بله | کانال حرف اضافه
عکس پروفایل حرف اضافهح

حرف اضافه

۲۳۸ عضو
thumbnail
اینو دختران موکب لبنانی‌ها برای ولادت امام رضا هدیه می‌دادند. شمع سفید و گل عروس و صلوات خاصه‌ی امام رضا‌جان‌مون.دوست دارم این زیبایی شناسی‌شون رو.
چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم

۲۰:۰۰

زنگ زدیم به آبجیم. می‌گه «این‌جا دو سه روزه داره مدام بارون می‌باره. امان نمی‌ده. توی خیابون سیلاب راه افتاده. رعد و برق زیاد. هوا هم خنک. شعله‌ی بخاری‌ها رو زیاد کردیم. دیروز رفتم به خونه سر زدم. غنچه‌های گل محمدی وا نشدن هنوز.» اون می‌گه و من تو دلم می‌گم جای من خالی. جای من خالی. همکارم چند روز پیش می‌گفت تو دیونه‌ای که اون هوا رو ول کردی اومدی قم.

۲۰:۳۸

بازارسال شده از green_corner
thumbnail
خلیج فارس می‌خواهی؟چنین گستاخ می‌گویی؟مرا از مرگ ترسانی؟بدان این را!میان آب‌های نیلگون‌ش دفن خواهی شد!همان گونه که روم باستان از پای افکندمسیه روزت بگردانمبرایت من حدیث مرگ می‌خوانمتو را بر خاک بنشانمنميدانی،نميداني من و هم ميهنان منبه پاس يك وجب زين خاك جاويدان‌چه خونها خونبهای اين سرا كرديمخلیج فارس می‌خواهیچنین گستاخ می‌گویی؟
-*به مناسبت سالروز اخراج پرتغالی‌ها، روز ملی خلیج فارس*

۸:۱۳

یکی از قشنگی‌های بهار نارون است. دهخدا برایش نوشته درخت خوش اندام. راست می‌گوید. تنه‌ی صافی دارد که بی پاجوش یک تنه رشد می‌کند. ممکن است بگویید خیلی درخت‌های دیگر هم همینند. درست است اما یکی ویژگی دیگر این درخت چتری بودن شاخساره‌هایش است. کمتر درختی را دیده‌ام‌ که به این زیبایی تنه و تاجش با هم چفت شده باشد. آدم سیر نمی‌شود از تماشای این چتر منظم.به جز این‌ها شکل برگ‌هایش هم جذاب است. خدا یکی دو تا حسن که بهش نداده. بیضی یا تخم‌مرغی شکل و نامتقارن هستند با لبه‌های دندانه‌دار. یعنی تاج درخت فرمی شبیه یکی از برگ‌های درخت دارد. یک برگ را که می‌بینی از جزء می‌رسی به کلی که اسمش شده نارون. تا وقتی هوا خنک باشد برگ‌هایش نازک است و سبز روشن. من تا وسط‌های اردیبهشت مدام سر به هوایم پی دیدن این ترکیب چشم‌نواز. نمی‌دانم در چه جاهایی از ایران می‌شود آن را دید اما من در استان‌های کرمانشاه، همدان، تهران، قم، اصفهان و یزد آن را دیده‌ام. اولین باری که رفته بودم یزد وقتی چشمم خورد به درخت نارونی، خوشحال بودم که‌ در این شهر کویری آشنایی دیده‌ام. گرچه در تابستان هم با آن سایه‌ی گسترده‌اش کم دلبری نمی‌کند. به قول عباس یمینی شریف به تابستان كه گرما رو نمایددرختم چتر خود را می‌گشایدخنک می‌‌سازد آن جــــا را زسایهدل هر رهگذر را می‌رباید

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم

۵:۲۹

بازارسال شده از آهستان

Paul Mauriat - Pearl Fisher [www.vmusic.ir].mp3

۰۳:۱۳-۳.۰۱ مگابایت
قطعه‌ای زیبا از "پل موریه"از آن قطعاتی که باید چشم‌ها را ببندی و غرق رویا شوی و لذت ببری. حتی برای لحظاتی. قطعه‌ای زیبا و لطیف و دل‌انگیز و شیرین.
انگار که در دشتی پر از شقایق، روی چمن‌های سبز و شاداب، زیر سایه‌ی درختی دراز کشیده‌ای. چشم‌ها را بسته‌ای و به خواب رفته‌ای. هیچ صدایی نمی‌آید، جز صدای آواز پرنده‌ها. نسیمی ملایم از راه می‌رسد و برگ‌های درخت و شقایق‌ها را به آرامی تکان می‌دهد.
سوسوی نور خورشید از لابلای شاخ و برگ درخت به صورتت می‌خورد، بیدار می‌شوی، دو پروانه‌ را می‌بینی که دور و برت رقص‌کنان پرواز می‌کنند. شبیه کارتون‌های قدیمی. شبیه معصومیت دوران کودکی. تازه یادت می‌آید که همه‌ی اینها فقط یک رویا بود. دلتنگ می‌شوی و گوشه‌ی چشمانت نمناک می‌شود.@ahestanir

۵:۵۳

می‌گه به پسرم گفتم قرار بود از طرف دانشگاه برین مشهد چی شد؟ پسرم گفت توی این اوضاع جنگ نرفتیم دیگه. من بهش گفتم‌ جنگ که تموم شد دیگه. نوه‌م که حرف‌هامون رو می‌شنید گفت جنگ تموم نشده. آمریکا و اسرائیل می‌خوان حمله کنن.نوه‌ش دخترک چهار سال و نیمه‌ای است.
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم

۱۸:۵۱

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف...امروز ورد زبونم شده.

۱۶:۱۹

از وقتی محل کارم عوض شده فرصت پیاده‌روی صبحگاهی در شهر را از دست داده‌ام. به جایش نیم ساعت زودتر می‌رسم اداره و در حیاطِ آن‌جا ادایش می‌کنم. موقع پیاده‌روی تمرکزم بر ارتباط با محیط طبیعی اطرافم است. از صدای پرندگان گرفته تا خاک و گل و گیاه و درختان. دو روز است صدایی به روتینم اضافه شده. پادکست ایرانیان. این پادکست به بررسی رفتار ایرانیان در هنگامه‌ی نبرد از دریچه‌ی ادبیات می‌پردازد. گمانم از روز سیزدهم جنگ شروع کرده‌اند و تا حالا ده قسمت از آن منتشر شده. فصل اول این پادکست دارد با نگاه به متونی مثل یادگار زریران، درخت آسوریک، تشتر یشت، شاهنامه، ماتیکان یوشت فریان پیش می‌رود. علاوه بر سوژه‌ی جذابش، حسن دیگرش کوتاهی آن است تا دشواری دانلود فایل‌ها در بله را نداشته باشیم.شنیدنش را به شما هم پیشنهاد می‌کنم.──────⊹⊱✫⊰⊹──────undefinedایرانیان رو در فضای مجازی دنبال کنید
بله | شنوتو | روبیکا | ایتا

۹:۵۱

حرف اضافه
از وقتی محل کارم عوض شده فرصت پیاده‌روی صبحگاهی در شهر را از دست داده‌ام. به جایش نیم ساعت زودتر می‌رسم اداره و در حیاطِ آن‌جا ادایش می‌کنم. موقع پیاده‌روی تمرکزم بر ارتباط با محیط طبیعی اطرافم است. از صدای پرندگان گرفته تا خاک و گل و گیاه و درختان. دو روز است صدایی به روتینم اضافه شده. پادکست ایرانیان. این پادکست به بررسی رفتار ایرانیان در هنگامه‌ی نبرد از دریچه‌ی ادبیات می‌پردازد. گمانم از روز سیزدهم جنگ شروع کرده‌اند و تا حالا ده قسمت از آن منتشر شده. فصل اول این پادکست دارد با نگاه به متونی مثل یادگار زریران، درخت آسوریک، تشتر یشت، شاهنامه، ماتیکان یوشت فریان پیش می‌رود. علاوه بر سوژه‌ی جذابش، حسن دیگرش کوتاهی آن است تا دشواری دانلود فایل‌ها در بله را نداشته باشیم. شنیدنش را به شما هم پیشنهاد می‌کنم. ──────⊹⊱✫⊰⊹────── undefinedایرانیان رو در فضای مجازی دنبال کنید بله | شنوتو | روبیکا | ایتا
ترامپ گفته: ایران بایستی «پرچم تسلیم را بالا بگیرد» اما برای انجام دادن این کار بیش از حد مغرور است. باید بهش بگیم رفتار ایرانیان در نبرد رو مطالعه کنه:)

۱۶:۴۹

دارم متنی می‌نویسم از شهادت برادرم. به خاطرش هی از دا سؤال می‌پرسم. یه جا می‌گم کاش عکسش رو داشتم. منظورم عکس پیکرشه. دا فکر می‌کنه عکس خودش رو می‌گم. می‌گه چرا عکسش رو نمی‌زنی به دیوار خونه‌ت؟ عکس این عزیز رو؟ یه لحظه کپ می‌کنم. راست می‌گه. چرا این کار رو نکردم؟ فقط می‌تونم بگم درست می‌گی. درست می‌گی. گرچه عکس هیچ‌کس رو نزدم به دیوار. بعد اشاره می‌کنه به کتیبه‌ی سلام بر حسین و می‌گه بالای اون میخ هست. همون‌جا بزنش.
یادم می‌افته دوازده دی نود و هشت برای تولدش پست گذاشتم توی اینستا که یه مجموعه از عکس‌هاش رو چیده بودم روی فرش اتاق. یکی از اونا عکس پیکرش بود. اینستا به خاطر همین عکس خیلی کوچیک پستم رو حذف کرد. رفتم سراغ پوشه‌ی عکس‌های اون ماه. زوم که کردم دلم ریش شد. به خاطر دا گریه نکردم. پیکرت غرق خون بود بچه. دا چطوری تو رو اون جوری دیده بود؟ دیشب می‌گفت قول داده بودم گریه نکنم. نکردم ولی نمی‌دونم چطور زنده موندم. الان هم که داشت می‌دید به نشونه‌ی غم دست راستش رو لرزون تکون می‌داد بالای سرت. مثل وقتی که در عزای کسی مویه می‌کنن. دقیق سه ماه دیگه می‌شه سی و نه سال که تو شهید شدی پسر. ولی این خاک هم‌چنان داره شهید می‌ده. تا وقتی که بساط ظلم برچیده نشه خون شماها همیشه تازه است.
سه‌شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم

۱۹:۳۳

یکی از همکاران می‌گفت: آخر شب داشتیم موکب‌مان را در خیابان پانزده خرداد قم می‌بستیم که مرد زباله‌گردی نزدیک‌‌مان شد. با یک دستش گونی بزرگ زباله‌های بازیافتی روی شانه را چسبیده بود و با دست دیگرش پرچم ایران را. به موکب که رسید، ایستاد. به سر و وضعش می‌آمد اهل مصرف مواد مخدر باشد. کیسه را گذاشت زمین، دست کرد توی جیبش، یک اسکناس پنجاه تومانی درآورد و گرفت سمتم. مات و مبهوت نگاهش کردم. بهش گفتم شما چرا زحمت بکشی آخه؟ مرد که خستگی از سر و رویش می‌بارید، چشم‌هایش را ازم دزدید، خیره شد به بنرهای ‌رو‌به‌‌رو و گفت: «من خودم آدم درستی نیستم اما آدم درستی رو از دست دادیم.»
@HarfeHezafeH

۱۰:۳۲

دکتر گوش و کارشناس شنوایی‌سنجی هر دو خانم بودند. دا گفت انگار خواهر بودن با هم. گفتم «آره ولی فامیلی‌هاشون فرق داشت.» با این‌که فقط جراحی زیبایی بینی انجام داده بودند اما همین یه قلم تبدیلشون کرده بود به دو نسخه‌ی کپی هم.

۱۲:۱۵

خانم شنوایی سنج داشت از دا نوار گوش می‌گرفت. کار این‌جوریه که می‌ری توی یه اتاق آکوستیک، هدفون مخصوص برات می‌ذارن و کارشناس از پشت شیشه تست‌ها رو انجام می‌ده. در یه مرحله از کار پشت میکروفون کلماتی رو آروم می‌گه و بیمار هر چی رو که می‌شنوه تکرار می‌کنه. البته یه کاغذ هم می‌گیره جلوی میکروفن که اون لب‌خوانی نکنه. کلمات چند دسته هستند که احتمالا به خاطر آوا انتخاب می‌شن. یه دسته‌شون اینا بود: مادر، پرچم، جهان. شنیدن پرچم خنده رو لبم آورد.
پنج‌شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم

۱۲:۲۳

شب شصت و هفتم است؟ من و دا سوار اسنپ شده‌ایم برویم خیابان. توی مسیر دسته دسته خانواده می‌بینیم که پیاده راه افتاده‌اند به سمت میدان مفید. همه هم پرچم به دست. پرچم‌ها انگار عضوی از بدن آدم‌ها شده‌اند. رها و سبک بر دوشند. ساعت حوالی ده شب است و خیابان زنده. بعضی‌ها کنار خیابان فقط پرچم تکان می‌دهند و بعضی دیگر کنار موکب‌ها این کار را می‌کنند. موکب‌ها را به یک نظر که می‌بینی مثل تکیه‌های بچه‌ها در محرم هستند. ساده و بی‌ریا. هر چه به میدان نزدیک‌تر می‌شویم حضور پررونق‌تر می‌شود و صدای بلندگوها بیشتر. نزدیک‌های میدان دست‌فروشی بساط پرچم‌فروشی پهن کرده و پرچم همچنان مشتری دارد. مرد خودش کلاهی پرچمی به سر کرده. لبه‌ی کلاه قرمز است، تکه‌ی جلویش سفید که آرم الله قرمز نشسته وسطش و پشت کلاه هم سبز. پرچم‌ها در مدل‌ها و اندازه‌های متفاوتی هستند. مچ‌بند کشی پهن، بندی باریک، سربندی ساتن، میله‌دار بزرگ، متوسط و کوچک و چند جور دیگر. سه تا سربندی و یک بندی باریک را می‌خرم پنجاه تومان البته با تخفیف بای دیفالت خودش.دا می‌نشیند رو به روی موکبی که صندلی دارد و من پونصد متری را پیاده می‌روم و برمی‌گردم. آن‌قدر تنوع و تکثر در میدان مفید و خیابان زنبیل آباد قم زیاد است که هر چه رفته‌ام بیرون، نشده درباره‌اش بنویسم. اما هر شبی که بروی، خیابان چهره‌ی تازه‌ای برای عرضه دارد.

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH

۱۵:۰۰

می‌خواستیم از خیابان برگردیم خانه. اسنپ زدم و منتظر قبول درخواست ماندم. دا و خواهرم نشسته بودند لب جدول. همان لحظه که پیام آمد هیچ راننده‌ای درخواست شما را قبول نکرد، مردی که در حال دور زدن بود با دست اشاره کرد کجا می‌رید؟ رفتم جلو و گفتم فلان جا. لهجه‌ی فارسی‌اش شبیه عرب‌ها بود. گفت «نمی‌دونم کجا رو می‌گید اما می‌رسونمتون.» دا نشست جلو و ما عقب. خواهرم مسیر را برایش توضیح داد. بلد بود اما اسم خیابان‌ها را نمی‌دانست. تا برسیم خودش باب گفتگو‌ را باز کرد. اهل ترکیه بود با همسری ایرانی. می‌گفت «باعث افتخار است که داماد ایرانی‌هایم.» وقتی هم پیاده شدیم و سه تایی دعا و سپاس روانه‌اش کردیم جواب داد «کاری نکردم. ایرانی‌ها خیلی به گردن ما حق دارند.» این روزها انگار ایرانی‌ها با مقاومت‌شان زندگی نزیسته‌ی بسیاری از آزادگان جهان را زندگی می‌کنند.
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH

۱۵:۲۴

thumbnail
این کتیبه را زده‌ام روبه‌روی جایی که می‌نشینم پای لپ‌تاپ. هر وقت چشمم بهش بخورد سلام‌ می‌دهم. امشب که داشتم سلام می‌دادم دا هم تکرار ‌کرد. قبلا بهش گفته‌ام دلیل خرید این کتیبه «یاد» است. او هم یادش مانده. گفت منم هر وقت چشمم بخوره بهش سلام می‌‌دم.

۱۹:۰۵

دا خواب است. من دو ساعتی است بیدارم. بیدارم تا بنویسم. اما تا قبل از نشستن کلمات بر صفحه‌ی ورد، توی سرم خرده روایت‌ها حول ایده می‌رقصند. تا الان به این نتیجه رسیده‌ام دنیا ظرفیت این را ندارد آدم -یا دست کم من- به همه‌ی دوست داشتنی‌هایش برسد. بعضی‌ها را فقط از دور تماشا می‌کند و بعضی دیگر را فقط می‌چشد. چشیدن کم و بیش دارد اما کام ِتمامی دست نمی‌دهد. همین.

جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH

۵:۲۶

حرف اضافه
حصارت می‌کنم هر شب پنج شش سال است همراه همسرش برای ادامه‌تحصیل رفته‌اند به یک کشور اروپایی. پسرک هفت ماهه‌ای هم دارند. دیروز که با هم حرف می‌زدیم حرف‌ها رفت سمت اینترنشنال و اینستاگرام. نگران بود. می‌گفت «فیلم می‌گیرن از ایست‌بازرسی‌ها و می‌فرستن تا افراد اون‌جا شناسایی بشن.» در کامنت‌های اینستاگرام هم بعضی از وطن‌فروشان یا درحال دست زدن برای آمریکا و اسراییل هستند‌ یا در حال فحش دادن به مردم توی خیابان که این‌ها پول می‌گیرند. یک جایی اضطراب دوید میان دل‌هایمان. یک جایی خنده آمد بر لب‌هایمان. جای دیگری چشمان‌مان تر شد. دست آخر به هم دلگرمی دادیم. بهش گفتم «بچه رو که شیر می‌دی زیاد دعا کن به حق معصومیتش.» خندید. انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و گفت: «هر شب قبل از خواب نقشه‌ی ایران رو می‌کشم و دورتادورش آیت‌الکرسی می‌خونم. اگه توی خبرها خونده باشم جنوب رو زدن می‌رم اون‌جا دوباره می‌خونم. از شرق خیالم راحته. بعد می‌رم رو به غرب و دوباره می‌خونم. تهرانم که همیشه، همیشه براش می‌خونم.» یزدی‌ها وقتی کسی از خانه می‌رود بیرون و برایش دعا یا آیت‌الکرسی می‌خوانند می‌گویند برو حصارت کردم. بهش گفتم تو هم ایران رو حصار می‌کنی هر شب. گرچه زیاد گفته‌ام در تمام این‌سال‌ها، با وجود دشمنی‌های خارجی و ناکارآمدی‌های داخلی، جمهوری اسلامی ایران همیشه در حصار بوده‌ است. سه‌شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۵-undefined کنگاور @HarfeHezafeH
ساعت یازده آن‌قدر خواب غلبه کرده که نمی‌توانم دو ساعت بیدار بمانم برای خوردن آموکسی. همه چیز را واگذار می‌کنم به تصمیم بدنم که اگر بیدار شدم می‌خورم. از اول جنگ تا حالا توی رختخوابم نخوابیده بودم. نود و نه درصدش را که خانه نبودم و آن شب‌های محدودی هم که بودم کوچ‌وار در هال می‌خوابیدم. نیم ساعت بعد از دنیا می‌روم. اولین روزی است که در تراس را باز گذاشته‌ام و اولین شبی است که موقع خواب نمی‌بندمش. خنکی هوا در این مرگ آرام موقت بی تأثیر نیست. وقتی بیدار می‌شوم سه دقیقه مانده به چهار صبح. حتی متوجه نشده‌ام باد صبای گوشی دا اذان گفته و او آمده کنار میز بالای سرم نماز خوانده. صبح که بیدار می‌شوم اخبار را چک می‌کنم. در همان فاصله‌ی خواب چهارساعته‌ی شیرینم، در غرب تهران صدای پدافند آمده، در بندرعباس و قشم و سیریک هم. فکر می‌کنم ما در غرب تهران کی را داریم؟ به شین رفیقم در بندرعباس فکر می‌کنم، به گوبی خواهر زاده‌ام در قشم و به همه‌ بچه‌های نیروی دریایی حاضر در خلیج فارس و حتی فرماندهان پشت میدان. حتما دیشب خواب به چشم هیچ کدام‌شان نیامده. دلم بیشتر از همیشه برای حافظان این سرزمین می‌تپد. یاد ایده‌ی زهرا می‌افتم. «هر شب قبل از خواب نقشه‌ی ایران رو می‌کشم و دورتادورش آیت‌الکرسی می‌خونم. اگه توی خبرها خونده باشم جنوب رو زدن می‌رم اون‌جا دوباره می‌خونم. از شرق خیالم راحته. بعد می‌رم رو به غرب و دوباره می‌خونم. تهرانم که همیشه، همیشه براش می‌خونم.» هر شب باید ایران‌مان را حصار کنم. هر شب.
جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH

۶:۴۵

حرف اضافه
می‌گه به پسرم گفتم قرار بود از طرف دانشگاه برین مشهد چی شد؟ پسرم گفت توی این اوضاع جنگ نرفتیم دیگه. من بهش گفتم‌ جنگ که تموم شد دیگه. نوه‌م که حرف‌هامون رو می‌شنید گفت جنگ تموم نشده. آمریکا و اسرائیل می‌خوان حمله کنن. نوه‌ش دخترک چهار سال و نیمه‌ای است. یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
نزدیک خانه‌‌ی بازی بودیم انگار که بخواهد رازی را باهام درمیان بگذارد آرام گفت «یه چیزی بگم؟» و بعد از آره‌ی من ادامه داد: «ایران می‌خواد اسرائیل رو بکشه. هنوز نکُشیده.»

۱۴:۱۷

حرف اضافه
شب شصت و هفتم است؟ من و دا سوار اسنپ شده‌ایم برویم خیابان. توی مسیر دسته دسته خانواده می‌بینیم که پیاده راه افتاده‌اند به سمت میدان مفید. همه هم پرچم به دست. پرچم‌ها انگار عضوی از بدن آدم‌ها شده‌اند. رها و سبک بر دوشند. ساعت حوالی ده شب است و خیابان زنده. بعضی‌ها کنار خیابان فقط پرچم تکان می‌دهند و بعضی دیگر کنار موکب‌ها این کار را می‌کنند. موکب‌ها را به یک نظر که می‌بینی مثل تکیه‌های بچه‌ها در محرم هستند. ساده و بی‌ریا. هر چه به میدان نزدیک‌تر می‌شویم حضور پررونق‌تر می‌شود و صدای بلندگوها بیشتر. نزدیک‌های میدان دست‌فروشی بساط پرچم‌فروشی پهن کرده و پرچم همچنان مشتری دارد. مرد خودش کلاهی پرچمی به سر کرده. لبه‌ی کلاه قرمز است، تکه‌ی جلویش سفید که آرم الله قرمز نشسته وسطش و پشت کلاه هم سبز. پرچم‌ها در مدل‌ها و اندازه‌های متفاوتی هستند. مچ‌بند کشی پهن، بندی باریک، سربندی ساتن، میله‌دار بزرگ، متوسط و کوچک و چند جور دیگر. سه تا سربندی و یک بندی باریک را می‌خرم پنجاه تومان البته با تخفیف بای دیفالت خودش. دا می‌نشیند رو به روی موکبی که صندلی دارد و من پونصد متری را پیاده می‌روم و برمی‌گردم. آن‌قدر تنوع و تکثر در میدان مفید و خیابان زنبیل آباد قم زیاد است که هر چه رفته‌ام بیرون، نشده درباره‌اش بنویسم. اما هر شبی که بروی، خیابان چهره‌ی تازه‌ای برای عرضه دارد. چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم @HarfeHezafeH
برادرم شام می‌خواست بیاید این‌جا. من کار داشتم او هم دیر اطلاع داد. گفتیم سر راه جوجه بخرد. می‌گفت مرد فروشنده گفته «دو ماه است کاسبی‌ام خوابیده چون به خاطر تجمع شب‌ها خیابان را می‌بندند.» وضعیت زنبیل آباد تا جایی که دیده‌ام این‌جوری است که فاصله‌ی دو میدان صدوق و مفید بسته است مگر این‌که کسی از کوچه‌های این‌جا بیاید بیرون آن‌هم کوچه‌ای که سرش، راه باز باشد. این خیابانی که من نوشته‌ام زنده است، پشت نقاب جنگ چهره‌‌ی دیگری برای این دست کاسبانش رقم خورده. چهره‌ای که من ندیده بودمش. مرد کاسب گفته بود اجاره‌ ماهیانه‌ی ۳۵ تومانی‌ام ۶۵ تومان شده. با این‌حال حاضرم بمانم اما اگر وضعیت این‌جوری باشد درنمی‌آورم و باید بروم.

۱۷:۴۵