیفی۳ شهریور ۱۴۰۴۱ ربیع الاول ۱۴۴۷
۴:۱۳
حال ما برقآشنایان در زمان قطع برقمثل اهل بوسهی درگیر سرماخوردگیست
ابوالقاسم سیفی
ابوالقاسم سیفی
۱۸:۳۹
این تیتر پر از تحسین بوداین یک قسم سنگین بوداین جمله خودش یک دین بود:امضای کری تضمین بود
ابوالقاسم سیفی
ابوالقاسم سیفی
۶:۰۵
بازارسال شده از ابوالقاسم سیفی
ذات اسرائیل
او ذات خودش را که چه رذل است نشان دادبیشرم، رها،لخت،نجس،پست نشان داددیدید پس از آنهمه خوش رقصی اعراباز قُطرِ قَطر رد شد و یک شست نشان داد
ابوالقاسم سیفی
او ذات خودش را که چه رذل است نشان دادبیشرم، رها،لخت،نجس،پست نشان داددیدید پس از آنهمه خوش رقصی اعراباز قُطرِ قَطر رد شد و یک شست نشان داد
ابوالقاسم سیفی
۱۶:۱۸
رادیول اکتیو تلاونگ۱۰بازگشایی مدارس.mp3
۰۸:۵۴-۴.۱۸ مگابایت
رادیول اکتیو تلاونگ 

قسمت دهم
بازگشایی مدارس
قسمت دهم
بازگشایی مدارس
۳:۵۸
1_21048751711.mp3
۰۶:۰۸-۳.۱۲ مگابایت
رادیول اکتیو تلاونگ 

قسمت یازدهم
مکانیزم ماشه داغ
قسمت یازدهم
مکانیزم ماشه داغ
۱۶:۲۶
تصویر منتشر شده از حماسه سازان آینده
تقدیم به حماس قهرمان
دبستان پسرانه مبین بابلسر
تقدیم به حماس قهرمان
دبستان پسرانه مبین بابلسر
۱۷:۴۷
ساقیا کمی شل کن جان هر که میدانیجان به لب رسید از این نرخ های طوفانی
هر چه قبل اسنپ بک بوده بعد اسنپ بک جفتکی گرانی زد لای پای ارزانینیتت درست اما زور تو کم است انگاربیشمار هم هستا تپههای روحانی بیوفا نگار تو هم کند به کار تو هم کند به کار من خندههای شیطانی تپههاش بسیار است انتخاب آن با توست تپههای انسانی تپههای حیوانی جنگ که نشد شکرت ارز هم که شد مفتیخوب نیست ملت را اینقدر بخندانیگرچه دولت و نفت و ارز و کوفت و زهرمار دست توست میدانم دست توست میدانی واضح است تا باشد این جلیلی آن پشتاتوی سایه دولت سایه های طولانیدست و بال تو بسته پس برای این خسته میشوی که زیر هر بار ساده میمانی ساقیا الو هستی؟ انما عمادالدین پس چه شد احادیث و آیههای قرآنیچند صفحه اینورتر چند صفحه آنورترآیه ای حدیثی نیست حول دشمن جانی؟دشمنی که می جنگد دشمنی که میتازددشمنی که میگاود آشکار و پنهانیساقیا ببخشیدا اصل حرف من این است هیچ چی، ولش، شل کن جان هر که میدانی
ابوالقاسم سیفی کناریمهر ۱۴۰۴
هر چه قبل اسنپ بک بوده بعد اسنپ بک جفتکی گرانی زد لای پای ارزانینیتت درست اما زور تو کم است انگاربیشمار هم هستا تپههای روحانی بیوفا نگار تو هم کند به کار تو هم کند به کار من خندههای شیطانی تپههاش بسیار است انتخاب آن با توست تپههای انسانی تپههای حیوانی جنگ که نشد شکرت ارز هم که شد مفتیخوب نیست ملت را اینقدر بخندانیگرچه دولت و نفت و ارز و کوفت و زهرمار دست توست میدانم دست توست میدانی واضح است تا باشد این جلیلی آن پشتاتوی سایه دولت سایه های طولانیدست و بال تو بسته پس برای این خسته میشوی که زیر هر بار ساده میمانی ساقیا الو هستی؟ انما عمادالدین پس چه شد احادیث و آیههای قرآنیچند صفحه اینورتر چند صفحه آنورترآیه ای حدیثی نیست حول دشمن جانی؟دشمنی که می جنگد دشمنی که میتازددشمنی که میگاود آشکار و پنهانیساقیا ببخشیدا اصل حرف من این است هیچ چی، ولش، شل کن جان هر که میدانی
ابوالقاسم سیفی کناریمهر ۱۴۰۴
۱۷:۲۳
بازارسال شده از وطنز/ پایگاه شعر و ترانه طنز
هشتمین جشنواره شعر طنز «امضای کری تضمین است»
اگر شعر طنز برایتان فقط خندیدن نیست و راهی است برای نقد دقیق و حرف جدی، امسال هم این جشنواره منتظر اشعار شماست.
اگر حس میکنید وقتش رسیده صدای قلم شما هم شنیده بشه، این جشنواره بهترین فرصت برای دیدهشدن و جدی گرفتهشدن استعدادتونه.
۱۳:۵۳
ای همسر دلربای دلبندای صاحب سبک توی لبخندشیرین شمالی ورامینهمسایه کارخانهی قندروز زن و باز جیب خالیاین شد که سروده بیت یک چندبا این هدیه به ضرس قاطعآینده خویش را زدم گند
دیشب توی خواب دیدمت کهبنهفته به ابر چهره دلبندیک دفعه پرید از دهانم:ای دیو سپید پای در بندنی نی تو نه دیویا عزیزمای عشق نیم ز گفته خرسند اصلا بشود مگر که یک دیو با اختر سعد کرده پیوند ؟در ذهن ببینمت که از توبرخاسته دود چون دماونداز سیم به سر یکی کلهخود زآهن به میان یکی کمربند
ماندم که چطور میکنم جمعپایان سروده را به ترفندبگذار که قبل انفجارت یک هدیه دیگرت دهم پندپول و پله آید و رود پسپول و پله را تو هدیه مپسندشعر و هنر است آنچه ماندچون نام کریمخان که با زندتا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشدقاطی کردم به موت سوگند
اصلا کف دست را که لخت استمویی که نمیتوان از آن کندامسال نشد طلا بگیرمشرمنده شدم به جان فرزند
عید است بیا دوباره بگذرافسرده مباش خوش همی خند
ابوالقاسم سیفیآذر ۱۴۰۴
دیشب توی خواب دیدمت کهبنهفته به ابر چهره دلبندیک دفعه پرید از دهانم:ای دیو سپید پای در بندنی نی تو نه دیویا عزیزمای عشق نیم ز گفته خرسند اصلا بشود مگر که یک دیو با اختر سعد کرده پیوند ؟در ذهن ببینمت که از توبرخاسته دود چون دماونداز سیم به سر یکی کلهخود زآهن به میان یکی کمربند
ماندم که چطور میکنم جمعپایان سروده را به ترفندبگذار که قبل انفجارت یک هدیه دیگرت دهم پندپول و پله آید و رود پسپول و پله را تو هدیه مپسندشعر و هنر است آنچه ماندچون نام کریمخان که با زندتا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشدقاطی کردم به موت سوگند
اصلا کف دست را که لخت استمویی که نمیتوان از آن کندامسال نشد طلا بگیرمشرمنده شدم به جان فرزند
عید است بیا دوباره بگذرافسرده مباش خوش همی خند
ابوالقاسم سیفیآذر ۱۴۰۴
۱۸:۴۱
بازارسال شده از ابوالقاسم سیفی
۵:۰۱
سلامان شاالله همه خوب و سلامت باشید
۱۵:۳۵
باید برای فتنه یک کار دائمی کردبا دوستان مروت با دشمنان مجازات
ابوالقاسم سیفی
«حاجی گل / سیف الرجال»
https://ble.ir/hajigolseyfi
ابوالقاسم سیفی
«حاجی گل / سیف الرجال»
https://ble.ir/hajigolseyfi
۱۵:۳۶