بله | کانال روایت هیچکس بودن + یادبود مجازی
عکس پروفایل روایت هیچکس بودن + یادبود مجازیر

روایت هیچکس بودن + یادبود مجازی

۱۴ عضو
undefinedیه محدودیت دنیا اینه که آدم نمیتونه همزمان هم یه دختر نوجوونِ پاکِ معصوم مثل ز باشه که دلش بخواد بره تجمعات شبانه و شریک همین کارهای در ظاهر کوچیک باشه و پرچم تکون بده و شعار بده و «از این مسخره‌بازیا دیگه»، ولی چون مامانش خسته است از بچه‌داری و کارای خونه، صبوری کنه و چیزی نگه، و هم خانوم جاافتاده‌ای باشه که رفته تجمعات و چادر رو گره زده و پرچمش رو «به قصدِ کُشت» تکون میده!
هر کدوم از ما، یه شرایط خاصِ خودمون داریم و همون رو باید پیش بریم، حالا با تلاش برای اینور و اونور کردن و رسوندنش به چیزی شبیه‌تر به خواست خودمون.
ولیما محدودیم و مجبوریم به اینکه توی همین لحظه که داریم زندگی می‌کنیم، زندگی کنیم!
یعنی چی؟یعنی نمیشه با فکر اینکه «من اینو دوست ندارم» یا با تکرار سوال «چرا من اونجا نیستم؟» پیش رفت. اتفاقاً این مدل فکرا و اصطلاحاً نشخوار ذهنی، باعث توقف روند زندگی شخصی ما میشه که بازم اتفاقاً همون زندگی شخصی ماست که تنها چیزِ خاصیه که ما در دست داریم و دیگری زندگیِ من رو نداره.
من خودم چند روز از این جنگ رو زندگی نکردم!در حسرتِ بودن جای این و اون و بازی کردنِ نقش این و اون، یادم رفت که دقایقم دارن میسوزن و اگه دیگی، قابلمه‌ای، نهایتاً کتریِ دودخورده‌ای روی این آتیش نذاریم، ضرر کردیم.
در همین راستا، چشمام رو چرخوندم توی زندگی خودم تا ببینم منِ آدمِ عادی، چه کاری میتونم بکنم در همین روند عادی زندگیم که اثری بذارم روی داستانِ دنیا.
🟢 از سری نیت‌های نُقلی:هر موقع یادم باشه، ذکر میگم برای سلامت آقا مجتبی، رهبرمون-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۷:۴۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedسیزده‌تون به دَردشمنامون موشک به سَرundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۹:۳۳

undefinedاول رفته بودم سایت رو چک کرده بودم ببینم اصلاً چجوریه اوضاع... زنونه-مردونه است؟... میشه منم اسم بنویسم؟... چی میخوان؟ چی نمیخوان؟دیدم نع... خبری از فرمِ دقیق طراح شده برای استخراج اطلاعات نیست... یه اسم میخواد و یه شماره تلفن... ولی اسم ننوشتم!چون با خودم گفتم حالا اگه یه وقت زنگ زدن و گفتن بیا چی؟!من که خودم مشکلی ندارم البته... ولی بقیه چی؟ اونا رو چجوری راضی کنم؟
م.ج.آ پیام داد جانفدا نوشتی؟گفتم نه، به این علت... بهم خندید.
میم گفت که اسم نوشته... اول هم زده تک‌تیرانداز خوبیه، ولی بعد پاکش کرده.
ث گفت رفته اسم نوشته که اونم یه عددی باشه در کنار ارقام دیگه که در مجموع، میتونه چشم دشمن رو کور کنه.
سخنرانی کوتاهِ شبانه‌ی در خیابانِ امینی‌خواه را گذاشتم... گفت: «خدای متعال وعده داده که شما هر کاری که بکنید با اون خشم دشمن برانگیخته بشه، برای شما... کُتِبَ بِه عَمَلٌ صالح... اون کار رو برای شما عمل صالح می‌نویسن». بعدش هم توضیح داد که کارِ کوچیکم کاره و اون دنیا آدما میگن خدایا منو برگردون حتی شده یه دونه عملِ صالح انجام بدم.
دیگه شکی باقی نموند... برگشتم به سایت جان‌فدا و اسمم رو ثبت کردم.خواستم یه عددی باشم.
🟢 آدرس ثبت حضور شما در صف جبهه‌ی حق:undefined Janfadaa.ir
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۳:۴۴

undefined۱۴ فروردین ۱۴۰۵نشستم شمردم تا دقیق بگم... امروز سی و پنجمین روز جنگه.گفته بودن جمهوری اسلامی نوروز رو نمی‌بینه... ایران نوروز در جنگ رو دید و نوروز هم تموم شد و جمهوری اسلامی هم ماشاءالله مقتدرتر از قبل شده و اونا هم هنوز مشغولن با همون حماقتهای قبلی خودشون!هضم این حجم از حماقت و نفهمیدن و همچنین اون حجم از بی‌شرفیِ اینترنش‌نال‌ها، حالم رو بد میکنه. حالِ الف رو هم بد میکنه و هر بار که جایی هست و چرندیات ماهواره‌ای رو می‌شنوه، میاد بهم پیام میده که «وااای! چرا اینا اینقد خرن! چرا اینقد زر میزنن؟ حالم بهم میخوره از همه‌شون».الف رو اگر نگاه کنی، هم قبل از جنگ و هم الان توی جنگ، یه آدم معمولی حساب میشه، ولی خب آره، آدم معمولی‌ها هم حرص میخورن از خیانت‌ها و حماقت‌ها.ف خانم، مامانِ سین هم آدم معمولی حساب میشه، ولی میگفت: «دعا می‌کنم الهی همه این خائنا رو بگیرن که اینجوری ایرانو با کارا و حرفاشون به این روز انداختن. آخه چجوری میشه اینقد نفهم باشن؟».
تکونهای جنگ، باعث شده این آدم معمولی‌هایی که متوجه‌ی دروغها میشن هم راحت‌تر خودشون رو نشون بدن. بندگان خدا، قبل از جنگ (و شاید حتی هنوز هم)، متهم بودن به نفهمیدن و سادگی!!!ولی دردمون از آدم‌هایی که چشم و گوش خودشون رو خودشون گرفتن و بی‌منطق فقط مخالفت می‌کنن و فکر می‌کنن کارشون هم درسته، هنوز باقیه!-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۱:۰۳

undefinedآدم معمولی بودن توی جنگ، یعنی در حالی که داری برای زنده‌گیری شدن خلبان آمریکایی دعا میخونی، با جوک‌های خلاقانه‌ای که براش ساخته میشه هم می‌خندی undefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۳:۰۹

undefinedفیلم‌های آلفرد هیچکاک، مشهورن به تعلیق داشتن... در فیلم‌ها و داستان‌هاش، از همون اول، در یک موقعیت باثبات، یه تنش وارد می‌شد و در ادامه، اون تنش برطرف نمی‌شد، هیچ، تنش‌های دیگه‌ای هم اضافه می‌شدن و حس همیشه در دردسر و خطر بودن و اینکه آیا راه نجاتی برای شخصیت‌ها هست یا نه، مخاطب رو مجبور می‌کرد در حال قورت دادن آب دهانش، بمونه تا ببینه بالاخره چی میشه!در بعضی فیلم‌هاش، اون عاملِ اصلیِ ایجادِ تنش رو، یه اسمی براش گذاشته بودن... الان یادم نمیاد اون کلمه رو... اون عامل، تا پایان فیلم، نامعلوم می‌موند! یعنی مثلاً داستانی روایت می‌شد از شهری که پرندگانش یهو دیوونه می‌شدن و دسته دسته به آدمها حمله می‌کردند و در طول فیلم هم همه به دنبال کشف علت و مقابله با اون بودن، ولی فیلم تموم می‌شد و ما از خودمون می‌پرسیدیم: «حالا بالاخره چی شده بود که این پرنده‌ها دیوونه شده بودن؟!» و هیچ جوابی براش وجود نداشت! یه عامل موهوم، فقط برای ترسوندن مخاطب، که مثل همون کلمه‌ای که برای صدا زدنش ساخته بودن، بی معنی و غیرواقعی بود!
حالا حکایت آمریکا و اسرائیله...تمام سالها، با تصویر فیلمی-فضایی-رسانه‌ای که از ارتش و امکانات و توانایی رزمی و عملیاتی اونها ساخته بودن، مردم دنیا رو با یه خیال و توهم ، ترسونده بودن!امّا، مقاومت ایران در این جنگ، نشون داد که همه چی الکی بوده...شده مثل بلعیده شدن واقعیِ مارهای الکیِ ساحرای فرعون!
۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ایران یه جنگنده آمریکایی رو داخل کشور انداخته... خلبانش هم جا مونده! بحث سر این نیست که «وا! مگه ایرانم میتونه جت آمریکایی رو بزنه؟»، بحث سر اینه که دومین اِف-۳۵ بوده که ایران زده یا اِف-۱۵ بوده... الله اکبر.
سر اینکه ایران آمریکا رو زده، بحثی نیست
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۸:۵۷

thumbnail
undefinedundefined امروز ۱۶ فروردین ۱۴۰۵، روز سومی هست که وارد گروه شدم.تصور کنید در حال عبور از یه محوطه‌ی کوهستانی (احتمالاً مه‌آلود) یا جاده‌ای بین درختای بلند یه جنگل هستید. یه ساختمون بزرگ جلوتون ظاهر میشه و شما فضولی می‌کنید و از لای در که باز بوده، سرک می‌کشید و یه جمعی رو می‌بینید که با انجام یه سری اعمال و خوندن یه سری اوراد، زره می‌بافن!منم وارد شدم و بی سر و صدا یه گوشه موندم و آروم آروم دارم باهاشون تکرار می‌کنم!undefined حس جالبیه برای منی که از بچگی، از عوالم ماورایی و دنیاهای موازی و ورد و جادوی کلمات خوشم میومد. اینطوری تصور می‌کنم که دونه دونه‌مون، از گوشه گوشه، داریم کلمات رو میگیم و اشعه‌های نوری رو میفرستیم تو آسمون و همه‌ی نورها بهم میرسن و در هم می‌پیچن و یه شبکه‌ی نورانی ساخته میشه و می‌ره یه جا میشه زره و جلوی یه ضربه‌ای رو میگیره و یه جای دیگه هم شبیه طنابی میشه که شلّاقی میزنه تو صورت دشمن.گروهِ بسیجِ غیب... خوندن دعا برای پیروزی جبهه‌ی حق. جمعی هستن که دعاهای جالب‌انگیزناکی میذارن که من دفعه اولم هست میخونم.‌.. قرار اینه که روزانه، هماهنگ، دعایی که اعلام میشه بخونیم undefinedundefined چون اصل داستان مهمه، منم حافظه ندارم، نمیدونم اینو کی گفته بود، ولی حرف این بود که توی دعاهای حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، ایشون مثل یه مادری که برای بچش ساده‌سازی می‌کنه مطلب رو، مادرانه دعاهایی دارن که بهمون یاد بدن ما حتی در حالت‌های تنبلانه خودمون هم با خوندن اونها، به خواسته‌هامون برسیم...اما، امروز که این دعای تعقیبات بعد از نماز عصر از ایشون رو داشتم می‌خوندم، حس کردم نوعِ بیانِ یه دختری که برای باباش شیرین زبونی میکنه رو برامون گذاشتن.یه جوری که وقتی من مثلاً خوندم، خدا با خنده بگه «آخه دل‌سوخته! (چون خدا که نمیگه پدس‌سوخته)... تو کجات به این حرفا می‌خوره؟... من که می‌دونم اینا رو از مادرتون زهرا یاد گرفتید... باشه... تو هم بیا بازی!».undefined خدایا، به حق کلام شیوا و زیبای حضرت فاطمه، منو بگیر ببر سَر و سمت چیزایی که تو خودت دوست داری، حتی شده به زور!ای که زورگوییت هم مهربانیه undefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۳:۴۲

undefinedحاشیه نگاری جنگ:از دیروز، منم و زمرمه‌ی «گُرُسنَمه، تهمتنی»!
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۰:۲۷

thumbnail
خدایا، من حتی اگه در حد همین مشت، کوچکم، امّا اعلام می‌کنم که هستم undefinedundefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۲:۵۲

thumbnail
روز ۹ فروردین ۱۴۰۵، آقا تو خوابم بود...
اسرائیل و آمریکا، از ساعت ۹ شبِ قبل داشتن ۲-۳ ساعت یه بار میومدن و میزدن. کوتاه کوتاه خوابیده بودم. بین خواب بعد از نماز صبح تا ساعت ۷ و نیم که باز چند جا رو زدن، خواب رو دیدم.آقا نشسته بود زمین... چهارزانو! همین شمایل این سالها، ولی مثل فیلم‌ها و عکس‌های جوونی‌شون نشسته بود. چفیه هم دور گردنش!تو یه خونه‌ی قدیمی بودیم، جلسه‌ی شعر بود انگار. آقا یه مصرع خوندن، طنز طور، پهپاد داشت توش! یادم نموند شعر رو. منتظر بودن نفر روبه‌رو که یه آقای شاعر بود، بقیه رو بتونه بگه. منم آقاهه رو نگاه کردم، ولی بلد نبود. آقا با خنده خودشون ادامه رو خوندن. مفهوم شعره اینجوری بود که: پهپاد آماده کردی و زدی من را، زحمت کشیدی، من آماده کرده بودم از قبل، پدافندی را!اون روز، یه ماه بود آقا رفته بود... الان روز چهلمه... میگن آتش‌بسه ولی نیست!آقا گفته بود مردم کار رو تمام خواهند کرد... مردم موقع تهدید زردک بچه‌خور، رفتن رو پل‌ها وایسادن گفتن بزن... هنوزم میگن جنگ جنگ تا پیروزی... آتش‌بس معنی نداشت براشون... وا رفتن وقتی شنیدن.آقا گفته بود خدا حس پیروزی رو در دل مردم رواج خواهد داد... دل مردم حس پیروزی نداره اصلاً.مردم بُهت داشتن وقتی شنیدن باید این آتش‌بسِ هول‌هولکی رو به عنوان پیروزی معنی کنن.مردم کلافه و خشمگین هستن از اینکه اسرائیل بعد از این مثلاً آتش‌بس، لبنان رو به خاک و خون کشید و... و ایران هنوز جوابش رو با حمله نداده!
تو ذهنم دارم خوابم رو تعبیر میکنم... چفیه‌ی آقا، یعنی مقاومت؟اینکه انتظار داشت اون آقاهه حرف بزنه ولی اون ساکت بود، یعنی سکوت مسئولان ایران؟اینکه گفتن من پدافند آماده کرده بودم، یعنی همین که تموم کردنِ کار رو سپردن به مردم؟نمی‌فهمم...
مردم عادی نمیدونن چه خبره و چکار کنن... حرف و حدیث و شایعه زیاده.
مردمِ آقا، میخوان کاری کنن، نمیشه یا نمیذارن حتی!
امروزم برنامه‌ی عزاداری دسته‌بَری گذاشتن برای چهلم... نمی‌فهمم چرا؟!
ما روی حساب اینکه گفتیم برایت گریه خواهم کرد، امّا صبحِ بعد از جنگ، بغضمون رو نگه داشتیم و هر شب دست‌مون رو هم مشت کردیم... مثل دستِ سالمِ آقا.... خب ما که تو جنگیم هنوز... چیزی مگه عوض شده؟!
حالا ما تازه وقتی جنگ تموم بشه، قراره آتیش دلمون رو درمون کنیم!و خدا رحم کند این همه دلتنگی را...
-تاریخ ۲۰ فروردین ۱۴۰۵------undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۲:۲۵

undefined«جنگ که شروع شد»، عبارت غلطیه برای شروع روایت‌ها...جنگ رو شروع کردن... حمله کردن... بمبارون کردن... نامردی کردن... همه‌ی اتفاقات یه عاملی دارن دیگه.یکی یه جا بی‌عقلی کرد، اون یکی خیانت کرد، دشمنان هم با دشمنیِ تمام، کاراشونو کردن.بعد که «جنگ رو شروع کردن»، اینور تو ایران، یه عده دفاع کردن، یه عده‌ی خیلی زیادی هم، کارهای غیرمعمولی کردن! یعنی کارایی رو انجام دادن که وظیفه‌شون نبود ولی برای خودشون وظیفه پیدا کردن و سفت چسبیدن به مسئولیت خودساخته‌ای که برای خودشون تعریف کردن، برای آدم جنگی شدن. یعنی اینجوری که طرف میگه اگه من اینجا نرم و رو کناره‌ی جدول واینستم و پرچم ایران رو تکون ندم، باید جواب پس بدم!
حتی وقتی تلویزیون بی‌موقع هم ساز پیروزی زد برای آتش‌بسِ اعلامی، آدم جنگی‌های ایرانی، کارشون رو ادامه دادن تا اینکه دستور هم رسید که ادامه بدید... آقامجتبی پیام دادند.
آدم معمولی‌ها اما کاری نکردند و نمی‌کنند، دخالت نمی‌کنند... همین هم خودش کاریه البته! بعدها که تاریخ رو میخوان بگن، میگن مردم ایران بردند یا باختند... یعنی اونها هم که گفتن «خودشون بهتر میدونن» در حالی که بعدش دعایی هم برای سر عقل اومدن دو طرف(!) کردن تا این وضعیت تموم بشه و برگردن به زندگی‌شون برسن، حساب میشن تو برد یا باخت! عجیبه.
سوال تو سرم زیاده... اتفاقات زیادن... راست و دروغ‌ها بدجور قاطی شدن. روایت نوشتن سخته در این شرایط.(اتفاق رو میشه بدون آدمها گفت... ایران در حمله‌ی مغول ویران شد؛ امّا روایت رو نمیشه بدون شخصیت‌هایی که کاری میکنند تعریف کرد... شیخی در بخارا، برکه خان مغول را، با اسلام آشنا کرد و برکه خان، مسلمان شد.)دلم میخواد اتفاق خوبی بیفته... ولی اتفاق‌های خوب رو کارِ خوبِ آدم‌ها می‌سازه.
امروز ۲۴ فروردین ۱۴۰۵، در حالتی بین جنگ و غیرجنگ هستیم، که اسمش آتش‌بس نیست.-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۵:۴۷

undefinedمریض که نیستم، امّا «به صلابتِ لشگرِ حیدر» که تو مغزم پِلِی میشه، سیاه‌مغزم (اون بخش که کارش یادآوری خاطرات سیاه و بزرگ کردن احتمالات بد در آینده است)، در حالتی که چشمها رو بسته و ردیف دندان‌های بالا رو، روی لب پایین فشار میده و سر رو کمی به جلو خم می‌کنه، «الله اکبر» رو میگه... یعنی ای بابا، نفرمایید، ما کجا و صلابت لشگر حیدر کجا؟... مسخره میکنه یعنی! میگه کجای کاریم و کار از دست رفت و باز داریم باخت میدیم! اونم دقیقاً وقتی که ما بودیم که داشتیم قدم قدم، پا میذاشتیم بیخِ حلقِ دشمن!
نمیدونم چرا الکی میگم ما؟!یاد ارمیای رضا امیرخانی افتادم... اونجا که سر «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» مکث می‌کرد و فکرش می‌رفت پِیِ این سوال که «من چه ربطی به بندگانِ صالحِ خدا دارم؟!»... راستی رضا امیرخانی هنوز توی کماست! از قبل از جنگ! از خیلی قبل از این حالتِ «نمیدونم چکاره‌ایم و چی قراره بشه»!آقای ارمیا، من هم مثل شما... ربطی به هیچ ما یی در این جنگ و بی‌جنگی ندارم.امّا دل و مغزم کاری ندارن که من هیچکسم و کاری ز دستم برنمی‌آید، برای خودشون می‌بافن... کاش آخه اول دستاوردهای میدان نهایی می‌شد تا حالا تثبیت‌شون کنید... کاش وقتی گفتید می‌زنید، می‌زدید... کاش اول دست صهیونیست‌ها رو با دیپلماسی مقتدرتون می‌بستید، تا اینجوری دست‌درازی نکنن به جون و خونه-زندگیِ مردم جنوب لبنان و حزب‌الله... کاش... کاش... کاش.
مریض نیستم، امّا محدوده‌ای بین بالای قلبم تا زیر چونه‌ام، درد می‌گیره... همونجا که بغضا جمع میشن، وقتی نه میشه گریه کرد، نه میشه فریاد زد.
سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۱:۲۱

thumbnail
undefinedلینک قرائت سوره فتح و حدیث کساءهدیه به روح پاک رهبر شهید انقلاب
به نیت پیروزی تمام جبهه‌ی حق
https://iPorse.ir/6288782
در انتشار هم شریک باشید undefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۴:۳۱

undefinedبرنامه‌ی «من ایرانم»، برای تاریخ ۲۴ فروردین ۱۴۰۵، حمیدرضا برقعی (شاعر)، میگه: مغول اینجوری کشورگشایی کرد که یه جا رو می‌گرفت، همه رو می‌کشت، جوون‌ها رو نگه می‌داشت، اونها رو می‌ذاشت جلوی سپاهش، می‌رفت به سمت شهر بعدی... و جوون‌های کشور، می‌شدند پیش‌مرگِ کشورگشاییِ مغولان!یاد اتفاقات دی ماه افتادم.
(بعدم داشت می‌گفت خدا دشمنان ما رو احمق می‌کنه و من یاد مسئولان کشورمون افتادم! undefined)
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۹:۱۴

thumbnail
undefinedلینک قرائت سوره فتح و حدیث کساءهدیه به روح پاک رهبر شهید انقلاب
به نیت پیروزی تمام جبهه‌ی حق
https://iPorse.ir/6288782
در انتشار هم شریک باشید undefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۸:۱۸

این وضعیتی که من می‌بینم، خسارت‌های جنگ برامون کمتره تا توافق با آمریکا...-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۸:۲۲

بازارسال شده از نامحرمات 🇮🇷🇱🇧
بخاطر اینکه ترامپ داره جولون می دهو اخبار مورد نظرش رو می گه و شما خفه شدیدحالم ازتون بهم می خوره صرفا همین

۱۴:۱۰

به‌عنوان یه «هیچکسِ جامعه»ترجیح میدم ابراهیم ذوالفقاری سخنگوم باشه که اخمش رو نثار ترامپ و آمریکا-اسرائیل میکنه،تا اسماعیل بقائی که برای جواب دادن به مسائلی که خودشون بی‌جواب یا مبهم یا مشکوک گذاشتن، به مردم اخم میکنه!
-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۱۷:۲۷

🧁🧁🧁اون روز، الف یه جعبه شیرینی بزرگ رو پر از مینی مافین‌های جذاب و دهان‌آب‌بِنداز کرده بود، به بهانه‌ی تولدش و داشت تو کلاس ادبیات دانشگاه می‌چرخوند که استاد صدا قشنگ، (خیلی هم بی‌احساس) شروع کرد توضیح دادن که تو ایرانِ باستان، تولد اصولاً چیز مهمی نبوده و هیچگاه جشن گرفته نمی‌شده... چون می‌گفتن برای به دنیا اومدن یک فرد، چه جشنی داریم بگیریم؟ چی شده مثلاً؟! ... اگر اون فرد آدم مهم و اثرگذاری می‌شد و در طول زندگیش کاری برای دنیا می‌کرد، بعد، براش بزرگداشت می‌گرفتن.درسته استاد خیلی بد موقع گفت و اگه الف سرش گرمِ پخش کردن کیک‌ها و جواب دادنِ چندین باره به اینکه «خودت درست کردی؟!» و «میشه من دوتا بردارم؟؟» نبود، احتمالاً بهش برمی‌خورد، ولی در کل، مطلب دقیقی بود. جشن گرفتن تولد، به کسی میرسه که تولدش یه تکون مثبتی به این دنیا داده باشه؛ نه ما آدم معمولی‌های شهیدنَشوی هیچکسِ جامعه.
مثلاً اون آقای مبارزِ خستگی‌ناپذیرِ صبور، کوهِ استوارِ جامع الاطرافِ ایستاده بر سر اصول که اونقدر که مشهور بود، شناخته نشد، تولدش مبارکه 🥳undefinedundefined
(تاریخ تولد در شناسنامه ۲۴ تیر ۱۳۱۸ ثبت شده، اما خودشون تاریخ صحیح رو ۲۹ فروردین همان سال می‌گفتند.)
(تولد عَره و اوره‌ی پهلوی‌ها رو همه میدونستن و تو تقویم هم میزدن و جشنِ پرخرجِ از پولِ مردم هم براشون می‌گرفتن،اما چند نفر از مردم می‌دونستن ۲۹ فروردین تولد کیه، حالا تا چه برسه به مراسم گرفتن و چراغونی کردن؟!)
undefinedلینک قرائت سوره فتح و حدیث کساء undefinedهدیه به روح پاک رهبر شهید انقلاببه نیت پیروزی جبهه‌ی حق
https://iPorse.ir/6288782
در انتشار هم شریک باشید undefined-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۳:۳۸

thumbnail
undefinedundefinedundefined چه قدر مهر و محبت ریخته بود پای نهال‌ها... با خودش بُردِشون؟!-----undefinedundefinedundefined @hichchi

۳:۵۶