دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد:)
۲۱:۱۳
«وَ لاٰ يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ»
سخنان آنان تو را غمگين نكند؛ زيرا كه تمامى عزّت از آن خداست و او شنوا و آگاه است(۱۰ سوره مبارکه یونس)
بله خداست که عزت میده کدخدا خر کیه؟ :)
سخنان آنان تو را غمگين نكند؛ زيرا كه تمامى عزّت از آن خداست و او شنوا و آگاه است(۱۰ سوره مبارکه یونس)
بله خداست که عزت میده کدخدا خر کیه؟ :)
۲۱:۲۶
«وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ»
و (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش) چارهجویی کرد؛ و خداوند، بهترین چارهجویان است.(۵۲ سوره مبارکه آل عمران)
و بله مکر خدای ما بزرگ تر است :)
و (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش) چارهجویی کرد؛ و خداوند، بهترین چارهجویان است.(۵۲ سوره مبارکه آل عمران)
و بله مکر خدای ما بزرگ تر است :)
۲۱:۳۵
زیر متن مشترک
داستان های پرکشش تاریخ نبرد حق و باطل در ذهن من همیشه یک زیر متن مشترک دارد.به داستان یوسف و برادرانش فکر کنید؛به موسی و فرعون ،به داستان ولادت پیامبر اسلام و یهود .
یوسف را به چاه انداختند که از آقایی و سروری بیفتد، نشد، عزیز مصر و پیغمبر شد.
تمام نوزادان پسر را کشتند و همسران را از هم جدا کردند اما موسی متولد شد، در قصر فرعون رشد کرد و عذاب جانش شد.
یهود تمام تلاشش را کرد که آن مولود وعده داده شده، سید آن قوم آخرالزمانی را، در کودکی از بین ببرد؛ او اما در امان قد کشید؛ مبعوث شد و چند صد سال بعد پیروانش هم شدند خار چشم یهود و کابوس شب هایشان. میدانید آن زیر متن مشترک چیست؟«... وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ ...»خدا بر کارش غالب استخدا بر کارش پیروز است!و ما چقدر داریم با این آیه زندگی میکنیم.
خواستند دیگر حتی اسمی از او نباشد.نامردمان را شوراندند و بعضی مردم را فریب دادند که "مرگ بر" بگویند. خواستند سرزمینش را تکه پاره کنند.خواستند که عزیزِ ایران و اسلام نباشد.زخم زبانش زدند، تهمت و دروغ به او بستند؛هژمونی رسانه ای راه انداختند که دنیا را بر علیهش به صف کنند.حتی خونش را به زمین ریختند که کار یک سره شود.نشد!«... وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ ...»امر خدا چیز دیگری بود.
خدا او را عزیز میخواستو راهش را ادامه دار و پر رهروو مردمش را یکپارچه و ایستادهو کشورش را ابرقدرت.خدا خواست که حتی نامش از زبان ها نیفتد؛ که چهرهاش از خاطره ها نرود و آزادگان دنیا زیر پرچمش بیایند.و شد.«... وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ ...»خداست که بر امرش غالب است.
و کاش که ما همیشه در دایره خواست و امر خدا باشیم. حتی اگر روزی تنهایِ تنهایِ تنها بودیم...
[ آیه شریفه مربوط به ۲۱ سوره یوسف است]
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
و کاش که ما همیشه در دایره خواست و امر خدا باشیم. حتی اگر روزی تنهایِ تنهایِ تنها بودیم...
[ آیه شریفه مربوط به ۲۱ سوره یوسف است]
۱۷:۲۹
دیدار تازه کنیم
ساعت ۱۱ شب پیام را دیدم."امکان یک جلسه یک ربعه برای فردا دارید؟ جهت تست اجرای دیدار دانشجویی امسال رهبری"
راستش قند توی دلم آب شد اما مردد بودم. تجربه زیادی در اجرا نداشتم و باید به تجربیات تشکلیام تکیه میکردم. با خودم فکر میکردم نکند از پس کار برنیایم و در حد اجرا مقابل آقا نباشم.یک ساعتی فکر کردم. بالا و پایین کردم و تفالی به قرآن زدم. و جواب دادم."چه ساعتی اونجا باشم؟"
پسرجان بیدار شده بود؛ دوباره خواباندمش و نشستم به جست و جو در دیدار دانشجویی سال های قبل. به واسطه فعالیت های دانشجویی با جنس جلسه و سخنرانی ها آشنا بودم اما به نقش مجری کمتر توجه کرده بودم.با مرور چند دیدار تقریبا ساختار جلسه و میزان ورود مجری دستم آمد.مشغول نوشتن یک متن اولیه برای تست فردا شدم.خودم را در حسینیه تصور میکردم و در تاریکی خانه، آرام از روی متن میخواندم.با شعری آغازش کرده بودم.
"پرچم عشق که خورشید همه آفاق است
تار و پودش همه از خون رگ عشاق است
شده هنگام علمداری ما بسم الله
بگذر از خویش و به این بزم بیا بسم الله
شده در بزم وفا جام بلا دست به دست
پرچم دوست رسیده ست به ما دست به دست
بیرق مستی این تاک نخواهد افتاد
به اباالفضل که بر خاک نخواهد افتاد
حاج قاسم که صدایش، نفس صبحدم است
گفت جمهوری اسلامی ایران، حرم است"
چند بار شعر را با لحن ها و زبان بدن مختلف خواندم.سخنم را با " آقاجان سلام " آغاز کرده بودم و با اشاره به فاجعهی آتش زدن پرچم در دانشگاه و این توهین بزرگ به ساحت علم و ادب و فرهیختگی ادامه داده بودم.از ایستادگی بچه های آقا کف دانشگاه گفتم و برای دشمنان پلیدمان شاخ و شانه کشیده بودم:" آنان که در آنسو و اینسوی دنیا نشستهاند به انتظار تا درهای ایران اسلامی برای چپاولگریشان باز شود هنوز شیربچه های علی اکبری این خاک را نشناختهاند.
آن ها که سیاووش های دلیر ایران را از آتش جنگ میترسانند بهتر است بروند در جزایر خصوصیشان و گوشهایشان را بگیرند که صدای به زمین خوردن تشت رسوایی بدجور بلند است!
یا بروند به پناهگاه های زیرزمینیشان که صدای سفیر سجیل و خیبر شکن و فتاح به گوش میرسد!
و آن دیگری هم که چه بگویم؛ بهتر است پناه ببرد به آغوش مادرش که این معرکه جای بچه ها نیست!"اینجای متن را خیلی دوست داشتم. تصور کردم که احتمالا آقا با لبخند ملیحی سر تکان دهند و با لحن خاص خودشان "آفرین" بگویند.متن را بعد از اشاره به اینکه اگر لازم شود مادانشجویان هم کمان آرش به دست میگیریم و مرزبان ایران میشویم؛ با الهام از جملهی خودشان تمام کرده بودم. همان رجزخوانی روز اول جنگ تحمیلی که در جوانی لاتیاش را برای دشمن پر کرده بودند."و در آن هنگامه ما به سوی میدان نبرد پرواز میکنیم..."
متن را چند باره میخوانم. توی ذهنم برنامه میچینم که پسرجان را هم با خودم ببرم به این امید که آخر جلسه فرصتی باشد و آقا دست روی سرش بکشند و برایش دعا کنند. برنامه میچینم که انگشتری برای همسر و چفیهای برای یادگار بگیرم.با همین خیالات خوابیدم و فردا برای جلسه رفتم.قرار شد نتیجه را خبر بدهند اما دعوت کردند که در هرصورت یکشنبه(۱۰ اسفند) برای دیدار مهمان بیت باشیم.باز هم قند توی دلم آب شد و نقشهی دیگری چیدم که اگر مجریگری قسمت نبود، بازهم با پسرجان به دیدار بروم تا تجربه نفس کشیدن در حوالی آقا را در ۶ ماهگی پیدا کند.آن دیدار هیچ وقت برگزار نشد.هیچ وقت نفهمیدیم چه کسی برای اجرا انتخاب شد.من هیچ وقت نتوانستم از آقا برای پسرجان دعای عاقبت به خیری و برای همسر انگشتر بگیرم.هیچ وقت نتوانستم جلوی او رجز بخوانم و لبخند و آفرین بگیرم.اما آن جملهی آخر متن درست از آب درآمد. او گفته بود
ما به سمت میدان نبرد پرواز میکنیم...
و شد آنچه شد...
[ #منازیادتنمیکاهم ]
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
ساعت ۱۱ شب پیام را دیدم."امکان یک جلسه یک ربعه برای فردا دارید؟ جهت تست اجرای دیدار دانشجویی امسال رهبری"
راستش قند توی دلم آب شد اما مردد بودم. تجربه زیادی در اجرا نداشتم و باید به تجربیات تشکلیام تکیه میکردم. با خودم فکر میکردم نکند از پس کار برنیایم و در حد اجرا مقابل آقا نباشم.یک ساعتی فکر کردم. بالا و پایین کردم و تفالی به قرآن زدم. و جواب دادم."چه ساعتی اونجا باشم؟"
پسرجان بیدار شده بود؛ دوباره خواباندمش و نشستم به جست و جو در دیدار دانشجویی سال های قبل. به واسطه فعالیت های دانشجویی با جنس جلسه و سخنرانی ها آشنا بودم اما به نقش مجری کمتر توجه کرده بودم.با مرور چند دیدار تقریبا ساختار جلسه و میزان ورود مجری دستم آمد.مشغول نوشتن یک متن اولیه برای تست فردا شدم.خودم را در حسینیه تصور میکردم و در تاریکی خانه، آرام از روی متن میخواندم.با شعری آغازش کرده بودم.
"پرچم عشق که خورشید همه آفاق است
تار و پودش همه از خون رگ عشاق است
شده هنگام علمداری ما بسم الله
بگذر از خویش و به این بزم بیا بسم الله
شده در بزم وفا جام بلا دست به دست
پرچم دوست رسیده ست به ما دست به دست
بیرق مستی این تاک نخواهد افتاد
به اباالفضل که بر خاک نخواهد افتاد
حاج قاسم که صدایش، نفس صبحدم است
گفت جمهوری اسلامی ایران، حرم است"
چند بار شعر را با لحن ها و زبان بدن مختلف خواندم.سخنم را با " آقاجان سلام " آغاز کرده بودم و با اشاره به فاجعهی آتش زدن پرچم در دانشگاه و این توهین بزرگ به ساحت علم و ادب و فرهیختگی ادامه داده بودم.از ایستادگی بچه های آقا کف دانشگاه گفتم و برای دشمنان پلیدمان شاخ و شانه کشیده بودم:" آنان که در آنسو و اینسوی دنیا نشستهاند به انتظار تا درهای ایران اسلامی برای چپاولگریشان باز شود هنوز شیربچه های علی اکبری این خاک را نشناختهاند.
آن ها که سیاووش های دلیر ایران را از آتش جنگ میترسانند بهتر است بروند در جزایر خصوصیشان و گوشهایشان را بگیرند که صدای به زمین خوردن تشت رسوایی بدجور بلند است!
یا بروند به پناهگاه های زیرزمینیشان که صدای سفیر سجیل و خیبر شکن و فتاح به گوش میرسد!
و آن دیگری هم که چه بگویم؛ بهتر است پناه ببرد به آغوش مادرش که این معرکه جای بچه ها نیست!"اینجای متن را خیلی دوست داشتم. تصور کردم که احتمالا آقا با لبخند ملیحی سر تکان دهند و با لحن خاص خودشان "آفرین" بگویند.متن را بعد از اشاره به اینکه اگر لازم شود مادانشجویان هم کمان آرش به دست میگیریم و مرزبان ایران میشویم؛ با الهام از جملهی خودشان تمام کرده بودم. همان رجزخوانی روز اول جنگ تحمیلی که در جوانی لاتیاش را برای دشمن پر کرده بودند."و در آن هنگامه ما به سوی میدان نبرد پرواز میکنیم..."
متن را چند باره میخوانم. توی ذهنم برنامه میچینم که پسرجان را هم با خودم ببرم به این امید که آخر جلسه فرصتی باشد و آقا دست روی سرش بکشند و برایش دعا کنند. برنامه میچینم که انگشتری برای همسر و چفیهای برای یادگار بگیرم.با همین خیالات خوابیدم و فردا برای جلسه رفتم.قرار شد نتیجه را خبر بدهند اما دعوت کردند که در هرصورت یکشنبه(۱۰ اسفند) برای دیدار مهمان بیت باشیم.باز هم قند توی دلم آب شد و نقشهی دیگری چیدم که اگر مجریگری قسمت نبود، بازهم با پسرجان به دیدار بروم تا تجربه نفس کشیدن در حوالی آقا را در ۶ ماهگی پیدا کند.آن دیدار هیچ وقت برگزار نشد.هیچ وقت نفهمیدیم چه کسی برای اجرا انتخاب شد.من هیچ وقت نتوانستم از آقا برای پسرجان دعای عاقبت به خیری و برای همسر انگشتر بگیرم.هیچ وقت نتوانستم جلوی او رجز بخوانم و لبخند و آفرین بگیرم.اما آن جملهی آخر متن درست از آب درآمد. او گفته بود
ما به سمت میدان نبرد پرواز میکنیم...
[ #منازیادتنمیکاهم ]
۷:۰۵
🤿🫧 یاسین حجازی پادکستی میساخت به اسم آکواریم.نریشن این پادکست ترجیع بندی داشت و گوینده در حالی که انگار سرش زیر آب بود با نفسی بریده میگفت: " باید بروم روی سطح آب نفس بگیرم!"
راستش را بگویم این روزها زیاد تاب و توان گفت و گو های استدلالی را ندارم.بقول چاوشی شاید "وقتی غبار فتنه نشست" بشود سراغ آن قسم حرف ها رفت.این روزها فقط دوست دارم به بعضی بگویم:" عزیزم کاش کمی بیایی روی سطح آب نفس بگیری"
آن شبکه تلویزیونی سخیف،
آن بلاگرهای ادایی خارج نشین
و سلبریتی های بی هنر،دارند خفهات میکنند.
بیا روی سطح آب؛
آن زیر چشم های آدم تار میبیند.بیا یک سر به نزدیک ترین خانهی ویران شده بزن. ببین از بین آوار ها بیشتر لباس نظامی پیدا میکنی یا عروسک.بیا عزیزم!دنیای واقعیت ها به خود تو خیلی نزدیک تر از کسیاست که پشت صفحه گوشی و تلویزیون میبینیاش و معلوم نیست در کدام ناکجا آبادی نشسته.بیا روی سطح آب و از هوای وطن نفس بگیر...

" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
راستش را بگویم این روزها زیاد تاب و توان گفت و گو های استدلالی را ندارم.بقول چاوشی شاید "وقتی غبار فتنه نشست" بشود سراغ آن قسم حرف ها رفت.این روزها فقط دوست دارم به بعضی بگویم:" عزیزم کاش کمی بیایی روی سطح آب نفس بگیری"
بیا روی سطح آب؛
آن زیر چشم های آدم تار میبیند.بیا یک سر به نزدیک ترین خانهی ویران شده بزن. ببین از بین آوار ها بیشتر لباس نظامی پیدا میکنی یا عروسک.بیا عزیزم!دنیای واقعیت ها به خود تو خیلی نزدیک تر از کسیاست که پشت صفحه گوشی و تلویزیون میبینیاش و معلوم نیست در کدام ناکجا آبادی نشسته.بیا روی سطح آب و از هوای وطن نفس بگیر...
۱۹:۴۹
به سحر ۱۰ اسفند فکر کنید.وقتی زیر عکسش آیهی «من المومنین رجال صدقوا...» را دیدید.حالتان را در آن لحظه به یاد بیاورید و خودتان را از بیرون ببینید؛آن احساس بی پناهی و زاری و تنهایی،آن احساس مورد بدترین ظلمها واقع شدن،آن حس خالی شدن تمام دنیا با رفتن یک نفر،آن حال فشاری که در و دیوار خانه به قلبتان وارد میکرد؛
به سحر ۱۹ رمضان هم فکر کنید.بعد از دیدن تیتر "معرفی سومین رهبر معظم انقلاب تا دقایقی دیگر"به آن احساس امید و آرامش و شعف،آن احساس عزت و مورد لطف قرار گرفتن و تصور کردن ذلت و عصبانیت دشمن.
بیایید امشب را با همان احوالات بگذرانیم.این شب قدر با سال های قبل یک تفاوت اساسی دارد.حالا ما یک اضطرار و امید واقعی را عمیقا تجربه کردهایم.باید با همان خوف و رجا از خدا آمدن صاحبمان را بخواهیم.
ای آرزو ترین بهار،
ای که روح های ما به فدایت،
ما دیگر آب دیده شدیم
اگر میشود، اگر راه دارد؛
به خاطر این دل های شکسته و خون های بر زمین ریخته بیایید !
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
به سحر ۱۹ رمضان هم فکر کنید.بعد از دیدن تیتر "معرفی سومین رهبر معظم انقلاب تا دقایقی دیگر"به آن احساس امید و آرامش و شعف،آن احساس عزت و مورد لطف قرار گرفتن و تصور کردن ذلت و عصبانیت دشمن.
بیایید امشب را با همان احوالات بگذرانیم.این شب قدر با سال های قبل یک تفاوت اساسی دارد.حالا ما یک اضطرار و امید واقعی را عمیقا تجربه کردهایم.باید با همان خوف و رجا از خدا آمدن صاحبمان را بخواهیم.
ای آرزو ترین بهار،
ای که روح های ما به فدایت،
ما دیگر آب دیده شدیم
اگر میشود، اگر راه دارد؛
به خاطر این دل های شکسته و خون های بر زمین ریخته بیایید !
۱۱:۵۱
سومین رهبر معظم انقلاب:«این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید.»
۱۰ روز کشور به دست خودِ خودِ مردم حفظ شد،هم دفاع کردیم و هم هجوم بردیم!و این اصلیترین چیزیه که دشمن رو عصبی، زخمی و نا امید کرده :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
۱۰ روز کشور به دست خودِ خودِ مردم حفظ شد،هم دفاع کردیم و هم هجوم بردیم!و این اصلیترین چیزیه که دشمن رو عصبی، زخمی و نا امید کرده :)
۱۳:۲۸
ترامپ: ایرانیان مریضاند و خیلیهاشان نباید به آمریکا راه داده میشدند. آنها بد هستند و ژنتیک آنها مثل من و تو نیست!
دوست داشتم این جمله ترامپ رو بفرستم برای همهی بلاگر های امریکا نشین که ژست وطن پرستی برداشتن و تا اسم ایران میاد اشک تو چشماشون حلقه میزنه و تیپیکال هم ادعای استقلال و اعتماد به نفس و زن قوی و اینا دارنو بهشون بگمآی زنان قوی مستقلِ وطن پرست اگه حاضرید خفت زندگی زیر سایه این مردک پدوفیل آدمکش نژادپرست رو قبول کنید ولی هیچ وقت نخواستید در سخت ترین لحظات تو این خاک باشید و تا حالا یک قدم واقعی هم برای پیشرفت ایران برنداشتید؛ (به جز آموزش میکاپ برای یلدا و عزا و عروسی...)شما خیلی بدبخت و حقیرید...لطفا برای این مردم شریف و عزیز و با غیرت بالای منبر نرید :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
دوست داشتم این جمله ترامپ رو بفرستم برای همهی بلاگر های امریکا نشین که ژست وطن پرستی برداشتن و تا اسم ایران میاد اشک تو چشماشون حلقه میزنه و تیپیکال هم ادعای استقلال و اعتماد به نفس و زن قوی و اینا دارنو بهشون بگمآی زنان قوی مستقلِ وطن پرست اگه حاضرید خفت زندگی زیر سایه این مردک پدوفیل آدمکش نژادپرست رو قبول کنید ولی هیچ وقت نخواستید در سخت ترین لحظات تو این خاک باشید و تا حالا یک قدم واقعی هم برای پیشرفت ایران برنداشتید؛ (به جز آموزش میکاپ برای یلدا و عزا و عروسی...)شما خیلی بدبخت و حقیرید...لطفا برای این مردم شریف و عزیز و با غیرت بالای منبر نرید :)
۱۴:۱۴
شکلات آمریکایی*
🩸
یکی دو هفته پیش، قبل از شروع جنگ رمضان، کتاب زندگینامه خانم *کونیکو یامامورا را دست گرفته بودم.تنها مادر شهید ژاپنی که ترجمه نامش میشود دختر وطن .
همان اوایل کتاب، داستان زندگی کونیکو کوچک به جنگ جهانی و بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و صلح بین آمریکا و ژاپن میرسد.او روایت میکند که وقتی صلح برقرار شد یا در واقع ژاپن شکست خوردهی زخمی از آن جنایت عظیم اتمی تسلیم شد؛ سربازان آمریکایی در سرتاسر ژاپن مستقر شدند. طوری که حتی اگر در روستاهای کوچک هم قدم میزدی با آن ها مواجه میشدی.کونیکو میگوید آن ها با سرعتی باور نکردنی شروع به پاک سازی شهر از آثار جنگ و بمباران اتمی کردند گویی که انگار هیچوقت اتفاقی نیفتاده و رفتار عجیب و یکپارچهای هم با بچه ها داشتند.آن ها وقتی به کودکی ژاپنی برمیخوردند از جیبشان شکلات و خوراکی در میآوردند و با شوخی و خنده به بچهها میدادند.
انگار که بخواهند به طور سازمان یافتهای حافظه تاریخی آیندهی ژاپن را از جنایت آمریکایی پاک کنند.تصور کنید بچه هایی که تا دیروز از این روستا به آن روستا آواره بودند و با صدای بمباران و جنگنده های امریکایی میخوابیدند و دوستانشان در فاجعه اتمی پودر شده بودند، حالا از دست سربازان آمریکایی شکلات میگرفتند و با آن ها همبازی میشدند!
القصه خواستم بگویم این شگرد کثیف آمریکایی سابقه دیرینه دارد.از سفیدشویی جنایت مدرسه میناب یا توجیه حمله به بیمارستان ها و... تعجب نکنید.حکایت این نصفه عقل هایی هم که در داخل یا خارج هنوز چشم به دهان ترامپ و امید به کمک او بستهاند همین است.یقینا عموی عزیزشان شکلاتی در دهانشان گذاشته و خب همه مثل خانم یامامورا فرزند وطن نیستند که در کودکی هم دوست را از دشمن و شیاد را از دلسوز تشخیص دهند...
و از همه این ها مهم تر بیایید فردای ایران را دریابیم.ما پیروز این نبرد خواهیم بود و این روزها خواهد گذشت اما خاطره و یادش باقی خواهد ماند.نگذاریم سربازان آمریکایی آن را روایت کنند.ما باید برای آینده،خاطرات جمعی،
سوگ جمعی،
خشم جمعی و
همت جمعی بسازیم...

" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
یکی دو هفته پیش، قبل از شروع جنگ رمضان، کتاب زندگینامه خانم *کونیکو یامامورا را دست گرفته بودم.تنها مادر شهید ژاپنی که ترجمه نامش میشود دختر وطن .
همان اوایل کتاب، داستان زندگی کونیکو کوچک به جنگ جهانی و بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و صلح بین آمریکا و ژاپن میرسد.او روایت میکند که وقتی صلح برقرار شد یا در واقع ژاپن شکست خوردهی زخمی از آن جنایت عظیم اتمی تسلیم شد؛ سربازان آمریکایی در سرتاسر ژاپن مستقر شدند. طوری که حتی اگر در روستاهای کوچک هم قدم میزدی با آن ها مواجه میشدی.کونیکو میگوید آن ها با سرعتی باور نکردنی شروع به پاک سازی شهر از آثار جنگ و بمباران اتمی کردند گویی که انگار هیچوقت اتفاقی نیفتاده و رفتار عجیب و یکپارچهای هم با بچه ها داشتند.آن ها وقتی به کودکی ژاپنی برمیخوردند از جیبشان شکلات و خوراکی در میآوردند و با شوخی و خنده به بچهها میدادند.
انگار که بخواهند به طور سازمان یافتهای حافظه تاریخی آیندهی ژاپن را از جنایت آمریکایی پاک کنند.تصور کنید بچه هایی که تا دیروز از این روستا به آن روستا آواره بودند و با صدای بمباران و جنگنده های امریکایی میخوابیدند و دوستانشان در فاجعه اتمی پودر شده بودند، حالا از دست سربازان آمریکایی شکلات میگرفتند و با آن ها همبازی میشدند!
القصه خواستم بگویم این شگرد کثیف آمریکایی سابقه دیرینه دارد.از سفیدشویی جنایت مدرسه میناب یا توجیه حمله به بیمارستان ها و... تعجب نکنید.حکایت این نصفه عقل هایی هم که در داخل یا خارج هنوز چشم به دهان ترامپ و امید به کمک او بستهاند همین است.یقینا عموی عزیزشان شکلاتی در دهانشان گذاشته و خب همه مثل خانم یامامورا فرزند وطن نیستند که در کودکی هم دوست را از دشمن و شیاد را از دلسوز تشخیص دهند...
و از همه این ها مهم تر بیایید فردای ایران را دریابیم.ما پیروز این نبرد خواهیم بود و این روزها خواهد گذشت اما خاطره و یادش باقی خواهد ماند.نگذاریم سربازان آمریکایی آن را روایت کنند.ما باید برای آینده،خاطرات جمعی،
سوگ جمعی،
خشم جمعی و
همت جمعی بسازیم...
۱۸:۲۹
️
️ جنگ و زندگی روزمره
از یک جایی به بعد در مکاتب و نگاه های مختلف، متفکران از تعریف کلاسیک فرهنگ فاصله گرفتند.به قولی فرهنگ را دیگر لزوما "بهترینِ گفته ها و شنیده ها" (مثلا شاهنامه، بناهای تاریخی و آثار ادبی و هنری فاخرو...) نمیدانستند و آن را متشکل از همه جزییات زندگی روزمره میدیدند.
رابطه فرهنگ و زندگی روزمره طوریست که هم دیگر را بازتولید میکنند.در واقع ما زندگی روزمره خودمان را با اعمال سلیقه و خلاقیت شخصی، تا حدی بر اساس فرهنگ میچینیمو از طرف دیگر این برآیند زندگی روزمره همه ماست که فرهنگ عامه را میسازد.چرا؟چون اینجا محل خلاقیت آدم ها و بروز و شخصی سازی مفاهیم و باور هاییست که عمیقا در ما رسوخ کرده.
من همیشه فکر میکردم چرا با اینکه ما در مبدا و منشا مقاومت زندگی میکنیم، نسبت به مردم لبنان و یمن یا اهالی غزه فرهنگ مقاومت در کشورمان تقریبا غریب است؟پاسخش این روزها برایم واضح شد.
🩸*جنگ، پای مقاومت را به زندگی روزمره باز میکند.*به زندگیهامان نگاه کنید که این روزها چطور تغییر کرده و شکل جدیدی به خودش گرفته؟برنامه روزانه، خورد و خوراک، رژیم مصرف رسانه ای و فرهنگی، خرید، کسب و کار، خواب، ادبیات و گفتمان، پوشش، مسئله مدیریت بدن، ارتباطات و...همه این ها متاثر از جنگ هستند و کم کم دارند با ریتم مقاومت کوک میشوند.و نکته جالب فرهنگ مقاومت اینجاست که در آن زندگی همواره در جریان است و فقط ریتم آن تغییر میکند.در واقع مبارزه در این منظومه فرهنگی (برخلاف خیلی گفتمانهای دیگر) مخل زندگی نیست بلکه شکل دهنده به آن است.
️این یک فرصت طلایی برای ماست.فرصتی که در شرایط صلح و آرامش هرگز به دست نمیآید و امکان رسوخ فرهنگ مقاومت در بطن زندگی هارا به ما نخواهد داد.درست است که بعد از پایان جنگ زندگی روزمره ما تا حد زیادی به حالت قبل برمیگردد اما بخشی از زیست جنگی ما که طعمی از مقاومت در خودش دارد در آن ته نشین خواهد شد.این چیزی است که در جنگ تحمیلی ۸ ساله هم رخ داد و نسلی را به جا گذاشت که تا همین امروز هم بار کشور را به دوش کشیدند و یکی یکی شهید شدند...
بیایید به این فرصت طلایی بیشتر فکر کنیم.آینده ایران روی دوش نسلی خواهد بود که جنگ رمضان را از سر گذرانده و فرهنگ مقاومت به زندگی روزمرهاش راه پیدا کرده...

" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
از یک جایی به بعد در مکاتب و نگاه های مختلف، متفکران از تعریف کلاسیک فرهنگ فاصله گرفتند.به قولی فرهنگ را دیگر لزوما "بهترینِ گفته ها و شنیده ها" (مثلا شاهنامه، بناهای تاریخی و آثار ادبی و هنری فاخرو...) نمیدانستند و آن را متشکل از همه جزییات زندگی روزمره میدیدند.
🩸*جنگ، پای مقاومت را به زندگی روزمره باز میکند.*به زندگیهامان نگاه کنید که این روزها چطور تغییر کرده و شکل جدیدی به خودش گرفته؟برنامه روزانه، خورد و خوراک، رژیم مصرف رسانه ای و فرهنگی، خرید، کسب و کار، خواب، ادبیات و گفتمان، پوشش، مسئله مدیریت بدن، ارتباطات و...همه این ها متاثر از جنگ هستند و کم کم دارند با ریتم مقاومت کوک میشوند.و نکته جالب فرهنگ مقاومت اینجاست که در آن زندگی همواره در جریان است و فقط ریتم آن تغییر میکند.در واقع مبارزه در این منظومه فرهنگی (برخلاف خیلی گفتمانهای دیگر) مخل زندگی نیست بلکه شکل دهنده به آن است.
بیایید به این فرصت طلایی بیشتر فکر کنیم.آینده ایران روی دوش نسلی خواهد بود که جنگ رمضان را از سر گذرانده و فرهنگ مقاومت به زندگی روزمرهاش راه پیدا کرده...
۱۹:۳۰
توی ماشین نشستهام.نمیدانم چندمین شب است که این ساعت ها را در خیابانیم.پسر جان امشب را همراهی نکرد و آمدم بخوابانمش.باران ریز ریز روی پنجره میریزد و پشت شیشه پرچم باران است.ماشین ها دانه دانه رد میشوند و من رد محوی از عبور سبز و سفید و قرمزشان میبینم و توی دلم قربان قد و بالای پرچم ها میروم.آنطرف خیابان موکب زدهاند و "بزن که خوب میزنی" مجلس را گرم کرده.صدای بچهای را میشنوم که پشت میکروفون فریاد میزند "ما ذوالفقار حیدریم فداییان رهبریم" و نصف کلمه ها را اشتباه ادا میکند.آن یکی از پنجره سرش را بیرون کرده و الله اکبر میگوید.کمی چشم تیز میکنم.از رقص پرچم ها و موج زدن جمعیت میفهمم که جلوتر توی میدان غوغاست.تا پروژه خواباندن پسرجان به نتیجه برسد یک ساعتی میگذرد.فکر میکنم که چقدر دلم آن بیرون است اما خودم را قانع میکنم که مهم همین بودن است.بودنی که کم و کیف مطلوبش برای آدم ها هیج وقت یکسان نیست.باید بین مادری و مسئولیت اجتماعیم تعادل برقرار کنم و حالا بیش از این از دستم برنمیآید.این را آقا خودش یادمان داده.یک ساعت دیگر هم پسرجان را بغل میگیرم و به این شبهای روشن نگاه میکنم.باران قطع شده اما جریان ماشین ها و پرچم باران لحظه ای قطع نمیشود... 

️
[ #شبهایروشنتهران ]
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
[ #شبهایروشنتهران ]
۲۰:۲۳
این معدود صهیونسیت های داخل نشین و سیاه لشگراشون چرا هنووووز امید دارن با ترور به نتایج دلخواهشون میرسن؟
اها خب چون تروریستن آدم وقتی خبر های خوبی تو حوزه تخصصیش میشنوه حالش خوب میشه :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
اها خب چون تروریستن آدم وقتی خبر های خوبی تو حوزه تخصصیش میشنوه حالش خوب میشه :)
۹:۵۸
استاد نویسندگیمان میگفت در دنیای داستان ها، ما آدم معمولی نداریم.هر کسی میتواند شخصیت اصلی داستان باشد. در زندگی همه حتما چیزهایی برای روایت و داستان پردازی هست.
باید گشت دنبال آن اتفاق دراماتیک .آن لحظهی تحول شخصیت .آن جایی که قبل و بعدش باهم فرق دارد.
الگویی در داستان نویسی هست به اسم سفر قهرمان*

اتفاقا سفر قهرمان را از زندگی آدم معمولی ها مینویسند.
خیلی وارد جزییاتش نمیشوم اما کلیتش اینطور است که کسی از دل روزمرگی ها و زندگی عادیاش با یک *دعوت مواجه میشود. دعوتی که زندگی عادی او را برهم خواهد زد.اول دعوت را رد میکند اما بعد به پیرفرزانهای برمیخورد که نگاه او را عوض میکند.القصه نهایتا دعوت را میپذیرد و سفر قهرمان آغاز میشود...🫴
️از بلایای مختلف میگذرد؛حتی تا مرز کمر خم کردن میرود و به غار تنهایی میخزد؛با آزمون سختی مواجه میشود؛از آن سربلند میکند و پاداش میگیردو نهایتا با اکسیری که از این سفر پر ماجرا به دست آورده به زندگی معمولیاش برمیگردد.
آدم معمولی های غیر معمولیِ ایران ما سالهاست سفر قهرمانشان را آغاز کرده اند.با امشب ۱۷ شب است که از غروب تا نیمه شب در خیابان اند.این مردم مرحله به مرحله از آستانه ها و بلایا گذشته اند، دارند با آزمون سختی دست و پنجه نرم میکنند اما چیزی به دستیابی به اکسیر نمانده...پیرفرزانه به ما گفته بود:اگر مقاومت کنید قله هایی را فتح میکنید که تا کنون سابقه نداشته...

امشب و فرداشب بخش مهمی از سرنوشت داستانِ ما را رقم خواهد زد...
️
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
الگویی در داستان نویسی هست به اسم سفر قهرمان*
اتفاقا سفر قهرمان را از زندگی آدم معمولی ها مینویسند.
خیلی وارد جزییاتش نمیشوم اما کلیتش اینطور است که کسی از دل روزمرگی ها و زندگی عادیاش با یک *دعوت مواجه میشود. دعوتی که زندگی عادی او را برهم خواهد زد.اول دعوت را رد میکند اما بعد به پیرفرزانهای برمیخورد که نگاه او را عوض میکند.القصه نهایتا دعوت را میپذیرد و سفر قهرمان آغاز میشود...🫴
آدم معمولی های غیر معمولیِ ایران ما سالهاست سفر قهرمانشان را آغاز کرده اند.با امشب ۱۷ شب است که از غروب تا نیمه شب در خیابان اند.این مردم مرحله به مرحله از آستانه ها و بلایا گذشته اند، دارند با آزمون سختی دست و پنجه نرم میکنند اما چیزی به دستیابی به اکسیر نمانده...پیرفرزانه به ما گفته بود:اگر مقاومت کنید قله هایی را فتح میکنید که تا کنون سابقه نداشته...
امشب و فرداشب بخش مهمی از سرنوشت داستانِ ما را رقم خواهد زد...
۱۳:۵۱
به اطلاع میرساند چهارشنبه سوری امسال به صورت منطقهای برگزار میشود :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
۱۸:۳۵
هــ دوچشم
به اطلاع میرساند چهارشنبه سوری امسال به صورت منطقهای برگزار میشود :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
تصاویری که از چهارشنبه سوری منطقهای به دستمون رسیده
اینا که میبینید منور هستن فقط وقتی بخورن به یه جا یکم درد داره 🤏

" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
۸:۳۷
درحالی که گارد جاویدان(!) در مبارزهای طاقت فرسا داره تو قبرستون هسته خرماشو تف میکنه پای درخت؛
نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران برای اولین بار در دنیا F35 شکار کردن :)
" />
هــ دوچشم | @hedocheshm
نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران برای اولین بار در دنیا F35 شکار کردن :)
۱۹:۱۵