• دانشگاه همواره میدان کشاکشی میان دو وسوسه خطرناک بوده است: از یک سو فروغلتیدن در ورطه عوامزدگی علمی و از سوی دیگر، خزیدن در برج عاج انزوا و گسستن از نبض جامعه. قرار گرفتن در میانه این دو، نه یک نقطه ضعف، که نشانه بلوغ نهادی و رسالت حقیقی دانشگاه است.
• عوامزدگی در دانشگاه یعنی تنزل معیارهای پژوهش و آموزش به سلیقه بازار هیجانی یا مطالبات سطحی و کوتهبینانه. یعنی تبدیل شدن استاد به بلاگری که به دنبال اقناع لحظهای جمعیت است و دانشجو به مشتریای که خواستار «فرمول آماده» به جای «تفکر» است. این آفت، دانشگاه را از نهاد تولید فکر به ابزاری در دست قطبهای قدرت بدل میکند. زیرا هنگامی که حقیقت به حراج گذاشته میشود، هیاهو و موضعگیریهای هیجانی جایگزین میگردند.
• اما آنسوی بام نیز پرتگاهی عمیق است. بریدن از جامعه و پناه بردن به شاخههای خشک و بیروحِ علمی، نسل روشنفکران بیخاصیت و متخصصانی را پرورش میدهد که در خوشبینانهترین حالت، درد مردم را تنها «موضوع پژوهش» میبینند. وقتی زبان دانشگاه چنان تخصصی و رمزآلود شود که حتی دانشجوی همان رشته نیز در فهم آن درماند، این «دانش» دیگر حلّال مسائل نیست، بلکه دیواری میان کرسیهای درس، جامعه و بازار است.
• راه درست، «میانهداری دشوار» است. یعنی حفظ حریم عقلانیت و صبوری در برابر شتابزدگی عامه، اما گشودن درها به روی پرسشهای واقعی جامعه. نهاد دانشگاه باید همزمان که «فانوس» است، «آینه» نیز باشد؛ روشنگر راههای نرفته، اما منعکسکننده رنجها و نیازهای مردم. این تعادل حاصل نمیشود مگر با بازتولید پیوسته «عقل سلیم انتقادی»؛ عقلی که نه خود را اسیر هیاهوی جامعه کند و نه آنقدر شکننده شود که از نفس افتاده در کتابخانههای خلوت بماند.
#نظرگاه
۱۶۶
۱۶:۵۳