(۱)روزهای اول فروردین است. آمدهام تهران کتابی بخرم. گویی وضعیت آخرالزمانی است. خیابانهای تاریک و کمرمق؛ آسمان ابری و دودگرفته؛ عابرانی درهم و مغموم.
چند کتابفروشی حوالی میدان انقلاب باز است. اینجا هم اما بوی تند گوگرد میآید. یکی با دست نشان میدهد که جایی را در جنوب شهر بمباران کردهاند. انگار از شهر ری دود سیاهی به آسمان بلند شدهاست.
در بلوار کشاورز چند مرد سیاهپوش را میبینم که کلاشنیکف دارند و چند نفر را با دستبند به میلههای روبهروی یک ساختمان بستهاند. نور چراغقوه را در چشم بازداشتشدهها انداختهاند و دارند از آنها بازجویی میکنند.
فضای سنگین و رعبآوری است. یکی از مردان سیاهپوش پشت سرم میآید و میگوید اگر تندتر راه نروم بازداشت میشوم.
خبری از جنبوجوش همیشگی پارک لاله نیست. نه غذافروشیهای جنب بلوار سرپا هستند؛ نه بازارچهی پارک و دکهها باز است؛ و نه میشود در این تاریکی نشانی از گربههای معروف تهران گرفت.
در میدان ولیعصر حدود هزار نفر با پرچم ایران جمع شدهاند. تلویزیون بزرگی یک طرف میدان است و ترانهی حسبیالله محسن چاووشی پخش میشود. مداحی در ستایش سلحشوری امام اول و سوم شیعیان و مقاومت رزمندگان ایران میخواند و مردم با او همخوانی میکنند.
مردی روی سکو میرود و از یکی از دوستانش میگوید که پشت لانچر موشک بوده و دو دستش را در بیمارستان قطع کردهاند. از دوست دیگرش میگوید که «دیشب به شهادت رسید. پسر شهید چند ساعت پیش به دنیا آمده.»
اکثر حاضران میدان ولیعصر زن هستند. دست کم دو زن را میبینم که حجاب ندارند.
بیستوهفت روز است که ایران زیر بمباران نیروهای شرور عالم است. بیش از چهل سال بود که نتانیاهو میخواست ایران را بمباران کند. رئیس سازمان ملی مبارزه با تروریسم امریکا در نامهی استعفای هفتهی پیش خود آورده که لابی اسرائیل ترامپ را به این جنگ کشاندهاست.
تا امروز یکصد هزار واحد مسکونی و تجاری سراسر ایران آسیب دیدهاند. سیصد واحد درمانی و اورژانس تخریب یا ناکارآمد شدهاند. پنج هزار هموطن جانشان را از دست دادهاند. میلیونها نفر در ایران [و غزه و لبنان] خانههای خود را ترک کردهاند. و تازه آسیبهای زیستمحیطی و روانی و اقتصادی جنگ دیرتر پدیدار میشود.
نتانیاهو و ترامپ تجلی پلیدیهای آدمی در جهان معاصرند: نژادپرست، دغلکار، حریص، کودککش، کودکآزار. هدف غایی آنها ضعیف کردن ایران زیر پرچم «مبارزه با جمهوری اسلامی» است.
اسرائیل با قوت گرفتن ایران پیش از انقلاب ۵۷ هم مسأله داشت. تحریمهای غیرانسانی امریکا، سوای این که کدام دولت در ایران سر کار بوده، پنجاه سال است علیه مردم ایران اجرا میشود. برجام را دولت امریکا جلوی دوربینها پاره کرد نه ایران.
(۲)روزهای پیش از جنگ است. در اصفهان با دوستی صحبت میکنم که به واسطهی رکابزنی در شهر رفیق شدهایم. هجده دی بازداشت شدهاست و یک ماه را در زندان دستگرد اصفهان گذرانده.
میگوید دو تا از همبندیهایش دو برادر بیستوچند ساله بودهاند. برادر کوچکتر بیماری آسم داشته. مادرشان چندبار پیش قاضی رفته که پسرش نیاز به دارو دارد. قاضی با خواستهی مادر برای رساندن دارو موافقت نمیکند. برادر کوچکتر هر روز در زندان نحیفتر میشود اما مسئولان زندان توجهی نمیکنند. تا اینکه پسر در هفتهی آخر بازداشت در محیط پر ازدحام و مضطرب زندان از هوش میرود. مسئولان او را به بیمارستان میبرند. شب بعد خبر میرسد که آن پسر در بیمارستان از دنیا رفتهاست. آن دوست از گرد عزایی میگفت که با آن خبر در زندان دستگرد پاشیده شد.
برای عمل جراحی پدر به بیمارستانی در اصفهان میروم. آشنای دیگری را میبینم که برای درمان همسرش آمده. از خواهر و دامادشان میگوید که نوزده دی در حال گذر از خیابان بودهاند که داماد تیر میخورد و جلوی چشم خواهر کشته میشود.
آشنا میگوید که تا نُه روز جنازهی داماد را به فامیل تحویل نمیدادهاند. دو انتخاب را پیش روی خانواده گذاشتهبودند؛ یا مبلغ قابل توجهی برای گرفتن جسد بپردازند یا زیر برگهای را امضا کنند که متوفی از طرفداران حکومت بوده و شهید است. مادر پسر دست آخر زیر فشار روانی میپذیرد که زیر برگه را امضا کند. آشنا میگوید که خواهرش هنوز مشکل تکلم دارد.
چند کتابفروشی حوالی میدان انقلاب باز است. اینجا هم اما بوی تند گوگرد میآید. یکی با دست نشان میدهد که جایی را در جنوب شهر بمباران کردهاند. انگار از شهر ری دود سیاهی به آسمان بلند شدهاست.
در بلوار کشاورز چند مرد سیاهپوش را میبینم که کلاشنیکف دارند و چند نفر را با دستبند به میلههای روبهروی یک ساختمان بستهاند. نور چراغقوه را در چشم بازداشتشدهها انداختهاند و دارند از آنها بازجویی میکنند.
فضای سنگین و رعبآوری است. یکی از مردان سیاهپوش پشت سرم میآید و میگوید اگر تندتر راه نروم بازداشت میشوم.
خبری از جنبوجوش همیشگی پارک لاله نیست. نه غذافروشیهای جنب بلوار سرپا هستند؛ نه بازارچهی پارک و دکهها باز است؛ و نه میشود در این تاریکی نشانی از گربههای معروف تهران گرفت.
در میدان ولیعصر حدود هزار نفر با پرچم ایران جمع شدهاند. تلویزیون بزرگی یک طرف میدان است و ترانهی حسبیالله محسن چاووشی پخش میشود. مداحی در ستایش سلحشوری امام اول و سوم شیعیان و مقاومت رزمندگان ایران میخواند و مردم با او همخوانی میکنند.
مردی روی سکو میرود و از یکی از دوستانش میگوید که پشت لانچر موشک بوده و دو دستش را در بیمارستان قطع کردهاند. از دوست دیگرش میگوید که «دیشب به شهادت رسید. پسر شهید چند ساعت پیش به دنیا آمده.»
اکثر حاضران میدان ولیعصر زن هستند. دست کم دو زن را میبینم که حجاب ندارند.
بیستوهفت روز است که ایران زیر بمباران نیروهای شرور عالم است. بیش از چهل سال بود که نتانیاهو میخواست ایران را بمباران کند. رئیس سازمان ملی مبارزه با تروریسم امریکا در نامهی استعفای هفتهی پیش خود آورده که لابی اسرائیل ترامپ را به این جنگ کشاندهاست.
تا امروز یکصد هزار واحد مسکونی و تجاری سراسر ایران آسیب دیدهاند. سیصد واحد درمانی و اورژانس تخریب یا ناکارآمد شدهاند. پنج هزار هموطن جانشان را از دست دادهاند. میلیونها نفر در ایران [و غزه و لبنان] خانههای خود را ترک کردهاند. و تازه آسیبهای زیستمحیطی و روانی و اقتصادی جنگ دیرتر پدیدار میشود.
نتانیاهو و ترامپ تجلی پلیدیهای آدمی در جهان معاصرند: نژادپرست، دغلکار، حریص، کودککش، کودکآزار. هدف غایی آنها ضعیف کردن ایران زیر پرچم «مبارزه با جمهوری اسلامی» است.
اسرائیل با قوت گرفتن ایران پیش از انقلاب ۵۷ هم مسأله داشت. تحریمهای غیرانسانی امریکا، سوای این که کدام دولت در ایران سر کار بوده، پنجاه سال است علیه مردم ایران اجرا میشود. برجام را دولت امریکا جلوی دوربینها پاره کرد نه ایران.
(۲)روزهای پیش از جنگ است. در اصفهان با دوستی صحبت میکنم که به واسطهی رکابزنی در شهر رفیق شدهایم. هجده دی بازداشت شدهاست و یک ماه را در زندان دستگرد اصفهان گذرانده.
میگوید دو تا از همبندیهایش دو برادر بیستوچند ساله بودهاند. برادر کوچکتر بیماری آسم داشته. مادرشان چندبار پیش قاضی رفته که پسرش نیاز به دارو دارد. قاضی با خواستهی مادر برای رساندن دارو موافقت نمیکند. برادر کوچکتر هر روز در زندان نحیفتر میشود اما مسئولان زندان توجهی نمیکنند. تا اینکه پسر در هفتهی آخر بازداشت در محیط پر ازدحام و مضطرب زندان از هوش میرود. مسئولان او را به بیمارستان میبرند. شب بعد خبر میرسد که آن پسر در بیمارستان از دنیا رفتهاست. آن دوست از گرد عزایی میگفت که با آن خبر در زندان دستگرد پاشیده شد.
برای عمل جراحی پدر به بیمارستانی در اصفهان میروم. آشنای دیگری را میبینم که برای درمان همسرش آمده. از خواهر و دامادشان میگوید که نوزده دی در حال گذر از خیابان بودهاند که داماد تیر میخورد و جلوی چشم خواهر کشته میشود.
آشنا میگوید که تا نُه روز جنازهی داماد را به فامیل تحویل نمیدادهاند. دو انتخاب را پیش روی خانواده گذاشتهبودند؛ یا مبلغ قابل توجهی برای گرفتن جسد بپردازند یا زیر برگهای را امضا کنند که متوفی از طرفداران حکومت بوده و شهید است. مادر پسر دست آخر زیر فشار روانی میپذیرد که زیر برگه را امضا کند. آشنا میگوید که خواهرش هنوز مشکل تکلم دارد.
۱۵:۱۱