محمد و بچه های شیرخوارگاه افتادم!
اینکه اولین سوال و مواجهشون اینه که عقبه ی این بچه ها چیه؟
تربیت این بچه ها سخته!
معلوم نیست اینا بچه های خوبی بشن!
به خودم گفتم ای کاش میتونستم این مادر و پسر رو قاب بگیرم و به همه اونایی که این حرفا رو میزنن نشون بدم،
بگم ببینین ما هیچجوره آیندهی بچه های خودمون رو هم نمیتونیم تضمین کنیم!
چون ما نجار نیستیم که طبق یک الگو یک چوبِ خوب رو تراش بزنیم و خروجیش بشه اونچه که ما میخوایم،
ما برای بچه هامون مثل باغبان هستیم،
گاهی یک باغبان برای باغش خیلی زحمت میکشه هر کار درستی رو به موقع انجام میده
به موقع هرس میکنه
به موقع آب میده ...
اما یکباره ناغافل تمام دسترنجشو آفت میزنه
و این یک واقعیته.
اما یک دوگانگی اونروز دست از سر من بر نمیداشت، و یک سوال که اون مادر چطور مادری کرده برای پسرش؟!
کجاها کم گذاشته که حالا خروجیش شده
پسر هجده ساله ای که یک چشمش به خاطر درگیری ها نابینا شده بود، تمام صورتش و دور چشاش خالکوبی بود، صورتش انقدر پر از جای چاقو بود که تو پوستی نمیدیدی و اینکه چرا الان با دست و پای زنحیر بسته اینجاست؟؟؟
از شدت این فکر ها دیگه نمیتونستم نفس بکشم و به این فکر میکردم حد #یتیمی ما آدمها چقدر فراتر از اونیه که حتی بتونیم تصورشو بکنیم
هر چی پیش میرفت حال منو همسرم با دیدن این صحنه ها بد تر و بدتر میشد، ولی ما هنوز اونجا کار داشتیم و نمیتونستیم از اونجا فرار کنیم...
ادامه دارد ...
@halimeam
اینکه اولین سوال و مواجهشون اینه که عقبه ی این بچه ها چیه؟
تربیت این بچه ها سخته!
معلوم نیست اینا بچه های خوبی بشن!
به خودم گفتم ای کاش میتونستم این مادر و پسر رو قاب بگیرم و به همه اونایی که این حرفا رو میزنن نشون بدم،
بگم ببینین ما هیچجوره آیندهی بچه های خودمون رو هم نمیتونیم تضمین کنیم!
چون ما نجار نیستیم که طبق یک الگو یک چوبِ خوب رو تراش بزنیم و خروجیش بشه اونچه که ما میخوایم،
ما برای بچه هامون مثل باغبان هستیم،
گاهی یک باغبان برای باغش خیلی زحمت میکشه هر کار درستی رو به موقع انجام میده
به موقع هرس میکنه
به موقع آب میده ...
اما یکباره ناغافل تمام دسترنجشو آفت میزنه
و این یک واقعیته.
اما یک دوگانگی اونروز دست از سر من بر نمیداشت، و یک سوال که اون مادر چطور مادری کرده برای پسرش؟!
کجاها کم گذاشته که حالا خروجیش شده
پسر هجده ساله ای که یک چشمش به خاطر درگیری ها نابینا شده بود، تمام صورتش و دور چشاش خالکوبی بود، صورتش انقدر پر از جای چاقو بود که تو پوستی نمیدیدی و اینکه چرا الان با دست و پای زنحیر بسته اینجاست؟؟؟
از شدت این فکر ها دیگه نمیتونستم نفس بکشم و به این فکر میکردم حد #یتیمی ما آدمها چقدر فراتر از اونیه که حتی بتونیم تصورشو بکنیم
هر چی پیش میرفت حال منو همسرم با دیدن این صحنه ها بد تر و بدتر میشد، ولی ما هنوز اونجا کار داشتیم و نمیتونستیم از اونجا فرار کنیم...
ادامه دارد ...
@halimeam
۸:۴۰
حدود چهار ساعتی میشد که ما همچنان در پزشک قانونی بودیم،فضا خیلی سنگین و برای من سهمگین بود،گاهی گوشی رو باز میکردم سوره ی انعام رو میاوردم و به همسرم میگفتم بخونیم تا حال اینجا بهتر بشه.توی تمام اون هیاهوبین همه ی اون مواجهات تلخ،فقط دو تا مواجهه برای من مثل کابوس بود،منو درگیر خودش کرد و الانم بعد این همه مدت دست از سرم بر نمیداره،و خودم فکر میکنم دلیلش این بود که من از بُعد مادرانگی بهش نگاه کردم،یکیش همون مادر و پسر بودن، که مادر مثل یک روح سردبی حس حتی میتونم بگم بی هوییت
بی وقفه توی راهروها دنبال پسرش راه میرفتپسری که میدونست قراره دو دستی تقدیم طناب دار بکندش،مادری که توی پزشک قانونی قدم میزد ولی من مطمئنم اون مادر اونجا نبود و داشت برای چندمین بار از لحظه ای که پسرش رو باردار شده، تا وقتی که بدنیا اورده و بعدش رو مرور میکنهو مرور میکنه به امید اینکه بفهمه کجا؟ کی؟ چرا؟ پسرش به این مسیر کشیده شد.
و مورد بعدی
مادری بود که به همراه دختر هشت، نه سالش اومده بود پزشک قانونی برای اینکه کارهای تغییر جنسیتشو انجام بده، و هر بار که وارد هر اتاق میشد دختر کوچیکش، مات و مبهوتِ اون فضا، پشت در، روی صندلی مینشست و منم به دختر خیره میشدم و به این فکر میکردم بعد اینکه مادرش دیگه مادرش نیست چی به سر هویت این دختر میاد (مامان ای کاش قبل از اینکه مادر بشی تصمیمتو میگرفتی
)با تمام وجودم دلم میخواست برم بغلش کنم و بش بگم إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ...
بالاخره کارهامون تموم شد و من پرشک قانونی رو با قابی که از صورت اون دوتا مادر گرفتم، ترک کردم، از پله های پزشک قانونی که پایین میومدیم به همسرم گفتم احساس میکنم یه نفر با پاهاش روی قفسه سینم ایستاده، نمیتونم نفس بکشمهمینطور که سمت ماشین میرفتیم به همسرم گفتم بریم معراج؟بریم پیش شهدا تا دلامون آروم بگیره،همسرم با خوشحالی استقبال کرد و برگشتیم سمت معراج.معراج و پزشک قانونی تقریبا دیوار به دیوار هم هستن،وقتی وارد معراج شدیم دیدم شش تا شهید گمنام اونجا منتظر ما نشستن تا دستی روی سرمون بکشن،نمیدونستم تابوت ها رو چطور بغل بگیرم فقط میدونستم از شدت سبکی پاهام روی زمین نیست،خیلی گریه کردم و باهاشون کلی حرف زدمدلم میخواست بهم بگن چی میشه که یه مادر میشه مادر شهید و خوب امانت داری میکنه و یه مادرم دست خالی و ...
من همیشه از شهدا میخوام با زبون قرآن باهام حرف بزنن، قران رو آوردمو گفتم بسماللهمن گوش میکنمقرآن رو باز کردم و متعجب به آیه ها نگاه میکردممیخوندم و اشک می ریختم و از شهدا تشکر میکردم.قران رو بردم و به همسرم نشون دادن انگار جفتمون به ارامش خاصی رسیده بودیم.
الحمدلله
از اون روز این آیه رو بارها و بارها میخونم و گزاره های مادرانه ای رو که برداشت میکنم رو توی دفترم مینویسم، به امید اینکه عامل هم باشم.
التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّـهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ
ان شالله حتما حتما توی همین ماه یه جلسه مجازی میزارم برای اینکه این آیه رو بخونیم و بررسیش کنیم و من تمام گزاره های مادرانه و نکات تربیتی رو که ازش برداشت کردم رو باهاتون به اشتراک بزارم.
@halimeam
و مورد بعدی
بالاخره کارهامون تموم شد و من پرشک قانونی رو با قابی که از صورت اون دوتا مادر گرفتم، ترک کردم، از پله های پزشک قانونی که پایین میومدیم به همسرم گفتم احساس میکنم یه نفر با پاهاش روی قفسه سینم ایستاده، نمیتونم نفس بکشمهمینطور که سمت ماشین میرفتیم به همسرم گفتم بریم معراج؟بریم پیش شهدا تا دلامون آروم بگیره،همسرم با خوشحالی استقبال کرد و برگشتیم سمت معراج.معراج و پزشک قانونی تقریبا دیوار به دیوار هم هستن،وقتی وارد معراج شدیم دیدم شش تا شهید گمنام اونجا منتظر ما نشستن تا دستی روی سرمون بکشن،نمیدونستم تابوت ها رو چطور بغل بگیرم فقط میدونستم از شدت سبکی پاهام روی زمین نیست،خیلی گریه کردم و باهاشون کلی حرف زدمدلم میخواست بهم بگن چی میشه که یه مادر میشه مادر شهید و خوب امانت داری میکنه و یه مادرم دست خالی و ...
من همیشه از شهدا میخوام با زبون قرآن باهام حرف بزنن، قران رو آوردمو گفتم بسماللهمن گوش میکنمقرآن رو باز کردم و متعجب به آیه ها نگاه میکردممیخوندم و اشک می ریختم و از شهدا تشکر میکردم.قران رو بردم و به همسرم نشون دادن انگار جفتمون به ارامش خاصی رسیده بودیم.
الحمدلله
از اون روز این آیه رو بارها و بارها میخونم و گزاره های مادرانه ای رو که برداشت میکنم رو توی دفترم مینویسم، به امید اینکه عامل هم باشم.
التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّـهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ
ان شالله حتما حتما توی همین ماه یه جلسه مجازی میزارم برای اینکه این آیه رو بخونیم و بررسیش کنیم و من تمام گزاره های مادرانه و نکات تربیتی رو که ازش برداشت کردم رو باهاتون به اشتراک بزارم.
@halimeam
۱۳:۳۷
من هم حلیمه ام
هر بار که قراره از امام رضاجانم خداحافظی کنم میرم و این گوشه از صحن انقلاب چشامو میبندمو و اون چیزی که کل سفرم دنبالش بودمو زیر لب زمزمه میکنم: (من میخوام بهترین مادر باشم، یه مادر واقعی امانت دار خوبیه و با مادری کردنش به خدا میرسه اقا جانم منو در مسیری از مادری قرار بده که بتونم رشد کنم و بچه هامو در مسیر رشد قرار بدم
) و این دفعه خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم امام رضا جوابمو داد ...
::ابتدای کانال::
۲۰:۱۹
یادم نمیرهروزای اولی که قرار بود یه مهمان از شیرخوارگاه بیاریم، خیلی اصرار داشتم بچه ی پیگیری درمان نباشه، فقط هم به این فکر میکردم کهاگه یه بچه باشه که قرار باشه بیمارستان بستری بشه، من به هیچ وجه نمیتونم بچه هامو بزارم خونه و برم بیمارستان،کلا تصور اینکه یه شب خونه نباشم برام قابل هضم نبود،اما خب همونطور که قبلا هم گفتم، خدا طور دیگه ای دوست داشت.و الان ساعت از ۱۲ شب گذشته و من بیمارستانم و بچه هام خونه پیش مامانم،امروز از ساعت حدودا ۱۰ صبح بیمارستان بودیم تا محمدحسنم بستری بشه،و من که قبلا بواسطهی شغلم بیمارستان و دردهاشو از نزدیک لمس کرده بودم و الان با تجربه ی جدیدی روبرو شدم، جنس بیمارستان اطفال فرق میکنه، اینجا جنس دردها مادرانهطور هست،
نمیخوام خیلی جزئی از حال و احوال اینجا بگم،
از انواع مختلف دردهایی که تا حالا نمیدونستم چیه،
یا از مادری که دوسوم عمر بچشو توی بیمارستان گذرونده،
درسته که دیدن هر لحظهی اینها، یادآوریه اینه که نعمت سلامتی بچهها، که برای ما عادی و بدیهیه،
یک معجزست!
درواقع اینکه ما یه بچهی سالم داریم که گاهی از شدت شیطنتهاش احساس میکنیم حتی مشاعرمون رو از دست دادیم، اصلا عادی نیست،
چیزیه فراتر از نعمت
که میتونست نباشه مثل خیلیا
امشب من در سختیای قرار گرفتم که با تمام وجودم دوستش دارم،
بودن در شرایطی که باعث شده هر لحظه با تمام وجودم معنای شکر رو لمس کنم و اینکه منه ناچیز و حقیر در جوّی دارم نفس میکشم که حضور خود خدا و ملائکه به شدت قابل حس هست، به شدت
من این نعمت بزرگ رو به برکت طرح #میزبان لمس کردم، امشب خیلی دعا کردم برای همه اونایی که برای این طرح زحمت میکشن،از خدا میخوام این مدل تجربه ی مادری کردن روبارها و بارها تا جایی که در توان دارم برای بچه های زیادی داشته باشم،من میخوام مامان یه عالمه فرشته باشم و بچه های زیادی رو توی خونم مهمون قرآن بکنم و البته خودم هم از نورشون بهره ببرم.
@halimeam
نمیخوام خیلی جزئی از حال و احوال اینجا بگم،
از انواع مختلف دردهایی که تا حالا نمیدونستم چیه،
یا از مادری که دوسوم عمر بچشو توی بیمارستان گذرونده،
درسته که دیدن هر لحظهی اینها، یادآوریه اینه که نعمت سلامتی بچهها، که برای ما عادی و بدیهیه،
یک معجزست!
درواقع اینکه ما یه بچهی سالم داریم که گاهی از شدت شیطنتهاش احساس میکنیم حتی مشاعرمون رو از دست دادیم، اصلا عادی نیست،
چیزیه فراتر از نعمت
که میتونست نباشه مثل خیلیا
امشب من در سختیای قرار گرفتم که با تمام وجودم دوستش دارم،
بودن در شرایطی که باعث شده هر لحظه با تمام وجودم معنای شکر رو لمس کنم و اینکه منه ناچیز و حقیر در جوّی دارم نفس میکشم که حضور خود خدا و ملائکه به شدت قابل حس هست، به شدت
من این نعمت بزرگ رو به برکت طرح #میزبان لمس کردم، امشب خیلی دعا کردم برای همه اونایی که برای این طرح زحمت میکشن،از خدا میخوام این مدل تجربه ی مادری کردن روبارها و بارها تا جایی که در توان دارم برای بچه های زیادی داشته باشم،من میخوام مامان یه عالمه فرشته باشم و بچه های زیادی رو توی خونم مهمون قرآن بکنم و البته خودم هم از نورشون بهره ببرم.
@halimeam
۲۱:۰۴
محمد عزیزم رفت اتاق عمل، خدا رو شکر عمل پسر ما سنگین نیست، خواستم بگم که برای هرکس مقدور هست از صمیم قلب یه حمد شفا بخونه برای هم اتاقی ما،دکتر به مادرش گفت ممکنه طی عمل فلج بشه.اینجا همه پشت در اتاق عمل دارن همراه مادرش اشک میریزن و امن یجیب میخونن
۷:۱۸
بازارسال شده از باشگاه قرآنی ::مأوا::
کودکی تکرارشدنی نیست؛این روزها، این نگاهها، این دلهای نرم…همینها جایی در آینده ریشه میدوانند.
در این جلسه(*مجازی*)با هم گفتوگو میکنیم درباره اینکه:
این جلسه آغاز یک مسیر عملی برای مادرانی است که میخواهندقرآنخواندن با فرزندشان را جدی و برنامهمند شروع کنند.
برای مهمانهایشان میخواهند سنگتمام بگذارند…
و مخصوص هر مادری که دلش میخواهد
#مثلامالبنین
برای مهدیِ #زهرا، سرباز تربیت کند.
برای شرکت در جلسه فقط کافیست روی لینک زیر بزنید و گزینه مهمان را انتخاب کنید.https://www.skyroom.online/ch/majmaemadares/aytam
#بیاینبرایمهمانهایمانسنگتمامبگذاریم.#فطرت#مادرانگی
کارگروه ایتام: ble.ir/join/4BENsqEvWc باشگاه قرآنی مأوا: @quranmawa
۷:۰۹
من هم حلیمه ام
بسمالله... کودکی تکرارشدنی نیست؛این روزها، این نگاهها، این دلهای نرم… همینها جایی در آینده ریشه میدوانند. در این جلسه(مجازی)با هم گفتوگو میکنیم درباره اینکه:
چطور در سالهای اول زندگی، بذر انس با قرآن را بکاریم
چگونه با رفتار، فضا و کلاممان فطرت کودک را تقویت کنیم
و چطور قدمبهقدم، قرآن را به تجربهای زنده در کنار فرزندمان تبدیل کنیم.
با ارائه: خانم آتشافرازه
زمان: سهشنبه ۲۸ بهمن ساعت ۱۵:۳۰
با معرفی کتاب نفس زکیه (انس با قرآن برای تقویت نور حفظ در فرزند دوره اول رشد) این جلسه آغاز یک مسیر عملی برای مادرانی است که میخواهند قرآنخواندن با فرزندشان را جدی و برنامهمند شروع کنند.
این دعوت مخصوص مادران میزبانی است که برای مهمانهایشان میخواهند سنگتمام بگذارند… و مخصوص هر مادری که دلش میخواهد #مثلامالبنین برای مهدیِ #زهرا، سرباز تربیت کند. برای شرکت در جلسه فقط کافیست روی لینک زیر بزنید و گزینه مهمان را انتخاب کنید. https://www.skyroom.online/ch/majmaemadares/aytam #بیاینبرایمهمانهایمانسنگتمامبگذاریم. #فطرت #مادرانگی کارگروه ایتام: ble.ir/join/4BENsqEvWc باشگاه قرآنی مأوا: @quranmawa
بیایید قدم به قدم یاد بگیریم چطور قرآن را با فرزندمان زندگی کنیم، نه فقط بخوانیم.
جلسه اول: نکتهها و قدمهای عملی برای سالهای اول رشد کودک
فقط کافیست مهمان شوید:
https://www.skyroom.online/ch/majmaemadares/aytam
#فطرت #مادرانگی #مثل_ام_البنین #میزبانیبانیت
۱۰:۵۰
بازارسال شده از ز . علمایی
سلام خدمت همه عزیزان خسته نباشید به همه مادرای عزیز که شرایطشون رو با یند بند وجودم درک میکنم
و همه مسئولین که شاهد زحماتشون هستیم
منم حاضر
البته منم دومین کوچولومون رو ۲۰ دی ماه تحویل دادیم و چون برای عید تصمیم داریم سفر عتبات بریم نتونستیم مجدد میزبان یه فرشته دیگه بشیم تا بریم و برگردیم ان شاالله
ولی تو این مدت که کوچولویی نداشتم خداوند معجزه ای به من نشون داد که من واقعا چند روز حیرون بودم
من وقتی کوچولوها که نوزاد بودن خونمون بودن، باوجود سه تا بچه های خودم که ۱۰ ساله و ۹ ساله و ۴ ساله هستن به همه کارام میرسیدم و اون موقع که بودن فکر میکردم خب دارم با برنامه ریزی و زدن از خوابم و زرنگی خودم به همه کارام میرسمو هرکی منو میدید تعجب میکرد از حجم کارام چون برگشت بچه ها از مدرسه هم با خودم بود و من کلا در همه کارای بچه ها دست تنها هستم هیچ کمکی از جانب همسر یا پدر و مادرم ندارم مگر درشرایط واقعا اظطراری
البته به زبون میگفتم که خدا کمک میکنه ولی با گوشت و پوستم زمانی حس کردم که کوچولومون رو تحویل دادیم
و منی که دیگه شب ها تا صبح شیر درست نمیکردم و بچه کوچیک نداشتم دیدم تو خونه از صبح تا شب سرپا هستم ولی به ته کارام نمیرسم
واقعا نمیرسیدم منی که قبلش وسط یه ظرف شستن ساده سه بار باید پسر کوچولو رو بغل میگرفتم و دوباره میومدم سراغ کارم الان رو دور تند هم میرفتم بازم چند تا کار میموند برای فردا و اونجا بود که از ته قلبم گفتم خدایا فهمیدم خدایا به چشم دیدم که اون بچه برای ما زحمتی نداشت و خودت و فرشته هات کمکمون بودید
برکات و نعمات مادی و معنوی دیگشون بماند🥹
ولی برای ما تنها چیزی که برای من و بچه هام آروم کننده هستش اینه که زود یه کوچولوی دیگه بیاریم
کوچولوی اولمون(لیام) رو که تحویل دادیم روز اول احساس میکردم دیگه هیچ وقت آدم قبلی نمیشم و هیچ کس نمیتونه جای اونو برامون پر کنه اما به خواست خدا بعد چند روز کوچولوی بعدی(بردیا) مهمون خونمون شد چند روز اول با یاد کوچولوی قبلی گذشت ولی کوچولوی جدید چنان خودشو جا کرد که دیگه جایی برای غم و غصه نمونده بود و هممون فقط سرشار عشق بودیم برای بردیا
و میدونم اگه بعد بردیا که ۲۰ دی ماه بعد ۳ ماه که پیشمون بود، رفت پیش خانواده جدیدش الحمدلله
زود یه کوچولو دیگه میآوردیم بچه هام کمتر بهانشو میگرفتن
درواقع تراپی برای بچه ها و اطرافیان من اینه که فقط پشت هم بچه بیاریم
ولی یه نکته ای که سر کوچولوی اولمون خیلی به ما کمک کرد این بود که مامانش بعد یک هفته شماره مارو پیدا کرد و زنگ زد و بهمون گفت که ما خیلی دوستش داریم و بچه جاش خوبه و سال ها چشم انتظاری کشیدیم و مطمئن باشید خیلی بهش محبت میکنیم🥹و من از اون تماس به بعد کلا انگار تمام غم و استرسم به خوشحالی تبدیل شد و تا الان به اون دوماه میزبانی فقط به چشم یه خاطره خوش نگاه میکنیم ولی کوچولوی دوممون که از ۲۰ دی رفته و دیگه هیچ خبری ازش نداریم همش تو این حدود یک ماهو نیم تو دلمون میگیم یعنی خوبه؟ یعنی عادت کرده بهشون ؟ یعنی الان خوشحاله؟ یا هر چند روز یه بار یکیمون خوابشو میبینیم یا خودم وقتی بهش فکر میکنم انگار قلبم مچاله میشه ولی کوچولو اولمون با اینکه تجربه اولمون بود و سخت تر، بعد اون تماس خیلی راحت گذروندیم و انگار خیالمون راحت شد از بچه ولی در کل راضی هستیم به رضای خدا و اینو به چشم یه برنامه تربیتی میبینیم از جانب مربی هستی که برای خودم و بچه هام تدارک دیده و ان شاالله بتونیم ازش بهترین بهره هارو ببریم
و من به همه میگم اون بچه ها مدیون ما نیستن و این ماییم که مدیون اونا میشیم آنقدر که برکت و رحمت رو برای ما میارن و چه بلاهایی رو با بودن دفع میکنن از ما، ولی چشم ما فعلا قادر نیست ببینه🥹
چقدر حرف زدم ببخشید سرتون رو درد آوردم
خلاصه که تو این شب ها و روزهای عزیز برای همدیگه دعا کنیم که خدا هممون رو در هر جایی که هستیم کمک کنه تا بتونیم به نحو احسن به وظیفمون عمل کنیم






ولی تو این مدت که کوچولویی نداشتم خداوند معجزه ای به من نشون داد که من واقعا چند روز حیرون بودم
من وقتی کوچولوها که نوزاد بودن خونمون بودن، باوجود سه تا بچه های خودم که ۱۰ ساله و ۹ ساله و ۴ ساله هستن به همه کارام میرسیدم و اون موقع که بودن فکر میکردم خب دارم با برنامه ریزی و زدن از خوابم و زرنگی خودم به همه کارام میرسمو هرکی منو میدید تعجب میکرد از حجم کارام چون برگشت بچه ها از مدرسه هم با خودم بود و من کلا در همه کارای بچه ها دست تنها هستم هیچ کمکی از جانب همسر یا پدر و مادرم ندارم مگر درشرایط واقعا اظطراری
البته به زبون میگفتم که خدا کمک میکنه ولی با گوشت و پوستم زمانی حس کردم که کوچولومون رو تحویل دادیم
ولی برای ما تنها چیزی که برای من و بچه هام آروم کننده هستش اینه که زود یه کوچولوی دیگه بیاریم
و میدونم اگه بعد بردیا که ۲۰ دی ماه بعد ۳ ماه که پیشمون بود، رفت پیش خانواده جدیدش الحمدلله
ولی یه نکته ای که سر کوچولوی اولمون خیلی به ما کمک کرد این بود که مامانش بعد یک هفته شماره مارو پیدا کرد و زنگ زد و بهمون گفت که ما خیلی دوستش داریم و بچه جاش خوبه و سال ها چشم انتظاری کشیدیم و مطمئن باشید خیلی بهش محبت میکنیم🥹و من از اون تماس به بعد کلا انگار تمام غم و استرسم به خوشحالی تبدیل شد و تا الان به اون دوماه میزبانی فقط به چشم یه خاطره خوش نگاه میکنیم ولی کوچولوی دوممون که از ۲۰ دی رفته و دیگه هیچ خبری ازش نداریم همش تو این حدود یک ماهو نیم تو دلمون میگیم یعنی خوبه؟ یعنی عادت کرده بهشون ؟ یعنی الان خوشحاله؟ یا هر چند روز یه بار یکیمون خوابشو میبینیم یا خودم وقتی بهش فکر میکنم انگار قلبم مچاله میشه ولی کوچولو اولمون با اینکه تجربه اولمون بود و سخت تر، بعد اون تماس خیلی راحت گذروندیم و انگار خیالمون راحت شد از بچه ولی در کل راضی هستیم به رضای خدا و اینو به چشم یه برنامه تربیتی میبینیم از جانب مربی هستی که برای خودم و بچه هام تدارک دیده و ان شاالله بتونیم ازش بهترین بهره هارو ببریم
چقدر حرف زدم ببخشید سرتون رو درد آوردم
۱۴:۳۴
من هم حلیمه ام
سلام خدمت همه عزیزان خسته نباشید به همه مادرای عزیز که شرایطشون رو با یند بند وجودم درک میکنم
و همه مسئولین که شاهد زحماتشون هستیم
منم حاضر
البته منم دومین کوچولومون رو ۲۰ دی ماه تحویل دادیم و چون برای عید تصمیم داریم سفر عتبات بریم نتونستیم مجدد میزبان یه فرشته دیگه بشیم تا بریم و برگردیم ان شاالله ولی تو این مدت که کوچولویی نداشتم خداوند معجزه ای به من نشون داد که من واقعا چند روز حیرون بودم من وقتی کوچولوها که نوزاد بودن خونمون بودن، باوجود سه تا بچه های خودم که ۱۰ ساله و ۹ ساله و ۴ ساله هستن به همه کارام میرسیدم و اون موقع که بودن فکر میکردم خب دارم با برنامه ریزی و زدن از خوابم و زرنگی خودم به همه کارام میرسم و هرکی منو میدید تعجب میکرد از حجم کارام چون برگشت بچه ها از مدرسه هم با خودم بود و من کلا در همه کارای بچه ها دست تنها هستم هیچ کمکی از جانب همسر یا پدر و مادرم ندارم مگر درشرایط واقعا اظطراری البته به زبون میگفتم که خدا کمک میکنه ولی با گوشت و پوستم زمانی حس کردم که کوچولومون رو تحویل دادیم
و منی که دیگه شب ها تا صبح شیر درست نمیکردم و بچه کوچیک نداشتم دیدم تو خونه از صبح تا شب سرپا هستم ولی به ته کارام نمیرسم
واقعا نمیرسیدم منی که قبلش وسط یه ظرف شستن ساده سه بار باید پسر کوچولو رو بغل میگرفتم و دوباره میومدم سراغ کارم الان رو دور تند هم میرفتم بازم چند تا کار میموند برای فردا و اونجا بود که از ته قلبم گفتم خدایا فهمیدم خدایا به چشم دیدم که اون بچه برای ما زحمتی نداشت و خودت و فرشته هات کمکمون بودید
برکات و نعمات مادی و معنوی دیگشون بماند🥹 ولی برای ما تنها چیزی که برای من و بچه هام آروم کننده هستش اینه که زود یه کوچولوی دیگه بیاریم
کوچولوی اولمون(لیام) رو که تحویل دادیم روز اول احساس میکردم دیگه هیچ وقت آدم قبلی نمیشم و هیچ کس نمیتونه جای اونو برامون پر کنه اما به خواست خدا بعد چند روز کوچولوی بعدی(بردیا) مهمون خونمون شد چند روز اول با یاد کوچولوی قبلی گذشت ولی کوچولوی جدید چنان خودشو جا کرد که دیگه جایی برای غم و غصه نمونده بود و هممون فقط سرشار عشق بودیم برای بردیا
و میدونم اگه بعد بردیا که ۲۰ دی ماه بعد ۳ ماه که پیشمون بود، رفت پیش خانواده جدیدش الحمدلله
زود یه کوچولو دیگه میآوردیم بچه هام کمتر بهانشو میگرفتن
درواقع تراپی برای بچه ها و اطرافیان من اینه که فقط پشت هم بچه بیاریم
ولی یه نکته ای که سر کوچولوی اولمون خیلی به ما کمک کرد این بود که مامانش بعد یک هفته شماره مارو پیدا کرد و زنگ زد و بهمون گفت که ما خیلی دوستش داریم و بچه جاش خوبه و سال ها چشم انتظاری کشیدیم و مطمئن باشید خیلی بهش محبت میکنیم🥹 و من از اون تماس به بعد کلا انگار تمام غم و استرسم به خوشحالی تبدیل شد و تا الان به اون دوماه میزبانی فقط به چشم یه خاطره خوش نگاه میکنیم ولی کوچولوی دوممون که از ۲۰ دی رفته و دیگه هیچ خبری ازش نداریم همش تو این حدود یک ماهو نیم تو دلمون میگیم یعنی خوبه؟ یعنی عادت کرده بهشون ؟ یعنی الان خوشحاله؟ یا هر چند روز یه بار یکیمون خوابشو میبینیم یا خودم وقتی بهش فکر میکنم انگار قلبم مچاله میشه ولی کوچولو اولمون با اینکه تجربه اولمون بود و سخت تر، بعد اون تماس خیلی راحت گذروندیم و انگار خیالمون راحت شد از بچه ولی در کل راضی هستیم به رضای خدا و اینو به چشم یه برنامه تربیتی میبینیم از جانب مربی هستی که برای خودم و بچه هام تدارک دیده و ان شاالله بتونیم ازش بهترین بهره هارو ببریم
و من به همه میگم اون بچه ها مدیون ما نیستن و این ماییم که مدیون اونا میشیم آنقدر که برکت و رحمت رو برای ما میارن و چه بلاهایی رو با بودن دفع میکنن از ما، ولی چشم ما فعلا قادر نیست ببینه🥹 چقدر حرف زدم ببخشید سرتون رو درد آوردم
خلاصه که تو این شب ها و روزهای عزیز برای همدیگه دعا کنیم که خدا هممون رو در هر جایی که هستیم کمک کنه تا بتونیم به نحو احسن به وظیفمون عمل کنیم






وقتی که در این مسیر هر کی به نوعی رشد رو با تمام وجودش لمس میکنه
پیام یکی از مامانهای میزبان
پیام یکی از مامانهای میزبان
۱۴:۳۵
من مات و مبهوت از داغ بزرگی که روی دلم دارم، نشستم بالای سر بچه هام که چهارتاشون خوابن و بی خبر از دنیا و داغی که روی دل دنیاست،نگاهشون میکنمگریم نمیاد نه به خاطر اینکه نسوختم و داغ نشدم، نهههه
غضبم غلبه کرده به بقیه ی احساساتم
فقط به این فکر میکنم که چطور در قامت خودم به عنوان یک #مادر میتونم به بدنه ی کفر و نفاق، در ازای چنین داغی که به دلمون گذاشتن ضربه بزنم،
جز با #مادریکردن و ریشه ی بچه هام رو در #قرآن و #خون محکمتر کردن؟توی همین فکر به سید مهدی که از بقیه بزرگتره نگاه میکنم،
سید مهدی خوابه خوابه و هنوز بیدار نشدهدارم یه روایت براش میسازماز وقتی که حدود دوسالم بود، اما روزی که امام از دنیا رفته بود رو کامل به یاد دارم،از گریه های بی امان دایی و خاله هام که در عالم بچگی مات و مبهوت بودم از دیدن اشک هاشون و اینکه همه در تکاپوی اومدن به جایی(تهران) بودن برای عزاداریروایتی تلخاز همهی از دست دادنها و بدست آوردنهااز کفتارهایی که چون دیشبیهلهله میکردن مثل زمانی که سر امام حسین به نیزه بلند شد،و آدمهایی که رهبری کسی رو غیر از امام خمینی رو برنمیتابیدن،
روایت دنیایی که امام زمان داره و هر کسی به قدر وسع و توان و لیاقتش برای امام سربازی میکنه و بعد ...و حالا ما باید محکمتر از قبل با حرارت و داغی که از خون این همه شهید و در نهایت اقا و پدرمون روی سینه داریم،اتیش به جون اهل کفر و منافق بزنیم.
ما علم توحید رو بلند میکنیم به عنایت خدا با دست همین بچه هایی که روزی مثل خمینیها، سید علی خامنهای ها،حاج قاسمها و احمدی روشنها... خار چشم اهل کفر و نفاق میشن.
مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
غضبم غلبه کرده به بقیه ی احساساتم
فقط به این فکر میکنم که چطور در قامت خودم به عنوان یک #مادر میتونم به بدنه ی کفر و نفاق، در ازای چنین داغی که به دلمون گذاشتن ضربه بزنم،
جز با #مادریکردن و ریشه ی بچه هام رو در #قرآن و #خون محکمتر کردن؟توی همین فکر به سید مهدی که از بقیه بزرگتره نگاه میکنم،
سید مهدی خوابه خوابه و هنوز بیدار نشدهدارم یه روایت براش میسازماز وقتی که حدود دوسالم بود، اما روزی که امام از دنیا رفته بود رو کامل به یاد دارم،از گریه های بی امان دایی و خاله هام که در عالم بچگی مات و مبهوت بودم از دیدن اشک هاشون و اینکه همه در تکاپوی اومدن به جایی(تهران) بودن برای عزاداریروایتی تلخاز همهی از دست دادنها و بدست آوردنهااز کفتارهایی که چون دیشبیهلهله میکردن مثل زمانی که سر امام حسین به نیزه بلند شد،و آدمهایی که رهبری کسی رو غیر از امام خمینی رو برنمیتابیدن،
روایت دنیایی که امام زمان داره و هر کسی به قدر وسع و توان و لیاقتش برای امام سربازی میکنه و بعد ...و حالا ما باید محکمتر از قبل با حرارت و داغی که از خون این همه شهید و در نهایت اقا و پدرمون روی سینه داریم،اتیش به جون اهل کفر و منافق بزنیم.
ما علم توحید رو بلند میکنیم به عنایت خدا با دست همین بچه هایی که روزی مثل خمینیها، سید علی خامنهای ها،حاج قاسمها و احمدی روشنها... خار چشم اهل کفر و نفاق میشن.
مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۵:۱۸
همیشه وقتی زندگینامه شهدا رو میخوندم به مادرهای شهدا فکر میکردم، به اینکه چقدر #مادرهایمحکمی بودن که خیلی راحت پاره های تنشون رو به دل جنگ و دشمن میفرستادن، یا همین مادر شهدای خونمون، حاجخانم بهرامی، در حالی که یکی از پسر ها شهید شده بود و پسر دیگه توی جبهه بوده باز با این حال با موندن پسر سوم توی جبهه ممانعت نمیکنه و در اخر هم توفیق پیدا میکنه سه تا از بچه هاش و پاره های تنشو به صاحبشون برگردونه و بشه مادر سه شهید.فکر به این مادرهای شهدا و امانت داریشون همیشه یکی از چیزهایی بود که وقتی توی مسیر #میزبانی، مادری به نقطه ی تلخ خداحافظی میرسید میشد نوری امید بخش و انگیزهی ادامه راه؛از وقتی وارد این مسیر شدمبارها و بارها این شعار رو دادم و شنیدمکه حتی بچه های خودمون هم دست ما #امانت هستن...اما خب این روزها یه خواهر خوب یه رفیق، این شعار رو با تمام وجودش داره زندگی میکنه،مادری که تا الان میزبان ۵ تا فرشته بوده،
اخرین مهمونشونو من هیچ وقت یادم نمیره،دقیقا روزی که توی جنگ قبلی رفته بودم شیرخوارگاه برای تحویل بچه،
یه نوزاد پسر رو گذاشتن تو بغل من در حالی که گریهی بی امان میکرد ، وقتی من بغلش کردم کلا دست پاچه شده بودم در تلاش برای اروم کردنش بودم که اومدن و دوباره نوزاد رو ازم گرفتن و گفتن این نوزاد رو یه خانواده دیگه داره کارهای تحویلشو انجام میده.خلاصه که بعد یکی دو روز متوجه شدم اون نوزاد رو یکی دو تا خانواده برای میزبانی بردن اما به خاطر گریه های بی امانش نتونستن نگهش دارن و برش گردوندن، تا اینکه اون فرشته ی کوچیک میره خونه ی دوست عزیز ما و میشه برکت خونشون، اون روزها خیلی برای من جالب بود من با دو هفته نخوابیدن تقریبا از پا در اومده بودم اما ایشون در نهایت مقاومت برای نگهداری از مهمونش چندین ماه بی خوابی رو پشت سر گذاشت و در نهایت مهمونشو در حالی که خیلی آقا و آروم شده بود راهی خونهی جدیدش کرد.هر وقت تو هر جمعی مینشستم با حسرت میگفتم ای کاش من هم مادری باشم مثل خانم ...
البته که نه تنها من، همه مامانهایی که ایشونو میشناختن آرزوی صبر و بزرگواری ایشونو داشتن،
حالا این روز ها غبطه ی من به این مادر بیشتر شده و ارزوی اینکه کاش من هم مثل او باشم.مادری که چند سال با میزبانی تمرین امانت داری کرد،تمرین دل کندنتمرین اینکه ما در دنیا مالک هیچ چیزی نیستیم،
حتی بچه هامون
و حالا دل این مادر بزرگ، آماده شده بود برای اینکه وارد مرحله ای سخت تر از امتحان دل کندن بشه...و پسر بیست و چهارساله خودش رو در جنگ با یهود، در جنگی که همهی شهدا آرزوی بودن در اونو داشتن،علیاکبر وار تقدیم صاحبش کرد.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
اخرین مهمونشونو من هیچ وقت یادم نمیره،دقیقا روزی که توی جنگ قبلی رفته بودم شیرخوارگاه برای تحویل بچه،
یه نوزاد پسر رو گذاشتن تو بغل من در حالی که گریهی بی امان میکرد ، وقتی من بغلش کردم کلا دست پاچه شده بودم در تلاش برای اروم کردنش بودم که اومدن و دوباره نوزاد رو ازم گرفتن و گفتن این نوزاد رو یه خانواده دیگه داره کارهای تحویلشو انجام میده.خلاصه که بعد یکی دو روز متوجه شدم اون نوزاد رو یکی دو تا خانواده برای میزبانی بردن اما به خاطر گریه های بی امانش نتونستن نگهش دارن و برش گردوندن، تا اینکه اون فرشته ی کوچیک میره خونه ی دوست عزیز ما و میشه برکت خونشون، اون روزها خیلی برای من جالب بود من با دو هفته نخوابیدن تقریبا از پا در اومده بودم اما ایشون در نهایت مقاومت برای نگهداری از مهمونش چندین ماه بی خوابی رو پشت سر گذاشت و در نهایت مهمونشو در حالی که خیلی آقا و آروم شده بود راهی خونهی جدیدش کرد.هر وقت تو هر جمعی مینشستم با حسرت میگفتم ای کاش من هم مادری باشم مثل خانم ...
البته که نه تنها من، همه مامانهایی که ایشونو میشناختن آرزوی صبر و بزرگواری ایشونو داشتن،
حالا این روز ها غبطه ی من به این مادر بیشتر شده و ارزوی اینکه کاش من هم مثل او باشم.مادری که چند سال با میزبانی تمرین امانت داری کرد،تمرین دل کندنتمرین اینکه ما در دنیا مالک هیچ چیزی نیستیم،
حتی بچه هامون
و حالا دل این مادر بزرگ، آماده شده بود برای اینکه وارد مرحله ای سخت تر از امتحان دل کندن بشه...و پسر بیست و چهارساله خودش رو در جنگ با یهود، در جنگی که همهی شهدا آرزوی بودن در اونو داشتن،علیاکبر وار تقدیم صاحبش کرد.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۱۲:۴۲
ایشون هم سربازِ شیرینِ وطن هستن
به نظرم وطنفروشِ بی ریشه، درک و فهمی از تربیت و نذر بچهها برای اسلام و امام زمان نداره،البته حق هم دارن، اونها اگه بویی از خانواده برده بودن هیچوقت وطن فروشی نمیکردن.
اگر بویی از #دامنمادر و #لقمهیحلالپدر به مشامشون رسیده بود که دست نجسشون آغشته به خون پاک امثال مهدیار ها نمیشد،اونها نمیدونن که ایرانی جماعت جنون عشق به وطن داره و با هر تلنگری این جنون فراگیر میشه،شاید وقتی که مهدیارِ چهار سالهی ایران شهید شد،خوشحال شدن از اینکه، الان دل کلی مادر رو خالی کردن و کم کم مادر ها از ترس جون بچه هاشون خیابونها و عرصه رو خالی میکنن، البته که این بی خانواده ها اینو خوب میدونن که قِوام هر جریانی در ایران زنها هستن،
ولی خب
دچار خطای محاسباتی شدن
اینجا ایرانه، مهدِ مادرهایی که تک تک بچه هاشونو نذر اسلام و مسیر حق کردن و مثل #حضرتزینب هر از دست دادنی در این مسیر
برای ما جز #مارایتالاجمیلا نیست.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
به نظرم وطنفروشِ بی ریشه، درک و فهمی از تربیت و نذر بچهها برای اسلام و امام زمان نداره،البته حق هم دارن، اونها اگه بویی از خانواده برده بودن هیچوقت وطن فروشی نمیکردن.
اگر بویی از #دامنمادر و #لقمهیحلالپدر به مشامشون رسیده بود که دست نجسشون آغشته به خون پاک امثال مهدیار ها نمیشد،اونها نمیدونن که ایرانی جماعت جنون عشق به وطن داره و با هر تلنگری این جنون فراگیر میشه،شاید وقتی که مهدیارِ چهار سالهی ایران شهید شد،خوشحال شدن از اینکه، الان دل کلی مادر رو خالی کردن و کم کم مادر ها از ترس جون بچه هاشون خیابونها و عرصه رو خالی میکنن، البته که این بی خانواده ها اینو خوب میدونن که قِوام هر جریانی در ایران زنها هستن،
ولی خب
دچار خطای محاسباتی شدن
اینجا ایرانه، مهدِ مادرهایی که تک تک بچه هاشونو نذر اسلام و مسیر حق کردن و مثل #حضرتزینب هر از دست دادنی در این مسیر
برای ما جز #مارایتالاجمیلا نیست.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۱۵:۲۴
این روزها در عین اینکه روزبهروز غم از دست دادنها زیاده و تلخ اما پر از رشد هست
خیلی دوست داشتم به غیر سید مهدی که بزرگتره، بچه های دیگم هم این روزها رو فهم کنن، به همین خاطر یه دفتر گذاشتم دم دستمو از حال و هوای این روزا برای بچه ها مینویسم، نه نوشته های طولانی و مفصلنوشته های تک خطی کوتاه و مختصر که وقتی بزرگتر شدن با خوندنش کمی این روزهای خونمون رو لمس کنن...براشون نوشتم که:
بعد اینکه خبر شهادت رهبر عزیزمون رو شنیدم تمام وجودم پر از بغض شد، بغض و غضبو فقط ثانیه شماری میکردم رهبر جدیدمون معرفی بشه، یه چیزی شده بود زمزمهی روزها و شبهام:*خدایا ولایتپذیر باشم*، فقط همین.
سعی میکنم این حالم رو با تکرار #قصهیغدیر و #سقیفه به بچه ها منتقل کنم، در حد فهمشون، الان بهتربن فرصت برای انتقال مفهوم ولایتپذیری با مصداق واقعیش به بچه هاست،دلم میخواد بچه هام اینو لمس کنن که درسته که #سیدعلیشهیدمونرهبرمونبرایماجانبودوولیفقیهاما الان وقت اینه که خاضعانه و بدون هیچ اما و اگری مطیع رهبر جدیدمون باشیم.
صدای موشک و پدافند برای ما شده یه کد،تا صداها شروع میشه، سریع میگم الان وقت خوندن چیه؟سید مهدی و سیده شریفه با خوشحالی میگن #سورهیقدر،اخه از همون جنگ قبلی،یعنی جنگ ۱۲ روزه ما با هر صدایی که میومد، هدیه به شهید تهرانی مقدم سوره قدر میخوندیم و به #شهیدتهرانیمقدم میگفتیم که کمک کنه دونه دونهی موشکها و تیرهای ما بشه هزاران تا و بخوره به هدف.
ساعت ۱۲ شب هست و من رختخواب بچه ها رو پهن کردم که بخوابیم، سروکله ی B-2 پیدا میشه، تنها چیزی که من از شنیدن صداش دستام میلرزه و اذیت میشم،خیلی صداش زیاده، انگار یکی دو جا نزدیک خونه رو زده، شیشه ها میلرزن، سورهی قدر رو با صدای بلند طبق معمول خوندیم ولی ادامه دار بودن صدا اذیت کننده بود، زیر لب مرتب میگفتم لاحول ولا قوة الا بالله، برای اینکه بچه ها سرگرم بشن پیشنهاد اسم فامیل کارتی که پر سر و صداست رو دادم، بچه ها و بابا مشغول بازی شدن، منم برای محمد و زینب دعای سهمالیل میخونم.
خدا رو شکر این روزا به لطف خدا هیچ ترس و استرسی تو وجود بچههام نیست،درسته که تا صدایی میومد منو و پدرشون به خاطر بچه ها سعی میکردیم هیچ واکنشی حتی توی صورتمون نشون ندیم، اما به نظر خودم دلیل اصلی #آرامش بچه ها #قرآنه،و من قشنگ #نور همون سوره ی قدری که با هم همخوانی میکنیم رو توی وجودشون حس میکنم، یوقتایی اما کار از صدا میگذره و از شدت برخورد موشک ها خونمون به شدت میلرزه، خود من از لرزش خونه طپش قلب میگیرم مخصوصا اون شبایی که تنها هستم این ترسه برای من بیشتره و برای اینکه بچه ها به خاطر همراهی با فضای خونه ترسشونو سرکوب نکنن، شروع میکنم به بلند بلند فکر کردن،به خودم میگم: با اینکه میدونم خونمون امنه ولی چقدر این لرزشها ترسناکه و منو میترسونه، طفلکی #بچههایغزه که سالهاست با این لرزشها و صداها دارن زندگی میکنن.و بعد برای آرامش دل همه بچه ها #سورهحمدوقدر میخونیم و دوباره ادامهی زندگی...
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
خیلی دوست داشتم به غیر سید مهدی که بزرگتره، بچه های دیگم هم این روزها رو فهم کنن، به همین خاطر یه دفتر گذاشتم دم دستمو از حال و هوای این روزا برای بچه ها مینویسم، نه نوشته های طولانی و مفصلنوشته های تک خطی کوتاه و مختصر که وقتی بزرگتر شدن با خوندنش کمی این روزهای خونمون رو لمس کنن...براشون نوشتم که:
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۱۲:۰۰
یسری از کتابهامو ریختم روی زمین و با آشفتگی زیر و روشون میکنم,کتابهای رشد استاد اخوت کتابهای راه رشد اقای حایری اقای طاهر زاده، صفایی و ...هر چی کتاب تربیتی تو کتابخونه داشتیم
با استرس کتاب ها رو ورق میزنم و زیر و رو میکنم،با اینکه خیلی قبلتر خوندمشون ولی با محتواها غریبهام،اصلا یه لحظه احساس کردم با خودم هم غریبهامو یکدفعه برای غربت خودم زدم زیر گریه
از یک سال پیش که درگیر این بودم که مادر یعنی چی؟ تا به امروز انقدر آشفته نبودم؛امروز از صبح که بیدار شدم داشتم تند تند یسری کارها رو انجام میدادم که اگر برق و آب قطع شد، تا چند روزی رو بتونیم سپری کنیم، وسط کارها گوشی رو برداشتم که ببینم چه خبر از جنگ...دوباره مثل همیشه اول و بی وقفه رفتم سراغ استوریهای خواهر و رفیق خوبم...انگار هر بار که عکسهای علی اقاشونو میبینم برام باب توسل به این شهیدِ بزرگوار باز میشه و یادم میاد یه دغدغه داشتم اونم درست مادری کردنهمثل امالبنینها و لیلاها و ...
وقتی میبینم یه جوون بیست و چهار ساله چقدر پاک و خودساخته بودهفقط به مادرش فکر میکنم،با دیدن استوریها دوباره پرسشهای پرتکرارِ بی جوابِ من شروع شد...
مادر؟این همه مادر و دور و اطرافم دیدم و میشناسم همه هم اهل مراعات و مادر، ولی چی میشه که یه مادر گلچین میشه و میشه #لیلایکربلا
کتابها رو در حالی که گمشدمو از بینشون پیدا نکردم، میزارم کنار ومیرم قرآنمو بر میدارمهمون قرآنی که خیلی باهاش زندگی کردمهمون قرآنی که عطر حرم امام حسین شکست و خالی شد روش
قرآنمو باز میکنمو میزارم روی صورتم چشامو میبندم و بوی حرم رو استشمام میکنم
به رفیقم فکر میکنم...به چیزهایی که تا حالا ازش دیدمبه اخلاقشبه چیزهایی که ازش شنیدم.(کاش عمر بعضی از رفاقت ها به اندازهی عمر انسان زیاد بود)دوباره توی ذهنمیک جملهی پرتکرار خودنمایی میکنه
وقتی که قرآن رو زندگی کنی و قرآن بشه منطق زندگیت، خانوادگی عاقبت بخیر میشین...
آیه هایی که در مورد دوستم به ذهنم خطور میکنه
وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافًا خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ...
این شهید هم مثل مادرش فرای تمام خوبی هایی که داشت، به معنای واقعی یتیم نواز هم بود و توفیق نگهداری از چند یتیم به عنوان مهمان رو داشت
#یتیمنوازی...واژهای که به لیست ویژگیهایی که از مادرهای شهدا و شهدا دارم اضافه شد.
پ.ن:و خوشبحال اونی که اینطور دونه به دونه روزهای عمرشو با نهایت پاکی و خودسازی پشت سر میزاره تا جایی که خوب خریده میشه
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
با استرس کتاب ها رو ورق میزنم و زیر و رو میکنم،با اینکه خیلی قبلتر خوندمشون ولی با محتواها غریبهام،اصلا یه لحظه احساس کردم با خودم هم غریبهامو یکدفعه برای غربت خودم زدم زیر گریه
از یک سال پیش که درگیر این بودم که مادر یعنی چی؟ تا به امروز انقدر آشفته نبودم؛امروز از صبح که بیدار شدم داشتم تند تند یسری کارها رو انجام میدادم که اگر برق و آب قطع شد، تا چند روزی رو بتونیم سپری کنیم، وسط کارها گوشی رو برداشتم که ببینم چه خبر از جنگ...دوباره مثل همیشه اول و بی وقفه رفتم سراغ استوریهای خواهر و رفیق خوبم...انگار هر بار که عکسهای علی اقاشونو میبینم برام باب توسل به این شهیدِ بزرگوار باز میشه و یادم میاد یه دغدغه داشتم اونم درست مادری کردنهمثل امالبنینها و لیلاها و ...
وقتی میبینم یه جوون بیست و چهار ساله چقدر پاک و خودساخته بودهفقط به مادرش فکر میکنم،با دیدن استوریها دوباره پرسشهای پرتکرارِ بی جوابِ من شروع شد...
مادر؟این همه مادر و دور و اطرافم دیدم و میشناسم همه هم اهل مراعات و مادر، ولی چی میشه که یه مادر گلچین میشه و میشه #لیلایکربلا
قرآنمو باز میکنمو میزارم روی صورتم چشامو میبندم و بوی حرم رو استشمام میکنم
به رفیقم فکر میکنم...به چیزهایی که تا حالا ازش دیدمبه اخلاقشبه چیزهایی که ازش شنیدم.(کاش عمر بعضی از رفاقت ها به اندازهی عمر انسان زیاد بود)دوباره توی ذهنمیک جملهی پرتکرار خودنمایی میکنه
وقتی که قرآن رو زندگی کنی و قرآن بشه منطق زندگیت، خانوادگی عاقبت بخیر میشین...
آیه هایی که در مورد دوستم به ذهنم خطور میکنه
وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافًا خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ...
این شهید هم مثل مادرش فرای تمام خوبی هایی که داشت، به معنای واقعی یتیم نواز هم بود و توفیق نگهداری از چند یتیم به عنوان مهمان رو داشت
#یتیمنوازی...واژهای که به لیست ویژگیهایی که از مادرهای شهدا و شهدا دارم اضافه شد.
پ.ن:و خوشبحال اونی که اینطور دونه به دونه روزهای عمرشو با نهایت پاکی و خودسازی پشت سر میزاره تا جایی که خوب خریده میشه
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۱۰:۲۳
من هم حلیمه ام
یسری از کتابهامو ریختم روی زمین و با آشفتگی زیر و روشون میکنم, کتابهای رشد استاد اخوت کتابهای راه رشد اقای حایری اقای طاهر زاده، صفایی و ... هر چی کتاب تربیتی تو کتابخونه داشتیم
با استرس کتاب ها رو ورق میزنم و زیر و رو میکنم، با اینکه خیلی قبلتر خوندمشون ولی با محتواها غریبهام، اصلا یه لحظه احساس کردم با خودم هم غریبهام و یکدفعه برای غربت خودم زدم زیر گریه
از یک سال پیش که درگیر این بودم که مادر یعنی چی؟ تا به امروز انقدر آشفته نبودم؛ امروز از صبح که بیدار شدم داشتم تند تند یسری کارها رو انجام میدادم که اگر برق و آب قطع شد، تا چند روزی رو بتونیم سپری کنیم، وسط کارها گوشی رو برداشتم که ببینم چه خبر از جنگ... دوباره مثل همیشه اول و بی وقفه رفتم سراغ استوریهای خواهر و رفیق خوبم... انگار هر بار که عکسهای علی اقاشونو میبینم برام باب توسل به این شهیدِ بزرگوار باز میشه و یادم میاد یه دغدغه داشتم اونم درست مادری کردنه مثل امالبنینها و لیلاها و ... وقتی میبینم یه جوون بیست و چهار ساله چقدر پاک و خودساخته بوده فقط به مادرش فکر میکنم، با دیدن استوریها دوباره پرسشهای پرتکرارِ بی جوابِ من شروع شد... مادر؟ این همه مادر و دور و اطرافم دیدم و میشناسم همه هم اهل مراعات و مادر، ولی چی میشه که یه مادر گلچین میشه و میشه #لیلایکربلا
کتابها رو در حالی که گمشدمو از بینشون پیدا نکردم، میزارم کنار و میرم قرآنمو بر میدارم همون قرآنی که خیلی باهاش زندگی کردم همون قرآنی که عطر حرم امام حسین شکست و خالی شد روش قرآنمو باز میکنمو میزارم روی صورتم چشامو میبندم و بوی حرم رو استشمام میکنم به رفیقم فکر میکنم... به چیزهایی که تا حالا ازش دیدم به اخلاقش به چیزهایی که ازش شنیدم.(کاش عمر بعضی از رفاقت ها به اندازهی عمر انسان زیاد بود) دوباره توی ذهنم یک جملهی پرتکرار خودنمایی میکنه وقتی که قرآن رو زندگی کنی و قرآن بشه منطق زندگیت، خانوادگی عاقبت بخیر میشین... آیه هایی که در مورد دوستم به ذهنم خطور میکنه وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافًا خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ... این شهید هم مثل مادرش فرای تمام خوبی هایی که داشت، به معنای واقعی یتیم نواز هم بود و توفیق نگهداری از چند یتیم به عنوان مهمان رو داشت
#یتیمنوازی... واژهای که به لیست ویژگیهایی که از مادرهای شهدا و شهدا دارم اضافه شد. پ.ن:و خوشبحال اونی که اینطور دونه به دونه روزهای عمرشو با نهایت پاکی و خودسازی پشت سر میزاره تا جایی که خوب خریده میشه
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم @halimeam
فیلم از شهیدعلی حیدرزاده
۱۰:۲۷
امروز که داشتم بین تکاپوهای روزانه، از ویزیت و پیگیری کارهای پزشکی محمد گرفته تا درسهای عقب افتادمو و کارهای خونه، به این زندگی نگاه میکردم، این تغییر بزرگی که توی زندگی خیلیامون اتفاق افتاده توجهمو جلب کرد. تغییری که فراتر از یک تغییرِ ساده در برنامه هست؛ ما در حال تغییر دادنِ هویتِ زندگیمون اون هم به بزرگی یه تاریخ هستیم.
بیشتر از پنجاه شب گذشته که محور زندگی ما از روزهای آروم و روتینِ قدیمی، به جمعهای پرشورِ شبانه منتقل شده. امثال مایی که یوقت خوابِ قبل از ساعت ده شب رو یه خط قرمز و یک ضرورت برای سلامتی میدونستیم، اما حالا بیشتر از پنجاه شبه که تا ساعت یک و دو صبح بیداریم و جالب اینجاست که اصلاً از این بیداری ناراحت نیستیم! ما نه تنها بیداریم، بلکه در این ساعتها، زندهترین حالتِ خودمون رو تجربه میکنیم.
چه شبهایی که زیر صدای موشکها، در دلِ سرما و زیر بارونهای تند، از خونه بیرون رفتیم

ما این حضور در دلِ شب رو یه #جهاد میبینیم؛ جهادی که طعمِ شیرینی داره و به روحِ ما آرامش میده. ما یاد گرفتیم که در سختترین شرایط، به جای پناه گرفتن توی خونهها، بینِ مردم و در مسیرِ حق، حضور داشته باشیم.
اما نکتهی حیاتی که دوست داشتم در موردش بنویسم؛ نکتهای که اگر به اون توجه نکنیم، ممکنه این جریان عظیم و درخشان، با گذشتِ زمان فروکش کنه. به نظرم کلیدِ ماندگاری این جریان، توی دستانِ ما #مادرهاوزنهایخونه هست.
قطعا همه اینو میدونیم که این اتفاق و این مسیر الهامی بود که از جانب امام صادر شد، اما قِوام و استمرار و تبدیل شدنِ اون به یک فرهنگ و جریان تاریخی به دستِ ماست. ما هستیم که میتونیم این حضورِ شبانه رو از یک اتفاقِ اضطراری و گذرا، به یک سبک زندگیِ ماندگار و هویتِ تاریخی تبدیل کنیم.من میدونم که مادر بودن در این شرایط چقدر سنگینه. میدونم که همراهیِ هر شبِ بچهها در #کفِخیابون، خستهکننده هست. میدونم که گاهی از شدتِ کلافگی و خستگی، آدم دلش میخواد فقط تو خونه بمونه و به کارهای عقب افتادش برسه. اما قدرتِ منه زن، در همین مدیریتِ هوشمندانه هست. مادر میتونه با تغییر دادنِ ساختارِ خونش، جوری برنامهها رو بچینه که این حضور در خیابون، این جهادِ عظیم بشه محور آرامش و برنامه داشتن برای زندگیش.ما با چیدنِ کارهامون حول محورِ این شبها، در واقع داریم به این جریان #جاندوباره میدیم و جان دوباره میگیریم.
اگه میخواهیم این جریانِ مبارک ادامه پیدا کنه، نباید اجازه بدیم خستگیِ روزمره، بر ارادهی ما غلبه کنه. ما باید یاد بگیریم که چطور با عشق و برنامهریزی، این حضورِ جهادی رو به بخشی از هویتِ خانوادمون تبدیل کنیم.ما #مادریم و #سختکوش بیایید با تغییرِ سبک زندگیامون، ثابت کنیم که ما نه تنها در سختیها نمیلرزییم، بلکه میتوانیم از دلِ تاریکیِ شب، نوری بسازیم که هیچوقت خاموش نمیشه.
#وقتیشبهاجانِزندگیمیشوند#هستیمبرآنعهدیکهبستیم
@halimeam
بیشتر از پنجاه شب گذشته که محور زندگی ما از روزهای آروم و روتینِ قدیمی، به جمعهای پرشورِ شبانه منتقل شده. امثال مایی که یوقت خوابِ قبل از ساعت ده شب رو یه خط قرمز و یک ضرورت برای سلامتی میدونستیم، اما حالا بیشتر از پنجاه شبه که تا ساعت یک و دو صبح بیداریم و جالب اینجاست که اصلاً از این بیداری ناراحت نیستیم! ما نه تنها بیداریم، بلکه در این ساعتها، زندهترین حالتِ خودمون رو تجربه میکنیم.
چه شبهایی که زیر صدای موشکها، در دلِ سرما و زیر بارونهای تند، از خونه بیرون رفتیم
ما این حضور در دلِ شب رو یه #جهاد میبینیم؛ جهادی که طعمِ شیرینی داره و به روحِ ما آرامش میده. ما یاد گرفتیم که در سختترین شرایط، به جای پناه گرفتن توی خونهها، بینِ مردم و در مسیرِ حق، حضور داشته باشیم.
اما نکتهی حیاتی که دوست داشتم در موردش بنویسم؛ نکتهای که اگر به اون توجه نکنیم، ممکنه این جریان عظیم و درخشان، با گذشتِ زمان فروکش کنه. به نظرم کلیدِ ماندگاری این جریان، توی دستانِ ما #مادرهاوزنهایخونه هست.
قطعا همه اینو میدونیم که این اتفاق و این مسیر الهامی بود که از جانب امام صادر شد، اما قِوام و استمرار و تبدیل شدنِ اون به یک فرهنگ و جریان تاریخی به دستِ ماست. ما هستیم که میتونیم این حضورِ شبانه رو از یک اتفاقِ اضطراری و گذرا، به یک سبک زندگیِ ماندگار و هویتِ تاریخی تبدیل کنیم.من میدونم که مادر بودن در این شرایط چقدر سنگینه. میدونم که همراهیِ هر شبِ بچهها در #کفِخیابون، خستهکننده هست. میدونم که گاهی از شدتِ کلافگی و خستگی، آدم دلش میخواد فقط تو خونه بمونه و به کارهای عقب افتادش برسه. اما قدرتِ منه زن، در همین مدیریتِ هوشمندانه هست. مادر میتونه با تغییر دادنِ ساختارِ خونش، جوری برنامهها رو بچینه که این حضور در خیابون، این جهادِ عظیم بشه محور آرامش و برنامه داشتن برای زندگیش.ما با چیدنِ کارهامون حول محورِ این شبها، در واقع داریم به این جریان #جاندوباره میدیم و جان دوباره میگیریم.
اگه میخواهیم این جریانِ مبارک ادامه پیدا کنه، نباید اجازه بدیم خستگیِ روزمره، بر ارادهی ما غلبه کنه. ما باید یاد بگیریم که چطور با عشق و برنامهریزی، این حضورِ جهادی رو به بخشی از هویتِ خانوادمون تبدیل کنیم.ما #مادریم و #سختکوش بیایید با تغییرِ سبک زندگیامون، ثابت کنیم که ما نه تنها در سختیها نمیلرزییم، بلکه میتوانیم از دلِ تاریکیِ شب، نوری بسازیم که هیچوقت خاموش نمیشه.
#وقتیشبهاجانِزندگیمیشوند#هستیمبرآنعهدیکهبستیم
@halimeam
۱۴:۳۳
چند روز پیش حال و هوای خوبی داشتم نمیدونستم باید گریه کنم یا نه!واقعیتش چند ماه پیش که محمد رو برای ویزیت مغز و اعصاب برده بودم، دکتر اشاره ای به بیماری cp کرد و احتمال ضعیفی از این بیماری برای محمد در نظر گرفت، تا بریم MRI و تشخیص دقیق و نهایی؛وقتی دکتر گفت cp خب من نمیدونستم این بیماری چیه، سریع همون موقع بیماری رو جستجو کردم و وقتی نتایج رو دیدم خیلی حالم بد شد،انقدر که برای اولین بار حتی نتونستم تا همین الان در موردش با همسرم حرف بزنم،تا امروز هر بار نگاه محمد میکردم نمیدونستم چطور خودمو کنترل کنم تا گریم نگیره،فکر کنم برای اولین بار، من که به شدت برونگرا هستم چندین ماه تونستم غم به این بزرگی رو تو دل خودم نگه دارم، شاید چون نمیخواستم باورش کنم و همش به خودم میگفتم محمد شبیه بیمارهای فلج مغزی نیست و دکتر قطعا اشتباه میکنه.و همش از امام حسن مجتبی(علیهالسلام) میخواستم خودشون نظری به این طفل معصوم بکنن.
و چند روز پیش، وقتی محمد روی زمین خوابیده بود، دیدم برگشت و حرکت کرد به سمت توپی که روی زمین بود انقدر خوشحال شدم که نمیدونستم چطوری باید سید مهدی رو که توی خونه بود صدا کنم.با صدای بلند و بدون وقفه و با گریه میگفتم:مهدی،مهدی،مهدیمهدی، محمد داره حرکت میکنه
این خوشحالی برامون مثل زدن جوونهی امیدی وسط شورهزار ناامیدی بود؛محمد ما بدون اینکه کار درمانی رفته باشه یهو شروع به حرکت کرد و این برای من مثل معجزه بود چون بعد شنیدن حرفهای اون روز دکتر همش توی دلم برای محمد دلهره داشتم و بیماری cp برام مثل کابوس بود.حالا اون چیزی که خیلی برای خودم قشنگ و در عین حال غم داره، اینه که در خانواده بودن و لمس و آغوش،نگاههای از سر محبت،صدا زدنِ اسم یه بچه با عشق و محبت،چقدر در رشد جسمی بچهها اثرگزار هست،دلم میخواست به اندازهی هزاران تا مادر بودم
دلم میخواست به اندازهی هزاران تا مادر توان و ظرفیت داشتم تا میتونستم برای همهی بچه های شیرخوارگاه #مادری کنم،
بهشون محبت کنم،
لمسشون کنم و با تمام وجودم تمام قلبم رو هدیه به روحشون کنم تا جبران تمام تنهاییها و بی مادریهاشون باشم
.محمدِ ما در آستانهی یک سالگی اولین حرکتشو کرد، اما احساس میکنم اون چهل روزی که این فرشته آغوش هیچ مادری و گرمای هیچ خانوادهای رو نچشیده، انقدر براش زجرآور بوده، که الان هربار که به شهرستان و خونه پدربزرگ و مادربزرگ میریم، من شاهد یک اتفاق عجیب هستم؛ محمد با لمس شدنِ آدمهای جدید، با گرمای آغوشِ خانوادهی بزرگتر و با اون حجم از توجه و محبت که دورش رو میگیره، انگار یک جهشِ رشد رو تجربه میکنه و سلولهای بدنش با عشق بازسازی میشن،
من فهمیدم که واقعا #عشق فقط یک حس نیست!
خدا رو شاکرم که به ما لطف کرد و اجازه داد بخشی از این داستانِ زیبا باشیم.و با تمام وجودم به هر کسی که برای ورود به این مسیر، سر سوزنی شک یا ترس توی دلش داره، میگم که قدم در راه بگذاره و یقین داشته باشه که،*#میزبان یک طفل #یتیم شدن،مسیری سراسر رحمت و نور هست.*
میشه وارد این مسیر شد و تا آخر عمر دهها طفل معصوم رو #مهمون عشق و محبت مادرانه کرد
@halimeam
و چند روز پیش، وقتی محمد روی زمین خوابیده بود، دیدم برگشت و حرکت کرد به سمت توپی که روی زمین بود انقدر خوشحال شدم که نمیدونستم چطوری باید سید مهدی رو که توی خونه بود صدا کنم.با صدای بلند و بدون وقفه و با گریه میگفتم:مهدی،مهدی،مهدیمهدی، محمد داره حرکت میکنه
دلم میخواست به اندازهی هزاران تا مادر توان و ظرفیت داشتم تا میتونستم برای همهی بچه های شیرخوارگاه #مادری کنم،
بهشون محبت کنم،
لمسشون کنم و با تمام وجودم تمام قلبم رو هدیه به روحشون کنم تا جبران تمام تنهاییها و بی مادریهاشون باشم
من فهمیدم که واقعا #عشق فقط یک حس نیست!
خدا رو شاکرم که به ما لطف کرد و اجازه داد بخشی از این داستانِ زیبا باشیم.و با تمام وجودم به هر کسی که برای ورود به این مسیر، سر سوزنی شک یا ترس توی دلش داره، میگم که قدم در راه بگذاره و یقین داشته باشه که،*#میزبان یک طفل #یتیم شدن،مسیری سراسر رحمت و نور هست.*
میشه وارد این مسیر شد و تا آخر عمر دهها طفل معصوم رو #مهمون عشق و محبت مادرانه کرد
@halimeam
۱۵:۲۱
یک سال پیش، وقتی از پیش امام رضا به تهران برگشتم، خیلی زود با اومدنِ محمد به خونمون، جواب حاجتم رو از امام گرفتم.
از همون موقع، آرزویِ کوچیک و همیشگی در قلبم این بود که باید محمد رو زودتر بیاریم مشهد، اما انگار قرار، خواستهی ما نبود، چون هر بار که ما میخواستیم، نشد. تا اینکه بالاخره بعد از یازده ماه، قسمت شد که ما محمد رو به مشهد و محضر امام رضا جان بیاریم.
البته، اینکه میگم ما محمد رو آوردیم مشهد درست نیست،(نمیدونم چرا گاهی یادم میره، این ماییم که سر سفرهای که محمد پهن کرده نشستیم)
چون هر فرشتهای که به این دنیا میاد، با خودش دنیایی از رزقهای مادی و معنوی میاره. و این حقیقت، فقط مخصوص بچههای زیستیِ خودمون نیست؛ اتفاقاً وقتی یک فرشته از #شیرخوارگاه به خونهی ما میاد، این حقیقت با شدت و شکوه بیشتری خودش رو نشون میده.
انگار خدا میخواد با ما حرف بزنه و بگه: ببینید، شما اصلاً صاحبِ هیچچیز نیستید؛
نه مالک هستید و نه رازق.
شما هیچِ هیچ هستید خدا میخواد به ما یاد بده که ما فقط یک واسطه هستیم؛ فقط اجازه داریم برای مدتی، توی این دنیا، در معرضِ برکت و نورانیت یک یتیم باشیم. نباید خیالِ باطل کنیم که ما عهدهدارِ حفظ این نور هستیم؛ ما فقط مأمور شدیم که برای مدتی، این امانت رو در کنار خودمون داشته باشیم، و مثل بچه های دیگمون خادمیشونو بکنیم.
پس من اشتباه گفتم،
محمد ما رو با خودش آورده مشهد.
#میزبانیِنور
@halimeam
از همون موقع، آرزویِ کوچیک و همیشگی در قلبم این بود که باید محمد رو زودتر بیاریم مشهد، اما انگار قرار، خواستهی ما نبود، چون هر بار که ما میخواستیم، نشد. تا اینکه بالاخره بعد از یازده ماه، قسمت شد که ما محمد رو به مشهد و محضر امام رضا جان بیاریم.
البته، اینکه میگم ما محمد رو آوردیم مشهد درست نیست،(نمیدونم چرا گاهی یادم میره، این ماییم که سر سفرهای که محمد پهن کرده نشستیم)
چون هر فرشتهای که به این دنیا میاد، با خودش دنیایی از رزقهای مادی و معنوی میاره. و این حقیقت، فقط مخصوص بچههای زیستیِ خودمون نیست؛ اتفاقاً وقتی یک فرشته از #شیرخوارگاه به خونهی ما میاد، این حقیقت با شدت و شکوه بیشتری خودش رو نشون میده.
انگار خدا میخواد با ما حرف بزنه و بگه: ببینید، شما اصلاً صاحبِ هیچچیز نیستید؛
نه مالک هستید و نه رازق.
شما هیچِ هیچ هستید خدا میخواد به ما یاد بده که ما فقط یک واسطه هستیم؛ فقط اجازه داریم برای مدتی، توی این دنیا، در معرضِ برکت و نورانیت یک یتیم باشیم. نباید خیالِ باطل کنیم که ما عهدهدارِ حفظ این نور هستیم؛ ما فقط مأمور شدیم که برای مدتی، این امانت رو در کنار خودمون داشته باشیم، و مثل بچه های دیگمون خادمیشونو بکنیم.
پس من اشتباه گفتم،
محمد ما رو با خودش آورده مشهد.
#میزبانیِنور
@halimeam
۴:۰۰
۱۰:۲۴
ایندفعه مشهدمون خیلی خاص بود،میلاد امام رضا جان و تولد محمد عزیزم
از اول سفر همش دلم میخواست برای تولد محمد توی حرم یه کار خاص بکنمیه تولد خیلی خوب بگیرم،واقعیتش من خیلی اهل تولد گرفتن و این چیزا نبودم و کلا برای بچه های دیگه تا الان اینطور نبوده که هرسال تولد بگیریم و اکثرا یه هدیه میخریدیم براشون،اما برای محمد دلم میخواست سنگ تموم بزاریم.تو ذهنم این بود که یه کیک میخریم و میریم توی حرم و براش تولد میگیریم.
از اینکه محمد هدیهی امام رضا به زندگی ما بود و اولین سفرش به مشهد همزمان شد با تولد یک سالگی خودش و ولادت امام رضا جان، خب منم دوست داشتم تولدش هم ویژه باشه.
شب اول قسمتمون شد و مهمون سفرهی اما رضا شدیمبه خودم گفتم تو مهمون سرای امام رضا خیلی خوب میشه براش تولد بگیریم ولی انقدر اون روز درگیر جنگ سیده شریفه و سید مهدی شدیم که اصلا شرایط کیک خریدن فراهم نشد
خلاصه که گفتیم پس روز آخر چون وسط هفته هست و حرم خلوت، بهترین فرصت برای گرفتن تولد آقا محمد توی حرم امام رضاست و برنامه ها رو بزاریم برای روز آخر...
ادامه دارد...
عکس اول: همه عاشق محمدِ شیرین ما میشدن،اینجا یکی از خادمهای مهمونسرا بغلش کرده.عکس دوم: محمدی که در چشم بر هم زدنی میز غذا رو منفجر کرد
@halimeam
از اول سفر همش دلم میخواست برای تولد محمد توی حرم یه کار خاص بکنمیه تولد خیلی خوب بگیرم،واقعیتش من خیلی اهل تولد گرفتن و این چیزا نبودم و کلا برای بچه های دیگه تا الان اینطور نبوده که هرسال تولد بگیریم و اکثرا یه هدیه میخریدیم براشون،اما برای محمد دلم میخواست سنگ تموم بزاریم.تو ذهنم این بود که یه کیک میخریم و میریم توی حرم و براش تولد میگیریم.
از اینکه محمد هدیهی امام رضا به زندگی ما بود و اولین سفرش به مشهد همزمان شد با تولد یک سالگی خودش و ولادت امام رضا جان، خب منم دوست داشتم تولدش هم ویژه باشه.
شب اول قسمتمون شد و مهمون سفرهی اما رضا شدیمبه خودم گفتم تو مهمون سرای امام رضا خیلی خوب میشه براش تولد بگیریم ولی انقدر اون روز درگیر جنگ سیده شریفه و سید مهدی شدیم که اصلا شرایط کیک خریدن فراهم نشد
ادامه دارد...
عکس اول: همه عاشق محمدِ شیرین ما میشدن،اینجا یکی از خادمهای مهمونسرا بغلش کرده.عکس دوم: محمدی که در چشم بر هم زدنی میز غذا رو منفجر کرد
@halimeam
۱۰:۲۴