حُفره
راستش مدتهاست که دنبال یک لباس زمستانی گرم هستم که زیر چادر پف نکند. مخصوصا کلاه نداشته باشد یا قابل جدا شدن باشد. کمی هم بر و رو داشته باشد. همه جا را جوریدهام. حتی پیجهای بلاگران مذهبی را. آنجا هم مجبوری برای اینکه شیکپوش باشی چادر را از سرت بکنی. بشوی یک محجبهی مدرن و بهروز. تبلیغ هودیهای کلاهدار و عباهای ضخیم و چادرهای مخمل و برقبرقیشان چشمم را درد میآورد. بیشتر که فکر میکنم دقیقا از سن تکلیف این مشکل را داشتهام. این قصه خیلی کهنه است. زمستانها همیشه سردم بوده چون لباس کمتری زیرچادر پوشیدهام. بعد از کلی بازارگردی آخر به زشتترین لباس ممکن که کلاه نداشته و پف پفی نبوده رضایت دادهام. با ظهور حجاب استایلها خوشحال شدهام که قرار است گرهی از من باز کنند. اما چه بسا خودشان گره تو گره شدهاند. نزدیک چهل سال است از زن مسلمان ایرانی حرف میزنیم اما این زن در تهیه لباس زمستانهاش میلنگد. من و امثال من روز به روز از تازههای بازار دورتر میرویم. واقعا یادم نمیآید آخرین باری که با دل خوش برای خودم لباس خریدم و از مغازهای بیرون آمدم، کِی بوده؟ گاهی فکر میکنم شاید سلیقهام ایرادی دارد. چطور ممکن است در فروشگاههایی که همه برایش سر و دست میشکنند حتی یک جوراب مناسبِ خودم پیدا نکنم؟ بعد به این نتیجه رسیدهام من که همه نیستم. من خیلی وقت است توی این جامعه کمرنگتر شدهام. کسی دغدغه و نیاز من برایش اولویت ندارد. لباسها برایم زبان در میآورند که " دور شو کور شو". باید چادر را از سرم بکَنم یا آن حجم پفکردهی را زیر چادر تحمل کنم. البته من همیشه راه سومی دارم. کمتر بپوشم و بیشتر بلرزم و باز هم دنبال خانهی امیدم بگردم. به شرط اینکه زمستانی ذاتالریه نکنم! #زنمسلمانایرانی #لباس @hofreee
داریم یه ذره به اشتباه میافتیم. من اصلا دنبال چاره پیدا کردن برای خودم نیستم. ممنون لطف و محبتتون هستم. حرف من خیلی کلیتره!راهکارهایی مثل خرید از یکسری فروشگاههای خاص با هزینه بالا، دادن به خیاط و ... رو همه به تدریج یاد گرفتیم. وگرنه چطور زنده بمونیم؟
من دنبال چاره پیدا کردن برای همهمون هستم! چرا نباید بازار یک مملکت اسلامی به همون اندازه که شلوارلی زاپدار و روسری توری داره، لباس مناسب یک چادری رو داشته باشه؟ما یاد گرفتیم خودمون رو تطبیق بدیم و راهی پیدا کنیم. اما اگر نخوایم تطبیق بدیم و خواستار زندگی مثل بقیه بشیم فاجعه به وجود میآد! چقدر از ما به محض اراده کردن و چرخ زدن تو بازار به لباس مناسبمون میرسیم؟ و اگر نمیرسیم چرا؟ تازه من فقط به کاپشن و پالتو اشاره کردم! این قصه خیلیی سر دراز داره.
و خواهش میکنم این نگرش آسیبزا رو که تا مشکلی مطرح میشه به درون طرف مقابل اشاره کنید رو از بین ببرید. اینکه " مشکل از خودته.... برو رژیم بگیر و...." حرف درستی نیست! این مسئله برای من وقتی نوجوان ۴۰ کیلویی بودم وجود داشت تا الان. واسه سلامت خودتون این نگرش ضرر داره! نذارید تو ذهنتون فرو کنن هر مشکلی در جهان است از خودتون به وجود میآد! پس حرفم سر تنوع، تکثر و دسترسیپذیری لباس مناسب هست! ما مگه جزو این جامعه نیستیم؟این مشکل وجود داره. باید ببینیمش و راجع بهش حرف بزنیم و تقاضا داشته باشیم.
#تکمله
@hofreee
و خواهش میکنم این نگرش آسیبزا رو که تا مشکلی مطرح میشه به درون طرف مقابل اشاره کنید رو از بین ببرید. اینکه " مشکل از خودته.... برو رژیم بگیر و...." حرف درستی نیست! این مسئله برای من وقتی نوجوان ۴۰ کیلویی بودم وجود داشت تا الان. واسه سلامت خودتون این نگرش ضرر داره! نذارید تو ذهنتون فرو کنن هر مشکلی در جهان است از خودتون به وجود میآد! پس حرفم سر تنوع، تکثر و دسترسیپذیری لباس مناسب هست! ما مگه جزو این جامعه نیستیم؟این مشکل وجود داره. باید ببینیمش و راجع بهش حرف بزنیم و تقاضا داشته باشیم.
#تکمله
@hofreee
۱۴:۳۸
مقام معظم رهبری حدود سال ۷۸ میفرمایند که ( نقل به مضمون) در میدان سیاست و اقتصاد به آینده امیدوارم اما در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی میکنم و حقیقتا دغدغه دارم. در جای دیگری میگویند که " کار فرهنگی حتی از کار سیاسی اهمیت بیشتری دارد. مسئلهی فرهنگ را با کلیتش باید مسئلهی اول کشور به حساب آورد. ما اگر توانستیم فرهنگ این کشور را با پایههای مستحکم تقویت کنیم، کار این کشور روی غلتک خواهد افتاد و پیشروی این کشور در همهی زمینههای موردنظر تضمین خواهد شد. چنانچه ما فرهنگ را اصلاح و دنبال نکردیم، به احتمال زیاد برنامهریزیهایمان ابتر خواهد بود."من در جلسهای نشستهام. استاد برجستهی ادبیات متعهد درحال حرف زدن است. برداشت من از حرفهایش این است که نه پژوهش و پژوهشگر حاذقی در این حوزه داریم که مسائل نظری را برای نویسنده تبیین کند نه منتقد خوبی که کمکش کند. همچنین مدیران درستی هم نداشتهایم. پلهای ارتباطی بین یک نویسندهی متعهد انقلابی با ارکان دیگر میلنگد. میپرسم پس در این سالها چه کردهایم و نویسنده چه بکند؟ میگوید خیلی کارها کردهایم اما من واقعا نمیفهمم کدام کار؟ چون چیزی نمیگوید. مواردی را برای نوشتن میگوید که هزاران بار شنیدهام و انجام میدهم. من جمله ارتقا تجربهها، مطالعه، نوشتن و غیرک. میپرسم که یک نویسنده یا اثر شاخص و برجستهی ادبیات متعهد معرفی کند. تک به تک آدمهایی را که نام میبرد مینویسم: فقط سه نفر! و تازه تمام آثار این سه نفر نه! اصرار میکنیم که اثر بگوید. لا به لای حرفهایشان در نهایت به هیچ میرسم. آنوسطها حرفهایی از کتابهای شهدایی و تیراژ بالایشان میزند. جلسه تمام میشود و نمیتوانم بقیه سوالهایم را بپرسم. دلم میخواهد بگویم چند درصد مردم این کتب را میخوانند؟ این کتابها چقدر فرهنگ این کشور را بالا کشیده؟ غیر از این است که خودمان میخوانیم و به به و چه چه میکنیم؟ چقدر اثرگذار بودهاند؟ چند درصد از دختران و زنانمان (با هر سلیقهای) داوطلب خواندن این کتابها هستند؟ همیشهی خدا میلنگیم. این را ننویسیم. آن را بنویسیم. فلانی با این فرد نامتعهد ارتباط دارد پس حذف است. آن یکی آن مراسم فلان چیز را گفت پس خوب نیست. چرا آقای میم باید کتابش از آن جشنوارهی غیرمتعهد جایزه ببرد پس یک کاسهای زیر نیم کاسهاش هست. ما آنقدر در این چیزها محصور شدهایم که فرصت نکردهایم نویسندهی متعهد ممتاز تربیت کنیم! اگر هم بود بلد نبودیم حمایتش کنیم. همیشهی خدا درحال طردکردنیم. درحال حصاربندی. برچسب زدن. آن جبهه دارد پُرگاز میرود و رهبرمان از دغدغه فرهنگ شبها خوابش نمیبرد و ما درحال دعواییم. از نتیجه که میپرسیم درمقابل آنها هیچ و پوچیم! یک نویسندهی کاربلد نساختهایم! آقا در جایی میگویند که " جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است. در مقابل کسی که از ابزار فرهنگی استفاده میکند، ابزار فرهنگی لازم است! " اساتید دغدغهمند جبههی متعهد! حرف آقا مشخص است! باید به اندازهی آنها حتی بیشتر قوی شویم. مسئله را با چند کتاب خاطره که خودمان برای خودمان میخریم هم نیاورید! ما خیلی عقبیم. از دهه هفتاد که رهبری اینها را بیان کردند چند سال گذشته؟اگر قرار است از تقریظ بگویید که تقریظ در لغت به معنای مدح و ستایش چیزیست. آقا برای تمام کتابهایی که میخوانند چیزی مینویسند اما اینکه کدامشان منتشر شود دست آقایان دیگریست. ( که باید پرسید این انتخابها بر چه اساسیست که بعضیشان یک ویراستاری درست و حسابی هم نشدهاند؟) پس در تقریظها فقط نکات برجسته گفته میشود و این به معنی خوب بودن کتاب نیست! این حرفها را من نمیگویم. همان استاد بزرگوار گفتهاند. یعنی ما خودمان هم قبول داریم کتابهای پُرتیراژمان از نظر فرمی و تکنیکی چنگی به دل نمیزنند! ولی خب باید افتخار کرد! نباید گفت ما تقریبا این سالها کار خاصی نکردهایم!
پ.ن: مطالبی که از آقا نقل کردم به راحتی از کتاب " دغدغههای فرهنگی" قابل استناد است.
#یک#ادامه_دارد#جبهه_متعهد#ادبیات
@hofreee
پ.ن: مطالبی که از آقا نقل کردم به راحتی از کتاب " دغدغههای فرهنگی" قابل استناد است.
#یک#ادامه_دارد#جبهه_متعهد#ادبیات
@hofreee
۱۵:۴۶
دو
پس ما باید که قوی باشیم و با ابزار فرهنگی همانند به مبارزه برویم. اینجا چند مسئله به وجود میآید. آیا اصلا میتوان از طریق داستان و رمانی که در ایران از طریق جریان چپگرا و غربی وارد شده، مفاهیم و مضامین دینی را به صورت هنرمندانه ساخت؟ سوال شبیه این است که جراحان و پزشکان ما جدیدترین روشهای درمان یک بیماری را به کار نبرند چون از غرب آمده. صنعت موشکسازی ما دست به کاری نزند چون اول از همه آنها داشتهاند. پس ما قادر به بومیسازی ادبیات هم هستیم. فقط باید راهش را یاد بگیریم. برای یاد گرفتن نباید از آثار ضعیف و متوسط شروع کنیم بلکه باید از بهترینها و برجستهترینها آغاز کنیم. حالا چرا ما با آنها ارتباط نمیگیریم؟ چون سلیقهمان در حد متوسطی مانده. با فاکتورهای یک اثر فاخر آشنا نیستیم. رهبری دوباره در جایی میفرمایند که " آن کسانی که تصور میکنند انقلاب اسلامی ایران با ادبیات و با هنر سرو کاری ندارد، ربطی ندارد، خیلی پرت از معرکهاند. این انقلاب بیش از همه به یک ادبیات قوی، به یک فرهنگ غنی نیازمند است. به یک هنر سطح بالا که نداریم؛ به شدت نیازمندیم."حتی به ما میگویند که در چه بخشهایی و چطور باید پیشرفت حاصل شود: " متولیان امور فرهنگی کشور باید تلاش کنند که در دو بخش پیشرفت کنند؛ یک بخش گسترش کمّی فرهنگ در داخل آحاد و نفوس مردم است. گسترش کتابخوانی، گسترش کتاب و کتابخانه، افزایش مدارس و پژوهشگاهها و... بخش دوم گسترش و توسعهی کیفی فرهنگ است. ما لازم است که مردم را کتابخوان کنیم، اما از این واجبتر آن است که استعداد نویسندگی را در بین مردم بیابیم و تولید کتاب کنیم." حالا کتاب در چه زمینهای؟ " مثلا در زمینهی قصه و داستان. داستان مقولهی خیلی مهمی است. رژیمهایی که مدعی بودند با مسائل ایرانی سر و کار دارند ( آنها اسلام را مدعی نبودند ولی بالاخره دم از ایرانیگری که میزدند) نتوانستند در زبان فارسی که زبان ملی ایران است، چیزی را عرضه و تولید کنند که قابل ترجمه به زبانهای دیگر باشد. ما در آن قسمتها خیلی ضعیف هستیم. "دوست بزرگواری که ته هدفت را نوشتن کتب کمجانی در آن نشر متوسط گذاشتهای! آقا دنبال اثری از توست که آنقدر قوی باشد که قابلیت ترجمه به زبانهای دیگر را داشته باشد. میتوانی کتاب متعهدی به تعداد انگشتان دست معرفی کنی که چنین ویژگیای داشته باشند؟ بزرگواری که کتاب چهلم و پنجاهمت که به هیچ دردی نمیخورد درحال چاپ است، برای چه کسی مینویسی؟ هنرجوی نویسندگی که تن به خواندن آثار خوب نمیدهی، سعی در یادگیری درست تکنیکها نمیکنی، برای چاپ اثر عجله داری، فقط دنبال رزومهای، متاسفانه ضعیف میمانی! ممکن است روزگاری آدمهایی اطرافت پیدا شوند اما جریانساز و اثرگذار روی طیف زیادی از آدمها نیستی. فرهنگ کشورت را بالا نمیکشی.
حالا چه کنیم؟
اگر اهل کتاب خواندن نیستی، لطفا بخوان. لطفا بهترینها را بخوان. اگر مواجهه با آنها سخت است، کمکم سلیقهات را تربیت کن. آرام آرام ارتقا بده. در جمعهای کتابخوان باش.
اگر علاقمند به نویسندگی هستی، امتحانش کن. برایش هزینه کن. تلاش کن. استمرار داشته باش. این میدان کم از میدان جنگ نیست. سعی کن قویترین در همه جا باشی نه فقط جبههی متعهد.
بزرگواری که نه میخواهی بخوانی و نه بنویسی. مشکلی نیست. فقط اگر به قول خودت پیرو خط ولایتی، از جوانی که دغدغهی خواندن و نوشتن دارد حمایت کن. با جملههایی مثل " این همه کتاب میخونی کجا رو بگیری؟ نویسنده بشی که چی؟ داری وقتتو تلف میکنی. دین و ایمونت رو به باد ندی. خیلی بیکاری! پول برای کتاب میدی که چی؟ مثلا خیلی روشنفکری و....." دیگران را سست نکن!
منتقد انقلابی و ولایی! لطفا ایرادهای بنیاسرائیلی نگیر. به جای نقد غیرسازنده، گاهی راهی نشان بده. به جای حرف، گاهی بساز! به جای ارائهی نظریههای غیرعملی، بیا وسط گود.
#دو#جبهه_متعهد#ادبیات
@hofreee
پس ما باید که قوی باشیم و با ابزار فرهنگی همانند به مبارزه برویم. اینجا چند مسئله به وجود میآید. آیا اصلا میتوان از طریق داستان و رمانی که در ایران از طریق جریان چپگرا و غربی وارد شده، مفاهیم و مضامین دینی را به صورت هنرمندانه ساخت؟ سوال شبیه این است که جراحان و پزشکان ما جدیدترین روشهای درمان یک بیماری را به کار نبرند چون از غرب آمده. صنعت موشکسازی ما دست به کاری نزند چون اول از همه آنها داشتهاند. پس ما قادر به بومیسازی ادبیات هم هستیم. فقط باید راهش را یاد بگیریم. برای یاد گرفتن نباید از آثار ضعیف و متوسط شروع کنیم بلکه باید از بهترینها و برجستهترینها آغاز کنیم. حالا چرا ما با آنها ارتباط نمیگیریم؟ چون سلیقهمان در حد متوسطی مانده. با فاکتورهای یک اثر فاخر آشنا نیستیم. رهبری دوباره در جایی میفرمایند که " آن کسانی که تصور میکنند انقلاب اسلامی ایران با ادبیات و با هنر سرو کاری ندارد، ربطی ندارد، خیلی پرت از معرکهاند. این انقلاب بیش از همه به یک ادبیات قوی، به یک فرهنگ غنی نیازمند است. به یک هنر سطح بالا که نداریم؛ به شدت نیازمندیم."حتی به ما میگویند که در چه بخشهایی و چطور باید پیشرفت حاصل شود: " متولیان امور فرهنگی کشور باید تلاش کنند که در دو بخش پیشرفت کنند؛ یک بخش گسترش کمّی فرهنگ در داخل آحاد و نفوس مردم است. گسترش کتابخوانی، گسترش کتاب و کتابخانه، افزایش مدارس و پژوهشگاهها و... بخش دوم گسترش و توسعهی کیفی فرهنگ است. ما لازم است که مردم را کتابخوان کنیم، اما از این واجبتر آن است که استعداد نویسندگی را در بین مردم بیابیم و تولید کتاب کنیم." حالا کتاب در چه زمینهای؟ " مثلا در زمینهی قصه و داستان. داستان مقولهی خیلی مهمی است. رژیمهایی که مدعی بودند با مسائل ایرانی سر و کار دارند ( آنها اسلام را مدعی نبودند ولی بالاخره دم از ایرانیگری که میزدند) نتوانستند در زبان فارسی که زبان ملی ایران است، چیزی را عرضه و تولید کنند که قابل ترجمه به زبانهای دیگر باشد. ما در آن قسمتها خیلی ضعیف هستیم. "دوست بزرگواری که ته هدفت را نوشتن کتب کمجانی در آن نشر متوسط گذاشتهای! آقا دنبال اثری از توست که آنقدر قوی باشد که قابلیت ترجمه به زبانهای دیگر را داشته باشد. میتوانی کتاب متعهدی به تعداد انگشتان دست معرفی کنی که چنین ویژگیای داشته باشند؟ بزرگواری که کتاب چهلم و پنجاهمت که به هیچ دردی نمیخورد درحال چاپ است، برای چه کسی مینویسی؟ هنرجوی نویسندگی که تن به خواندن آثار خوب نمیدهی، سعی در یادگیری درست تکنیکها نمیکنی، برای چاپ اثر عجله داری، فقط دنبال رزومهای، متاسفانه ضعیف میمانی! ممکن است روزگاری آدمهایی اطرافت پیدا شوند اما جریانساز و اثرگذار روی طیف زیادی از آدمها نیستی. فرهنگ کشورت را بالا نمیکشی.
حالا چه کنیم؟
اگر اهل کتاب خواندن نیستی، لطفا بخوان. لطفا بهترینها را بخوان. اگر مواجهه با آنها سخت است، کمکم سلیقهات را تربیت کن. آرام آرام ارتقا بده. در جمعهای کتابخوان باش.
اگر علاقمند به نویسندگی هستی، امتحانش کن. برایش هزینه کن. تلاش کن. استمرار داشته باش. این میدان کم از میدان جنگ نیست. سعی کن قویترین در همه جا باشی نه فقط جبههی متعهد.
بزرگواری که نه میخواهی بخوانی و نه بنویسی. مشکلی نیست. فقط اگر به قول خودت پیرو خط ولایتی، از جوانی که دغدغهی خواندن و نوشتن دارد حمایت کن. با جملههایی مثل " این همه کتاب میخونی کجا رو بگیری؟ نویسنده بشی که چی؟ داری وقتتو تلف میکنی. دین و ایمونت رو به باد ندی. خیلی بیکاری! پول برای کتاب میدی که چی؟ مثلا خیلی روشنفکری و....." دیگران را سست نکن!
منتقد انقلابی و ولایی! لطفا ایرادهای بنیاسرائیلی نگیر. به جای نقد غیرسازنده، گاهی راهی نشان بده. به جای حرف، گاهی بساز! به جای ارائهی نظریههای غیرعملی، بیا وسط گود.
#دو#جبهه_متعهد#ادبیات
@hofreee
۱۸:۴۹
میشه دو متن بالایی رو درصورت تایید بفرستید به اهلش و پخش کنید؟ :)
۱۸:۵۳
شما فقط رهبر من نیستی.شما روشنفکرترین آدمی هستی که در این عصر نفس میکشه.الهی حنجرههامون خرجِ شما بشه.الهی قلمهامون از آرمانهای شما بنویسه.الهی تهش تابوتمون با پرچم وطنمون پوشیده بشه و دستای شما با رضایت خاطر و غرور روی مزارمون ضربه بزنه.
#نهم_دی#رهبر#کاشفقطعکسشمارودیواراتاقمنباشه
@hofreee
#نهم_دی#رهبر#کاشفقطعکسشمارودیواراتاقمنباشه
@hofreee
۸:۴۳

پاکت هدیه
حُفره
میلاد آقا امام جواد (ع) مبارک.التماس دعا
بازارسال شده از گاه گدار
من دارم چه کار میکنم؟
شدهام مثل هزارتا پکیج فروش اینترنتی که به آدمها رویای رسیدن به چیزی را میفروشند؟شدهام دکانداری که یک گوشه فضای مجازی دارد پولپارو میکند؟آدم سرخوشی هستم که توی زمانه فشارهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی و درگیریهای سیاسی، دنبال هنر و ادبیات و این قرتیبازیها هستم؟
نه برادر من، نه خواهر من.
من وسط لجنزار همه فریبهایی که توی فضای مجازی هست، کنار فلان سلبریتی دوزاری که ذکر و ورد میفروشد و آن یکی که غذا تست میکند و دیگری که ادای آرایش و پوشش را آورده جلو دوربین و آن ابلهی که بچههایشان را تبدیل کردهاند به اسباب دیده شدن و آن یکی که فحش سیاسی میدهد و آن دیگری که عینک بدبینی و بدبختی میزند به چشم مخاطبهایش، من چراغ زندگی دست گرفتهام. من دارم از ادبیات حرف میزنم نه چون قشنگ است، نه چون میشود تبدیلش کرد به ژستهایی برای استوری، نه چون پز روشنفکری دارد اهل ادبیات بودن، نه.
من ادبیات را آوردهام دم دست همه تا زندگیشان معنا و هویت پیدا کند. من تکنیکهای نویسندگی را پیوند زدهام به زندگی تا آدمها وقتی مینویسند، زندگیشان را بهتر کشف کنند.
ادبیات خیلی چیز مهمی است. تزیینی نیست. ادا نیست. خود خود زندگی است.
من دارم چه کار میکنم؟ من دارم برای انقلاب اسلامی آدم جمع میکنم. میخواهم آنهایی که دغدغه انقلاب دارند، بلدند زندگی را بدون شعار بفهمند، دوست دارند روی خودشان و روی دیگران اثر بگذارند و همه آنهایی که ایده و حرفی و تجربهای برای گفتن دارند، روایت کردن را، ماجراگویی را، درست تعریف کردن را و داستان نوشتن را یاد بگیرند.
و شما چه میدانید برای انقلاب اسلامی آدم جمع کردن چقدر سخت است.
حالا زمستان است و این روزها ترم جدیدمان دارد شروع میشود. من آن شیخم که گفت با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
من در آرزوی شما هستم. بیایید تا دیر نشده.@mabna_schoole@mabna_schoole.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
شدهام مثل هزارتا پکیج فروش اینترنتی که به آدمها رویای رسیدن به چیزی را میفروشند؟شدهام دکانداری که یک گوشه فضای مجازی دارد پولپارو میکند؟آدم سرخوشی هستم که توی زمانه فشارهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی و درگیریهای سیاسی، دنبال هنر و ادبیات و این قرتیبازیها هستم؟
نه برادر من، نه خواهر من.
من وسط لجنزار همه فریبهایی که توی فضای مجازی هست، کنار فلان سلبریتی دوزاری که ذکر و ورد میفروشد و آن یکی که غذا تست میکند و دیگری که ادای آرایش و پوشش را آورده جلو دوربین و آن ابلهی که بچههایشان را تبدیل کردهاند به اسباب دیده شدن و آن یکی که فحش سیاسی میدهد و آن دیگری که عینک بدبینی و بدبختی میزند به چشم مخاطبهایش، من چراغ زندگی دست گرفتهام. من دارم از ادبیات حرف میزنم نه چون قشنگ است، نه چون میشود تبدیلش کرد به ژستهایی برای استوری، نه چون پز روشنفکری دارد اهل ادبیات بودن، نه.
من ادبیات را آوردهام دم دست همه تا زندگیشان معنا و هویت پیدا کند. من تکنیکهای نویسندگی را پیوند زدهام به زندگی تا آدمها وقتی مینویسند، زندگیشان را بهتر کشف کنند.
ادبیات خیلی چیز مهمی است. تزیینی نیست. ادا نیست. خود خود زندگی است.
من دارم چه کار میکنم؟ من دارم برای انقلاب اسلامی آدم جمع میکنم. میخواهم آنهایی که دغدغه انقلاب دارند، بلدند زندگی را بدون شعار بفهمند، دوست دارند روی خودشان و روی دیگران اثر بگذارند و همه آنهایی که ایده و حرفی و تجربهای برای گفتن دارند، روایت کردن را، ماجراگویی را، درست تعریف کردن را و داستان نوشتن را یاد بگیرند.
و شما چه میدانید برای انقلاب اسلامی آدم جمع کردن چقدر سخت است.
حالا زمستان است و این روزها ترم جدیدمان دارد شروع میشود. من آن شیخم که گفت با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
من در آرزوی شما هستم. بیایید تا دیر نشده.@mabna_schoole@mabna_schoole.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱۲:۰۵
حُفره
من دارم چه کار میکنم؟ شدهام مثل هزارتا پکیج فروش اینترنتی که به آدمها رویای رسیدن به چیزی را میفروشند؟ شدهام دکانداری که یک گوشه فضای مجازی دارد پولپارو میکند؟ آدم سرخوشی هستم که توی زمانه فشارهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی و درگیریهای سیاسی، دنبال هنر و ادبیات و این قرتیبازیها هستم؟ نه برادر من، نه خواهر من. من وسط لجنزار همه فریبهایی که توی فضای مجازی هست، کنار فلان سلبریتی دوزاری که ذکر و ورد میفروشد و آن یکی که غذا تست میکند و دیگری که ادای آرایش و پوشش را آورده جلو دوربین و آن ابلهی که بچههایشان را تبدیل کردهاند به اسباب دیده شدن و آن یکی که فحش سیاسی میدهد و آن دیگری که عینک بدبینی و بدبختی میزند به چشم مخاطبهایش، من چراغ زندگی دست گرفتهام. من دارم از ادبیات حرف میزنم نه چون قشنگ است، نه چون میشود تبدیلش کرد به ژستهایی برای استوری، نه چون پز روشنفکری دارد اهل ادبیات بودن، نه. من ادبیات را آوردهام دم دست همه تا زندگیشان معنا و هویت پیدا کند. من تکنیکهای نویسندگی را پیوند زدهام به زندگی تا آدمها وقتی مینویسند، زندگیشان را بهتر کشف کنند. ادبیات خیلی چیز مهمی است. تزیینی نیست. ادا نیست. خود خود زندگی است. من دارم چه کار میکنم؟ من دارم برای انقلاب اسلامی آدم جمع میکنم. میخواهم آنهایی که دغدغه انقلاب دارند، بلدند زندگی را بدون شعار بفهمند، دوست دارند روی خودشان و روی دیگران اثر بگذارند و همه آنهایی که ایده و حرفی و تجربهای برای گفتن دارند، روایت کردن را، ماجراگویی را، درست تعریف کردن را و داستان نوشتن را یاد بگیرند. و شما چه میدانید برای انقلاب اسلامی آدم جمع کردن چقدر سخت است. حالا زمستان است و این روزها ترم جدیدمان دارد شروع میشود. من آن شیخم که گفت با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. من در آرزوی شما هستم. بیایید تا دیر نشده. @mabna_schoole @mabna_schoole . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱۲:۰۵
بزنیدش!محکمتر بزنید!فقط بدونید اسرائیل که حمله کرد دیگه کسی نیست که پشت پدافند بشینه که از ترس نلرزی! که دلت قرص بشه!آره موهاشو بکش!فقط بدون این همونه که چند ماه پیش ازش تشکر میکردی!چی عوض شده؟بگم چی؟زمین بازی دشمن.هموطن! گول نخور!اون یه ایرانیه زیردستت!
#توزمیندشمنداریمیبازی
@hofreee
#توزمیندشمنداریمیبازی
@hofreee
۱۰:۱۳
هچ
ـ نِگفتی؟ـ چینه؟ـ مو نیبیدُم، چه خبرا بید؟ـ حرفِ یه روز دو روز نی عامو! شیش سال نبیدِت!ـ خو حالا بوگو، چه خبرا؟ـ هِچ!ـ مگه میشه؟- هَا!ـ بوگو خو حاجی!ـ اوّلِش حاجی قاسِمو زِدن!ـ هیهااات! قاسم سلیمانی خو؟ چینه؟ـ هچ! یه دس ازش واموند!- یاالله! خو باز چی؟ـ کرونا رو شِنُفتی؟- ها شنُفتُم! سگِ مُصّب بید!- ها!- بعدش چی؟ـ جَوونامون اُفتادن جونِ هم!ـ واسه چی؟ـ هچ!ـ سرِ هچ؟ـ ها!ـ چطور شد عامو؟ـ خیلیا پِر کِشیدن…ـ عجب عجب!ـ ها!ـ چه داستانا!ـ بعدُم رئیسجمهور رفت به رحمت خدا.ـ کِدومشون؟ـ آقا رئیسی. میشناختیش؟ـ الله! ها میشناختُم! چطور؟ـ هچ!ـ بعد؟ـ اسرائیل حمله کِرد ورِ ما!ـ بیشرف! چطور شد؟ـ جوونامون پِرپِر شدن…ـ سرِ چی حمله کِرد؟- هچ!ـ اللهالله! بوگو که تِموم بید!ـ ایشالا!ـ چیطو؟ـ گرونی عامو…ـ خو؟ـ دوباره جوونامون پِرپِر میشن…ـ سرِ چی؟ـ هچ!- چیطو این همه چی شد عامو؟ـ سِلیمیِنی رو که زِدن، شروع شد.ـ چی؟ـ همین هچ!
#یکوبیست
@hofreee
ـ نِگفتی؟ـ چینه؟ـ مو نیبیدُم، چه خبرا بید؟ـ حرفِ یه روز دو روز نی عامو! شیش سال نبیدِت!ـ خو حالا بوگو، چه خبرا؟ـ هِچ!ـ مگه میشه؟- هَا!ـ بوگو خو حاجی!ـ اوّلِش حاجی قاسِمو زِدن!ـ هیهااات! قاسم سلیمانی خو؟ چینه؟ـ هچ! یه دس ازش واموند!- یاالله! خو باز چی؟ـ کرونا رو شِنُفتی؟- ها شنُفتُم! سگِ مُصّب بید!- ها!- بعدش چی؟ـ جَوونامون اُفتادن جونِ هم!ـ واسه چی؟ـ هچ!ـ سرِ هچ؟ـ ها!ـ چطور شد عامو؟ـ خیلیا پِر کِشیدن…ـ عجب عجب!ـ ها!ـ چه داستانا!ـ بعدُم رئیسجمهور رفت به رحمت خدا.ـ کِدومشون؟ـ آقا رئیسی. میشناختیش؟ـ الله! ها میشناختُم! چطور؟ـ هچ!ـ بعد؟ـ اسرائیل حمله کِرد ورِ ما!ـ بیشرف! چطور شد؟ـ جوونامون پِرپِر شدن…ـ سرِ چی حمله کِرد؟- هچ!ـ اللهالله! بوگو که تِموم بید!ـ ایشالا!ـ چیطو؟ـ گرونی عامو…ـ خو؟ـ دوباره جوونامون پِرپِر میشن…ـ سرِ چی؟ـ هچ!- چیطو این همه چی شد عامو؟ـ سِلیمیِنی رو که زِدن، شروع شد.ـ چی؟ـ همین هچ!
#یکوبیست
@hofreee
۲۰:۳۱
ریلزهایی که این چند روز ساختم رو براتون میفرستم. اگه اینستا دارید بهتر دیده میشه


۱۲:۴۰
۱۲:۴۲
۱۲:۴۲
۱۲:۴۲
۱۲:۴۲
اینم جهت تمدد اعصاب صبح وظهر و شب مصرف شود

۱۲:۴۵
*ساعت ۸ امشب با فریاد اللهاکبرمون، فراخوان رب پهلوی رو به باد میدیم انشاالله*
️
#الله_اکبر#توکیباشیمرتیکه؟
@hofreee
#الله_اکبر#توکیباشیمرتیکه؟
@hofreee
۱۴:۱۴
سگی از جایی دور پارس میکرد. تهمینه لبههای روسری را پشت گردنش گره زد. زیرلب آهنگی را زمزمه میکرد. پورهی گوجه را به مخلوط گوشت و لوبیا اضافه کرد. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. هیچ موجود زندهای در آن تاریکی نبود. ساعت روی دیوار پذیرایی را نگاه کرد. مارپیچ عدد هشت دلش را انگار میپیچاند. دانههای برنج توی آب جوش بالا و پایین میرفتند. صدای واق واق سگ دوباره بلند شد. پس سعید کجا بود؟ توی ذهنش این سوال به این طرف و آنطرف میکوبید. رفت روی مبل نشست. دست زیر چانه گذاشت و زل زد به عقربههای ساعت. بوی لوبیا و گوشت خانه را پُر کرده بود. حس کرد پلکهایش سنگین شدهاند. خودش را توی یک باغ پُر از درخت دید. بوی چمن و نارنج تازه پرههای بینیاش را لرزاند. پیراهن سفیدی تنش بود. پاهای لختش روی چمنهای خیس انگار میرقصیدند. درختی سیبی را نزدیکش دید. دستش را سمت سیب سرخ و بزرگی دراز کرد. سیب درون دستش له شد و باریکهی قرمز رنگی به پیراهنش پاشید. ناگهان با تقهی در پرید. به ساعت نگاه کرد. واقعا یک ساعت گذشته بود؟ بوی سوختگی تنش را لرزاند. دوید سمت آشپزخانه. زیر گاز را خاموش کرد. برنج و خورش هر دو ته گرفته بودند. مُشتی محکم در را میکوبید. سمت در رفت و بازش کرد. همسایهشان بود. نفسنفس میزد. صورتش گُر گرفته بود. گفت:" چه نشستی همساده؟ سعیدت! میگن سعیدتو سگ پاره پوره کرده! دِ بدو! "
#فقطیکداستاناست!
@hofreee
#فقطیکداستاناست!
@hofreee
۱۵:۴۱
این روزها آدمهای آخرالزمانی را شبیه گُمشدگان در بیابان میدیدم. ترسیده، خسته، تشنه و گرمازده. با لباسهای کهنه و پارهپاره و بدنهایی خمیده با زخمهایی عمیق. درحالی که رد اشکها روی صورت خاکآلودشان را روشنتر کرده. هرچه دست را سایهبان چشمها میکنند که ببینند چقدر از راه مانده، معلوم نیست. آدمها یکی یکی میافتادند. بعضی هم ناگهان محو میشدند. انگار که نسیمی بشوند و از جمع بگریزند. میترسیدم از آن لحظه که زانوهایم سست شود و فرو بریزم. میدانستم که باید نسیم شوم نه اینکه بیفتم. درحسرت دیدن یک درخت بودم یا چشمهای. درختی که فقط لحظهای تکیهگاهم باشد. لبهای خشکشدهام را به زور تکان میدادم که " حق همیشه باقیست... فقط تحمل کن!" انگار کسی گفته بود که فقط باید بروی. لحظهای برنگرد و به پشتت نگاه نکن. فکر کن که مُحرم خانهی خدایی. بندِ آنها که میافتند نشو. برو آنجا که نسیم میوزد. تا آن شب که سرد بود و سوز، استخوانها را میترکاند. درخت را دیدم. آدمها دورش حلقه زده. یک درخت بزرگ که شاخههای سبزش میتوانست برای هر گمشدهای سایه باشد. نشستم کنارش. خستگیام پرید و ترس با نسیم رفت که رفت. بعد دوباره ترسیدم! از اینکه درخت بیفتد. هول و ولا افتاد به جانم. اما صدایی درونم گفت که " افتادن درخت به این آسانیهاست مگر؟ درخت را بزنند با ریشههایش چه کنند؟" میدانستم که باید بلند شوم و باز هم بروم. هرچه جلوتر میرفتم جمع پراکندهتر میشد و آدمها کمتر. با خودم میگفتم که " اگر تا مقصد دوام نیاورم مرگم حتمیست" و میمیرم یا زنده میمانم؟ نمیدانستم. میرفتم. میروم. و خواهم رفت؟و هیچکس نمیداند که کدام بیابانزدهای به مقصد میرسد و مرد فانوس به دست را میبیند! هیچکس جز خود مرد که در یکی از بیابانها دنبال رد پای گمشدگان است.
#اینروزها
@hofreee
#اینروزها
@hofreee
۲۰:۲۴
پسرم!همین چند شب پیش که زیر پتو میلرزیدی را یادت هست؟ صدای دندانهایت که به هم میخورد، قلبم را میلرزاند. مریض بودی و هیچ وسیلهی ارتباطی نداشتم. تسبیح تربتم را توی مُشتم فشار میدادم و صلوات میفرستادم. بیرون صدای تیراندازی و انفجار میآمد. بعدازظهرش که شعارها را شنیده بودی، ترسیدم. از اینکه بپرسی چه میگویند؟ نپرسیدی. فقط دستهایت را مُشت کردی و بلند بلند گفتی: " مرگ بر آمریکا" خندهام گرفته بود. فکر میکردی شعارشان این است. نمیدانستی به مردی که عکسش به دیوار اتاق خانهمان زده، لعن و نفرین میفرستند. من از آن لحظه میترسم. از لحظهای که بخواهی ایمانت را به این مرد و اولادش از دست بدهی. شرایط آنقدر برای تو و برادرهایت سخت بشود که آدمها را اشتباه بگیری. به فهم غلطی از جهان برسی. بروی آن سمت که آدمها خوشرنگ و لعابترند. حتی بیشترند. از خودم هم میترسم. هردفعه حس میکنم سنگهای داغ کف دستم میگذارند. اگر تحمل نکنم و سنگها بیفتند میبازم.عزیزکم. آدمهایی که پای حق بمانند ذره ذره کمتر میشوند. لعنتها بیشتر. آتشها گداختهتر. بدنها بیسرتر. خونها جاریتر. تاریخ را که نگاه کنی به حرفم میرسی. اما اینکه سرمان را ببرند یا در آتش بسوزیم، دلیلی بر ناحق بودنمان نیست. اینها عین حق است. راه حق اصلا از مسیر خون میگذرد. آن سنگهای داغ را درون مُشتت فشار بده و از خدا کمک بخواه.داشتم میگفتم که تب و لرز داشتی. من یک لحظه همراه تو لرزیدم. شنیده بودم که با تو و برادرهایت آزمایشم میکند. هرچه پتو رویت میانداختم، صدای دندانهایت قطع نمیشد. ناله میزدی. نالههایت، مغزم را چنگ میزد. قطرههای اشکم میریخت روی صفحههای قرآن زیر دستم. خسته بودم یا شاید هم دستهایم دیگر توان سنگها را نداشت. دلم خواست فردا صبح ساکمان را ببندیم و از این شهر برویم. فرار کنیم یکجایی که دیگر چشمم به بعضی آدمهایش نیفتد. یکجا که کسی بابت چادر مادرت و عقایدش " قاتل" خطابش نکند. تو حتی نمیدانی قاتل یعنی چه! یقهی خدا را گرفته بودم و میگفتم: " چرا؟ چرا؟ چرا؟ " تسبیح به دست خوابم برد. صبح که چشم باز کردم تو پشت پنجره بودی. از جا پریدم. گفتم: " چرا اونجایی؟ خطرناکه." گفتی: " برف نیومده مامان؟" تو همیشه دنبال برفی. مخصوصا شبهایی که سرد باشد. پس تو هم سرمای شب را حس کرده بودی؟ بعد گفتی: " مامان همسایهمون خوب شد؟" تعجبم را که دیدی دستهایت را به هم کوبیدی که " همون که دیشب مرگ بر آمریکا میگفت... انگار عصبانی بود... آروم شد؟" من یک لحظه احساس کردم آدم بیخودی هستم. باید خیلی بچهتر میشدم تا نگران حال همسایهمان که فحشمان میداد بشوم. من هنوز از تو خیلی عقبترم...
#نامههاییبهپسرم#یک
@hofreee
#نامههاییبهپسرم#یک
@hofreee
۲۱:۴۵