بله | کانال حُفره
عکس پروفایل حُفرهح

حُفره

۲۰۲ عضو
رضا براهنی جایی راجع به فوت رفیقش نوشته: " من و دوستانم چه خوشبخت بودیم وقتی که او بود و وقتی که او رفت، انگار ما وارد تنگنایی در تاریکی و کسوف شدیم و من لباس سیاهی را که زیر تن بر جانم پوشیده‌ام، هنوز نمی‌توانم به کنار بگذارم."
آقاجان بعد از ۴۰ روز، من هم می‌گویم که حالا حالاها نمی‌توانم لباس سیاهی که زیر تن بر جانم است را کنار بگذارم اما به شما قول می‌دهم که وارد کسوف و تاریکی نمی‌شویم. چرا که قرار است چشمانمان نور و درخشانی ظهور را ببیند.ان‌شاالله...

#دلم‌براتون‌تنگ‌شده#چهل‌روز‌شد‌که‌نیستید

@hofreee

۱۳:۳۷

thumbnail
همسایه‌هامان برگشتند.همان‌ها که روز اول دوم جنگ روی پشت‌بام سیگار می‌کشیدند. موهای لایت‌شده‌شان را باد تکان می‌داد. آتش سیگار نزدیک ناخن‌های قرمزشان بود. دودش را بیرون می‌دادند و زل زده بودند به تهران. آن هم زیر بمباران. انگار دارند دریا را رو به رویشان می‌بینند. من رفته بودم که پنجره را ببندم تا صدا کمتر برسد. بعد از خودم بدم آمد. آن‌ها به چه چیزی اطمینان داشتند که اینطور با آرامش زیر بمباران تماشا می‌کردند و می‌خندیدند؟ چشم‌هایشان می‌درخشید و چشم‌های من از گریه تار می‌دید و ورم‌کرده بود. به خودم گفتم که خجالت نمی‌کشی که ایمانت به خدا از ایمان آن‌ها به ترامپ کمتر است؟ ترسیده‌ای؟ ترسیده بودم. هرچقدر هم خودم را سرزنش می‌کردم باز می‌ترسیدم.
همسایه‌هامان برگشتند.نمی‌دانم کِی رفتند و چه شد که دیگر نتوانستند روی پشت‌بام زیر بمباران سیگار بکشند. شاید خانه‌ی آن‌ها هم محکم لرزید و دلشان!
همسایه‌ها همگی برگشته‌اند.من تهرانی نیستم اما هشت سال است که اینجایم.شب قبل از آتش‌بس هم بودم.اینکه توی تهران باشم و بمیرم حالم را بهتر می‌کرد تا دور باشم و زنده.من تهرانی نیستم اما دوست دارم نمازم را روی خاک شهر تهران بخوانم.چون اینجا برای من خودِ وطن است وسط جنگ.
همسایه‌ها برگشتند.دوباره دور همیم.زیر سایه‌ی پرچم سه رنگی که وسطش الله است.در تهرانی که هیچ‌وقت خراب نمی‌شود.یک روز می‌روم روی پشت‌بام و لباس‌هایمان را پهن می‌کنم. سیگاری نیستم اما عاشق چای هستم.لباس‌های زندگی را با گیره وصل می‌کنم به بند تهران و روی پشت‌بام ایران با همسایه‌ها چای را سر می‌کشیم.
#طهران
@hofreee

۲۱:۰۴

گرد روی میزت را پاک می‌کنی. این روزها تبدیل شده بود به انباری بچه‌ها. همه چیز را کنار زده‌ای تا سهم خودت را روی میز پیدا کنی. به یادداشت‌هایی که چسباندی به دیوار زل می‌زنی. به هیچ‌کدام نرسیدی. همه‌شان برای ماه آخر سال ۰۴ بودند. حتی نمی‌دانی سال ۰۵ چکاره‌ای؟ به چه رسیده‌ای و کجا باید بروی؟ جنگ مثل یک ساعت شنی تکانت داده. یک برگه‌ی کوچک می‌کَنی. وقتی داری هدف جدید را می‌نویسی دستت می‌لرزد. بیخیالش می‌شوی. از روی صندلی می‌پری چون صدای موتور آمده و تو فکر کردی پهپادی چیزی هست. جنگ خانه‌خراب‌کُن است. آینده را از آدم می‌گیرد. کسی که در چند ثانیه از یک بمب تا بمب بعدی تا تهش می‌رود چطور می‌تواند به آینده فکر کند؟ در آن حجم سیاه و خالی اطرافت که خانه می‌لرزد. در و پنجره می‌لرزد. آن صداهای مهیبی که کوبیده می‌شود در حجم اطرافت. چطور می‌شود به آینده فکر کرد؟ فقط وعده می‌دهی که اگر زنده بمانی آن کار را می‌کنی‌. بمباران تمام می‌شود و زنده می‌مانی. تو! نه بقیه‌هایی که الان در چند متری‌ات زیر آوارند. باز خوشبخت بوده‌ای یا برعکس؟ همانطور که نفس‌های عمیق می‌کشی که قلبت آرام‌تر بتپد و عضلات بدنت رها شوند، وعده را فراموش می‌کنی‌. در یک حالت خوشایندِ دوست‌داشتنی فرو می‌روی. مثل وقتی که بچه بودی و واکسن زدی و حالا داری بستنی بعدش را لیس می‌زنی. یا وقتی سیر و محکم گریه کرده‌ای و الان در تکان‌های بعدش هستی. یک حالت خلسه‌مانند. زنده ماندی دختر. و جنگ همین است. یک درگیری آن بیرون است اما درگیری بزرگ‌تر در درون تو. خودت با خودت. خودت با مرگ. خودت با زندگی. خودت با خانواده‌ات. خودت با هیچ. خودت با همه چی. آن بیرون چه شود مهم است اما تو ای زن خاورِ میانه! نمی‌خواهی با خودت به صلح برسی؟ می‌دانی که باید جنگید. اگر نجنگی شدیدتر و بدتر می‌میری و نه مرگ فقط یک‌بار جان دادن نیست. آدم‌ها می‌توانند هزاران بار بمیرند. تو خودت خیلی جاها مُرده‌ای. باید بجنگی که همیشه و هرجا جان ندهی. چرا این‌ها را می‌نویسی؟ کسی جنگ وجودی تو را درک می‌کند؟ کسی چنگ زده زیر گلویش برای نفس بیشتر؟ فقط آن کاغذ لعنتی را بردار و از آینده بنویس. حتی اگر یک دقیقه بیشتر زنده نباشی. تو زن خاورِ میانه‌ای... چرا برای چند کلمه روی یک برگ کاغذ غوغا به پا می‌کنی؟ هزاران نفر این روزها برگه‌هاشان زیر خاک ماند. تو هم یکی مثل آن‌ها. مگر نه اینکه آرزوها تکثیر می‌شوند در آدم‌ها؟ آرزویت را بالاخره یکی از سر راه برمی‌دارد. مثل تو که آرزوهای رفیقت را برداشتی. بنویس.بجنگ.و آرزو کن.حتی اگر بمب بعدی خانه‌ی خودت باشد.


#نانوشته‌ها#ناگویه‌ها#جنگ‌نوشت
@hofreee

۲۱:۰۰

thumbnail
دختر کفش‌هایش را با وسواس انتخاب می‌کند. به گرد و خاک روی کفش‌های سفیدش حساس است. هر روز صبح باید با یک پارچه تمیزش کنی. روپوش مدرسه‌اش باید خوشبو و اتوکشیده باشد‌ وگرنه بُغضش می‌گیرد. کوله صورتی‌اش نباید لک بردارد. نباید خونی شود. دختر از دیدن خون و استشمام بویش می‌ترسد. مقنعه سفیدش باید درست صورتش را قاب بگیرد. کج و کوله نباشد.موهایش باید شانه‌کرده یا بافته باشد. اینکه باد و طوفان یا مثلا بمباران پریشانش کند، ناراحت می‌شود.با دیدن لاک روی انگشتان دست و پایش دلش قنج می‌رود. آن دستبند رنگارنگ دور دستش را خیلی دوست دارد. همان که از جمعه بازار خریده بود و شنبه می‌خواست به دوستانش نشان دهد. همان که یک دستش با آن شناسایی شد.

دختر ظریف و شکننده است.اگر سرش داد بکشی زودتر می‌ترسد. بیشتر دلش می‌شکند.صداهای بلند و مهیب، قلبش را در سینه تندتر می‌کوباند.با هر ضربه‌ای زودتر و بیش‌تر دردش می‌آید.گوله‌های اشکش تندتر پشت پلک‌هایش قطار می‌شوند.صدایش با هر فریاد عمیق‌تر گلویش را خط می‌اندازد.و دلش... دلش با هر بهانه‌ای تنگ می‌شود. مثلا توی مدرسه، ناگهان بغل مادرش را می‌خواهد. دست‌های گرم پدرش را می‌خواهد.
دختر قشنگ است و قشنگی‌ها را دوست دارد.دختر از کیسه‌های زیپ‌دار مشکی بدش می‌آید. از اینکه اسمش را بگذاری " مفقود الاثر" یا " شناسایی نشده"، گوشه‌ی لبش جمع می‌شود. او به اسمش و تلفظ درست آن حساس است.سنگینی آوار برای تحمل شانه‌های دختر زیادی است.
دختر ماه است. ممکن است پشت ابر برود اما تا ابد شب تاریک را روشن می‌کند.

undefined مبارکه اکبرنیا

#روزت‌مبارک‌دختر‌مینابی#روز‌دختر
@hofreee

۱۴:۱۶

تهرانیای عزیزنگران نشید.رعد و برقه.خدا داره قلق‌گیری می‌کنه آماده بشیم🦦
الویکدوسهصدا خوبه؟بووومبundefined
@hofreee

۱۷:۰۰

thumbnail
یادم می‌آید اولین و آخرین باری که گفتم " چه خوبه که نیستید آقا..." همان موقع بود که عمق فاجعه میناب لحظه به لحظه بیشتر می‌شد برایم." آخر دختر را که بزنی بخواهی نخواهی پدر هم می‌میرد..."
نیستید اما خیالم راحت است که در بهشت بچه‌های میناب برایتان تولد گرفته‌اند و شما هم هدیه‌ی روز دخترشان را می‌دهید.

@hofreee

۱۷:۵۲

thumbnail
خیلی برای نوشتن داستانک یا شرحی برای این عکس فکر کرده‌ام اما هیچ‌چیز در نمی‌آمد. فقط یک کلمه مدام توی ذهنم می‌چرخید.
" حسرت... حسرت... حسرت...."
توی یکی از جلسات نویسندگی خلاق به بچه‌ها می‌گوییم برای هر مفهوم، مصادیقی پیدا کنید. حالا این عکس یکی از عمیق‌ترین مصداق‌های حسرت است.مصادیق به شکل‌های مختلفی خودشان را بروز می‌دهند. اینجا با نگاه مَرد می‌توان به آن رسید. آخر چطور می‌شود با کلمه، از جفت چشم‌های خیره‌ی مرد به دختر تازه به دنیا آمده‌اش بگویم؟ احتمالا دوست داشته آن حجم سفید و نرم بامزه را در کف دست‌های درشت و مردانه‌اش بگیرد. دخترک را به بینی‌اش نزدیک کند و تا ته دنیا بو بکشد. یا بوسه‌ی آرامی روی لپ‌های صورتی‌اش بزند. اما او به این‌ها و به هزاران " بابا بغل.. بغل..." دیگر نرسیده. فقط برای اینکه پای لانچر باشد و دل من توی تهران کمتر بلرزد. که به دشمن‌های پلیدمان حالی کند اینجا ایران است!او دیگر روی پاهایش راه نمی‌رود. دست‌هایش هر چه دخترک بزرگ‌تر بشود، برای حلقه کردن دورش کم می‌آید. نمی‌تواند مثل بقیه‌ی پدرها دست‌های دخترک را بگیرد و بفرستدش هوا تا او بلند بلند بخندد. مَرد جوان است. آنقدر که حتی یک تار موی سفید روی سرش و ریش‌هایش نیست. توی جوانی تمام این " نتوانستن‌ها" پدر درمی‌آورد اما می‌دانم که او خوشحال است! چون پای موشک‌هایی بود که به قلب انسان‌هایی فرو رفته که هزاران بچه را به خاک و خون کشیده‌اند. او انتخاب کرده بین زندگی خود و دخترش و زندگی‌هایی که می‌تواند به هزاران هزار مادر و پدر و بچه ببخشد. بله او مصداق عمیقی از حسرت است اما همزمان یک مفهوم دیگر را هم می‌شود در او دید. چه بسا پررنگ‌تر. آن هم اُمید است! اُمید! به پیروزی. به زندگی. به خدا.تا به حال ترکیب همزمان حسرت و اُمید را در یک انسان به این زیبایی دیده بودید؟

توضیح عکس: پاسدار ۲۲ ساله‌ای که قبل از به آغوش کشیدن نوزادش پای لانچر، بی‌دست شد.

undefined مبارکه اکبرنیا

#بابا‌بغل
@hofreee

۱۴:۱۶

thumbnail

۱۴:۱۶

thumbnail
میگن دل به دلدار رسید undefinedundefined
#سس‌خرسی‌توی‌سس‌خرسی#یا‌سس‌خرسی‌روی‌سس‌خرسی
@hofreee

۱۳:۲۸

thumbnail

۱۳:۲۸

thumbnail

۱۳:۲۸

thumbnail

۱۳:۲۸

حُفره
undefined تصویر
آه ای شاهزاده آرزو به چیز! ببخشید به گور!درحالی که مردم کشورت را زیر بمباران رها کرده‌ای، سس خرسی رویت ریخته‌اند؟چقدر سنگین و غریب و حجیم!وا مصیبتا.بعد مثل شاه شجاعی بوسه می‌فرستی برای آن دسته شویدهای اطرافت؟آخر چگونه با این حجم از سس چنین شجاعی؟قهرمان!به ایران بیا و برای جنگنده‌ها و بمب‌های آمریکا و اسرائیل آغوش بگشا.بعد ببینیم که آن موقع هم بوسه می‌فرستی یا شویدها را آبیاری و کوددهی می‌کنی؟ احتمالا با بوهای ناخوشایندی که از زیرت متصاعد می‌شود، باید جنازه‌ات را ببرند یک گوری دفن کنند!شاه شاهان!پُر سس بمانی!

@hofreee

۱۳:۴۴

آقا.شما می‌دونی وطن چیه؟ مثلِ تنه. تنی که دوست نداری غریبه بهش دست بزنه. کافیه وقتی از کنار هم رد میشین سرشونه‌ش ناغافل بخوره بهت. دردت بگیره. بعد میری تو شکمش. که " کوری مگه؟" کور نیست ولی. کرم داره. تنش می‌خاره. تو هم می‌خارونیش. ببخشیدا. رفظ قلم صحبت کردن بلت نیستم. یا مثلا شبیه تنِ ننه باباته. کس و کارته. اصلا تو بگو خود ننه‌ست. یادته می‌آوردمش پابوست آقا؟ تا پاهاش کار می‌کرد که لنگ‌لنگون می‌اومد. افقی شدم با ویلچر می‌آوردمش. همچی اون دستاشو می‌گرفت به اون گردالی‌های پنجره فولاد که بلانسبت انگاری یه بچه، چادر مادرشو. هیچ‌وق نفهمیدم چی می‌خواس ازت. داشتم می‌گفتم که وطن شبیه ننه‌ست. تو بگو صد ساله‌ش بشه دویس ساله‌ش بشه. بیفته تو رختخواب. باس لگن بگیری زیرش. عوضش کنی‌. زخمای تنش دلتو به جلز ولز بندازه. ناله و نفرینت کنه. ولی تو تمیزش می‌کنی. لباس خوشبو می‌پوشونیش. اون چهار تا خال موشو شونه می‌زنی. حنا می‌ندازی واسه‌ش. می‌کنیش عینهو یه دختر ۱۸ ساله‌ی ترگل ورگل. تو اتاقش اسپند و عود دود می‌کنی که یه وقت غریبه‌ای مهمونی چیزی اومد نخواد ابرو بالا بندازه و اخُ پیف کنه. به هر حال ننه‌ته. مگه میشه بندازیش دور؟ قربونشم میری. عین بچه‌ت بلکم بهتر نگه‌ش می‌داری. به کسی ربطش نیومده که کجای تنش زخم شده و چرا؟ دوا درمونش پا خودته. آره وطن واس ما آقا این شکلیه. هرچی هم بشه سال به سال روز تولدت می‌ذارمش رو ویلچرُ می‌آرم پابوست. که چنگ بزنه به اون گردالی‌های پنجره فولاد. دلش آروم بگیره. چاکرشم هستم. آدم مگه تن‌شو می‌تونه از خودش سوا بکنه؟راستی آقا.تو می‌دونی هر سال تو گوشت چیا می‌گفت نه؟

#قصه‌طور#آقا‌ی‌امام‌رضا#وتن
@hofreee

۱۳:۱۷

thumbnail
یعنی تا چقدر دیگر مماسِ با هر شادی‌مان، یک غم نشسته؟
@hofreee

۱۸:۰۵

بازارسال شده از مجلهٔ مدام
thumbnail
‌.undefined هم‌زمان با چاپ‌شدن #دهمین شمارهٔ مجلهٔ مدام، فروش ویژهٔ #تهران_مدام آغاز شد!
undefined از امروز(۱۰ اردیبهشت) به مدت ده‌روز، می‌توانید شمارهٔ دهم را با ۲۰درصد تخفیف تهیه کنید.چون این شماره قرار بود در اسفندماه منتشر شود و به علت جنگ به تاخیر افتاد، به احترام مخاطبان با قیمت پارسال عرضه خواهد شد. undefinedundefined<img style=" />undefined
undefined برای سفارش مجله، می‌توانید به ما پیام دهید؛و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنیدundefinedwww.modaammag.ir/shop
undefined سفارشات شما آخر هفتهٔ آینده بسته‌بندی و ارسال خواهد شد.
#تهران_مدام
مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine

۹:۱۳

thumbnail
دیروز با بچه‌ها بالاخره رسیده‌ام خانه. فکر می‌کنم من تنها عضو گروه بودم که زودتر از همه راه افتادم و دیرتر از همه رسیده‌ام خانه. با بچه‌ها. چمدانم هنوز کنار در مانده. از اینکه بازش نمی‌کنم و خاطره‌ها هجوم نمی‌آورند حس خوبی بهم دست می‌دهد. بارها و بارها توی این سفر به خودم گفته‌ام تو دیوانه‌ای زنیکه! من که شش سال بود تمام سفرهای دنیا را بدون بچه‌ها به خودم حرام کرده بودم. هر چه پیشرفت و دلخوشی را اگر می‌خواست مرا از آن‌ها جدا بندازد، پرت کردم سینه دیوار. حالا چرا آنقدر دیوانه شده بودم که کیلومترها از آن‌ها دور شوم و بیایم توی راهی که پُر از غم و درد و رنج بود. مادرانه بود اصلا. یک تراژدی مادرانه.... بهتر که فکر می‌کنم خدا خودش خواست من دیوانه باشم. وقتی جواب استخاره‌ی تمام پیشنهاد‌های کاری‌ام نه می‌آمد و این سفر همان دفعه اول " خیلی خوب بود". حتی گفته بود که " امیدوار باش به الطاف من...". گوشی توی دستم و قلبم توی سینه لرزید. چرا دوست داشت که بجنگم با خودم و راهی شوم میناب؟ سوالی که هنوز هم به جوابی برایش نرسیده‌ام. منتظرم که آب جوش بیاید و یک قهوه درست کنم شاید خستگی هفته‌ی گذشته بپرد. نگاهم می‌افتد به " ایران" که با حنا روی جای نبض دست راستم کشیده شده. به گل و برگ‌هایی که روی انگشتان دست چپم است. بعضی قسمت‌شان خیلی کم‌رنگ شده و می‌ترسم از روزی که کامل محو شود. این دو روز هروقت می‌خواستم سفر یک هفته‌ای به میناب را انکار کنم دست‌هایم مانع شدند. دست کشیدم روی‌شان انگار که روی آن قبرهای کوچک سفید را. انگار دست‌های مادر خدیجه را. زنی که توی ۲۷ سالگی مادر شهید شد. انگار که نخل‌ِ سوخته‌ی مدرسه شجره طیبه را. الهام گفت رد حنا فقط یک هفته می‌ماند. اما من بعید بدانم رد میناب تا آخر عمرم از روحم پاک شود.

#میناب
@hofreee

۷:۳۷

بازارسال شده از مجلهٔ مدام
thumbnail
نویسندگان #تهران_مدام
(به ترتیب الفبا)

#مبارکه_اکبرنیا #معصومه_امیرزاده #سلمان_باهنر #سیداحمد_بطحایی #فرهاد_بردبار #فائزه_جلیلاوی #یاسین_حجازی #رامبد_خانلری #مهری_رحیم‌زاده #مژده_سالارکیا #فاطمه_ستوده #فاطمه_سرکارپور #نادر_سهرابی #سعیده_سهرابی‌فر #منصور_ضابطیان #بزرگ_علوی #مجید_قیصری #رامین_فروزنده #حسین_قسامی #نعمیه‌سادات_کاظمی #منصوره_مصطفی‌زاده #فاطمه‌سادات_موسوی #مهدی_وثوق‌نیا #ایان_سینکلر

undefined برای سفارش مجله، می‌توانید به ما پیام دهید؛و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنیدundefinedwww.modaammag.ir/shop

undefined سفارشات شما ابتدای هفتهٔ آینده ارسال خواهد شد.
#یک_ماجرای_دنباله‌دار #تهران #پیش‌فروش_مجله

مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine

۱۱:۵۷

thumbnail
توی گالری‌ام دنبال چیزی می‌گردم که چشمم می‌خورد به عکس‌های نمایشگاه کتاب پارسال. همیشه به اینجا که می‌رسیدم یک نفس عمیق می‌کشیدم. بزرگی مصلی را دوست داشتم. دور تا دور را نگاه می‌کردم. بدم نمی‌آمد به همه جا سرک بکشم. می‌شمردم که روز چندم نمایشگاه‌ست و تا کِی مانده؟ فکر می‌کردم که یعنی آقا امسال می‌آمدند؟ نمی‌شد همین امروز که بودم بیایند؟ بعد فقط چشم‌شان برای یک ثانیه از رویم رد شود؟ دوباره یاد آن خانم نویسنده می‌افتادم که آقا توی نمایشگاه جلوی خودشان و کتاب‌هایشان مکث کردند و حسابی تشویق‌شان کردند. باز سعی می‌کردم غبطه خوردنم را کمتر کنم و بیشتر بدوم. برای آن لحظه. برای آن دم که توی خوابم هم دیده بودم. برای آن لبخند که به واقعیت برسد. کتاب‌هایی که خریده بودم را تا خانه می‌کشیدم و به برنامه سالانه‌ام نگاه می‌انداختم. باید به لبخند آقا چند قدم نزدیک‌تر می‌شدم.

اما خب....خداروشکر که امسال نمایشگاه کتاب حضوری نیست. خداروشکر که کسی ترک برداشتن آرزوهای یک بچه نویسنده را نمی‌بیند.

#همین#ما‌قرار‌است‌با‌خیلی‌چیزها‌بشکنیم

@hofreee

۱۰:۳۲