مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
قسمت دهم: عطری که در نجف جا ماند
قسمت یازدهم: قاصدک و نامهای که بوی بیداری میداد
قسمت دوازدهم: قاصدک و نورهای بیداری
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚| قاصدک و قرن پر ماجرا
قسمت دهم: عطری که در نجف جا ماند
چند روز بعد، بوی خاک گرم و بوی خوب نانهای گِردِ نجفی همه جا پیچید. قاصدک که تمام مسیرِ قم تا عراق را لای تاهای ساک قدیمی قایم شده بود، سرش را بیرون آورد و یک عطسهی بلند کرد: «اَپچی!»همه جا پر از نور بود. نخلهای بلند، مثل سربازهایی که لباس سبز پوشیده باشند، دور تا دور شهر ایستاده بودند.
سیدعلی، که از خوشحالی نمیتوانست آرام یکجا بایستد، رو کرد به پدرش آقا سید جواد و گفت: «آقاجان! ببینید چقدر این شهر قشنگ و بزرگ است! انگار صدای اذان از لای همهی این نخلها شنیده میشود»آقا سید جواد لبخندی زد. با دیدن خوشحالیِ سیدعلی، تمام خستگیِ راه از تنش بیرون رفت. جواب داد: «اینجا شهرِ حضرت علی (ع) است، علی جان! پایت را که زمین میگذاری، باید قلبت را به او بسپاری.»بعد از زیارت، سیدعلی همراه برادرش سید محمد به مدرسهی علمیهی نجف رفت.
قاصدک پر زد و رفت روی بالاترین برگ یک نخلِ پیر و تنومند، درست وسط حیاط بزرگ مدرسه نشست. از آن بالا دید که سیدعلی با چه تعجبی به دیوارهای بلند و اتاقهای قدیمی نگاه میکند. قاصدک بالهای پنبهایاش را تکانی داد و از نخل پیر پرسید: — «سلام نخل صبور! اینجا چرا اینقدر شلوغ است؟ اینهمه آدم با کتابهای بزرگ اینجا چه کار میکنند؟»
نخل پیر با صدای آرامی که مثل خشخشِ برگها بود، جواب داد: «سلام مسافر کوچولو! اینجا جای یاد گرفتن است. این آدمها از راههای دور آمدهاند تا دانایی یاد بگیرند. نگاه کن! آن آقا که با آرامش آنجا نشسته، آیتالله خویی است و آن یکی که با لبخند مهربان درس میدهد، آیتالله حکیم. اینها معلمهای بزرگ این خانهی علمی هستند.»
قاصدک با خوشحالی گفت: «پس برای همین است که چشمهای سیدعلی از شادی برق میزند! او عاشق کتاب و درس خواندن است.»نخل پیر خندید و گفت: «بله! من از مهربانیاش میفهمم؛ این نوجوان، در دلش آرزوهای خیلی بزرگی دارد.»
سیدعلی با شوق به طرف کتابخانهی مدرسه دوید. انگار دلش میخواست تمام آن کتابهای قدیمی را بغل کند. رو کرد به برادرش سید محمد و گفت: «میبینی؟ اینجا حتی هوا هم بوی کتاب میدهد! چقدر دلم میخواهد همینجا بمانم، یک اتاق کوچک داشته باشم و شب و روز درس بخوانم. کاش میشد هیچوقت از اینجا نرویم.»از آن روز به بعد، هر صبح سیدعلی همراه برادرش سید محمد بعد از زیارت حرم امام علی به مدرسه میرفت و با دقت به درسها گوش میداد.
اما درست در همان روزهایی که سیدعلی در دنیای کتابها پرواز میکرد، صدای آقا سید جواد توی حیاط مدرسه پیچید: «علی جان! پسرم، کجایی؟ ساکها را ببند که باید راه بیفتیم. باید برگردیم به شهرمان مشهد. انگار امسال نمیتوانیم به سفر حج برویم.»
قاصدک که بالای یکی از قفسههای کتابخانه نشسته بود، یکهو دلش شور افتاد. با خودش گفت: «وای! حالا سیدعلی چه میگوید؟ او که اینقدر اینجا را دوست دارد، نکند ناراحت شود؟»خورشید گرم و مهربان که از پنجره به داخل کتابخانه نگاه میکرد، به قاصدک گفت: «خوب تماشا کن! الان وقتِ امتحانِ این نوجوان است.»
سیدعلی یک لحظه ایستاد. نگاهی به کتابها کرد، نگاهی به نخلها و بعد به درِ مدرسه. دلش میخواست بماند، اما لبخندی زد. به طرف پدرش دوید و با مهربانی گفت: «چشم آقاجان! من آمادهام. هر چه شما بگویید، همان برای من از همه چیز بهتر است.»
قاصدک پر زد و دوباره روی شانهی سیدعلی نشست. دید که سیدعلی، با اینکه دلش پیش کتابهای نجف مانده بود، اما با چه عشقی دست پدرش را گرفت. خورشید زیر لب گفت: «آفرین نوجوان! کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، راهِ علم و دانایی را خیلی زود پیدا میکند.»
کاروان به راه افتاد و قاصدک با خودش فکر کرد: «سیدعلی، امروز در یک امتحان بزرگ قبول شد؛ درسی که توی همهی کتابهایش نوشته شده بود: احترام به پدر و مادر.»
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#قصه#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
چند روز بعد، بوی خاک گرم و بوی خوب نانهای گِردِ نجفی همه جا پیچید. قاصدک که تمام مسیرِ قم تا عراق را لای تاهای ساک قدیمی قایم شده بود، سرش را بیرون آورد و یک عطسهی بلند کرد: «اَپچی!»همه جا پر از نور بود. نخلهای بلند، مثل سربازهایی که لباس سبز پوشیده باشند، دور تا دور شهر ایستاده بودند.
سیدعلی، که از خوشحالی نمیتوانست آرام یکجا بایستد، رو کرد به پدرش آقا سید جواد و گفت: «آقاجان! ببینید چقدر این شهر قشنگ و بزرگ است! انگار صدای اذان از لای همهی این نخلها شنیده میشود»آقا سید جواد لبخندی زد. با دیدن خوشحالیِ سیدعلی، تمام خستگیِ راه از تنش بیرون رفت. جواب داد: «اینجا شهرِ حضرت علی (ع) است، علی جان! پایت را که زمین میگذاری، باید قلبت را به او بسپاری.»بعد از زیارت، سیدعلی همراه برادرش سید محمد به مدرسهی علمیهی نجف رفت.
قاصدک پر زد و رفت روی بالاترین برگ یک نخلِ پیر و تنومند، درست وسط حیاط بزرگ مدرسه نشست. از آن بالا دید که سیدعلی با چه تعجبی به دیوارهای بلند و اتاقهای قدیمی نگاه میکند. قاصدک بالهای پنبهایاش را تکانی داد و از نخل پیر پرسید: — «سلام نخل صبور! اینجا چرا اینقدر شلوغ است؟ اینهمه آدم با کتابهای بزرگ اینجا چه کار میکنند؟»
نخل پیر با صدای آرامی که مثل خشخشِ برگها بود، جواب داد: «سلام مسافر کوچولو! اینجا جای یاد گرفتن است. این آدمها از راههای دور آمدهاند تا دانایی یاد بگیرند. نگاه کن! آن آقا که با آرامش آنجا نشسته، آیتالله خویی است و آن یکی که با لبخند مهربان درس میدهد، آیتالله حکیم. اینها معلمهای بزرگ این خانهی علمی هستند.»
قاصدک با خوشحالی گفت: «پس برای همین است که چشمهای سیدعلی از شادی برق میزند! او عاشق کتاب و درس خواندن است.»نخل پیر خندید و گفت: «بله! من از مهربانیاش میفهمم؛ این نوجوان، در دلش آرزوهای خیلی بزرگی دارد.»
سیدعلی با شوق به طرف کتابخانهی مدرسه دوید. انگار دلش میخواست تمام آن کتابهای قدیمی را بغل کند. رو کرد به برادرش سید محمد و گفت: «میبینی؟ اینجا حتی هوا هم بوی کتاب میدهد! چقدر دلم میخواهد همینجا بمانم، یک اتاق کوچک داشته باشم و شب و روز درس بخوانم. کاش میشد هیچوقت از اینجا نرویم.»از آن روز به بعد، هر صبح سیدعلی همراه برادرش سید محمد بعد از زیارت حرم امام علی به مدرسه میرفت و با دقت به درسها گوش میداد.
اما درست در همان روزهایی که سیدعلی در دنیای کتابها پرواز میکرد، صدای آقا سید جواد توی حیاط مدرسه پیچید: «علی جان! پسرم، کجایی؟ ساکها را ببند که باید راه بیفتیم. باید برگردیم به شهرمان مشهد. انگار امسال نمیتوانیم به سفر حج برویم.»
قاصدک که بالای یکی از قفسههای کتابخانه نشسته بود، یکهو دلش شور افتاد. با خودش گفت: «وای! حالا سیدعلی چه میگوید؟ او که اینقدر اینجا را دوست دارد، نکند ناراحت شود؟»خورشید گرم و مهربان که از پنجره به داخل کتابخانه نگاه میکرد، به قاصدک گفت: «خوب تماشا کن! الان وقتِ امتحانِ این نوجوان است.»
سیدعلی یک لحظه ایستاد. نگاهی به کتابها کرد، نگاهی به نخلها و بعد به درِ مدرسه. دلش میخواست بماند، اما لبخندی زد. به طرف پدرش دوید و با مهربانی گفت: «چشم آقاجان! من آمادهام. هر چه شما بگویید، همان برای من از همه چیز بهتر است.»
قاصدک پر زد و دوباره روی شانهی سیدعلی نشست. دید که سیدعلی، با اینکه دلش پیش کتابهای نجف مانده بود، اما با چه عشقی دست پدرش را گرفت. خورشید زیر لب گفت: «آفرین نوجوان! کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، راهِ علم و دانایی را خیلی زود پیدا میکند.»
کاروان به راه افتاد و قاصدک با خودش فکر کرد: «سیدعلی، امروز در یک امتحان بزرگ قبول شد؛ درسی که توی همهی کتابهایش نوشته شده بود: احترام به پدر و مادر.»
#رهبر_شهید#قصه#ایران
۵۳۴
۱۵:۱۶