بازارسال شده از بی نشان | ربات ناشناس
این چیه نوشتی.. خیلی ساده است و در عین حال خیلی کامل.. در مورد زهرا خانوم و تولد آقا مجتبی..من باهاش گریه کردم.. واسه زهرا خانوم.. همیشه براش گریه میکنم.. باهاش درددل میکنم.. ازش میخوام رفتارم با بچههام مثل رفتارش با بچههاش باشه.. دلم میسوزه و خجالت میکشم که بچههای من توی بغلم هستن و بچههای اون نه..مشهد بودم و چشمم همش به اسمش بود روی اون سنگ سفید.. خیلی عاشقشم.. از بچگی عاشقش بودم و عاشق لطف و مهربونیش که شامل من شد توی غریبی و ترسم از روز اول مدرسه جدید.. وقتی یکسال توی دوره راهنمایی باهاش هممدرسهای بودم..
۱
۹:۳۹