مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
قسمت دهم: عطری که در نجف جا ماند
قسمت یازدهم: قاصدک و نامهای که بوی بیداری میداد
قسمت دوازدهم: قاصدک و نورهای بیداری
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚| قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت یازدهم: قاصدک و نامهای که بوی بیداری میداد
ماه اسفند شهر قم، با عطر تند خاک بارانخورده و صدای بال زدن کبوترهایی که دور گنبد میچرخیدند، از راه رسیده بود. قاصدک، که حالا دیگر یک مسافر باتجربه شده بود، روی بالاترین شاخهی کاج پیر مدرسه فیضیه نشست.
رو کرد به کاج و گفت: «چقدر همهچیز تغییر کرده! یادت هست آن سال که سیدعلی میخواست به نجف برود و به اینجا آمد چقدر کوچک بود! حالا نگاهش کن...»کاج پیر، شاخههای سوزنیاش را در باد تکان داد و با صدایی بم گفت: «بله قاصدک کوچولو! سالها از آنروز گذشته است. او حالا دیگر آن نوجوان پرجنبوجوش نیست؛ یک جوان رشید شده که عبای قهوهایاش روی شانههایش میدرخشد. او حالا با برادرش سیدمحمد، ساعتها لای کتابها و سخنرانیهای فیضیه دنبال حقیقت میگردند.»
هوا هنوز خنکی اسفند را داشت. خورشید زمستان با نور کم روی دیوارهای آجری مدرسه میتابید. قاصدک دید که سیدعلی با قدمهایی محکم به سمت کسی میرود که همهی طلبهها با احترام راه را برایش باز میکنند. آنها به کلاس کسی میرفتند که اسمش مثل کوه، به همه آرامش میداد: «آقا روحالله».
قاصدک گوشه یکی از تاقچههای گچی کلاس آرام نشست. کلاس پر بود از آدمهایی که با دقت به حرفهای آقا روحالله گوش میدادند. آقا روحالله نه مثل یک معلم معمولی، بلکه مثل کسی که از آینده خبر دارد، حرف میزد. او از «وظیفه» میگفت؛ از اینکه نباید اجازه داد قانونهای بد، مثل علفهای هرز، باغ زندگی مردم و کشور را پر کنند. او میگفت که انسان دانا، کسی است که در برابر بدیها سکوت نکند.
قاصدک پرید و دوباره روی شاخه کاج نشست و پرسید: «به کلاس نگاه کن! چشمهای سید علی را ببین. چرا اینطور برق میزند؟»کاج جواب داد: «چون او دارد درس بیداری میآموزد. آقا روحالله میگوید شاه این سرزمین، با غریبهها (آمریکاییها) قرار و مدارهایی گذاشته که به نفع مردم نیست. حالا وقت آن است که هر کسی، هر چه در توان دارد وسط بگذارد.»
کاج پیر و قاصدک مشغول صحبت بودند که دیدند سیدعلی و سیدمحمد با شتاب از پلههای مدرسه پایین میآیند. یک نامهی مهم در دست سیدعلی بود. او رو کرد به برادرش و گفت: «محمد جان! آقا روحالله از همهی ما خواسته که به شهرهایمان برگردیم و به بزرگترها و روحانیان بگوییم که چه خطر بزرگی در کمین است. ما باید این نامه را به مشهد، به دست آیتالله میلانی برسانیم. راه طولانی است، اما این نامه، امانت آقا روحالله است.»
قاصدک پر زد و روی شانهی سیدعلی نشست. میتوانست صدای قلب او را بشنود که مثل طبل جنگ، منظم و قوی میزد. سیدعلی دیگر آن پسربچهی نجف نبود که فقط نگران کتابهایش باشد؛ او حالا مسئولیت بزرگی روی شانههایش حس میکرد.
سیدعلی به آسمان ابری قم نگاه کرد و گفت: «انگار امسال، عید ما بوی دیگری دارد. بوی قیام، بوی ایستادن.»قاصدک با خودش فکر کرد: «سفر مشهد این بار فرق میکند. این بار سیدعلی کتاب نمیبرد، او دارد «پیغام شجاعت» را میبرد.»
باد سردی وزید و قاصدک را به رقص درآورد. کبوتر حرم از بالای گلدسته فریاد زد: «مراقب باش قاصدک! روزهای سختی در راه است. فیضیه قصههای زیادی برایِ دیدن دارد...»
سیدعلی و برادرش، در میان غبار جاده و بوی شکوفههای تازه، به سمت مشهد به راه افتادند؛ در حالی که خورشید، آخرین لایههای نورش را روی نامهی توی دست آنها میپاشید.
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#قصه#ایران#رهبر_شهید
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
ماه اسفند شهر قم، با عطر تند خاک بارانخورده و صدای بال زدن کبوترهایی که دور گنبد میچرخیدند، از راه رسیده بود. قاصدک، که حالا دیگر یک مسافر باتجربه شده بود، روی بالاترین شاخهی کاج پیر مدرسه فیضیه نشست.
رو کرد به کاج و گفت: «چقدر همهچیز تغییر کرده! یادت هست آن سال که سیدعلی میخواست به نجف برود و به اینجا آمد چقدر کوچک بود! حالا نگاهش کن...»کاج پیر، شاخههای سوزنیاش را در باد تکان داد و با صدایی بم گفت: «بله قاصدک کوچولو! سالها از آنروز گذشته است. او حالا دیگر آن نوجوان پرجنبوجوش نیست؛ یک جوان رشید شده که عبای قهوهایاش روی شانههایش میدرخشد. او حالا با برادرش سیدمحمد، ساعتها لای کتابها و سخنرانیهای فیضیه دنبال حقیقت میگردند.»
هوا هنوز خنکی اسفند را داشت. خورشید زمستان با نور کم روی دیوارهای آجری مدرسه میتابید. قاصدک دید که سیدعلی با قدمهایی محکم به سمت کسی میرود که همهی طلبهها با احترام راه را برایش باز میکنند. آنها به کلاس کسی میرفتند که اسمش مثل کوه، به همه آرامش میداد: «آقا روحالله».
قاصدک گوشه یکی از تاقچههای گچی کلاس آرام نشست. کلاس پر بود از آدمهایی که با دقت به حرفهای آقا روحالله گوش میدادند. آقا روحالله نه مثل یک معلم معمولی، بلکه مثل کسی که از آینده خبر دارد، حرف میزد. او از «وظیفه» میگفت؛ از اینکه نباید اجازه داد قانونهای بد، مثل علفهای هرز، باغ زندگی مردم و کشور را پر کنند. او میگفت که انسان دانا، کسی است که در برابر بدیها سکوت نکند.
قاصدک پرید و دوباره روی شاخه کاج نشست و پرسید: «به کلاس نگاه کن! چشمهای سید علی را ببین. چرا اینطور برق میزند؟»کاج جواب داد: «چون او دارد درس بیداری میآموزد. آقا روحالله میگوید شاه این سرزمین، با غریبهها (آمریکاییها) قرار و مدارهایی گذاشته که به نفع مردم نیست. حالا وقت آن است که هر کسی، هر چه در توان دارد وسط بگذارد.»
کاج پیر و قاصدک مشغول صحبت بودند که دیدند سیدعلی و سیدمحمد با شتاب از پلههای مدرسه پایین میآیند. یک نامهی مهم در دست سیدعلی بود. او رو کرد به برادرش و گفت: «محمد جان! آقا روحالله از همهی ما خواسته که به شهرهایمان برگردیم و به بزرگترها و روحانیان بگوییم که چه خطر بزرگی در کمین است. ما باید این نامه را به مشهد، به دست آیتالله میلانی برسانیم. راه طولانی است، اما این نامه، امانت آقا روحالله است.»
قاصدک پر زد و روی شانهی سیدعلی نشست. میتوانست صدای قلب او را بشنود که مثل طبل جنگ، منظم و قوی میزد. سیدعلی دیگر آن پسربچهی نجف نبود که فقط نگران کتابهایش باشد؛ او حالا مسئولیت بزرگی روی شانههایش حس میکرد.
سیدعلی به آسمان ابری قم نگاه کرد و گفت: «انگار امسال، عید ما بوی دیگری دارد. بوی قیام، بوی ایستادن.»قاصدک با خودش فکر کرد: «سفر مشهد این بار فرق میکند. این بار سیدعلی کتاب نمیبرد، او دارد «پیغام شجاعت» را میبرد.»
باد سردی وزید و قاصدک را به رقص درآورد. کبوتر حرم از بالای گلدسته فریاد زد: «مراقب باش قاصدک! روزهای سختی در راه است. فیضیه قصههای زیادی برایِ دیدن دارد...»
سیدعلی و برادرش، در میان غبار جاده و بوی شکوفههای تازه، به سمت مشهد به راه افتادند؛ در حالی که خورشید، آخرین لایههای نورش را روی نامهی توی دست آنها میپاشید.
#قصه#ایران#رهبر_شهید
۵۸۶
۱۵:۱۹