عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا" undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد undefinedقسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند! undefinedقسمت سوم: پادشاه ترسو undefinedقسمت چهارم: کیف پارچه‌ای و مکتب خانه‌ی کوچک undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان undefinedقسمت ششم: راز ده سال در پنج سال undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها undefinedقسمت نهم: مسافری با یک کوله‌پشتی از آرزو undefinedقسمت دهم: عطری که در نجف جا ماند undefinedقسمت یازدهم: قاصدک و نامه‌ای که بوی بیداری می‌داد undefinedقسمت دوازدهم: قاصدک و نورهای بیداری undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
undefinedقسمت دوازدهم: قاصدک و نورهای بیداری
قاصدک روی شانه‌ی کاج پیر فیضیه نشسته بود و منتظر بود کلاس‌ها تمام شود تا باسید علی در مراسم شهادت امام صادق علیه‌السلام شرکت کند، اما ناگهان حیاط مدرسه که همیشه پر از صدای درس و خنده یا سخنرانی و روضه بود، پر شد از آدم‌هایی با لباس‌های تیره و صورت‌های سنگی.قاصدک با صدای لرزان پرسید: کاج پیر!کاج پیر... ب ب بیین این‌ها کی هستند؟ چرا با کفش روی قالی‌های روضه می‌دوند؟ چرا دارند روحانی‌ها و طلبه‌ها را هل می‌دهند؟و تارهایش را روی چشمانش گذاشت تا آن صحنه‌ها را نبیند.
کاج پیر، شاخه‌هایش را با ناراحتی تکان داد و گفت: «این‌ها سربازان تاریکی هستند، قاصدک کوچولو! آمده‌اند تا نگذارند صدای بیداری آقا روح‌الله به گوش کسی برسد. نگاه کن... چقدر بی‌رحم هستند!
قاصدک تارهایش را از روی چشمانش برداشت و خودش را محکم به شاخه کاج چسباند. او دید که سربازها کتاب‌ها را از طاقچه‌ها پایین می‌کشند و ورق‌ورق می‌کنند. مردم را کتک می زنند و اصلا ذره‌ای مهربانی ندارند. اشک روی گونه‌های پرپری قاصدک پخش شده بود. قاصدک همان لحظه، طلبه‌ای را دید که گوشه‌ای با دستان بسته و با چشم‌هایی پر از اشک ایستاده و به پیرمرد روحانی‌ای نگاه می‌کند که سعی دارد جلوی سوختن یک کتاب دعا را بگیرد و بلند بلند درباره بدی‌های شاه حرف می‌زند.
اما ناگهان سرباز سیاه‌پوشی فریاد زد: «بگیردش! نگذارید حرف بزند!» و بعد با عصبانیت به پیرمرد حمله کرد. پیرمرد روی زمین افتاد، اما دستش را از روی کتاب برنداشت و زیر لب می‌گفت مرگ بر شاه
قاصدک گریه کنان گفت: «کاج پیر! آن‌ها دارند مهربان‌ترین آدم‌های شهر را می‌زنند! مگر کتاب خواندن جرم است؟»
کاج با بغض گفت: «برای کسی که می‌خواهد مردم در خواب بمانند، کتاب و دعا از تفنگ هم خطرناک‌تر است. ببین قاصدک! آن‌ها حتی به حجره‌ها هم رحم نمی‌کنند.»
طلبه‌ای دیگر با شتاب به سمت یکی از طلبه‌های جوان دوید که زخمی شده بود. او را زیر بغل گرفت و گفت: «نترس برادر! این زخم‌ها نشانه‌ی این است که ما راه درست را می‌رویم. آن‌ها فکر می‌کنند با بستن مدرسه‌ی ما، حقیقت هم دفن می‌شود؛ اما نمی‌دانند که هر قطره خون شما، یک چراغ در دل این مردم روشن می‌کند.»
چند روز بعد، وقتی خبر رسید که آقا روح‌الله را شبانه دستگیر کرده‌اند، تمام شهر‌های ایران مثل یک دیگ جوشان شد. مردم در ۱۵ خرداد به خیابان‌ها آمدند. همه با هم یکصدا و متحد شعار می دادند و می خواستند آقا روح الله را آزاد کنند.
قاصدک هم که به خیابان آمده بود از بالای سر یک پسربچه که همراه پدرش فریاد می‌زد: «یا مرگ یا خمینی!» رد شد و روی چمن گوشه خیابان نشست و به مردم نگاه کرد. خال‌های سیاه کفش دوزک کوچکی که روی سبزه‌ها دنبال غذا می‌گشت زیر نور خورشید می درخشید. قاصدک تا چشمش به کفش‌دوزک افتاد سلام کرد پرسید «این بچه‌ها یعنی نمی ترسند؟»کفش دوزک گفت قاصدک به مشت‌های آن کوچولو نگاه کن! نه! نمی ترسند چون پدران و مادرانشان به آن‌ها گفته اند آقا روح‌الله را برده‌اند فقط بخاطر اینکه می‌خواسته مردم بیدار شوند. آن‌ها نمی‌گذارند معلمشان تنها بماند!»
ناگهان گل زرد زیبایی که روی سبزه‌ها روییده بود پیچ و تابی به خودش داد و گفت: من تازه از میان تاریکی‌ها بیرون آمده‌ام تا این دنیای زیبا را ببینم. برای دیدن زیبایی‌ها نباید ترسید... باید تلاش کرد و راه نور را پیدا کرد. بعد همه چیز زیبا می شود. سختی ها تمام می‌شود و دنیا می خندد. این راز مردمی است که آمده اند توی خیابان. من فکر می‌کنم آن‌ها بعد از سال‌ها سختی دیگر راه نور را پیدا کرده‌اند و نمی‌ترسند.قاصدک زیر لب گفت نور...نور آقا روح‌الله...سبزه گفت: نور وطنکفش دوزک گفت: نور خدا مردم دوباره یک صدا گفتند: مرگ بر شاه یا مرگ یا خمینی
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#ایران#قصه
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak
undefined۱

۵۹۶

۱۱:۱۵