سلام بر اصحاب فرهیخته هاتفطاعات قبولگفتگوهای خوبی با اهالی اندیشه داشتیم اما متاسفانه، به علت مشکلات نت، فعلا امکان بارگزاری فیلم وجود نداره.
ان شاء الله در اولین فرصت تقدیم خواهد شد..
ان شاء الله در اولین فرصت تقدیم خواهد شد..
۱۵:۵۱
۱۶:۲۳
استقلال؛ فضیلتی پرهزینه، اما ماندگار
تهیه شده در میز جنگ مرکز هاتف
در جهان معاصر، کمتر واژهای به اندازه «استقلال» هم ستوده شده و هم بدفهمیده شده است. برای برخی، استقلال فقط یک شعار است؛ کلمهای مناسب مراسم رسمی و تیترها. برای برخی دیگر، مترادف انزوا و بریدن از جهان است. اما اگر از هیاهوی واژهها فاصله بگیریم، روشن میشود که استقلال نه شعار است و نه گوشهگیری؛ بلکه نوعی توانایی است: توان یک کشور برای اینکه در بزنگاهها، تصمیمهای اصلیاش را خودش بگیرد و هزینه انتخابهایش را با تکیه بر ظرفیت درونیاش تحمل کند.
اهمیت این موضوع معمولاً در روزهای آرام چندان دیده نمیشود. در دورههای ثبات، بسیاری از کشورها میتوانند با اتکا به نظم جهانی، سرمایه خارجی، بازار باز و حمایت قدرتهای بزرگ، تصویری موفق از خود ارائه دهند. اما ارزش واقعی استقلال در دورههای بحران آشکار میشود؛ زمانی که جنگ، تحریم، رکود جهانی یا اختلال در زنجیرههای تأمین کشورها را با واقعیت تواناییهایشان روبهرو میکند. در چنین لحظاتی روشن میشود که استقلال فقط یک بحث نظری نیست، بلکه با امنیت، تابآوری و امکان تصمیمگیری واقعی کشورها پیوند دارد.
نمونههای تاریخی کم نیست. در جنگ جهانی دوم، بسیاری از دولتهای اروپایی که در ظاهر مقتدر بودند، بهسرعت در برابر تهاجم نظامی فروریختند، زیرا قدرت سیاسیشان ریشهدار نبود. در مقابل، کشورهایی که انسجام اجتماعی و توان بسیج داخلی بیشتری داشتند، حتی زیر فشار شدید نیز امکان مقاومت و بازسازی پیدا کردند. بعدها در دوره استعمارزدایی نیز روشن شد که استقلال سیاسیِ صرف، بدون توان اقتصادی و نهادی کافی نیست؛ بسیاری از کشورها پرچم و دولت مستقل داشتند، اما در تصمیمگیریهای کلان همچنان وابسته باقی ماندند.
از همینجا باید به یک تمایز مهم رسید: استقلال با خودکفایی مطلق یکی نیست. هیچ کشوری در جهان امروز کاملاً خودبسنده نیست. حتی قدرتهای بزرگ نیز در فناوری، انرژی یا زنجیره تولید به دیگران وابستهاند. استقلال یعنی این وابستگیها به حدی نباشد که کشور را در لحظه بحران فلج کند. ژاپن و کرهجنوبی نمونهای از این وضعیتاند: آنها درهای خود را به جهان نبستند، اما کوشیدند در فناوری، صنعت، آموزش و مدیریت ملی بنیهای بسازند که صرفاً مصرفکننده نظم جهانی نباشند. در این معنا، استقلال بیش از آنکه به «بستن» مربوط باشد، به «توانمند شدن» مربوط است. از همین منظر است که گاه حتی در شرایطی که واردات از نظر اقتصادی بهصرفهتر به نظر میرسد، باز هم تأکید بر تولید داخلی معنا پیدا میکند؛ زیرا مسئله فقط قیمت کوتاهمدت نیست، بلکه حفظ توان تولید، مهارت ملی، زیرساخت صنعتی و قدرت تابآوری در روزهای بحران است. به همین دلیل نیز رهبر شهید در مقاطعی که واردات آسانتر یا ارزانتر به نظر میرسید، باز بر تولید تأکید میکرد؛ چون از این زاویه، تولید فقط یک فعالیت اقتصادی نیست، بلکه بخشی از اقتدار و استقلال کشور است.
نمونهای ملموستر را میتوان در حوزه انرژی و غذا دید. بحران انرژی در اروپا پس از جنگ اوکراین نشان داد حتی کشورهای ثروتمند نیز اگر در یک حوزه حیاتی بیش از حد به بیرون تکیه کنند، در شرایط بحرانی آسیبپذیر میشوند. در همهگیری کرونا نیز بسیاری از کشورها دریافتند که وابستگی کامل به زنجیره تأمین جهانی برای کالاهای حیاتی مانند دارو یا تجهیزات پزشکی میتواند در لحظه بحران به نقطه ضعف تبدیل شود. در چنین شرایطی استقلال از یک مفهوم انتزاعی به مسئلهای روزمره بدل میشود: آیا میتوان نیازهای حیاتی را در زمان لازم تأمین کرد یا نه؟
در همین چارچوب، تجربه برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز قابل توجه است. این کشورها با اتکا به درآمدهای نفتی، تجارت جهانی و چترهای امنیتی خارجی توانستهاند الگوهایی از رفاه و توسعه ارائه دهند. اما همین الگو نشان میدهد که میان «رشد» و «استقلال» همیشه همپوشانی کامل وجود ندارد. کشوری ممکن است از نظر زیرساخت و خدمات پیشرفته باشد، اما اگر امنیت، غذا، فناوری یا نیروی انسانی متخصص آن به بیرون متکی باشد، در شرایط بحران با نوع دیگری از آسیبپذیری روبهرو خواهد شد.
برای کشورهایی با حافظه تاریخی و جغرافیای پیچیده، این موضوع حتی مهمتر است. در تاریخ معاصر مناطق مختلف جهان بارها دیدهایم که دولتهایی با پشتوانه خارجی تا زمانی ثبات داشتهاند که در راستای منافع حامیان خود عمل میکردند، اما با تغییر معادلات همان پشتوانه به ابزار فشار تبدیل شده است. این تجربه در نقاط مختلف جهان، از خاورمیانه تا آمریکای لاتین و آفریقا، نمونههای متعددی دارد.
در مورد ایران، حساسیت نسبت به استقلال ریشهای تاریخی دارد. از رقابت قدرتهای خارجی در قرن نوزدهم و اشغال کشور در جنگ جهانی دوم تا تجربه کودتای ۲۸ مرداد، در حافظه تاریخی ایرانیان این احساس شکل گرفته که ضعف در استقلال میتواند مست
تهیه شده در میز جنگ مرکز هاتف
در جهان معاصر، کمتر واژهای به اندازه «استقلال» هم ستوده شده و هم بدفهمیده شده است. برای برخی، استقلال فقط یک شعار است؛ کلمهای مناسب مراسم رسمی و تیترها. برای برخی دیگر، مترادف انزوا و بریدن از جهان است. اما اگر از هیاهوی واژهها فاصله بگیریم، روشن میشود که استقلال نه شعار است و نه گوشهگیری؛ بلکه نوعی توانایی است: توان یک کشور برای اینکه در بزنگاهها، تصمیمهای اصلیاش را خودش بگیرد و هزینه انتخابهایش را با تکیه بر ظرفیت درونیاش تحمل کند.
اهمیت این موضوع معمولاً در روزهای آرام چندان دیده نمیشود. در دورههای ثبات، بسیاری از کشورها میتوانند با اتکا به نظم جهانی، سرمایه خارجی، بازار باز و حمایت قدرتهای بزرگ، تصویری موفق از خود ارائه دهند. اما ارزش واقعی استقلال در دورههای بحران آشکار میشود؛ زمانی که جنگ، تحریم، رکود جهانی یا اختلال در زنجیرههای تأمین کشورها را با واقعیت تواناییهایشان روبهرو میکند. در چنین لحظاتی روشن میشود که استقلال فقط یک بحث نظری نیست، بلکه با امنیت، تابآوری و امکان تصمیمگیری واقعی کشورها پیوند دارد.
نمونههای تاریخی کم نیست. در جنگ جهانی دوم، بسیاری از دولتهای اروپایی که در ظاهر مقتدر بودند، بهسرعت در برابر تهاجم نظامی فروریختند، زیرا قدرت سیاسیشان ریشهدار نبود. در مقابل، کشورهایی که انسجام اجتماعی و توان بسیج داخلی بیشتری داشتند، حتی زیر فشار شدید نیز امکان مقاومت و بازسازی پیدا کردند. بعدها در دوره استعمارزدایی نیز روشن شد که استقلال سیاسیِ صرف، بدون توان اقتصادی و نهادی کافی نیست؛ بسیاری از کشورها پرچم و دولت مستقل داشتند، اما در تصمیمگیریهای کلان همچنان وابسته باقی ماندند.
از همینجا باید به یک تمایز مهم رسید: استقلال با خودکفایی مطلق یکی نیست. هیچ کشوری در جهان امروز کاملاً خودبسنده نیست. حتی قدرتهای بزرگ نیز در فناوری، انرژی یا زنجیره تولید به دیگران وابستهاند. استقلال یعنی این وابستگیها به حدی نباشد که کشور را در لحظه بحران فلج کند. ژاپن و کرهجنوبی نمونهای از این وضعیتاند: آنها درهای خود را به جهان نبستند، اما کوشیدند در فناوری، صنعت، آموزش و مدیریت ملی بنیهای بسازند که صرفاً مصرفکننده نظم جهانی نباشند. در این معنا، استقلال بیش از آنکه به «بستن» مربوط باشد، به «توانمند شدن» مربوط است. از همین منظر است که گاه حتی در شرایطی که واردات از نظر اقتصادی بهصرفهتر به نظر میرسد، باز هم تأکید بر تولید داخلی معنا پیدا میکند؛ زیرا مسئله فقط قیمت کوتاهمدت نیست، بلکه حفظ توان تولید، مهارت ملی، زیرساخت صنعتی و قدرت تابآوری در روزهای بحران است. به همین دلیل نیز رهبر شهید در مقاطعی که واردات آسانتر یا ارزانتر به نظر میرسید، باز بر تولید تأکید میکرد؛ چون از این زاویه، تولید فقط یک فعالیت اقتصادی نیست، بلکه بخشی از اقتدار و استقلال کشور است.
نمونهای ملموستر را میتوان در حوزه انرژی و غذا دید. بحران انرژی در اروپا پس از جنگ اوکراین نشان داد حتی کشورهای ثروتمند نیز اگر در یک حوزه حیاتی بیش از حد به بیرون تکیه کنند، در شرایط بحرانی آسیبپذیر میشوند. در همهگیری کرونا نیز بسیاری از کشورها دریافتند که وابستگی کامل به زنجیره تأمین جهانی برای کالاهای حیاتی مانند دارو یا تجهیزات پزشکی میتواند در لحظه بحران به نقطه ضعف تبدیل شود. در چنین شرایطی استقلال از یک مفهوم انتزاعی به مسئلهای روزمره بدل میشود: آیا میتوان نیازهای حیاتی را در زمان لازم تأمین کرد یا نه؟
در همین چارچوب، تجربه برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز قابل توجه است. این کشورها با اتکا به درآمدهای نفتی، تجارت جهانی و چترهای امنیتی خارجی توانستهاند الگوهایی از رفاه و توسعه ارائه دهند. اما همین الگو نشان میدهد که میان «رشد» و «استقلال» همیشه همپوشانی کامل وجود ندارد. کشوری ممکن است از نظر زیرساخت و خدمات پیشرفته باشد، اما اگر امنیت، غذا، فناوری یا نیروی انسانی متخصص آن به بیرون متکی باشد، در شرایط بحران با نوع دیگری از آسیبپذیری روبهرو خواهد شد.
برای کشورهایی با حافظه تاریخی و جغرافیای پیچیده، این موضوع حتی مهمتر است. در تاریخ معاصر مناطق مختلف جهان بارها دیدهایم که دولتهایی با پشتوانه خارجی تا زمانی ثبات داشتهاند که در راستای منافع حامیان خود عمل میکردند، اما با تغییر معادلات همان پشتوانه به ابزار فشار تبدیل شده است. این تجربه در نقاط مختلف جهان، از خاورمیانه تا آمریکای لاتین و آفریقا، نمونههای متعددی دارد.
در مورد ایران، حساسیت نسبت به استقلال ریشهای تاریخی دارد. از رقابت قدرتهای خارجی در قرن نوزدهم و اشغال کشور در جنگ جهانی دوم تا تجربه کودتای ۲۸ مرداد، در حافظه تاریخی ایرانیان این احساس شکل گرفته که ضعف در استقلال میتواند مست
۱۶:۲۴
قیماً بر ساختار قدرت، اقتصاد و کرامت ملی اثر بگذارد. در سالهای اخیر نیز تنشهای شدید منطقهای بار دیگر این واقعیت را یادآور شده است که برای کشوری چون ایران، استقلال صرفاً یک مفهوم نمادین نیست، بلکه با قدرت تصمیمگیری و توان ایستادگی در شرایط پرمخاطره پیوند دارد.
البته این نگاه اگر درست فهم نشود، میتواند به سوءبرداشت هم منجر شود. استقلال قرار نیست بهانهای برای بینیازی خیالی از جهان یا توجیه ناکارآمدی داخلی باشد. برعکس، کشور مستقل ناچار است کارآمدتر، منظمتر و واقعبینتر باشد. استقلال واقعی با دولت ضعیف، اقتصاد ناکارآمد و فساد مزمن سازگار نیست. هرچه کشوری استقلال را جدیتر بگیرد، باید بیشتر بر آموزش، نهادسازی، صنعت، فناوری و اعتماد اجتماعی سرمایهگذاری کند.
شاید یکی از سادهترین راههای فهم استقلال، مقایسه آن با زندگی فردی باشد. انسان مستقل کسی نیست که هیچ نیازی به دیگران نداشته باشد؛ بلکه کسی است که در تصمیمهای اصلی زندگی اختیار خود را واگذار نمیکند. کشورها نیز میتوانند با جهان تجارت و همکاری داشته باشند، اما اگر بنیانهای زندگیشان بر اراده بیرونی استوار باشد، بیشتر «وابسته»اند تا «پیوندخورده».
استقلال در نهایت بیش از آنکه یک افتخار نمادین باشد، نوعی ظرفیت تمدنی است: توان یک جامعه برای تولید نهاد، دانش و انسجام از درون خود. کشورهایی که در این زمینه موفقتر بودهاند، در برابر بحرانها تابآورتر عمل کردهاند.
به همین دلیل، استقلال را باید در نسبت درست با جهان فهمید: حضور در جهان بدون حل شدن در اراده دیگران؛ همکاری با جهان بدون واگذاری اختیار. این تعادل ساده به دست نمیآید و اغلب پرهزینه است. اما تاریخ نشان داده است ملتهایی که برای استقلال خود هزینه کردهاند، دستکم این امکان را داشتهاند که آیندهشان را با نام خود بنویسند؛ و این امتیاز کوچکی نیست.
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
البته این نگاه اگر درست فهم نشود، میتواند به سوءبرداشت هم منجر شود. استقلال قرار نیست بهانهای برای بینیازی خیالی از جهان یا توجیه ناکارآمدی داخلی باشد. برعکس، کشور مستقل ناچار است کارآمدتر، منظمتر و واقعبینتر باشد. استقلال واقعی با دولت ضعیف، اقتصاد ناکارآمد و فساد مزمن سازگار نیست. هرچه کشوری استقلال را جدیتر بگیرد، باید بیشتر بر آموزش، نهادسازی، صنعت، فناوری و اعتماد اجتماعی سرمایهگذاری کند.
شاید یکی از سادهترین راههای فهم استقلال، مقایسه آن با زندگی فردی باشد. انسان مستقل کسی نیست که هیچ نیازی به دیگران نداشته باشد؛ بلکه کسی است که در تصمیمهای اصلی زندگی اختیار خود را واگذار نمیکند. کشورها نیز میتوانند با جهان تجارت و همکاری داشته باشند، اما اگر بنیانهای زندگیشان بر اراده بیرونی استوار باشد، بیشتر «وابسته»اند تا «پیوندخورده».
استقلال در نهایت بیش از آنکه یک افتخار نمادین باشد، نوعی ظرفیت تمدنی است: توان یک جامعه برای تولید نهاد، دانش و انسجام از درون خود. کشورهایی که در این زمینه موفقتر بودهاند، در برابر بحرانها تابآورتر عمل کردهاند.
به همین دلیل، استقلال را باید در نسبت درست با جهان فهمید: حضور در جهان بدون حل شدن در اراده دیگران؛ همکاری با جهان بدون واگذاری اختیار. این تعادل ساده به دست نمیآید و اغلب پرهزینه است. اما تاریخ نشان داده است ملتهایی که برای استقلال خود هزینه کردهاند، دستکم این امکان را داشتهاند که آیندهشان را با نام خود بنویسند؛ و این امتیاز کوچکی نیست.
۱۶:۲۴
إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون
فرمانده یکی از جناحهای لشکر به امیرالمؤمنین علیهالسلام یادداشت کوتاهی فرستاد که اکثر یارانم به شهادت رسیدند. حضرت در حاشیهی نامهاش با این جملهی کوتاه به او آرامش دادند: "آنان که از یاران شهیدشان باقی میمانند، پرتعدادتر و روینده تر هستند: بَقِيَّةُ اَلسَّيْفِ أَبْقَى عَدَداً وَ أَكْثَرُ وَلَداً"
حکمت ۸۴ نهجالبلاغه
فرمانده یکی از جناحهای لشکر به امیرالمؤمنین علیهالسلام یادداشت کوتاهی فرستاد که اکثر یارانم به شهادت رسیدند. حضرت در حاشیهی نامهاش با این جملهی کوتاه به او آرامش دادند: "آنان که از یاران شهیدشان باقی میمانند، پرتعدادتر و روینده تر هستند: بَقِيَّةُ اَلسَّيْفِ أَبْقَى عَدَداً وَ أَكْثَرُ وَلَداً"
حکمت ۸۴ نهجالبلاغه
۲۲:۲۷
۲۳:۴۴
روشنفکرِ لال؛ شیکماندن در میانهی یک جنگ تمامعیار
تهیه شده در مرکز بررسی مسائل فرهنگی هاتف
روشنفکر، در معنای اصیلش، مسئلهفهمترین آدمِ روزگار خویش است؛ کسی که لایههای پنهان قدرت و رنج را میبیند و طرحی از آینده را، فراتر از عمر خودش، در ذهن دارد. دربارهی او نمیتوان و نباید گفت «نمیفهمد». اتفاقاً مشکل امروز از جایی آغاز میشود که بهخوبی میفهمد، اما آنچه را میفهمد به زبان نمیآورد**؛ نه از سر نادانی، بلکه از ترسِ بیرونافتادن از قاعدهی نانوشتهای که در این سرزمین، نامش را «روشنفکری» گذاشتهاند.
در ایران، روشنفکری از همان آغاز با یک سوءتفاهم بنیادی متولد شد: گویی روشنفکر پیش از هر چیز، کسی است که در **تقابل با دین و در جذب نسبت به غرب تعریف میشود. انگار شرط ورود به باشگاه روشنفکری این بوده که یا صریحاً در ستیز با سنت و دستگاه دینی بایستی، یا دستکم در گفتار و سلیقه و پوشش، نشانهای از «فرنگرفتگی» همراهت باشد. بهتدریج این دو ویژگی، به شناسنامهی نمادین روشنفکری بدل شد.
به همین خاطر است که چهرهای چون میرزا ملکمخان – با همهی نقشهای پرمناقشهاش در قراردادها و مناسبات قدرت، از جمله قرارداد رویترز – بهراحتی در مقام «پیشگام روشنفکری» جا میگیرد؛ چون زبانش غربی است، لباسش فرنگی است، و در تقابل آشکار با ساختار سنتی و دینی شناخته میشود. در مقابل، شخصیتهایی چون میرزای شیرازی و میرزای آشتیانی**، با آنکه:
- وضع جامعه را دقیق صورتبندی میکردند،
- سازوکارهای استبداد و نفوذ بیگانه را میشناختند،
- و برای آیندهی این سرزمین طرح و افق داشتند،
در روایت رسمیِ روشنفکری، جایگاهی حاشیهای پیدا کردند؛ چون نه در قالب ضدیت با دین میگنجیدند، نه نماد شیفتگی به غرب بودند. روشنفکری، بهجای آنکه نام «مسئولیت فهم» باشد، رفتهرفته به یک **هویت زیباشناختی تقلیل یافت؛ به سبکی از زیستن و سخن گفتن که بیشتر با کافه و سیگار و چند نقلقول ترجمهای تعریف میشود تا با درگیری جدی با سرنوشت جمعی.
این سوءتفاهم قدیمی، وقتی خطرناک میشود که آن را بر وضعیت امروز ایران منطبق کنیم. ما اکنون، نه در یک نزاع نظری، که در میانهی یک جنگ تمامعیار چندلایه با جهان استعمار و شبکههای قدرت بیرونی قرار داریم: - جنگ اقتصادی، تحریم، فشار سیستماتیک بر معیشت مردم، - جنگ رسانهای و جنگ روایتها، - جنگ امنیتی و نیابتی در پیرامون و درون مرزها، - جنگ نرم بر سر تحریف حافظهی تاریخی و هویت جمعی.
در چنین وضعی، روشنفکر باید وجدان بیدار جامعه باشد؛ کسی که نخست، استعمار و سلطه را بیپرده اسم ببرد، و سپس، همزمان بتواند نسبت به خطاها، فسادها و کژراهههای داخلی نیز هشدار دهد. اما آنچه در عمل میبینیم، در بسیاری موارد، پدیدهای است که میتوان آن را «روشنفکر لال» نامید.
این روشنفکر لال، نسبت به صحنهی جنگ ناآگاه نیست؛ اتفاقاً بهخوبی میفهمد که ایران امروز، زیر فشار یک نظم جهانی است که قرنهاست با شکلهای مختلف استعمار، از غارت مستقیم تا مهندسی افکار عمومی، عمل میکند. میفهمد که این فشارها تصادفی نیست، امتداد همان تاریخی است که از قراردادها و کودتاها و تحریمها عبور کرده و به امروز رسیده است. همزمان میبیند که در واکنش به این فشار، نوعی رجوع به هویت، دین و منطق مقاومت در جامعه شکل گرفته؛ جریانی که به نام استقلال، عزت ملی و نه گفتن به سلطهی بیرونی سخن میگوید.
مشکل از جایی آغاز میشود که او میفهمد اگر بخواهد **صادقانه از استعمار و سلطهی بیرونی حرف بزند**، ناگزیر در کنار همان جریانی قرار میگیرد که در زبان رسمی، «دینی» یا «مقاومتی» خوانده میشود. و این، با تصویر روشنفکری که سالها در تقابل با دین و سنت تعریف شده، در تنش قرار میگیرد. از سوی دیگر، اگر صرفاً برای حفظ تصویر خود، هر نوع مقاومت در برابر سلطهی بیرونی را با برچسب «تعصب دینی» یا «عقبماندگی» تخطئه کند، عملاً خود را در مدار همان گفتمانهایی میبیند که در همهی این سالها، با جنگ، تحریم، تحقیر ملتها و مدیریت رسانهای افکار عمومی شناخته شدهاند.
روشنفکر امروز، این دوگانهی پیچیده را خوب میبیند. میداند که ایران، صرفاً با یک «مسئلهی داخلی» روبهرو نیست؛ بلکه در متن یک نبرد تاریخی با ساختارهای استعمار نو ایستاده است. میداند که سکوت در برابر این سطح از فشار خارجی، نوعی نادیدهگرفتن واقعیت است. اما در عین حال، نگران است که هر سخن صریحی علیه استعمار و برای دفاع از استقلال، او را از باشگاه نمادینی که سالها با آن تعریف شده، بیرون بیندازد؛ باشگاهی که در آن، «ضد دین بودن» و «غربدوستی» نوعی سرمایهی نمادین است.
به همین دلیل، سکوت میکند؛ نه از آنرو که چیزی نمیفهمد، بلکه از سر محاسبهی اینکه **بیان صریح فهم، هزینهی نمادینی دارد که شاید
تهیه شده در مرکز بررسی مسائل فرهنگی هاتف
روشنفکر، در معنای اصیلش، مسئلهفهمترین آدمِ روزگار خویش است؛ کسی که لایههای پنهان قدرت و رنج را میبیند و طرحی از آینده را، فراتر از عمر خودش، در ذهن دارد. دربارهی او نمیتوان و نباید گفت «نمیفهمد». اتفاقاً مشکل امروز از جایی آغاز میشود که بهخوبی میفهمد، اما آنچه را میفهمد به زبان نمیآورد**؛ نه از سر نادانی، بلکه از ترسِ بیرونافتادن از قاعدهی نانوشتهای که در این سرزمین، نامش را «روشنفکری» گذاشتهاند.
در ایران، روشنفکری از همان آغاز با یک سوءتفاهم بنیادی متولد شد: گویی روشنفکر پیش از هر چیز، کسی است که در **تقابل با دین و در جذب نسبت به غرب تعریف میشود. انگار شرط ورود به باشگاه روشنفکری این بوده که یا صریحاً در ستیز با سنت و دستگاه دینی بایستی، یا دستکم در گفتار و سلیقه و پوشش، نشانهای از «فرنگرفتگی» همراهت باشد. بهتدریج این دو ویژگی، به شناسنامهی نمادین روشنفکری بدل شد.
به همین خاطر است که چهرهای چون میرزا ملکمخان – با همهی نقشهای پرمناقشهاش در قراردادها و مناسبات قدرت، از جمله قرارداد رویترز – بهراحتی در مقام «پیشگام روشنفکری» جا میگیرد؛ چون زبانش غربی است، لباسش فرنگی است، و در تقابل آشکار با ساختار سنتی و دینی شناخته میشود. در مقابل، شخصیتهایی چون میرزای شیرازی و میرزای آشتیانی**، با آنکه:
- وضع جامعه را دقیق صورتبندی میکردند،
- سازوکارهای استبداد و نفوذ بیگانه را میشناختند،
- و برای آیندهی این سرزمین طرح و افق داشتند،
در روایت رسمیِ روشنفکری، جایگاهی حاشیهای پیدا کردند؛ چون نه در قالب ضدیت با دین میگنجیدند، نه نماد شیفتگی به غرب بودند. روشنفکری، بهجای آنکه نام «مسئولیت فهم» باشد، رفتهرفته به یک **هویت زیباشناختی تقلیل یافت؛ به سبکی از زیستن و سخن گفتن که بیشتر با کافه و سیگار و چند نقلقول ترجمهای تعریف میشود تا با درگیری جدی با سرنوشت جمعی.
این سوءتفاهم قدیمی، وقتی خطرناک میشود که آن را بر وضعیت امروز ایران منطبق کنیم. ما اکنون، نه در یک نزاع نظری، که در میانهی یک جنگ تمامعیار چندلایه با جهان استعمار و شبکههای قدرت بیرونی قرار داریم: - جنگ اقتصادی، تحریم، فشار سیستماتیک بر معیشت مردم، - جنگ رسانهای و جنگ روایتها، - جنگ امنیتی و نیابتی در پیرامون و درون مرزها، - جنگ نرم بر سر تحریف حافظهی تاریخی و هویت جمعی.
در چنین وضعی، روشنفکر باید وجدان بیدار جامعه باشد؛ کسی که نخست، استعمار و سلطه را بیپرده اسم ببرد، و سپس، همزمان بتواند نسبت به خطاها، فسادها و کژراهههای داخلی نیز هشدار دهد. اما آنچه در عمل میبینیم، در بسیاری موارد، پدیدهای است که میتوان آن را «روشنفکر لال» نامید.
این روشنفکر لال، نسبت به صحنهی جنگ ناآگاه نیست؛ اتفاقاً بهخوبی میفهمد که ایران امروز، زیر فشار یک نظم جهانی است که قرنهاست با شکلهای مختلف استعمار، از غارت مستقیم تا مهندسی افکار عمومی، عمل میکند. میفهمد که این فشارها تصادفی نیست، امتداد همان تاریخی است که از قراردادها و کودتاها و تحریمها عبور کرده و به امروز رسیده است. همزمان میبیند که در واکنش به این فشار، نوعی رجوع به هویت، دین و منطق مقاومت در جامعه شکل گرفته؛ جریانی که به نام استقلال، عزت ملی و نه گفتن به سلطهی بیرونی سخن میگوید.
مشکل از جایی آغاز میشود که او میفهمد اگر بخواهد **صادقانه از استعمار و سلطهی بیرونی حرف بزند**، ناگزیر در کنار همان جریانی قرار میگیرد که در زبان رسمی، «دینی» یا «مقاومتی» خوانده میشود. و این، با تصویر روشنفکری که سالها در تقابل با دین و سنت تعریف شده، در تنش قرار میگیرد. از سوی دیگر، اگر صرفاً برای حفظ تصویر خود، هر نوع مقاومت در برابر سلطهی بیرونی را با برچسب «تعصب دینی» یا «عقبماندگی» تخطئه کند، عملاً خود را در مدار همان گفتمانهایی میبیند که در همهی این سالها، با جنگ، تحریم، تحقیر ملتها و مدیریت رسانهای افکار عمومی شناخته شدهاند.
روشنفکر امروز، این دوگانهی پیچیده را خوب میبیند. میداند که ایران، صرفاً با یک «مسئلهی داخلی» روبهرو نیست؛ بلکه در متن یک نبرد تاریخی با ساختارهای استعمار نو ایستاده است. میداند که سکوت در برابر این سطح از فشار خارجی، نوعی نادیدهگرفتن واقعیت است. اما در عین حال، نگران است که هر سخن صریحی علیه استعمار و برای دفاع از استقلال، او را از باشگاه نمادینی که سالها با آن تعریف شده، بیرون بیندازد؛ باشگاهی که در آن، «ضد دین بودن» و «غربدوستی» نوعی سرمایهی نمادین است.
به همین دلیل، سکوت میکند؛ نه از آنرو که چیزی نمیفهمد، بلکه از سر محاسبهی اینکه **بیان صریح فهم، هزینهی نمادینی دارد که شاید
۲۳:۵۵
او مایل به پرداختنش نباشد**. فهم را در ذهن نگه میدارد و به زبان نمیآورد تا در قاعدهی روشنفکریِ از پیشتعریفشده باقی بماند. اینگونه است که در میانهی جنگ، روشنفکر به جای آنکه فریاد باشد، به زمزمهای درونسینهای تبدیل میشود.
روزی تصویر کلیشهای روشنفکری در ایران، «جک هامون» بود؛ مردی سیگاری، عصبی، درگیر پرسش از خدا، سرگردان میان سنت و مدرنیته. این تصویر، هرقدر سینمایی و اغراقآمیز، دستکم نشانهای از رنج و جستوجوی وجودی داشت. اما امروز، الگوی غالب، روشنفکری است که بیشتر در قاب شبکههای اجتماعی شکل میگیرد؛ آشنا با چند متن ترجمهای، مجهز به چند جملهی قصار از فیلسوفان مد روز، حساس به ژستهای انتقادی نسبت به سنت، و در بزنگاههای واقعیِ جنگ و تحریم و فشار، پناهبرده به سکوت، کلیگویی یا طنزِ بیخطر.
مسئلهی اکنون ما این نیست که «روشنفکر ایرانی نمیفهمد ایران در وضعیت جنگ با شبکههای استعمار است»؛ مسئله این است که فهم خود را به کلمه تبدیل نمیکند**. فهم، تا زمانی که در ذهن بماند و به زبان راه پیدا نکند، در سپهر عمومی کار نمیکند؛ تبدیل میشود به نوعی سرمایهی شخصی برای حفظ چهره، نه ابزار جمعی برای روشنکردن صحنهی نبرد.
شاید وقت آن رسیده باشد که میان دو چهره تفکیک کنیم:
نخست، **روشنفکر به معنای اصیل**؛ کسی که میبیند و میفهمد و در لحظهی حساس جنگ – چه جنگ نظامی، چه اقتصادی، چه رسانهای – آنچه را میفهمد به زبان میآورد؛ علیه استعمار میایستد، از استقلال دفاع میکند، و همزمان، نقد درونی را هم وانمیگذارد. برای او، حقیقت و شرف گفتن، بر «کلاس» و «قاب» مقدم است.
دوم، چهرهای که میتوان او را **«روشنباز» نامید؛ انسانی که درک بدی از وضعیت ندارد، اما فهم خود را در حسابگریهای نمادین زندانی میکند. در میانهی جنگ، ترجیح میدهد مبادا متهم به همصدایی با نیروهای دینی یا مقاومتی شود؛ ترجیح میدهد در قاعدهی روشنفکریِ تعریفشده بماند، حتی اگر معنایش این باشد که در لحظهی جدیترین مواجههی ایران با نیروهای استعمار، به سکوت یا سخنگفتنهای بیخطر بسنده کند.
مسئلهی امروز ایران، کمبود فهم در میان اهل فکر نیست؛ کمبود جرأتِ ترجمهی این فهم به زبانِ صریح در دل یک جنگ واقعی است. تا وقتی سکوت، صورت آراستهی این ترس باقی بماند، روشنفکری در ایران بیش از آنکه چراغی در دست جامعه باشد، سرگرم تنظیم نور قابِ خود در تاریکی خواهد بود.
روزی تصویر کلیشهای روشنفکری در ایران، «جک هامون» بود؛ مردی سیگاری، عصبی، درگیر پرسش از خدا، سرگردان میان سنت و مدرنیته. این تصویر، هرقدر سینمایی و اغراقآمیز، دستکم نشانهای از رنج و جستوجوی وجودی داشت. اما امروز، الگوی غالب، روشنفکری است که بیشتر در قاب شبکههای اجتماعی شکل میگیرد؛ آشنا با چند متن ترجمهای، مجهز به چند جملهی قصار از فیلسوفان مد روز، حساس به ژستهای انتقادی نسبت به سنت، و در بزنگاههای واقعیِ جنگ و تحریم و فشار، پناهبرده به سکوت، کلیگویی یا طنزِ بیخطر.
مسئلهی اکنون ما این نیست که «روشنفکر ایرانی نمیفهمد ایران در وضعیت جنگ با شبکههای استعمار است»؛ مسئله این است که فهم خود را به کلمه تبدیل نمیکند**. فهم، تا زمانی که در ذهن بماند و به زبان راه پیدا نکند، در سپهر عمومی کار نمیکند؛ تبدیل میشود به نوعی سرمایهی شخصی برای حفظ چهره، نه ابزار جمعی برای روشنکردن صحنهی نبرد.
شاید وقت آن رسیده باشد که میان دو چهره تفکیک کنیم:
نخست، **روشنفکر به معنای اصیل**؛ کسی که میبیند و میفهمد و در لحظهی حساس جنگ – چه جنگ نظامی، چه اقتصادی، چه رسانهای – آنچه را میفهمد به زبان میآورد؛ علیه استعمار میایستد، از استقلال دفاع میکند، و همزمان، نقد درونی را هم وانمیگذارد. برای او، حقیقت و شرف گفتن، بر «کلاس» و «قاب» مقدم است.
دوم، چهرهای که میتوان او را **«روشنباز» نامید؛ انسانی که درک بدی از وضعیت ندارد، اما فهم خود را در حسابگریهای نمادین زندانی میکند. در میانهی جنگ، ترجیح میدهد مبادا متهم به همصدایی با نیروهای دینی یا مقاومتی شود؛ ترجیح میدهد در قاعدهی روشنفکریِ تعریفشده بماند، حتی اگر معنایش این باشد که در لحظهی جدیترین مواجههی ایران با نیروهای استعمار، به سکوت یا سخنگفتنهای بیخطر بسنده کند.
مسئلهی امروز ایران، کمبود فهم در میان اهل فکر نیست؛ کمبود جرأتِ ترجمهی این فهم به زبانِ صریح در دل یک جنگ واقعی است. تا وقتی سکوت، صورت آراستهی این ترس باقی بماند، روشنفکری در ایران بیش از آنکه چراغی در دست جامعه باشد، سرگرم تنظیم نور قابِ خود در تاریکی خواهد بود.
۲۳:۵۵
دوستان یادداشت جدید نیست.دستم خورد پاک شد دوباره گذاشتم
۲۳:۵۶
بازارسال شده از کانون سیاست اندیشی رستار
ویترین های بی صاحب
نقشه را وارونه نگاه کن. آنچه «کشور» مینامیم، گاه جز ویترینی از شیشهی دودی نیست؛ پشت آن، مغازهداران اصلی در نیویورک، لندن و زوریخ نشستهاند و پولهای نفت را با فاکتور تسلیحات صاف میکنند. ماجرا از همان پسلرزههای فروپاشی امپراتوری عثمانی آغاز شد: اروپاییهای خسته از جنگ، با خطکشی روی نقشههای بیابانی، کشورهایی ساختند که هیچگاه قرار نبود «ملت» شوند، بلکه کارگزاریهایی بودند برای جمعآوری خراجِ مدرن.
نامها عوض شدند، اما بازی همان ماند. آلسعود، آل خلیفه، آلصباح ... همه را از همان قالب زدند: قالبِ «ولینعمتهای محلی» که تاج و تخت را گرفتند به شرط آنکه خط لوله و پایگاه و قرارداد را بدون چون و چرا امضا کنند. این مدل را نمیشود با چشم مسلح به نظریههای «دولت-ملت» وستفالیایی دید؛ اینجا چیزی شبیه «امپراتوری بیسایه» است. سایهها را انداختند روی دیوارهای کاخهای مرمر، اما خود امپراتور در واشنگتن مینشیند و تنها گاهی از پشت بلندگوهای شبکههای ماهوارهای غرش میکند.
نکته این است: این امپراتوریِ نوین دیگر نیازی به کلاهخود و توپخانهی صفآراسته ندارد. کافی است «پروژهی تهدید» تعریف کند. ایرانهراسی را در این منطقه به موتور جستوخیز تبدیل کرد؛ هراس افروخته، پول از جیب شیخنشینها به خزانهی شرکتهای دفاعیِ آمریکا سرازیر کرد، و پایگاههای نظامیای ساخته شد که با پول میزبان، برای منافع مهمان پاسداری میکند. ببین: سنگینترین قراردادهای تسلیحاتی تاریخ را همین کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس با آمریکا بستند، در حالی که افسرانشان نه فنونِ استفاده از این اسباببازیهای گران را بلدند، نه حتی گاهی جرأت سوار شدن بر آنها را دارند. این همان مدلِ «خراجِ مدرن» است: امنیت را میفروشند به کسی که خود تهدید را برایش ساختهاند.
اما این نمایش، یک بازیگرِ مزاحم دارد: ایران. کشوری که هیچگاه نپذیرفت ویتریندارِ کارتلها باشد. به همین دلیل، تمام پروژههای امنیتیِ آمریکا در منطقه حول محور «مهار ایران» تعریف شد. شگفت آنکه این مهار، نه ایران را کوچک کرد، نه توانست از عمق استراتژیکش بکاهد. حالا نوبت به تنگهی هرمز رسیده؛ این آبراه باریک که کارشناسان غربی آن را «گلوگاهِ تنفسِ جهان صنعتی» خواندهاند. فقط نفت و گاز نیست؛ اورهای که یکسوم غذای جهان با آن سبز میشود، هلیومی که صنایع هایتک و پزشکی به آن وابستهاند، آلومینیومی که در بدنهی هر هواپیما و خودروی مدرن تنیده شده، همگی از این گذرگاه عبور میکنند. قدرت در «مالکیت» این کالاها نیست؛ قدرت در «تواناییِ گشودن و بستنِ راه» آنهاست. این نقطهای است که معادلات را از حرف به عمل تبدیل میکند.
واقعیت تلخ اما راهبردی این است: این همسایگانِ جنوبی، بهتنهایی هیچ «ارادهی ملیِ» مستقلی ندارند. تاریخ نشان داد وقتی صدام تصمیم گرفت مرزهای تحمیلی را جابهجا کند، نه بهخاطر دیکتاتوری، که بهخاطر آنکه روی خط قرمزِ منافع شرکتها پا گذاشت، ائتلافی از غرب به بهانهی «دفاع از حاکمیت کویت» او را در هم کوبید. حاکمیت؟ مگر خود این حکومتها دموکراتیک بودند؟ هرگز. اما قواعد بازی چنین است: تا وقتی ویترینها سر جایشان هستند و خراج بهموقع پرداخت میشود، رنگ و لعاب «نظامهای سنتی» برای غرب نه تنها عیب نیست، که مطلوب است. دموکراسی و حقوق بشر، سلاحهایی هستند که تنها علیه حکومتهای مستقلِ نافرمان به کار میروند.
امروز ما در میانهی جنگی هستیم که نه در مرزهای رسمی، که در لایههای پنهان قدرت جریان دارد. اگر ایران بتواند آمریکا را زمینگیر کند – که نشانههایش هر روز آشکارتر میشود – و او را وادار به جمعآوری پایگاههایش از منطقه کند، آنچه فرو میریزد فقط چند پادگان نیست؛ ساختارِ کل این نظمِ ویترینی فرو میپاشد. این کشورهای حوزهی خلیج فارس که امروز به عنوان «دولت» با آنها طرف میشویم، در آن روز دیگر نمیتوانند سیاستی خارج از «نظر» ایران تعریف کنند. آن وقت هژمونی، نه از سر زور، که از سرِ ضرورتِ ژئوپلیتیک و تاریخی در دستان ایران شکل میگیرد. ....
نقشه را وارونه نگاه کن. آنچه «کشور» مینامیم، گاه جز ویترینی از شیشهی دودی نیست؛ پشت آن، مغازهداران اصلی در نیویورک، لندن و زوریخ نشستهاند و پولهای نفت را با فاکتور تسلیحات صاف میکنند. ماجرا از همان پسلرزههای فروپاشی امپراتوری عثمانی آغاز شد: اروپاییهای خسته از جنگ، با خطکشی روی نقشههای بیابانی، کشورهایی ساختند که هیچگاه قرار نبود «ملت» شوند، بلکه کارگزاریهایی بودند برای جمعآوری خراجِ مدرن.
نامها عوض شدند، اما بازی همان ماند. آلسعود، آل خلیفه، آلصباح ... همه را از همان قالب زدند: قالبِ «ولینعمتهای محلی» که تاج و تخت را گرفتند به شرط آنکه خط لوله و پایگاه و قرارداد را بدون چون و چرا امضا کنند. این مدل را نمیشود با چشم مسلح به نظریههای «دولت-ملت» وستفالیایی دید؛ اینجا چیزی شبیه «امپراتوری بیسایه» است. سایهها را انداختند روی دیوارهای کاخهای مرمر، اما خود امپراتور در واشنگتن مینشیند و تنها گاهی از پشت بلندگوهای شبکههای ماهوارهای غرش میکند.
نکته این است: این امپراتوریِ نوین دیگر نیازی به کلاهخود و توپخانهی صفآراسته ندارد. کافی است «پروژهی تهدید» تعریف کند. ایرانهراسی را در این منطقه به موتور جستوخیز تبدیل کرد؛ هراس افروخته، پول از جیب شیخنشینها به خزانهی شرکتهای دفاعیِ آمریکا سرازیر کرد، و پایگاههای نظامیای ساخته شد که با پول میزبان، برای منافع مهمان پاسداری میکند. ببین: سنگینترین قراردادهای تسلیحاتی تاریخ را همین کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس با آمریکا بستند، در حالی که افسرانشان نه فنونِ استفاده از این اسباببازیهای گران را بلدند، نه حتی گاهی جرأت سوار شدن بر آنها را دارند. این همان مدلِ «خراجِ مدرن» است: امنیت را میفروشند به کسی که خود تهدید را برایش ساختهاند.
اما این نمایش، یک بازیگرِ مزاحم دارد: ایران. کشوری که هیچگاه نپذیرفت ویتریندارِ کارتلها باشد. به همین دلیل، تمام پروژههای امنیتیِ آمریکا در منطقه حول محور «مهار ایران» تعریف شد. شگفت آنکه این مهار، نه ایران را کوچک کرد، نه توانست از عمق استراتژیکش بکاهد. حالا نوبت به تنگهی هرمز رسیده؛ این آبراه باریک که کارشناسان غربی آن را «گلوگاهِ تنفسِ جهان صنعتی» خواندهاند. فقط نفت و گاز نیست؛ اورهای که یکسوم غذای جهان با آن سبز میشود، هلیومی که صنایع هایتک و پزشکی به آن وابستهاند، آلومینیومی که در بدنهی هر هواپیما و خودروی مدرن تنیده شده، همگی از این گذرگاه عبور میکنند. قدرت در «مالکیت» این کالاها نیست؛ قدرت در «تواناییِ گشودن و بستنِ راه» آنهاست. این نقطهای است که معادلات را از حرف به عمل تبدیل میکند.
واقعیت تلخ اما راهبردی این است: این همسایگانِ جنوبی، بهتنهایی هیچ «ارادهی ملیِ» مستقلی ندارند. تاریخ نشان داد وقتی صدام تصمیم گرفت مرزهای تحمیلی را جابهجا کند، نه بهخاطر دیکتاتوری، که بهخاطر آنکه روی خط قرمزِ منافع شرکتها پا گذاشت، ائتلافی از غرب به بهانهی «دفاع از حاکمیت کویت» او را در هم کوبید. حاکمیت؟ مگر خود این حکومتها دموکراتیک بودند؟ هرگز. اما قواعد بازی چنین است: تا وقتی ویترینها سر جایشان هستند و خراج بهموقع پرداخت میشود، رنگ و لعاب «نظامهای سنتی» برای غرب نه تنها عیب نیست، که مطلوب است. دموکراسی و حقوق بشر، سلاحهایی هستند که تنها علیه حکومتهای مستقلِ نافرمان به کار میروند.
امروز ما در میانهی جنگی هستیم که نه در مرزهای رسمی، که در لایههای پنهان قدرت جریان دارد. اگر ایران بتواند آمریکا را زمینگیر کند – که نشانههایش هر روز آشکارتر میشود – و او را وادار به جمعآوری پایگاههایش از منطقه کند، آنچه فرو میریزد فقط چند پادگان نیست؛ ساختارِ کل این نظمِ ویترینی فرو میپاشد. این کشورهای حوزهی خلیج فارس که امروز به عنوان «دولت» با آنها طرف میشویم، در آن روز دیگر نمیتوانند سیاستی خارج از «نظر» ایران تعریف کنند. آن وقت هژمونی، نه از سر زور، که از سرِ ضرورتِ ژئوپلیتیک و تاریخی در دستان ایران شکل میگیرد. ....
۱۸:۱۵
بازارسال شده از کانون سیاست اندیشی رستار
.... ما در موقعیتی ایستادهایم که میتوانیم به جهان بفهمانیم آنچه «دولتهای عربی» خوانده میشوند، در واقع شعبِ بازاریِ فراملیتیاند که خط مقدم دفاع از منافعشان را در پایگاههای آمریکاییِ مستقر در همان کشورها جستجو میکنند. درگیر شدن با این کشورها، بیواسطه درگیر شدن با خود آمریکاست. و اگر روزی این حقیقت بر همگان روشن شود که این ویترینها جز قابهایی از جنس قراردادهای نفتی و تسلیحاتی نیستند، آنگاه نقشهی منطقه نه با رنگهای ساختگیِ پسااستعماری، که با خطوطی از جنس واقعیتِ ژئوپلیتیک بازنویسی خواهد شد.
و ایران، که هرگز در این ویترینها جا نگرفت، حالا در موقعیتی است که میتواند خود طراح ویترینی تازه باشد؛ ویترینی که در آن، حاکمیت نه با امضای قراردادهای تحمیلی، که با عمق تاریخ و جغرافیا معنا میشود.
بنت الهدی تاجیک
#جنگرمضان#ملت#کشور#استعمار#ایران#دولتهایعربی#ژئوپولیتیک@kanoonrasrar
و ایران، که هرگز در این ویترینها جا نگرفت، حالا در موقعیتی است که میتواند خود طراح ویترینی تازه باشد؛ ویترینی که در آن، حاکمیت نه با امضای قراردادهای تحمیلی، که با عمق تاریخ و جغرافیا معنا میشود.
بنت الهدی تاجیک
#جنگرمضان#ملت#کشور#استعمار#ایران#دولتهایعربی#ژئوپولیتیک@kanoonrasrar
۱۸:۱۵
به پیشنهاد یکی از بزرگواران، جمعی تشکیل دادیم که سخنان اهل اندیشه در خصوص جنگ رو تحلیل کنیم که در نهایت به عقلانیت مشترکی در این خصوص برسیم.اگر علاقه مند بودید به من پیام بدید.
۴:۳۵
اهم سخنان آقای وحید اشتری در گفتوگو با برنامه جدال
۱. عقبنشینی تاکتیکی؛ ترامپ و استراتژی گمشده در میانه جنگ
ترامپ با بازیهای رسانهای و اولتیماتومهای بیپشتوانه، سعی در مدیریت بازارهای جهانی دارد. از اعلام گفتگوی پنهانی با ایران تا عقبنشینی از تهدید ۴۸ساعته، همگی نشان از فقدان استراتژی و تکیه بر تاکتیکهای مقطعی است. ایران اما در خط مستقیم ایستادگی کرده: تنبیه متجاوز، بیاعتنایی به آتشبسهای نمایشی و بستن تنگه هرمز تا احقاق کامل حقوق خود.
۲. از زندان تا خط مقدم؛ روایتی از یک فعال اجتماعی
وحید اشتری، فعال رسانهای که روزهای آغازین جنگ را در زندان سپری کرد، با پایان هفته اول آزاد شد و بیدرنگ به میان مردم رفت. او روایتگر فضایی است که در آن، خیابانهای ایران نه تنها میدان ترس، که صحنهای از حضور خودجوش و عاشقانه است؛ از کسبهای که پرچم برافراشتهاند تا خانوادههایی که با موتورسیکلت در شبهای سرد، «میدان را حفظ میکنند».
۳. «مردم راهبری کردند»؛ زایش نهضتی تازه پس از شهادت رهبر
بازار میوه و سبزی، کوچههای تجریش، فلکه چایچی و مساجد، همه به یک زبان سخن میگویند: مردم این بار خود، نه با بیانیه، که با اراده جمعی، مدیریت صحنه را بر عهده گرفتهاند. آنچه آقا مجتبی در پیام خود «افتادن رهبری به دست مردم» نامید، تعبیری دقیق از لحظهای تاریخی است که در آن، خیابان به سلاحی برای دفاع تبدیل شده و «نیروی تاریخی ایران» از کالبد نظام بیرون زده است.
۴. تحت بمباران؛ روایت عشق و حماسه در تاریکی شب
در شبهایی که آسمان تهران از صدای جنگنده میلرزد، مردم با «اللهاکبر» به سمت محل انفجار میروند. نه ترس، که رسالت تاریخی آنان را به خیابان کشانده است. داستانها از زبان خود مردم روایت میشود: کلینیکی که تا پایان جنگ رایگان ویزیت میکند، پلاکاردهایی با شماره تماس برای اسکان رایگان، آشپزخانههایی که با همت مردمی به پا شدهاند. این، همان «حال عجیب غریب» ملتی است که زندگی را در دل بمباران معنا کرده است.
۵. مردم، سلاح نهایی؛ تحقق رویای دیرینه امنیت ملی
دشمن که از شکستن مردم ناامید شده، به بمباران ساختمانهای خالی و جادههای فرسوده روی آورده است؛ چراکه میداند امروز، خیابانهای ایران مهمتر از لانچرها عمل میکنند. این مردم، که دههها زیر بمباران رسانهای ایراناینترنشنال و بیبیسی قرار داشتند، اکنون «واکسنخوردهاند» و با هوشیاری، هر تلاش برای ایجاد شکاف در صفوف خود را نقش بر آب میکنند.
۶. سلبریتیها و نقطهعطف تاریخ؛ حرارت مردم یخها را میشکند
در این روزها، سلبریتیها دیگر «اینفلوئنسر» نیستند، بلکه از مردم عقبترند. حرارت خیابان چنان است که هر یخی را آب میکند و هر صدای مرددی را به سوی خود میکشاند. از محسن چاوشی با «چو ایران نباشد تن من مباد» تا مهران غفوریان در کنار آتشنشانان، همگی نشان از تحول عمیق فرهنگیاند؛ تحولی که پس از جنگ، بسیاری از معادلات پیشین را از میان خواهد برد.
۷. موشکها و اسطوره آرش؛ تکنولوژیای که مرزهای هویت را جابهجا کرد
موشک در ایران، چیزی فراتر از یک ابزار نظامی است. از دل صفر مطلق پس از انقلاب، این فناوری به نماد «ناموس ملی» بدل شده است. جوانانی که با دست و پای بریده، پای لانچر میایستند، روایتگر اسطورهای مدرناند: «تا آنجا که موشک میرود، مرز ایران است.» این همان تحولی است که ایران را از دنبالهروی به پیشگامی در لیگ ابرقدرتها رساند.
۸. لحظهای که جنگ جهانی دوم برای ایران تکرار شد؛ عبرتهای تاریخی
در تاریخ ایران، هرگاه مردم از صحنه غایب بودهاند، فاجعه تکرار شده است: قحطی بزرگ، اشغال در جنگهای جهانی، و عقبماندگیهای چندصدساله. اما این بار، مردم خود در میداناند. این تغییر بزرگ، نه فقط در میدان نبرد، که در نحوه حکمرانی آینده نیز اثر خواهد گذاشت؛ زیرا مردمی که «قطبنمای ملی»شان در این روزها کار کرد، پس از جنگ نیز خواهان سهمی حقیقی در اداره کشور خواهند بود.
۹. از جبهههای نظامی تا جبهههای شناختی؛ روایت شکست عملیات روانی
تلاش برای القای اختلاف میان مسئولان، خبرسازی درباره مذاکره و شایعهپراکنی درباره چهرههای کلیدی، بخشی از جنگ شناختی گستردهای است که این روزها با شکست روبهرو شده است. مردم، از این بازیها عبور کردهاند و با شعارهای هماهنگ و هوشمندانه، هرگونه رخنه را ناکام گذاشتهاند. آنچه امروز در خیابانهای ایران جاری است، «هوش ملی»ای است که از تمام آزمایشگاههای جنگ روانی عبور کرده است.
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
۱. عقبنشینی تاکتیکی؛ ترامپ و استراتژی گمشده در میانه جنگ
ترامپ با بازیهای رسانهای و اولتیماتومهای بیپشتوانه، سعی در مدیریت بازارهای جهانی دارد. از اعلام گفتگوی پنهانی با ایران تا عقبنشینی از تهدید ۴۸ساعته، همگی نشان از فقدان استراتژی و تکیه بر تاکتیکهای مقطعی است. ایران اما در خط مستقیم ایستادگی کرده: تنبیه متجاوز، بیاعتنایی به آتشبسهای نمایشی و بستن تنگه هرمز تا احقاق کامل حقوق خود.
۲. از زندان تا خط مقدم؛ روایتی از یک فعال اجتماعی
وحید اشتری، فعال رسانهای که روزهای آغازین جنگ را در زندان سپری کرد، با پایان هفته اول آزاد شد و بیدرنگ به میان مردم رفت. او روایتگر فضایی است که در آن، خیابانهای ایران نه تنها میدان ترس، که صحنهای از حضور خودجوش و عاشقانه است؛ از کسبهای که پرچم برافراشتهاند تا خانوادههایی که با موتورسیکلت در شبهای سرد، «میدان را حفظ میکنند».
۳. «مردم راهبری کردند»؛ زایش نهضتی تازه پس از شهادت رهبر
بازار میوه و سبزی، کوچههای تجریش، فلکه چایچی و مساجد، همه به یک زبان سخن میگویند: مردم این بار خود، نه با بیانیه، که با اراده جمعی، مدیریت صحنه را بر عهده گرفتهاند. آنچه آقا مجتبی در پیام خود «افتادن رهبری به دست مردم» نامید، تعبیری دقیق از لحظهای تاریخی است که در آن، خیابان به سلاحی برای دفاع تبدیل شده و «نیروی تاریخی ایران» از کالبد نظام بیرون زده است.
۴. تحت بمباران؛ روایت عشق و حماسه در تاریکی شب
در شبهایی که آسمان تهران از صدای جنگنده میلرزد، مردم با «اللهاکبر» به سمت محل انفجار میروند. نه ترس، که رسالت تاریخی آنان را به خیابان کشانده است. داستانها از زبان خود مردم روایت میشود: کلینیکی که تا پایان جنگ رایگان ویزیت میکند، پلاکاردهایی با شماره تماس برای اسکان رایگان، آشپزخانههایی که با همت مردمی به پا شدهاند. این، همان «حال عجیب غریب» ملتی است که زندگی را در دل بمباران معنا کرده است.
۵. مردم، سلاح نهایی؛ تحقق رویای دیرینه امنیت ملی
دشمن که از شکستن مردم ناامید شده، به بمباران ساختمانهای خالی و جادههای فرسوده روی آورده است؛ چراکه میداند امروز، خیابانهای ایران مهمتر از لانچرها عمل میکنند. این مردم، که دههها زیر بمباران رسانهای ایراناینترنشنال و بیبیسی قرار داشتند، اکنون «واکسنخوردهاند» و با هوشیاری، هر تلاش برای ایجاد شکاف در صفوف خود را نقش بر آب میکنند.
۶. سلبریتیها و نقطهعطف تاریخ؛ حرارت مردم یخها را میشکند
در این روزها، سلبریتیها دیگر «اینفلوئنسر» نیستند، بلکه از مردم عقبترند. حرارت خیابان چنان است که هر یخی را آب میکند و هر صدای مرددی را به سوی خود میکشاند. از محسن چاوشی با «چو ایران نباشد تن من مباد» تا مهران غفوریان در کنار آتشنشانان، همگی نشان از تحول عمیق فرهنگیاند؛ تحولی که پس از جنگ، بسیاری از معادلات پیشین را از میان خواهد برد.
۷. موشکها و اسطوره آرش؛ تکنولوژیای که مرزهای هویت را جابهجا کرد
موشک در ایران، چیزی فراتر از یک ابزار نظامی است. از دل صفر مطلق پس از انقلاب، این فناوری به نماد «ناموس ملی» بدل شده است. جوانانی که با دست و پای بریده، پای لانچر میایستند، روایتگر اسطورهای مدرناند: «تا آنجا که موشک میرود، مرز ایران است.» این همان تحولی است که ایران را از دنبالهروی به پیشگامی در لیگ ابرقدرتها رساند.
۸. لحظهای که جنگ جهانی دوم برای ایران تکرار شد؛ عبرتهای تاریخی
در تاریخ ایران، هرگاه مردم از صحنه غایب بودهاند، فاجعه تکرار شده است: قحطی بزرگ، اشغال در جنگهای جهانی، و عقبماندگیهای چندصدساله. اما این بار، مردم خود در میداناند. این تغییر بزرگ، نه فقط در میدان نبرد، که در نحوه حکمرانی آینده نیز اثر خواهد گذاشت؛ زیرا مردمی که «قطبنمای ملی»شان در این روزها کار کرد، پس از جنگ نیز خواهان سهمی حقیقی در اداره کشور خواهند بود.
۹. از جبهههای نظامی تا جبهههای شناختی؛ روایت شکست عملیات روانی
تلاش برای القای اختلاف میان مسئولان، خبرسازی درباره مذاکره و شایعهپراکنی درباره چهرههای کلیدی، بخشی از جنگ شناختی گستردهای است که این روزها با شکست روبهرو شده است. مردم، از این بازیها عبور کردهاند و با شعارهای هماهنگ و هوشمندانه، هرگونه رخنه را ناکام گذاشتهاند. آنچه امروز در خیابانهای ایران جاری است، «هوش ملی»ای است که از تمام آزمایشگاههای جنگ روانی عبور کرده است.
۴:۴۳
در میقات تحولات وجودیخلاصهای از سخنان دکتر علیرضا شفاه در گفتگو با برنامه جریان
تهیه شده در موسسهی هاتف
مقدمه: جنگ به مثابه زایمان تاریخی
گفتار دکتر شفاه، روایتی فیلسوفانه از لحظهای سرنوشتساز در تاریخ ایران و جهان است. از نگاه وی، ما در «عنفوان ورق خوردن تاریخ» به سر میبریم؛ جایی که جغرافیا، موجودیتها و معادلات دیرپا در کوره تضاد ذوب میشوند تا شکلی تازه بیابند. در این نگاه، جنگ بستر «زایمان تاریخی» است و هر محاسبهای باید از «استعداد مردمان» و «ایمان به غیب» فراتر رود.
۱. از «اداره جنگ» تا «تولد نظم نوین»
شفاه تأکید دارد این جنگ صرفاً میان ایران و اسرائیل یا آمریکا نیست، بلکه دگردیسی بنیادین در «نظم حاکم از جنگ جهانی اول تاکنون» است. نکته راهبردی آنکه «موجودیت فعلی» دو طرف در خطری وجودی قرار دارد؛ ایران در این میدان نه برای بقای صرف، که برای «تبدیل شدن به چیز دیگری» وارد شده است. چنین نگاهی، جنگ را به پروژهای برای تعریف مجدد هویت و جایگاه ایران در جهان بدل میکند که هزینه شکست در آن، حذف از معادلات تمدنی است.
۲. نقد «مدیر مرتجع»: معمای سیاستورزی در روزهای سرنوشت
شفاه میان «مدیر عادی» و «مرد سیاسی» در روزهای سرنوشتساز تفکیک قائل میشود. مدیران عادی که به «کش آمدن زمان» عادت کردهاند، در لحظات انقلابی به «منهدم کردن صحنه» دامن میزنند. نکته راهبردی این است که عقبماندگی از موج دگرگونی اجتماعی و اصرار بر بازگشت به وضعیت محاسبهپذیرِ گذشته، نه «عقلانیت» که «ارتجاع» است و نتیجهای جز شکست ندارد.
۳. فریب آتشبس زودهنگام: وقتی توقف، خود شکست است
درخواستهای مکرر آمریکا برای آتشبس، فریبی برای جلوگیری از نمایش هزینههای واقعی جنگ است. شفاه به قاعدهای فلسفی اشاره میکند: اگر تضادی بیموقع متوقف شود، نیروی بیرونی به داخل بازمیگردد و تعادلها را برهم میزند. نکته راهبردی آنکه خاتمه زودهنگام جنگ بدون رقم خوردن نتیجهای ملموس، دینامیک مثبت جامعه را معکوس کرده و هزینههای داخلی سنگینتری تحمیل میکند. آتشبس پیش از تغییر دماسنجها، تلهای برای بازگشت فشارها به درون کشور است.
۴. ایران؛ جامعهای با «نیروی تاریخی» نه یک اداره
شفاه در نقد گفتمان «حکمرانی حرفهای»، ایران را «پیشگام پژوهش انسان بودن» میخواند. حضور کفخیابان مردم (بهویژه زنان) در بمبارانها، تجلی «نهضت»ی است که در پوسته نظام جاری است. نکته راهبردی کلیدی، تشخیص «فقدان رهبران اجتماعی» بهمثابه حلقه مفقوده مدیریت این نیروی عظیم است. بدون ناحیههای رهبری شبیه چهرههای اول انقلاب، این نیرو در مسیر درست هدایت نمیشود و امکان تبدیل آن به سرمایهای ماندگار از دست میرود.
۵. شکست به مثابه محو چند صدساله
اشاره به تجربه تاریخی از اسکندر تا صفویه نشان میدهد که شکست در این جنگ، «از میان رفتن همه چیزِ پیشین» را به دنبال دارد. نکته راهبردی آن است که این جنگ در تراز «بقا یا فنا» تعریف میشود. محاسبه بر مبنای منافع کوتاهمدت یا بازگشت به وضع پیشین، نادیده گرفتن حقیقتی است که تاریخ صدها سال پیش از این نیز نشان داده: شکست در چنین مقطعی، فروپاشی بنیادهای ملی و قرنها انتظار برای بازآفرینی را به همراه دارد.
۶. از «اقتصاد بیریشه» تا شهادت مسئولان
دکتر علیرضا شفاه به نخبگانی که جامعه را «اداره» میپندارند و از «لحظه عمومی انسان» بیخبرند، انتقاد میکند. نکته راهبردی آنکه در جنگ وجودی، «منطق تفکیکپذیر امنیت نخبگان» فرو میریزد و تمام ارکان حاکمیت و جامعه در یک سنگر قرار میگیرند. تجربه شهادت رهبر انقلاب و فرماندهان، هرگونه دوگانگی در این باره را باطل کرده و عدم درک ماهیت سرنوشتساز لحظه را آشکار میسازد.
نتیجهگیری: عبور از «مدیریت» به سوی «قیادت»
نکته راهبردی نهایی آنکه رمز گذار از مدیریت به قیادت، باور به «استعداد مردمانی» است که در کف خیابان از «نظمی نوین» دفاع میکنند. اما فقدان امروز، نبود «مردان سیاسی»ای است که نه به اداره، که به «نهضت» معنا بخشند. موفقیت راهبردی ایران در این میقات تاریخی، نه صرفاً در میدان جنگ، که در میدان «سازماندهی اراده جمعی» و تربیت نسلی از «قیادتگران» رقم میخورد که بتوانند این نهضت را به نظمی پایدار مبدل سازند.
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
مقدمه: جنگ به مثابه زایمان تاریخی
گفتار دکتر شفاه، روایتی فیلسوفانه از لحظهای سرنوشتساز در تاریخ ایران و جهان است. از نگاه وی، ما در «عنفوان ورق خوردن تاریخ» به سر میبریم؛ جایی که جغرافیا، موجودیتها و معادلات دیرپا در کوره تضاد ذوب میشوند تا شکلی تازه بیابند. در این نگاه، جنگ بستر «زایمان تاریخی» است و هر محاسبهای باید از «استعداد مردمان» و «ایمان به غیب» فراتر رود.
۱. از «اداره جنگ» تا «تولد نظم نوین»
شفاه تأکید دارد این جنگ صرفاً میان ایران و اسرائیل یا آمریکا نیست، بلکه دگردیسی بنیادین در «نظم حاکم از جنگ جهانی اول تاکنون» است. نکته راهبردی آنکه «موجودیت فعلی» دو طرف در خطری وجودی قرار دارد؛ ایران در این میدان نه برای بقای صرف، که برای «تبدیل شدن به چیز دیگری» وارد شده است. چنین نگاهی، جنگ را به پروژهای برای تعریف مجدد هویت و جایگاه ایران در جهان بدل میکند که هزینه شکست در آن، حذف از معادلات تمدنی است.
۲. نقد «مدیر مرتجع»: معمای سیاستورزی در روزهای سرنوشت
شفاه میان «مدیر عادی» و «مرد سیاسی» در روزهای سرنوشتساز تفکیک قائل میشود. مدیران عادی که به «کش آمدن زمان» عادت کردهاند، در لحظات انقلابی به «منهدم کردن صحنه» دامن میزنند. نکته راهبردی این است که عقبماندگی از موج دگرگونی اجتماعی و اصرار بر بازگشت به وضعیت محاسبهپذیرِ گذشته، نه «عقلانیت» که «ارتجاع» است و نتیجهای جز شکست ندارد.
۳. فریب آتشبس زودهنگام: وقتی توقف، خود شکست است
درخواستهای مکرر آمریکا برای آتشبس، فریبی برای جلوگیری از نمایش هزینههای واقعی جنگ است. شفاه به قاعدهای فلسفی اشاره میکند: اگر تضادی بیموقع متوقف شود، نیروی بیرونی به داخل بازمیگردد و تعادلها را برهم میزند. نکته راهبردی آنکه خاتمه زودهنگام جنگ بدون رقم خوردن نتیجهای ملموس، دینامیک مثبت جامعه را معکوس کرده و هزینههای داخلی سنگینتری تحمیل میکند. آتشبس پیش از تغییر دماسنجها، تلهای برای بازگشت فشارها به درون کشور است.
۴. ایران؛ جامعهای با «نیروی تاریخی» نه یک اداره
شفاه در نقد گفتمان «حکمرانی حرفهای»، ایران را «پیشگام پژوهش انسان بودن» میخواند. حضور کفخیابان مردم (بهویژه زنان) در بمبارانها، تجلی «نهضت»ی است که در پوسته نظام جاری است. نکته راهبردی کلیدی، تشخیص «فقدان رهبران اجتماعی» بهمثابه حلقه مفقوده مدیریت این نیروی عظیم است. بدون ناحیههای رهبری شبیه چهرههای اول انقلاب، این نیرو در مسیر درست هدایت نمیشود و امکان تبدیل آن به سرمایهای ماندگار از دست میرود.
۵. شکست به مثابه محو چند صدساله
اشاره به تجربه تاریخی از اسکندر تا صفویه نشان میدهد که شکست در این جنگ، «از میان رفتن همه چیزِ پیشین» را به دنبال دارد. نکته راهبردی آن است که این جنگ در تراز «بقا یا فنا» تعریف میشود. محاسبه بر مبنای منافع کوتاهمدت یا بازگشت به وضع پیشین، نادیده گرفتن حقیقتی است که تاریخ صدها سال پیش از این نیز نشان داده: شکست در چنین مقطعی، فروپاشی بنیادهای ملی و قرنها انتظار برای بازآفرینی را به همراه دارد.
۶. از «اقتصاد بیریشه» تا شهادت مسئولان
دکتر علیرضا شفاه به نخبگانی که جامعه را «اداره» میپندارند و از «لحظه عمومی انسان» بیخبرند، انتقاد میکند. نکته راهبردی آنکه در جنگ وجودی، «منطق تفکیکپذیر امنیت نخبگان» فرو میریزد و تمام ارکان حاکمیت و جامعه در یک سنگر قرار میگیرند. تجربه شهادت رهبر انقلاب و فرماندهان، هرگونه دوگانگی در این باره را باطل کرده و عدم درک ماهیت سرنوشتساز لحظه را آشکار میسازد.
نتیجهگیری: عبور از «مدیریت» به سوی «قیادت»
نکته راهبردی نهایی آنکه رمز گذار از مدیریت به قیادت، باور به «استعداد مردمانی» است که در کف خیابان از «نظمی نوین» دفاع میکنند. اما فقدان امروز، نبود «مردان سیاسی»ای است که نه به اداره، که به «نهضت» معنا بخشند. موفقیت راهبردی ایران در این میقات تاریخی، نه صرفاً در میدان جنگ، که در میدان «سازماندهی اراده جمعی» و تربیت نسلی از «قیادتگران» رقم میخورد که بتوانند این نهضت را به نظمی پایدار مبدل سازند.
۱۹:۰۱
نبرد بر سر خاک نیست بر سر ذهنها و باورهاست. ملتی که روایت خود از آینده را از دست بدهد، بدون آنکه شکست بخورد، متوقف میشود.
سؤال اینجاست: آیا همان عقل و ارادهای که جنگ را اداره کرد میتواند آیندهی ایران را هم بسازد؟
این فیلم درباره همین نبرد پنهان است. اگر میخواهید بدانید جنگ امروز دقیقاً کجاست، این روایت را ببینید.
میثم پیمان جو، پژوهشگر و فعال فرهنگی
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
سؤال اینجاست: آیا همان عقل و ارادهای که جنگ را اداره کرد میتواند آیندهی ایران را هم بسازد؟
این فیلم درباره همین نبرد پنهان است. اگر میخواهید بدانید جنگ امروز دقیقاً کجاست، این روایت را ببینید.
میثم پیمان جو، پژوهشگر و فعال فرهنگی
۱۱:۳۶
مردم، آن گرهگشای بسط ید رهبر
تهیه شده در مرکز بررسی مسائل فرهنگی هاتف
خیلیها فکر میکنند «یدِ ولی» یعنی امام هر کاری دلش بخواهد میکند، چه مردم پشتش باشند چه نباشند. اما این، بزرگترین اشتباه است. خود قرآن میگوید ما کتاب را فرستادیم تا مردم خودشان قسط و عدل را برپا کنند. پیامبر و امام، دعوتکنندهاند، نه زورگویند. تا مردم نیایند، تا لبیک نگویند، تا پای عهد نایستند، آن توفیقی که باید حاصل شود، نمیشود.
تاریخ پر است از همین تلخی. پیامبر با سی هزار روایت درباره علی گفت، اما سقیفه شد. در صفین، مالک اشتر چند قدم با خیمه معاویه فاصله داشت، اما مردم گوش به حرف اشعث دادند و کار را برگرداندند. همان یک غفلت کوچک، مسیر تاریخ را عوض کرد و به کربلا رساند. یعنی «بسط ید ولی» تا مردم دست به کار نشوند، باز نمیشود.
حالا برعکسش را ببینید. در جنگ هشت ساله، دو میلیون رزمنده نبودیم، اما سی و پنج میلیون نفر پشت جبهه بودند. همانهایی که شاید اسلحه به دست نگرفتند، اما دست مریزاد گفتند، حمایت کردند، لااقل علیه جبهه عمل نکردند. همین «علیه عمل نکردن» معجزه میکند. آدمی که دستش روی ماشه است، اگر بداند پشت سرش کسی خنجر نمیزند، راحت شلیک میکند. نبودنِ علیه، خودش بودن با جبهه است.
و امروز، همان نقش را مردم در شبهای میدان بازی میکنند. آن شب که همه در خانههایشان خفتهاند، مردم میآیند. نه از روی دستور، که از سر غیرت. دشمن حساب کرده بود در تاریکی، صدای ترس بلندتر است، اما مردم فریاد زدند: ما گوش به اشعث نمیدهیم. این حضور شبانه، همان لبیک گفتن به دعوت ولی است. همان چیزی که «بسته ید ولی» را باز میکند.
راستش را بخواهید، تمام این سالهای مذاکره و معطلی، به خاطر همین بود که مردم در فضای تردید رها شدند. آن تردید باعث میشد صداهایی بلند شود که میگفتند: «نمیشود با آمریکا جنگید»، «یک بمب کل توان ما را میبرد». ولی همین که مردم به خیابان آمدند، آن صداها خفه شد. نه با زور، با نفس حضور.
توان واقعی ما چیست؟ نفت که تمامشدنی است. سلاح شاه که ارتشش چند ساعت بیشتر دوام نیاورد. توان ما، همان نیرویی است که در جان مردم خوابیده. اگر جایی گیر کردهایم، اگر پیشرفت مان کند شده، به خاطر این بوده که مردم را کنار گذاشتیم، نترسیدیم از سازماندهیشان. در حالی که امام و رهبری بارها گفتند: به مردم اعتماد کنید.
حالا، بعد از شهادت سید مقاومت، یک انقلاب درونی در مردم به وجود آمده. این یک فرصت استثنایی است. باید از این آتش استفاده کرد، باید مردم را سازماندهی کرد. نه فقط برای آمدن به خیابان، برای همه چیز. برای رانندگی در جبهه، برای احیای زیرساختهای بمباران شده، برای اقتصاد جنگ. همین الان اگر بگویند راننده کم داریم، نورمحمدیها هستند که جلو میآیند. مردم خودشان هم نمیدانند چه قدرتی دارند. تا کسی صدا نزند، خفته میمانند. اما به محض اینکه بگویی «بیایید»، جوش میآورند.
پس حرف آخر این است: «بسط ید ولی» فقط با دستان خود مردم باز میشود. همان مردمِ شبِ میدان، همان مردمِ پشت جبهه، همان مردمِ «نه گفتنِ ساده» به دشمن. امروز دستان مردم آمادهتر از همیشه است. فقط باید میدان را باز کرد، اعتماد کرد، سازمان داد. این همان قسطی است که مردم باید برپا کنند. این بار، اگر درست پای کار باشیم، تاریخ از صفین به کربلا نمیرود، که از کربلا به قدس میرود.
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
خیلیها فکر میکنند «یدِ ولی» یعنی امام هر کاری دلش بخواهد میکند، چه مردم پشتش باشند چه نباشند. اما این، بزرگترین اشتباه است. خود قرآن میگوید ما کتاب را فرستادیم تا مردم خودشان قسط و عدل را برپا کنند. پیامبر و امام، دعوتکنندهاند، نه زورگویند. تا مردم نیایند، تا لبیک نگویند، تا پای عهد نایستند، آن توفیقی که باید حاصل شود، نمیشود.
تاریخ پر است از همین تلخی. پیامبر با سی هزار روایت درباره علی گفت، اما سقیفه شد. در صفین، مالک اشتر چند قدم با خیمه معاویه فاصله داشت، اما مردم گوش به حرف اشعث دادند و کار را برگرداندند. همان یک غفلت کوچک، مسیر تاریخ را عوض کرد و به کربلا رساند. یعنی «بسط ید ولی» تا مردم دست به کار نشوند، باز نمیشود.
حالا برعکسش را ببینید. در جنگ هشت ساله، دو میلیون رزمنده نبودیم، اما سی و پنج میلیون نفر پشت جبهه بودند. همانهایی که شاید اسلحه به دست نگرفتند، اما دست مریزاد گفتند، حمایت کردند، لااقل علیه جبهه عمل نکردند. همین «علیه عمل نکردن» معجزه میکند. آدمی که دستش روی ماشه است، اگر بداند پشت سرش کسی خنجر نمیزند، راحت شلیک میکند. نبودنِ علیه، خودش بودن با جبهه است.
و امروز، همان نقش را مردم در شبهای میدان بازی میکنند. آن شب که همه در خانههایشان خفتهاند، مردم میآیند. نه از روی دستور، که از سر غیرت. دشمن حساب کرده بود در تاریکی، صدای ترس بلندتر است، اما مردم فریاد زدند: ما گوش به اشعث نمیدهیم. این حضور شبانه، همان لبیک گفتن به دعوت ولی است. همان چیزی که «بسته ید ولی» را باز میکند.
راستش را بخواهید، تمام این سالهای مذاکره و معطلی، به خاطر همین بود که مردم در فضای تردید رها شدند. آن تردید باعث میشد صداهایی بلند شود که میگفتند: «نمیشود با آمریکا جنگید»، «یک بمب کل توان ما را میبرد». ولی همین که مردم به خیابان آمدند، آن صداها خفه شد. نه با زور، با نفس حضور.
توان واقعی ما چیست؟ نفت که تمامشدنی است. سلاح شاه که ارتشش چند ساعت بیشتر دوام نیاورد. توان ما، همان نیرویی است که در جان مردم خوابیده. اگر جایی گیر کردهایم، اگر پیشرفت مان کند شده، به خاطر این بوده که مردم را کنار گذاشتیم، نترسیدیم از سازماندهیشان. در حالی که امام و رهبری بارها گفتند: به مردم اعتماد کنید.
حالا، بعد از شهادت سید مقاومت، یک انقلاب درونی در مردم به وجود آمده. این یک فرصت استثنایی است. باید از این آتش استفاده کرد، باید مردم را سازماندهی کرد. نه فقط برای آمدن به خیابان، برای همه چیز. برای رانندگی در جبهه، برای احیای زیرساختهای بمباران شده، برای اقتصاد جنگ. همین الان اگر بگویند راننده کم داریم، نورمحمدیها هستند که جلو میآیند. مردم خودشان هم نمیدانند چه قدرتی دارند. تا کسی صدا نزند، خفته میمانند. اما به محض اینکه بگویی «بیایید»، جوش میآورند.
پس حرف آخر این است: «بسط ید ولی» فقط با دستان خود مردم باز میشود. همان مردمِ شبِ میدان، همان مردمِ پشت جبهه، همان مردمِ «نه گفتنِ ساده» به دشمن. امروز دستان مردم آمادهتر از همیشه است. فقط باید میدان را باز کرد، اعتماد کرد، سازمان داد. این همان قسطی است که مردم باید برپا کنند. این بار، اگر درست پای کار باشیم، تاریخ از صفین به کربلا نمیرود، که از کربلا به قدس میرود.
۱۰:۳۰
بازارسال شده از ف سلیمانی
صدای سوت شنیدم فرصت نکردم سرم رو به سمت صدا برگردونم در کسری از ثانیه ، پرتاب شدم و نه میدیدم و نه میشنیدمهمه جا دود و خاک بود تا بتونم بچه هام رو پیدا کنم هزار بار مردم و زنده شدم مجروح بودیم و شوک !فقط پاهای پسر چهارساله م رو از زیر آوار میتونستم ببینمصورت دخترم پر از خون بود آنقدر توان نداشتم که حتی فریاد بزنم !می توانم برای لحظه به لحظه ی آن روز و ساعت ، جزئیات بنویسم ولی در این متن میخواهم از هموطنانم بگویم نه از حال خودم !۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که دو جوان از ایست بازرسی سر خیابان ، خودشان را به طبقه پنجم ، به ما رساندندبه ساختمانی که تخریب شده بود و هیچ راه پله ای نداشت و هر لحظه ممکن بود ریزش کند نجیبانه کمک کردند و ما را بیرون آوردند کفش های شان را درآوردند و پای بچه ها کردند و روی زمین پر از سنگ و شیشه ما میگذاشتند باید از پشت بام خانه های کناری عبور می کردیم تا راهی برای خروج پیدا کنیم دیوار ها برای تن زخمی و پاهای دردناک ما خیلی بلند بودجوانی که تا دیروز وسط دانشگاه ها، داعشی خطابش می کردندروی زمین خم میشد تا ما روی کمر او پا بگذاریم و راحت تر رد بشویم ...به هرحال رسیدیم به خیابان مردم جمع شده بودند چند تا از همسایه هایی که تا دیشب ، صدای ناسزا گفتن شان به جمهوری اسلامی از پنجره ها بلند بودحالا با چشم گریان ما را در آغوش گرفته بودند و خدا را برای سلامتی ما شکر می کردند مردم همه برای کمک هجوم آورده بودند سرِ اینکه کدام شان کاپشنِ تن خودش را به تن ما کند ، دست هم راکنار میزدند در خانه ها یکی یکی باز شدبی حجاب و با حجاب دیگر معنی نداشت همه یکی شده بودندیکی آب در گلوی مان میریخت یکی شکلات برای بچه ها می آوردیکی التماس می کرد بیایید خانه ما تا اورژانس برسد جوانی با دست های خالکوبی اش ، نشست کف زمین و شیشه از پای پسرم در می آورد و جوری قربان صدقه اش میرفت که انگار برادرش را تیمار می کند ...خانمی که خودش حجاب نداشت ، نگران حجاب من بود وقتی دید لباسم زیر چادرِ پاره ای که روی سرم بود مناسب نیست و معذب هستمسریع رفت و برایم لباس آورد و گفت :بپوش راحت باشی عزیزم !!!و فقط خدا میداند هر کدام اینها ، در آن شرایط چقدر درد را تسکین میداد
و من هنوز پس از گذشت یک ماه از آن روز ، مات و مبهوت این همه مهربانی هموطنانم هستم
و از آن روز به بعد ، به خودم میبالم که در این زمانه و کنار این مردم زندگی می کنم
ایران ، بهترین مردم دنیا را دارد
فاطمه سلیمانی مفرد 🫡
و من هنوز پس از گذشت یک ماه از آن روز ، مات و مبهوت این همه مهربانی هموطنانم هستم
و از آن روز به بعد ، به خودم میبالم که در این زمانه و کنار این مردم زندگی می کنم
ایران ، بهترین مردم دنیا را دارد
فاطمه سلیمانی مفرد 🫡
۲۱:۰۸
بازارسال شده از 🏴 ایستاده عزاداریم🏴
نقش زنان در حکمرانی فرهنگی در شرایط بحران و جنگ
در دورههای بحران و جنگ، ساختارهای اجتماعی دچار بازآرایی میشوند و این امر به فعالشدن ظرفیتهای جدید در سطح حکمرانی فرهنگی میانجامد. یکی از مهمترین این ظرفیتها، گسترش نقش زنان در تولید، انتقال و تثبیت معنا در جامعه است. این یادداشت با بهرهگیری از نظریههای سرمایه فرهنگی (بوردیو)، کنش ساختیابی (گیدنز)، تابآوری اجتماعی (نوریس و همکاران) و حکمرانی مشارکتی (رودز)، تبیین میکند که چگونه زنان در بستر جنگ، به کنشگران کلیدی حکمرانی فرهنگی تبدیل میشوند.
۱. چارچوب نظری برای تحلیل نقش زنان در حکمرانی فرهنگی، چهار محور نظری به کار گرفته میشود: الف) سرمایه فرهنگی و بازتولید معنا
به روایت بوردیو (Bourdieu, 1986)، فرهنگ میدان تولید و بازتولید قدرت نمادین است. زنان در بسیاری از جوامع، به دلیل نقش تاریخی در آموزش غیررسمی، تربیت عاطفی و شبکههای اجتماعی خرد، حاملان اصلی سرمایه فرهنگی تجسمیافته و خانوادگی هستند. در زمان جنگ، این سرمایه فعالتر میشود و بخشی از کارکردهای حکمرانی فرهنگی را بر دوش میگیرد.
ب) نظریه ساختیابی گیدنز (Giddens, 1984) تأکید میکند که کنشگران در تعامل با ساختارهای محدودکننده، ساختار جدید خلق میکنند. زنان در بحران، با ورود به نقشهایی که پیشتر کمتر در اختیارشان بود (رسانه، مدیریت محلی، سازماندهی اجتماعی)، عملاً ساختارهای فرهنگی موجود را بازتعریف میکنند.
ج) تابآوری اجتماعی
نوریس و همکاران (2008) تابآوری را محصول شبکههای اجتماعی، انسجام نمادین و احساس معنا میدانند. زنان، به دلیل حضور در شبکههای عاطفی و مراقبتی، یکی از ستونهای تابآوری فرهنگی در شرایط جنگ محسوب میشوند.
د) حکمرانی مشارکتی رودز (Rhodes, 1996) حکمرانی را «شبکهای از کنشگران رسمی و غیررسمی» میداند. زنان از طریق شبکههای داوطلبانه، خیریهها، انجمنهای محلی، تولید فرهنگی و رسانه، بخشی از حکمرانی فرهنگی غیررسمی را در زمان بحران بر عهده میگیرند.
۲. اهمیت بحران و جنگ در جابهجایی نقشها دوره جنگ معمولاً با سه فرایند همراه است:
- کاهش بخشی از نیروهای فعال در عرصه عمومی و فرهنگی بهدلیل تمرکز آنان بر امور دفاعی - افزایش نیاز به بازتولید امید، معنا و انسجام - گسترش فعالیتهای داوطلبانه و جامعهمحور
این فرایندها موجب فضاسازی ساختاری برای مشارکت گستردهتر زنان در:
- مدیریت فرهنگی - اقدام جمعی - تولید روایتهای اجتماعی - ساماندهی شبکههای اجتماعی محلی
مطابق پژوهش انن (Enloe, 2014)، جنگها غالباً سیاستهای جنسیتی را دگرگون میکنند و نقش زنان را در حکمرانی فرهنگی برجستهتر میسازند.
۳. زنان بهعنوان کنشگران حکمرانی فرهنگی کنش زنان در زمان بحران را میتوان در سه سطح بررسی کرد:
سطح اول: حکمرانی فرهنگی خرد (خانواده و محله) - تثبیت عاطفی و اخلاقی خانواده - انتقال معنا و روایتهای مقاومت و امید - حفظ روالهای فرهنگی روزمره - مدیریت فشارهای روانی و اجتماعی
این سطح، مطابق با مفهوم micro-governance of culture، زیربنای ثبات فرهنگی جامعه است.
سطح دوم: حکمرانی فرهنگی میانی (نهادهای اجتماعی و مدنی) - مشارکت در انجمنها، خیرین، گروههای داوطلبانه - تولید محتوای فرهنگی و رسانهای - ترویج ارزشهای جمعی در مدارس، مراکز محلی و رسانهها - سازماندهی کمکهای اجتماعی
مطابق مطالعات وود و همکاران (Wood et al., 2017)، نقش زنان در سازماندهی محلی در زمان جنگ یکی از عوامل اصلی تابآوری اجتماعی است.
سطح سوم: حکمرانی فرهنگی کلان (نهادهای رسمی) در بسیاری از کشورها، جنگ منجر به افزایش حضور زنان در:
- نهادهای فرهنگی - پژوهش و آموزش - رسانههای رسمی - مراکز سیاستگذاری اجتماعی
این سطح بیشتر به institutional cultural governance مربوط است.
۴. پیامدهای بلندمدت نقشآفرینی زنان پژوهشهای تطبیقی (Cohn, 2012; Sjoberg, 2016) نشان میدهد که مشارکت گسترده زنان در دوره جنگ سه پیامد پایدار دارد:
- ارتقای سرمایه اجتماعی و فرهنگی زنان - تغییر نگرش جامعه نسبت به توانمندی زنان - افزایش مشارکت آنان در عرصه عمومی پس از بحران - شکلگیری الگوهای جدید جنسیتی در حکمرانیاین پیامدها معمولاً پس از پایان جنگ نیز تداوم مییابد و به اصلاحات پایدار در ساختارهای اجتماعی میانجامد.
۵. جمعبندی حکمرانی فرهنگی در دوره جنگ بدون مشارکت زنان ناقص میماند. زنان، چه در سطح خرد و چه در سطح نهادی، نقشی کلیدی در حفظ انسجام، تولید معنا و تقویت تابآوری بر عهده دارند. این نقشها با چارچوب نظری حکمرانی مشارکتی و سرمایه فرهنگی همخوان است و توضیح میدهد که چرا در بسیاری از جوامع، جنگ به افزایش نقش زنان در فرهنگ و سیاستگذاری فرهنگی منجر میشود.
در دورههای بحران و جنگ، ساختارهای اجتماعی دچار بازآرایی میشوند و این امر به فعالشدن ظرفیتهای جدید در سطح حکمرانی فرهنگی میانجامد. یکی از مهمترین این ظرفیتها، گسترش نقش زنان در تولید، انتقال و تثبیت معنا در جامعه است. این یادداشت با بهرهگیری از نظریههای سرمایه فرهنگی (بوردیو)، کنش ساختیابی (گیدنز)، تابآوری اجتماعی (نوریس و همکاران) و حکمرانی مشارکتی (رودز)، تبیین میکند که چگونه زنان در بستر جنگ، به کنشگران کلیدی حکمرانی فرهنگی تبدیل میشوند.
۱. چارچوب نظری برای تحلیل نقش زنان در حکمرانی فرهنگی، چهار محور نظری به کار گرفته میشود: الف) سرمایه فرهنگی و بازتولید معنا
به روایت بوردیو (Bourdieu, 1986)، فرهنگ میدان تولید و بازتولید قدرت نمادین است. زنان در بسیاری از جوامع، به دلیل نقش تاریخی در آموزش غیررسمی، تربیت عاطفی و شبکههای اجتماعی خرد، حاملان اصلی سرمایه فرهنگی تجسمیافته و خانوادگی هستند. در زمان جنگ، این سرمایه فعالتر میشود و بخشی از کارکردهای حکمرانی فرهنگی را بر دوش میگیرد.
ب) نظریه ساختیابی گیدنز (Giddens, 1984) تأکید میکند که کنشگران در تعامل با ساختارهای محدودکننده، ساختار جدید خلق میکنند. زنان در بحران، با ورود به نقشهایی که پیشتر کمتر در اختیارشان بود (رسانه، مدیریت محلی، سازماندهی اجتماعی)، عملاً ساختارهای فرهنگی موجود را بازتعریف میکنند.
ج) تابآوری اجتماعی
نوریس و همکاران (2008) تابآوری را محصول شبکههای اجتماعی، انسجام نمادین و احساس معنا میدانند. زنان، به دلیل حضور در شبکههای عاطفی و مراقبتی، یکی از ستونهای تابآوری فرهنگی در شرایط جنگ محسوب میشوند.
د) حکمرانی مشارکتی رودز (Rhodes, 1996) حکمرانی را «شبکهای از کنشگران رسمی و غیررسمی» میداند. زنان از طریق شبکههای داوطلبانه، خیریهها، انجمنهای محلی، تولید فرهنگی و رسانه، بخشی از حکمرانی فرهنگی غیررسمی را در زمان بحران بر عهده میگیرند.
۲. اهمیت بحران و جنگ در جابهجایی نقشها دوره جنگ معمولاً با سه فرایند همراه است:
- کاهش بخشی از نیروهای فعال در عرصه عمومی و فرهنگی بهدلیل تمرکز آنان بر امور دفاعی - افزایش نیاز به بازتولید امید، معنا و انسجام - گسترش فعالیتهای داوطلبانه و جامعهمحور
این فرایندها موجب فضاسازی ساختاری برای مشارکت گستردهتر زنان در:
- مدیریت فرهنگی - اقدام جمعی - تولید روایتهای اجتماعی - ساماندهی شبکههای اجتماعی محلی
مطابق پژوهش انن (Enloe, 2014)، جنگها غالباً سیاستهای جنسیتی را دگرگون میکنند و نقش زنان را در حکمرانی فرهنگی برجستهتر میسازند.
۳. زنان بهعنوان کنشگران حکمرانی فرهنگی کنش زنان در زمان بحران را میتوان در سه سطح بررسی کرد:
سطح اول: حکمرانی فرهنگی خرد (خانواده و محله) - تثبیت عاطفی و اخلاقی خانواده - انتقال معنا و روایتهای مقاومت و امید - حفظ روالهای فرهنگی روزمره - مدیریت فشارهای روانی و اجتماعی
این سطح، مطابق با مفهوم micro-governance of culture، زیربنای ثبات فرهنگی جامعه است.
سطح دوم: حکمرانی فرهنگی میانی (نهادهای اجتماعی و مدنی) - مشارکت در انجمنها، خیرین، گروههای داوطلبانه - تولید محتوای فرهنگی و رسانهای - ترویج ارزشهای جمعی در مدارس، مراکز محلی و رسانهها - سازماندهی کمکهای اجتماعی
مطابق مطالعات وود و همکاران (Wood et al., 2017)، نقش زنان در سازماندهی محلی در زمان جنگ یکی از عوامل اصلی تابآوری اجتماعی است.
سطح سوم: حکمرانی فرهنگی کلان (نهادهای رسمی) در بسیاری از کشورها، جنگ منجر به افزایش حضور زنان در:
- نهادهای فرهنگی - پژوهش و آموزش - رسانههای رسمی - مراکز سیاستگذاری اجتماعی
این سطح بیشتر به institutional cultural governance مربوط است.
۴. پیامدهای بلندمدت نقشآفرینی زنان پژوهشهای تطبیقی (Cohn, 2012; Sjoberg, 2016) نشان میدهد که مشارکت گسترده زنان در دوره جنگ سه پیامد پایدار دارد:
- ارتقای سرمایه اجتماعی و فرهنگی زنان - تغییر نگرش جامعه نسبت به توانمندی زنان - افزایش مشارکت آنان در عرصه عمومی پس از بحران - شکلگیری الگوهای جدید جنسیتی در حکمرانیاین پیامدها معمولاً پس از پایان جنگ نیز تداوم مییابد و به اصلاحات پایدار در ساختارهای اجتماعی میانجامد.
۵. جمعبندی حکمرانی فرهنگی در دوره جنگ بدون مشارکت زنان ناقص میماند. زنان، چه در سطح خرد و چه در سطح نهادی، نقشی کلیدی در حفظ انسجام، تولید معنا و تقویت تابآوری بر عهده دارند. این نقشها با چارچوب نظری حکمرانی مشارکتی و سرمایه فرهنگی همخوان است و توضیح میدهد که چرا در بسیاری از جوامع، جنگ به افزایش نقش زنان در فرهنگ و سیاستگذاری فرهنگی منجر میشود.
۱۱:۵۰
بازارسال شده از 🏴 ایستاده عزاداریم🏴
دکتر مهدیه السادات میریان دبیر اندیشکده تحول حکمرانی دانشگاه علامه طباطبائی
۱۱:۵۰
از کدام علم دفاع میکنید؟ از علمی که غزه را خاکستر کرد، یا از دانشگاههای تحت حمایت آلسعود و آلنهیان؟
تهیه شده در مرکز بررسی مسائل فرهنگی هاتف
نامهٔ رئیس دانشگاه تهران به وزیر علوم با امضای ۱۵ دانشگاه برتر کشور، حاوی درخواستی است: نیروهای مسلح از حمله به دانشگاههای منطقه خودداری کنند تا حرمت نهاد مقدس علم فرونهاده نشود.
در ظاهر، سخن از پاسداشت «علم» و «دانشگاه» است. اما پرسش اینجاست: از کدام علم؟ از کدام دانشگاه؟
علمِ غرب؛ پیوند ناگسستنی با استعمار و جنایت
آیا علم جدای از سیاست و اقتصاد بوده است؟ تاریخ میگوید هرگز. آنچه امروز به نام «علم مدرن» در دانشگاههای غرب تولید میشود، در بستر استعمار، بردهداری، جنگهای جهانی و بعداً امپریالیسم آمریکایی رشد کرده است. آمریکا کشوری که ۳۰۰ سال از عمرش نمیگذرد، نزدیک به ۲۷۰ سال آن را در جنگ، کودتا و مداخلهی نظامی در سراسر جهان سپری کرده است. دانشگاههایش –از MIT تا دانشگاههای آیوی لیگ– بودجههای کلانی از پنتاگون دریافت میکنند تا الگوریتمهای جنگ، سلاحهای دقیقزن و فناوریهای نظارت جمعی را طراحی کنند.
همین علم، امروز در غزه به بمبهای سنگرشکن بدل شده که دانشگاههای اسلامی غزه را با استادان و دانشجویانشان یکیک منهدم میکند. علمی که در ظاهر «جهان اول» و «توسعهیافته» خوانده میشود، در عمل دستگاهی برای بازتولید سلطه و نسلکشی است.
دانشگاههای منطقه؛ در خدمت کدام حرمت؟
اما بخش دوم نامه، ناظر به «دانشگاههای منطقه» است. سؤال اینجاست: این دانشگاهها کداماند؟ دانشگاههای تحت نظارت آلسعود در ریاض، دانشگاههای وابسته به آلخلیفه در منامه، یا دانشگاههای لوکس امارات زیر سایه آلنهیان؟
همان دانشگاههایی که بودجههای هنگفتشان از محل فروش نفت و همکاریهای امنیتی‑نظامی با غرب تأمین میشود. همان دانشگاههایی که میزبان شعبههای دانشگاههای آمریکایی و اسرائیلی هستند و در آنها، نقدی بر صهیونیسم یا نقش غرب در جنایات منطقه راه ندارد. آیا حرمت این دانشگاهها، حرمت علم است یا حرمت نظمی که سلطهٔ غرب و متحدان منطقهایاش را تثبیت میکند؟
علم بهمثابه متن مقدس؛ نقدی بر خودمان
و اما بخش سوم که کمتر به آن پرداخته میشود: ما خودمان در ایران، سالها همین علمِ غربی را سطر به سطر، بیآنکه پیوندهای ساختاری آن با استعمار و سلطه را واکاوی کنیم، همچون متنی مقدس تدریس کردیم. «تمدن غرب» را الگوی پیشرفت نامیدیم، بدون آنکه بپرسیم این تمدن بر استخوانهای کدام ملتها بنا شده است. امروز که ناگهان به فکر «حرمت دانشگاههای منطقه» افتادهایم، آیا پرسش از این علمِ مسلط را فراموش نکردهایم؟
اگر راست میگوییم، باید میان علمِ آزادیبخش و علمی که در خدمت سلطه و جنایت است، مرز قائل شویم. باید از دانشگاههای غزه که نه تنها بمباران شدند، بلکه توسط سکوت نهادهای علمی جهان به فراموشی سپرده شدند، یاد کنیم. باید از دانشگاههایی که در کشورهای همسایه، به جای تولید علم نقاد، به کارویژهای برای مشروعیتبخشی به رژیمهای استبدادی منطقه تبدیل شدهاند، انتقاد کنیم.
به جای نتیجه
نامهٔ اخیر روسای دانشگاههای ایران، اگر فرصتی برای بازاندیشی در معنای «علم» و «حرمت دانشگاه» باشد، مغتنم است. اما اگر تنها به درخواستی امنیتی خلاصه شود و از نقد ساختارهای علمی سلطهگر غافل بماند، نه تنها به عمق مسئله نپرداخته، بلکه پرسشهای بزرگتری را بیپاسخ گذاشته است: چرا تا پیش از این، در برابر جنایت علمی‑نظامی غرب در فلسطین سکوت بود؟ چرا دانشگاههای منطقه، که خود بخشی از سازوکار سلطهاند، شایستهٔ حرمت شمرده میشوند، اما دانشجویان و استادان غزه در میان همان سکوت، جان باختند؟
شاید وقت آن رسیده باشد که به جای نامههای شعاری، به بازتعریف نسبت خود با «علم» و «دانشگاه» بپردازیم؛ علمی که نه در خدمت سلطه، که در مسیر عدالت و آزادی حرکت کند.
فیلمهای کامل گعدههای اندیشهورزی هاتف را در آپارات دنبال کنید.
بله | تلگرام | اینستاگرام | ایتا
نامهٔ رئیس دانشگاه تهران به وزیر علوم با امضای ۱۵ دانشگاه برتر کشور، حاوی درخواستی است: نیروهای مسلح از حمله به دانشگاههای منطقه خودداری کنند تا حرمت نهاد مقدس علم فرونهاده نشود.
در ظاهر، سخن از پاسداشت «علم» و «دانشگاه» است. اما پرسش اینجاست: از کدام علم؟ از کدام دانشگاه؟
علمِ غرب؛ پیوند ناگسستنی با استعمار و جنایت
آیا علم جدای از سیاست و اقتصاد بوده است؟ تاریخ میگوید هرگز. آنچه امروز به نام «علم مدرن» در دانشگاههای غرب تولید میشود، در بستر استعمار، بردهداری، جنگهای جهانی و بعداً امپریالیسم آمریکایی رشد کرده است. آمریکا کشوری که ۳۰۰ سال از عمرش نمیگذرد، نزدیک به ۲۷۰ سال آن را در جنگ، کودتا و مداخلهی نظامی در سراسر جهان سپری کرده است. دانشگاههایش –از MIT تا دانشگاههای آیوی لیگ– بودجههای کلانی از پنتاگون دریافت میکنند تا الگوریتمهای جنگ، سلاحهای دقیقزن و فناوریهای نظارت جمعی را طراحی کنند.
همین علم، امروز در غزه به بمبهای سنگرشکن بدل شده که دانشگاههای اسلامی غزه را با استادان و دانشجویانشان یکیک منهدم میکند. علمی که در ظاهر «جهان اول» و «توسعهیافته» خوانده میشود، در عمل دستگاهی برای بازتولید سلطه و نسلکشی است.
دانشگاههای منطقه؛ در خدمت کدام حرمت؟
اما بخش دوم نامه، ناظر به «دانشگاههای منطقه» است. سؤال اینجاست: این دانشگاهها کداماند؟ دانشگاههای تحت نظارت آلسعود در ریاض، دانشگاههای وابسته به آلخلیفه در منامه، یا دانشگاههای لوکس امارات زیر سایه آلنهیان؟
همان دانشگاههایی که بودجههای هنگفتشان از محل فروش نفت و همکاریهای امنیتی‑نظامی با غرب تأمین میشود. همان دانشگاههایی که میزبان شعبههای دانشگاههای آمریکایی و اسرائیلی هستند و در آنها، نقدی بر صهیونیسم یا نقش غرب در جنایات منطقه راه ندارد. آیا حرمت این دانشگاهها، حرمت علم است یا حرمت نظمی که سلطهٔ غرب و متحدان منطقهایاش را تثبیت میکند؟
علم بهمثابه متن مقدس؛ نقدی بر خودمان
و اما بخش سوم که کمتر به آن پرداخته میشود: ما خودمان در ایران، سالها همین علمِ غربی را سطر به سطر، بیآنکه پیوندهای ساختاری آن با استعمار و سلطه را واکاوی کنیم، همچون متنی مقدس تدریس کردیم. «تمدن غرب» را الگوی پیشرفت نامیدیم، بدون آنکه بپرسیم این تمدن بر استخوانهای کدام ملتها بنا شده است. امروز که ناگهان به فکر «حرمت دانشگاههای منطقه» افتادهایم، آیا پرسش از این علمِ مسلط را فراموش نکردهایم؟
اگر راست میگوییم، باید میان علمِ آزادیبخش و علمی که در خدمت سلطه و جنایت است، مرز قائل شویم. باید از دانشگاههای غزه که نه تنها بمباران شدند، بلکه توسط سکوت نهادهای علمی جهان به فراموشی سپرده شدند، یاد کنیم. باید از دانشگاههایی که در کشورهای همسایه، به جای تولید علم نقاد، به کارویژهای برای مشروعیتبخشی به رژیمهای استبدادی منطقه تبدیل شدهاند، انتقاد کنیم.
به جای نتیجه
نامهٔ اخیر روسای دانشگاههای ایران، اگر فرصتی برای بازاندیشی در معنای «علم» و «حرمت دانشگاه» باشد، مغتنم است. اما اگر تنها به درخواستی امنیتی خلاصه شود و از نقد ساختارهای علمی سلطهگر غافل بماند، نه تنها به عمق مسئله نپرداخته، بلکه پرسشهای بزرگتری را بیپاسخ گذاشته است: چرا تا پیش از این، در برابر جنایت علمی‑نظامی غرب در فلسطین سکوت بود؟ چرا دانشگاههای منطقه، که خود بخشی از سازوکار سلطهاند، شایستهٔ حرمت شمرده میشوند، اما دانشجویان و استادان غزه در میان همان سکوت، جان باختند؟
شاید وقت آن رسیده باشد که به جای نامههای شعاری، به بازتعریف نسبت خود با «علم» و «دانشگاه» بپردازیم؛ علمی که نه در خدمت سلطه، که در مسیر عدالت و آزادی حرکت کند.
۱۵:۰۱