پسرک از وقتی کمی عاقلتر شده، چندین بار پرسیده:عروسیتون کجا بود؟کیا اومده بودن؟غذا چی خوردین؟کیکتون چند طبقه بود؟چند وقت پیش مجبورم کرد آلبوم عروسی را از بالای کمد دیواری بکشم بیرون.نشست به تماشا.چشمهایش برق میزد.آقا جون و ثمینه و مادرزهرا را نمیشناخت.پرسید: اینا کیان؟گفتم اون پدر بزرگ منه، اونم مادر بزرگ بابا، اون یکی هم خاله ثمینه است که دوستم بود.خودش گفت: فهمیدم اینا الان پیش خدان همشون...گفتم: آره، همشون..من هنوز نمیدانم حال عروس و داماد جزیره چطور است.اما دوست دارم فکر کنم حالشان خوب است و سالمند.دوست دارم آفتاب که بزند اولین روز زندگی مشترکشان باشد و زیر سقفی که با هم ساخته بودند صبحانه بخورند.دوست دارم همه چیز طبیعی باشد.اینطور که فکر میکنم، تپش قلبم کمتر میشود.
برایشان یک آرزو دارم:اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت پسرک یا دخترکشان از شب و روز عروسی و عکسها و آدمهایی که نمیشناسند و توی عکس هستند نپرسد.....@hiyaam
برایشان یک آرزو دارم:اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت پسرک یا دخترکشان از شب و روز عروسی و عکسها و آدمهایی که نمیشناسند و توی عکس هستند نپرسد.....@hiyaam
۱۸۴
۲۲:۴۸