بله | کانال آلبوم هنری عربخانه
عکس پروفایل آلبوم  هنری عربخانهآ

آلبوم هنری عربخانه

۱۳۲ عضو
thumbnail
یا اعیلکم ، عربیه هنجمو
ترانه های پیشنهادی برای شرکت در مسابقه :undefinedشعر پنجمundefined
شُرشُر  مُطَر فوگَ البانفُوگ گُبَت اِسماعیل خان
ناگَع و گام یُصَرُّخاَللیله عنی مهمان
جایین اَللیله گُبتهمِن تیهران و مِن کرمان
خِبزَ اِبرنج و اِشوااَطیور یا اَلبادمجان

۱۸:۳۵

thumbnail
مسابقه یا اعیلکم ، عربیه هنجمو شعر ششم :بِیت جَدی فَ العَربخانَهمِعزَه عِنهم اِنعِج عِنهمخِرفِنٍ اِكبار عِنهمتُبَر وُ میشِر عِنهم اِعیِلٍ اِکبار عِنهم مِن ذالُكَ اِعيِلِتنوایسِن اِصغار عِنهم

۱۸:۳۶

undefined علاقه مندان به شرکت در مسابقه #السان_العربیه می‌توانند از میان اشعار عربی زیر یکی را اجرا و به آی دی های اعلام شده ارسال نمایند.
همچنین کودکان و نوجوانان تا ۱۵ سال عربخانه ای برای شرکت در مسابقه به سلیقه خود می‌توانند هر متن یا شعر با گویش عربی عربخانه برای ما ارسال نمایند.
اُلِحگونَّا فی تلگرام undefined
https://t.me/arabkhane

۲۰:۵۴

thumbnail
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ undefined
  با نهایت تأثر و تأسف درگذشت مرحوم حسین جمالی فرزند حاج اسماعیل جمالی (سرقندی) از روستای فریدون و ساکن مشهد را به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند.
مراسم تشییع و تدفین در همین اطلاعیه متعاقبا اعلام میگردد.
درگذشت  مرحوم حسین جمالی را به خانواده و سایر هم‌ولایتی‌های عزیز تسلیت عرض میکنیم (تحریریه کانال عرب نت)

۱۲:۱۲

thumbnail

۱۹:۵۶

صورت جلسه انتخاب کدخدا ۱۳۴۲

۷:۳۵

thumbnail

۹:۲۱

thumbnail

۸:۵۵

thumbnail
undefinedundefinedundefined

undefinedالَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَundefined
با نهایت تأسف و تأثر درگذشت ناگهانی جوان ناکام مرحوم
محسن جانباز
(فرزند حاج اللهیار از روستای کلاته سرور)را به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانیم.
مراسم تشییع و تدفین مرحوم بزودی در همین اعلامیه بروزرسانی خواهد شد.
درگذشت محسن جانباز را به خانواده و بازماندگان و سایر همولایتی‌های عزیز تسلیت عرض می کنیم.

۷:۱۷

thumbnail
مرحوم ملا علیجان مرادی روستای خسروی

۱۲:۵۰

بازارسال شده از رضا کاظمی
#خروفه
undefinedداستانهای واقعی از اهالی عربخانه
"قسمت دهم"
🫏 الاغ نافرمان 🫏
گلپری پالان الاغ سیاه رنگشان را محکم کرد.خورجینی بزرگ، بر پشت الاغ نهاد   مهدیِ دو ساله و مهدیار چهار ساله لباسهای تمیز و گرم پوشیده بودند و ذوق زده آماده مسافرت بودند آنها بارها همراه مادر سوار بر الاغ مسیر کندر تا چشمه گاو را رفته بودند. پدر بزرگ و مادر بزرگشان در چشمه گاو زندگی می‌کردند. رفتن به چشمه گاو و بهره مند شدن از مهر و محبت پدر بزرگ و مادر بزرگ بهترین هدیه ای بود که از والدینشان می‌گرفتند اما این سفر با سفرهای قبلی تفاوت داشت.آنها باید به تنهایی و بدون همراهی مادر ، مسیر ۴ تا ۵ کیلومتری را طی میکردند الاغِ آنها راه را بلد بود و بارها این مسیر را رفته بود.گلپری مقداری آذوقه و سوغاتی را همراه با مهدی در یک لنگه خورجین و مهدیاررا در لنگه  دیگر خورجین گذاشت .افسار الاغ و یک تکه چوب هم به دست مهدیار داد تا اگر الاغ هوس چریدن به سرش زد با ضربه چوب او را منصرف کند.
مادر، الاغ را تا قسمتی از مسیر راه همراهی کرد و وقتی دید الاغ مسیر درست را پیش گرفته با خیالی آسوده به خانه برگشتدر راه رفت اتفاق خاصی پیش نیامد و کاروان دونفره بسلامت درب خانه پدر بزرگ رسیدندمادربزرگ خشنود از رسیدن نوه ها آنها را از خورجین در آورد و در آغوش کشید،  پدر بزرگ از این حرکت ناراحت شد ، اما پاسخ اعتراضش لبخند مادر بزرگ همراه جمله: "خوشحال نیستی که دسته گلها اومدن دیدنت بود
صبح دو روز بعد وقت برگشتن بود مادر بزرگ بچه ها را در خورجین  گذاشت و تا مسیر فریدون آنها را مشایعت کرد.
مقداری که راه رفتند الاغ متوجه شد که از چوب خبری نیست و در کنار راه شروع به چرا کرد. مهدیار هم هر چی الاغ را هِی می‌کرد الاغ چموش اعتنایی نمیکرد. طی مسیر ، خیلی آهسته و از بی راهه و به دلخواه الاغ شده بود آفتاب به سرشان می‌تابید و دسترسی به آب نداشتند دو ساعت بعد به عگروگ ( کلاته ای در مسیر راه) رسیدند عگروگ کلاته ای سرسبز و خالی از سکنه بود الاغ ابتدا خود را سیراب کرد، سپس از میان درختان عناب گذشت و خود را به علوفه رساند بچه ها وحشت زده بودند و گریه می‌کردند و الاغ داشت از خودش پذیرایی می‌کرد گلپری نگران بچه ها شده بود درب خانه یکی از اهالی که موتور سیکلت داشت رفت و از او خواست به چشمه گاو برود و خبر از بچه هایش بیاورد هوا داشت تاریک می شد ، موتوری خبر آورد که آنها صبح حرکت کردن و هنوز به مقصد نرسیدند.مردم هردو روستا بسیج شدند کل مسیر راه را گشتند اما از آنها خبری نبود شب شده بود و بچه ها از وحشت و سرما ته لنگه های خورجین خود را گلوله کرده بودند صدای شغالها باعث بیشتر شدن ترس بچه ها و الاغ شد.الاغ از ترس پا به زمین می‌کوبید یک جا ایستاده بود و در تاریکی اطرافش را بررسی می‌کرد ترس و گرسنگی و تشنگی بچه ها را بی رمق کرده بود. مردم تا صبح دنبالشان می‌گشتند گلپری را به خانه برده بودند ، مرتب گریه و زاری می‌کرد و به سرش میزد. حال بقیه اعضای خانواده هم بهتر از گلپری نبود شیون و گریه و زاری در کندر و چشمه گاو شنیده می‌شدهنگام طلوع آفتاب بود که صدای عرعر الاغ چموش در روستا پیچید ، باشنیدن صدای عرعر الاغ گلپری از جا برخاست ، درب را باز کرد و الاغ نافرمان را به همراه فرزندانش جلوی درب خانه اش دید.
هرچند که إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ است ، اما این بهترین نوایی بود که گلپری در طول عمرش شنیده بود.
undefined غلامرضا کاظمی
اُلحگوا إلنا في تلگرام

۲۲:۴۴

undefinedحکایت‌های طنزundefinedاهالی عربخانه undefined
بر اساس واقعیت   undefinedاین داستان ،، خود درمانیundefined

صدای زنگوله گوسفندان و واق واق سگ چوپان که نشان از آمدن گله به روستا بود به گوش می رسید خاتون ظرف شیر دوشی را برداشت ، از باغچه مقداری علف چید ، و در حنکه مقنعه اش گذاشت سرش را با دستمالی محکم بسته بود و معلوم بود سرش درد می‌کندبه سمت استخر و آبخوری گوسفندان به راه افتاد در کنار نهر آب عزت‌الله نشسته بود و چرت میزد ، عزت الله نشعه خور بود و جیبهایش همیشه پر از قرصهای مختلف بود ، خاتون با دیدن عزت به فکر درمان سردرد اش افتاد  ، از عزت خواست تا اگر قرص مسکنی دارد به او بدهد تا دردش تسکین یابد ،عزت چشمانش را بسختی باز کرد ، آهسته دست در جیبش گذاشت ، و چند تا قرص درآورد،  با مکث دوتا قرص از بین قرصها جدا کرد و به خاتون داد و گفت ، یکی بخور اگر خوب نشدی بعدی را هم بخور ، خاتون سردردش شدید بود ، هر دو قرص را بلعید ، مقداری آب از کف جوی نوشید ، آهسته بلند شد ، و به سمت گوسفندان راه افتاد هر چه جلوتر میرفت پاهایش سست میشد ، و زیر پایش خالی میشد وقتی به دام گوسفندان رسید کاملا تلو تلو میرفت علفها از بغلش می‌ریختند،  و با یک دست لبه ظرف شیردوشی را محکم گرفته‌بود چشمهایش تیره و تار میرفت و چهره ها را درست تشخیص نمی‌داد،  حرارت بدنش بالا بود چون به محض اینکه به استخر آب رسید ، وارد استخر روستا شد ،در وسط استخر نشست و با ظرف روی سرش آب می‌ریخت ، زنان روستا از حرکتش متعجب شده بودند او را بیرون آوردند،  توی چشمان افراد خیره میشد و هیچ حرفی نمیزد هر کدام اضهار نظری می‌کرد،  اما هیچکس نمی‌دونست چه به سرش آمده یکی از زنها ظرف شیر خاتون را به دستش داد و گفت پاشو بزهایت   را به دوش ، این مسخره بازی چیه راه انداختی؟ خاتون بسختی بلند شد ، نگاهی به دور و بر انداخت پیر مرد ریش بلندی گوشه ای نشسته بود ، خاتون به سمتش رفت و به سبک شیردوشان گفت ،  ررررر  خچ خچ خچ خچ رررر پیرمرد بیچاره پا به فرار گذاشت ، زنان دست خاتون را گرفتند و به خانه بردند
نکته اخلاقی این داستان چیست ؟



مجله هنری عربخانه
@honararab

۱۷:۳۶

undefinedحکایتundefinedبر گرفته از حکایات بهلولundefined
بهشت بهلول
بگویم من ز بهلول این روایتکه آید پند و حکمت زین حکایت
کنار نهر آب از بی نیازیبه چو طفلان می‌نمود با خاک بازی
زن حاکم چو دید آن ساده دل رادو دست یخ زده در آب و گل را
دلش رحم آمد و یاد خدا کردبه تدبیری گِل از دستش جدا کرد
بگفت ای مرد، با این روز و حالتچه باشد این بنا و این عمارت ؟
جوابش داد و گفتا این بهشت استسرای  مردم نیکو سرشت است
بگفتا اندرونش را ندیدمتوکل بر خدا آن را  خریدم
دو صد درهم برایش میدهم منگل  با ارزشت را میخرم من
چو داد آن درهمها را او به بهلولهمانجا نیتش گردید مقبول
چو درهم را گرفت از آن مسلمانهمی دادش ز بهر مستمندان
زن حاکم همان شب دید در خواببهشتی سبز و خرم نهر پر آب
مکانی دلنشین زیبا و مقبولهمان گونه که وصفش کرد بهلول
چو حاکم خواب زن را باخبر شدطمع کار بهشتی نیک تر شد
روان شد با غلامان نزد بهلولبدیدش گشته با گل سخت مشغول
بگفت از گِل برایم خانه ای سازکه صدها درهمت در دم دهم باز
جوابش داد بهلول از درایتطمع در کار خیرت بود غایت
مرا معذور کن چون‌ نیت آننباشد‌ پاک و بهر مستمندان
زن حاکم توکل بر خدا کردکه دستان مرا از گل جدا کرد
ولیکن قصد تو زین دست بازی بهشت است و نه رفع هر نیازی
نبینی زین نمط تو جنتی را که میداند خدا هر نیتی را
شبان برخیز و نیت را جلا دهنه چون حاکم بها بر کدخدا ده
غلامرضا کاظمی مجله هنری عربخانه https://ble.ir/honar_arabkhane

۱۹:۲۲

thumbnail
‏عکس از M.r.soltani

۵:۰۴

undefined پیچ و خم زندگیundefined
روایت‌های واقعی اهالی عربخانه undefined️قسمت دوم undefined
اسماعیل  در سنی نبود که مفهوم مرگ پدر را درک کند،او تا مدتها هرجا جمعیتی از مردان را می‌دید به سمت آنها میرفت ، به این امید که پدرش را در میان آنها ببیند.بتول خواهر بزرگتر اسماعیل در غم فقدان پدر بیمار شد . و چند روز در خانه بستری شد.مردم با اسماعیل مهربان‌تر شده بودند و همه از سر دلسوزی با او برخورد میکردند . اسماعیل بزرگ و بزرگتر شد .به مرور  ،،سواستفاده،، جای دلسوزی را گرفت ، خیلی‌ها در قبال محبت ، یا کمکی که به او میکردند از اسماعیل کار می کشیدند .هر چه بزرگتر می‌شد کارهای دشوارتر محولش می‌شد.  چراندن بزغاله ها و علف چینی  تا جارو کردن خانه ها،  کارهایی بود که اسماعیل  در قبال یک وعده غذا انجام میداد، هر روز طلوع آفتاب از خانه خارج و غروب خسته به خانه برمی‌گشت .و گاهی قرص نان یا دوغ و ماست همراه خود به خانه می آورد.کار و تلاش از اسماعیل پسری توانمند و قوی ساخته بود . بطوری که در دوازده سالگی قادر بود کارهای یک مرد بزرگ را انجام دهد، باری هیزم بیاورد  ، کشمان۱ و دیمه ها را خیش۲ بزند ،  او کار می‌کرد و مخارج مادر و خواهرش را تامین می‌کرد. خشکسالی زندگی را بر همگان سخت کرده بود.تعدادی از مردان رامنگان و نوزاد تصمیم گرفتند ، که برای تامین معاش راهی پاکستان شوند .نسا از ملاعلی خواست تا اسماعیل را همراه خود ببرد. مسافرت  و درآمد دور از خانه، در آن زمان از امتیازات یک مرد محسوب می شد ، چه بسا برای  جوانانی که اهل سفر نبودند کسی  زن نمی‌داد .با برگشتن اسماعیل از مسافرت ، بتول هم ازدواج کرد ، و مقداری از دغدغه های او کم شد .اسماعیل تا شانزده سالگی، دومرتبه  مسافرت به پاکستان را تجربه کرد ،  و بعنوان یک جوان نان آور در محل شناخته می‌شد .براتعلی از هشتوگان گاهی  به آنها سر میزد ، و هر گاه می آمد یک خاکش۳ خربزه یا چند کیلو خرما و مطاعهای دیگر برای آنها می آورد،  براتعلی مدتی قبل  همسرش  فوت کرده بود ، او یک پسر و دو دختر داشت ،که یکی از آنها ازدواج کرده بود.براتعلی مرد نسبتا فعالی بود ، با اینکه اهل سفر رفتن نبود اما املاک زیادی در هشتوگان و مرزه داشت .وزندگی خود را با کشاورزی و دامداری اداره میکردبخاطر پشتکارش دیمه زارهایش هم همیشه سر سبز و حاصلخیز بودند .اسماعیل هجده ساله بود که از مادرش خواست صدیقه دختر براتعلی را برای او خواستگاری کند.مادر  همراه  یکی دونفر از اقوام مراسم اولیه خواستگاری را انجام دادند . براتعلی که خود هم دلباخته نسا بود. فرصت را غنیمت شمرد و همزمان از نسا خواستگاری کرد،نسا قصد ازدواج نداشت ، فقط می خواست اسماعیل  را سر و سامان دهد ، اسماعیل در اولین مرحله خواستگاری شکست خورد، اما هر روز که می‌گذشت بیشتر به صدیقه فکر می‌کرد. و بطور عجیبی دلباخته اش شده بود. دست از تلاش برنداشت تا بلاخره  توانست براتعلی را متقاعد کند که صدیقه را به او بدهد.مدتی بعد از ازدواج اسماعیل ، تلاش براتعلی هم  به ثمر نشست  ، و  نسا را به عقد خود درآورد. نسا بار و بندیل خود را جمع و راهی هشتوگان شد . یکی دو سال زندگی آنها  بر وفق مراد بود ،  اسماعیل راه جدیدی را برای کسب درآمد پیدا کرده بود او و خیلی از جوانان عربخانه ، به شهرهای مختلف می رفتند و در خیابان‌ها دست فروشی می کردند ، با این کار براحتی مایحتاج خود را فراهم میکردند صدیقه در دومین بهار ازدواجش بار دار شد ، و نوید پدر شدن اسماعیل را به او داد.اما این خوشحالی تداوم نداشت ، آثار بیماری ،،سل،، در وجود اسماعیل هویدا شد ، دل دردهای شدید و سرفه های پی در پی امانش را بریده بود.

ادامه دارد۱ کشمان،، کشتکزار۲ خیش ،، شخم زدن ، زرع کردن۳ خاکش،، خاک کش ، وسیله ای مشابه خورجین
غلامرضا کاظمی undefined
https://t.me/HONARARAB

۱۶:۲۲

بازارسال شده از رضا کاظمی
داستان زندگی (اهالی عربخانه)         undefinedپسران زینبundefinedقسمت دومundefined
    ،،غلامرضا،،
چند روز از آغاز سال تحصیلی جدید می‌گذشت و مدرسه‌ها تازه باز شده بودند. غلامرضا، که در این روزهای آغازین دبیرستان با شور و شوق زیادی به مدرسه می‌رفت، این هیجان خود را با شیطنت‌های نوجوانانه و انرژی بی‌پایانش نشان می‌داد. او پسر خوش‌رو و معاشرتی بود که علاقه زیادی به ورزش، به‌ویژه فوتبال داشت. فوتبال برای او نه‌ تنها سرگرمی، بلکه راهی برای حفظ دوستی با همسالان و گذراندن وقت در کوچه‌ها و محله بود. غلامرضا به تازگی وارد سن قانونی شده بود و هنوز رگه‌هایی از کودکی در او دیده می‌شد؛ با این حال، در ذهنش تصویر روشنی از آرزوهای بزرگ ساخته بود. روزهایی که احساس می‌کرد مسئولیت‌های جدیدی بر دوشش سنگینی می‌کند، در عمق وجودش او را به سمت مسیر تازه‌ای سوق می‌داد. در همین روزها بود که از مسجد محل رضایت‌نامه‌ای دریافت کرد. این نامه به او اجازه می‌داد به‌عنوان نیروی رزمنده راهی جبهه شود. غلامرضا با اشتیاق رضایت‌نامه در دست گرفت و نزد پدرش رفت تا او را برای امضای این نامه متقاعد کند. اما پدر، که همیشه نگران آینده فرزندانش بود، به‌شدت مخالفت کرد. خشونت و تندی او در پاسخ به درخواست غلامرضا به حدی بود که هیچ راهی برای راضی کردنش باقی نگذاشت. حتی رضایت‌نامه را مقابل چشمان پسرش پاره کرد، به این امید که دیگر فکر رفتن به جبهه به ذهن غلامرضا خطور نکند. با این حال، پدر اشتباه می‌کرد. تصمیم غلامرضا گرفته شده بود؛ او قصد داشت راهی جبهه شود، حتی اگر به قیمت پنهان کردن تصمیمش از خانواده‌اش تمام شود. غلامرضا و برادرش گاهی در خانه پدر زندگی می‌کردند و گاهی نیز در خانه خواهر بزرگ‌ترشان، سکینه. سکینه همیشه تلاش می‌کرد برادرانش را به زندگی آرام‌تری دعوت کند و فضای خانه‌اش برای آنها مأمن امنی باشد. غلامرضا هنگام حضور در خانه خواهر، همیشه به شوخی و خنده با خواهرزاده‌ها مشغول بود و طوری رفتار می‌کرد که هیچ‌کس از نیت درونی‌اش خبردار نمی‌شد. در همین روزها بود که نامه‌ای از جبهه به به دست پدرش رسید،  غلامحسن که از محتوای نامه تعجب کرده و نگران شده بود، تصمیم گرفت نامه را به سکینه برساند؛ شاید از او خبری درباره غلامرضا بگیرند. با وجود فاصله زیاد میان خانه خود و سکینه، غلامحسن پیاده به راه افتاد. زمانی که سکینه و غلامحسن نامه را باز و محتوای آن را مطالعه کردند، شوکه شدند. نامه از حضور غلامرضا در جبهه خبر می‌داد. او دوره‌های سخت و طاقت‌فرسای آموزش غواصی و نبرد را در منطقه شروع کرده بود. در آن لحظه، حس کردند دیگر نمی‌توانند بر تصمیمات غلامرضا تأثیری بگذارند. او دیگر پسر نوجوان خانه نبود؛ مرغ از قفس پریده بود و تصمیم‌های بزرگ زندگی‌اش را خودش می‌گرفت. غلامرضا، که همیشه در جست‌وجوی هویت و جایگاه خود در این دنیای پیچیده بود، در مدتی کوتاه دوره‌های آموزشی جبهه را با موفقیت به پایان رساند. او در ۴۵ روز، مهارت‌های جنگی را آموخت و پس از اتمام آموزش به خانه بازگشت. اما این غلامرضا دیگر همان پسر پرجنب‌وجوش و سرزنده سابق نبود؛ تغییری عمیق در شخصیت و نگرش او شکل گرفته بود. از همان لحظه‌ای که به خانه برگشت، همه متوجه تفاوت او شدند. نگاه و رفتار او نشان از جدیت و اهداف بزرگ‌تر داشت. او دیگر تنها به درس و امتحانات مدرسه فکر نمی‌کرد، بلکه ذهنش مشغول جبهه، مبارزه و رسالت‌هایی بود که طی دوران حضورش در میان رزمندگان تجربه کرده بود. با اشتیاقی وصف‌ناپذیر روزهای باقی‌مانده تا امتحاناتش را می‌گذراند و بی‌صبرانه منتظر بود تا دوباره اعزام شود.
ادامه دارد غلامرضا کاظمی undefinedhttps://t.me/HONARARAB

۲۰:۳۶

کلاه ترکمنی یا کلاه پتوکقسمت اول – کلید آزادیباد عصرگاهی با بوی خاک نم‌خورده و علف‌های تازه در کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ «زین‌آباد» می‌پیچید. محمدابراهیم، مردی بلندبالا با شانه‌هایی پهن و صورتی آفتاب‌سوخته، با همان کلاه پشمالوی روسی‌اش ـ که همه به شوخی و احترام «کلاه پتوک» می‌خواندند ـ کنار طویله ایستاده بود و به گاوش اشاره می‌کرد. گاو، حیوانی خوش‌سیما و قدرت‌مند با شاخ‌های خمیده و چشمانی آرام، بی‌آنکه نافرمانی کند، همان‌طور که آموخته بود، بر زمین می‌خوابید.محمدابراهیم با مهارت بار یا سوارش را روی پشت گاو می‌گذاشت، بعد با اشاره‌ای کوتاه، حیوان چون سربازی فرمان‌بر، آرام برمی‌خاست و به راه می‌افتاد. این رام‌کردن عجیب، در آن سال‌ها چیزی کم از یک «کرامت» نداشت و مردم ده باور داشتند خدا به بنده خاصش چنین مهارتی می‌دهد.محمدابراهیم مردی اجتماعی، پرکار و عاشق خانواده بود.   او دل‌بسته نوه‌هایش بود که در روستای «مرزه» زندگی می‌کردند. نوه های سر و نیم سر که مادرشان را از دست داده بودند، اینک پدر بزرگ هر هفته با گاوش از «زین‌آباد» راه می‌افتاد و از راه‌های پرپیچ و سنگلاخ میان کوهپایه‌ها تا «مرزه» می‌رفت. به خانه دخترش که می‌رسید، سبدی در دست داشت؛ پر از خوراکی‌های محلی، کمی خرما، یا اسباب‌بازی‌های چوبی دست‌ساز، تا شادی به جان بچه‌ها بیفتد.چهره آفتاب‌سوخته‌اش و کلاه بزرگ پشمالویش از دور پیدا بود. اسماعیل ـ یکی از نوه‌هایش ـ عاشق داستان‌های او بود. هر بار کنارش می‌نشست، زانو به زانو، و می‌گفت:بابابزرگ، برام بگو… از قدیما… از سفرهات…آن روز، اسماعیل با شیطنت پرسید:بابابزرگ، چرا این کلاه رو عوض نمی‌کنی؟ کلاه بره‌ای نداری واسه خودت؟محمدابراهیم با خنده‌ای که چین‌های عمیق صورتش را بیشتر نمایان کرد، قهقهه زد:ها پسرم، دارم. اما این کلاه برای من شانس آورده. از همون ساعتی که گذاشتمش رو سرم… کلید آزادی‌م شد.چشمان اسماعیل برق زد:مگه تو توی زندون بودی بابابزرگ؟محمدابراهیم مدتی سکوت کرد، نگاهش را به افق دوخت، جایی که کوه‌ها چون دیوارهای کبود در غروب فرو می‌رفتند. بعد آهی کشید و گفت:قصه‌اش بلنده… خیلی بلند…صدایش آرام اما سنگین شد:اون روزا، روس‌ها و انگلیس مثل زالو افتاده بودن به تن این خاک. محصولات و دام‌های مردم رو می‌بردن و صرف لشکر خودشون می‌کردن. زندگی تو عربخانه برای ما جهنم شده بود. ناچار بار سفر بستم، رفتم سمت قوچان و گُپی، که با بیگاری برای مردم، نان خودم رو دربیارم.چشمانش ته‌نشین درد سال‌های دور را به یاد می‌آورد:یک روز، گله گوسفند رو به چرا برده بودم که از پشت تپه‌ها، سوارهای ترکمن مثل شبح پیدا شدن. گرد و خاک راه نفس رو تنگ می‌کرد. محاصره‌م کردن. دست‌هام رو بستن و با گله به طرف شمال بردند. دو شبانه‌روز کشوندنمون، تا وسط خاک ترکمنستان، جایی که اسیرها و دام‌ها رو می‌فروختند…لبخند تلخی زد:• سهم من افتاد به یکی از خان‌های ترکمن، که منو برد به «روح‌آباد» نزدیک عشق‌آباد. جهنمی که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره.محمدابراهیم از روزهایی گفت که قوت لایموت جلویش می‌گذاشتند، اما کار مثل کوه بر دوشش می‌انداختند:• هر چی فکر کنی می‌کردم: آبیاری، هیزم‌شکستن، کار بنایی، علف برداشت، گوسفندچرونی… هر روز شلاق، هر روز فحش. حتی زن خان هم لحظه‌ای دست از سرزنش و کتک برنداشت. شب‌ها هم منو می‌بردند به اتاقی خشتی، پر از علوفه، که درش رو از بیرون قفل می‌کردند. سگ‌های وحشی ارباب هم تو حیاط ول بودن… نه روز، نه شب، از زوزه و غرش‌شون خلاصی نبود.در سقف خانه خشتی، روزنه‌ای بود که سنگ بزرگی روش گذاشته بودند. سال‌ها هر روز بهش نگاه می‌کردم و نقشه‌ای می‌چیدم، اما روستا پر از چشم‌های مواظب بود و سگ‌هایی که برای گلوی غریب‌ها دندان تیز کرده بودند.محمدابراهیم لحظه‌ای مکث کرد و با صدایی پایین‌تر ادامه داد:• تا این‌که شبی رسید… شبی که بوی آزادی می‌داد. خونه همسایه، عروسی بود. طبل و دهل، فریاد شادی، همه جا رو پر کرده بود. اون موقع بود که فهمیدم وقتشه.با چوبی، آرام لبه‌های روزنه را تراشیدم، سنگ را کنار زدم، بدن لاغرم  را از شکاف گذراند و پا روی بام گذاشتم. سایه‌ها در هیاهوی عروسی گم شده بودند. از کوچه‌ها گذشتم و به کشتزارها زدم، بعد به سوی کوه گریختم.• از ترس و امید دویدم  تا دم صبح. روزها توی چال‌ها و غارها پنهان می‌شدم، شب‌ها به راهم ادامه می‌دادم… پا برام نمونده بود، اما عشق به ایران منو می‌کشوند.یک شب که گمان می‌کرد روستاهای ایران از دور پیداست، ناگهان سایه‌های سیاه جلو آمدند: سربازان روسی. تلاش کردم، خودم را ترکمن جا بزنم۰، اما پاسخی جز تمسخر و ضربه باتوم نشنیدم. دستگیر شدم، شکنجه دید،م و بعد به زندان عشق‌آباد فرستاده شدمپس از اسارت، تصمیمِ شجاعانه‌ای گرفتم: باید به گونه‌ای رفتار می‌کردم که از شکنجه‌ی سربازانِ روسی در امان بماند و در فرصتی مناسب، خود را از

۱۰:۲۴

بندِ آن‌ها رها سازم،. به زودی توانستم اعتمادِ مأمورانِ روسی را جلب کنم. زیرا هرگز در شورش‌هایِ احساسیِ زندانیان شرکت نمی‌کردم،  و از انجامِ کارهایِ سخت روی برنمی‌گرداندم.  این اطاعتِ به مرور مرا به چشمانِ افسرانِ روسی، فردی مطیع و قابلِ اعتماد نشان داد.زمانی که اعتمادِ کاملِ افسرانِ روسی را به دست آوردم، دیگر کارهایِ سختِ معادن به من سپرده نمی‌شد. وظیفه‌ی من، رسیدگی به آذوقه‌ی اسب‌ها و سگ‌ها بود. سگ‌هایِ ترکمنی، با جثه‌هایِ بزرگ و قدرتمندشان، طوری تربیت شده بودند که می‌توانستند فراری‌ها را تا کیلومترها تعقیب کنند و با زخم‌هایِ عمیق، زمین‌گیر کرده و به بازداشتگاه بازگردانند.هنگامِ غذا دادن به سگ‌ها و اسب‌ها، به رسمِ اهالیِ عربخانه، آرام و مداوم سوت می‌زدم؛ نغمه‌ای که حیوانات را آرام می‌کرد و از ترس و گارد گرفتنشان می‌کاست. کم‌کم، سگ‌ها با دیدن من  دیگر پارس نمی‌کردند، بلکه دُم تکان می‌دادند و اسب‌ها، با شیهه‌ی محبت‌آمیز، پاسخِ مهربانی‌هایِ مرا را می‌دادند. .این روال، سال‌ها به طول انجامید. و من  از زندانی‌ای ساده، به فردی موردِ اعتمادِ نگهبانان و مأمورانِ روسی تبدیل شده بودم. به ندرت مرا را به معادن می‌بردند و حتی اگر هم همراهشان می‌شدم، نقشِ خدمتکارِ کادرِ افسران و مسئولِ رسیدگی به اسب‌ها و حیواناتِ همراهشان را بر عهده داشتم.  با کمالِ میل، کارهایِ خدماتیِ آن‌ها را انجام می‌داد، در حالی که در پسِ نگاهِم ، شعله‌ی امید به آزادی هرگز خاموش نمی‌شد.

روزی از روزهایِ سیاه اسارت، زندانیان را برای کارِ طاقت‌فرسا به عمقِ معدن برده بودند. من نیز، به عنوانِ خدمتکارِ افسران، همراهشان بودم،  پیش از آغازِ کار، انفجارهایِ مهیب و متعددی، پیکرِ معدن را به لرزه درآورد؛ انفجارهایی که هر بار، آغازی بود بر دورِ جدیدی از رنج و مشقت. سپس، زندانیان، گروه‌گروه، برایِ کار در دلِ تاریکی تقسیم شدند. گرداگردِ معدن، سربازانِ قوی‌هیکل، با قلاده‌هایِ سگ‌هایِ درنده‌شان، مراقبِ اوضاع بودند. این سگ‌ها، نه تنها برایِ تعقیبِ فراریان، بلکه برایِ تنبیه و حتی برایِ “تفریح” و “مضحکه”، به جانِ زندانیان می‌افتادند و خنده‌هایِ کریهِ سربازان، بر زخم‌هایِ آن‌ها نمک می‌پاشید.در فاصله‌ای بسیار نزدیک به معدن، در دامنه‌ی کوهی بلند، چشمه‌ای جوشان و زلال، با سخاوتِ تمام، آبِ حیات را به اطراف می‌پاشید. درختانِ تنومندِ گردو، سپیدار و میوه‌هایِ گوناگون، چون نگین‌هایی سبز، اطرافِ چشمه را در برگرفته و آنجا را به بهشتی دلفریب و دل‌انگیز بدل کرده بودند. افسرانِ روسی، پس از سازماندهیِ زندانیان، به این چشمه پناه می‌بردند، فرش می‌انداختند و در آرامشِ آن مکان، به خوشگذرانی مشغول می‌شدند. پیش از تاریکیِ هوا، سوار بر اسبانِ چابکِ خود می‌شدند و زندانیانِ خسته و کوفته را به محبس بازمی‌گرداندند.من، که وظیفه‌ی خدمتگزاریِ آن‌ها را بر عهده داشتم،کوزه‌ای را از آبِ زلالِ چشمه پر کردم تا برایِ افسران ببردم. اما در لبه‌ی استخر، پایم لیز خورد و به درونِ آب افتادم، استخر، برخلافِ سطحِ زلال و فریبنده‌اش، در اعماق، مملو از لجن بود؛ لجن‌هایی که سال‌ها بر رویِ هم انباشته شده بودند. تمامِ سر و صورتِ من از لجن سیاه شد؛ منظره‌ای که بهانه‌ای شد برایِ تمسخر و خنده‌ی افسران. آن‌ها، به ظاهر، قصدِ کمک داشتند، اما در واقع، مشت‌مشت لجن برمی‌داشتند و به سر و صورت و تنِم  می‌مالیدند. این بازیِ کثیف، به سرگرمیِ ساعتیِ آن‌ها تبدیل شد. کاملاً خسته و کوفته، از سوزِ سرما به خود می‌لرزیدم و دندان‌هایم به هم می‌خورد. پیراهنِ نازکم، کاملاً پاره‌پاره شده بود.در میانه‌ی این ماجرا، یکی از افسران، کلاهِ افسری و پالتویِ گرمش را بر تنِم کرد و مرا را به قسمتِ آفتابگیرِ چشمه برد تا گرم شودم. دقایقی بعد، با نوازشِ نورِ آفتاب، پلک‌هایم سنگین شد و به خواب رفتم. زمان زیادی نگذشته بود که با شنیدنِ صدایِ انفجاری مهیب، چشمانم را گشودم. انفجاری غیرمنتظره در معدن رخ داده بود. افسران را دیدم که آشفته، به سمتِ اسبانِ خود می‌دویدند تا خود را به معدن برسانند. در آن لحظه، فکری چون صاعقه از ذهنم گذشت و تمامِ وجودم از استرس به لرزه افتاد. آزادی، در یک قدمی‌ام بود، اما باور نمی‌کردم. نمی‌دانستم چه باید بکنم؟ آیا باید خود را به آن‌ها می‌رساندم؟ یا باید به دلِ کوه و صحرا می‌زدم و شانسِ خود را برایِ آزادی دوباره امتحان می‌کردم؟اما، مطمئن بود که اگر به کوه و صحرا پناه ببردم و سربازان دنبالم کنند، باید تا مدت‌ها زخمِ دندانِ سگ‌ها و شکنجه‌ی سربازان را تحمل کنم و جایگاهِ “امن” خود را نیز از دست خواهم داد. اما اگر به آن‌ها ملحق می‌شدم، این فرصتِ الهی را از دست می‌دادم و باید سال‌ها در حسرتِ آزادی، بیگاری می‌کشیدم.  راهِ سومی را برگزیدم: نه به دلِ صحرا زد و نه به زندانیان و افسرانِ روسی ملحق شد. در همان نقطه‌ای که خوابیده بود، خود را به خواب زدم

۱۰:۲۴

و منتظرِ اتفاقاتِ بعدی شدم.هوا رو به تاریکی می‌رفت؛ نه خبری از سگ‌ها بود و نه از سربازانی که دنبالم بگردند. با تاریک شدنِ هوا و شنیدنِ صدایِ زوزه‌ی گرگ‌هایِ وحشی، وحشت به دلم افتاد. برایِ ایمن ماندن از گزندِ حیواناتِ درنده، از درختِ تنومندِ گردو بالا رفتم و رویِ شاخه‌ای مناسب، جایِ خوش کردم ،جایی که می‌توانستم به شاخه‌ای تکیه کند و منطقه را زیرِ نظر داشته باشم. ساعاتی از شب گذشته بود که نورِ چراغِ سربازانِ بی‌شماری را دیدم که در آن حوالی پراکنده شده بودند. صدایِ پارسِ سگ‌ها، دلهره و تشویشش را صدچندان کرده بود. نورِ چراغِ سربازان را در فاصله‌ی صد متریِ خود می‌دیدم و سر و صدایِ آن‌ها را که از دور با هم صحبت می‌کردند، می‌شنیدم،ناگهان، دو سگِ بزرگ را در پایِ درخت دیدم که به سمتِ من پارس می‌کردند. ترس، تمامِ جانمرا پر کرده بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید، این بود که برایِ آن‌ها سوت بزند؛ سوتی آرام و مهربانانه، همان‌طور که هنگامِ غذا دادن به آن‌ها انجام می‌دادم. سگ‌ها آرام شدند و برایِ یافتنِ غریبه‌ای دیگر، از آنجا دور شدند.  با خود فکر کردم شاید دو یا سه روزِ دیگر نیز دنبالم بگردند و باید خود را در جایی امن پنهان کند.
سپیده دم روز بعد، چند سرباز و افسری که لباسش را تنم کرده بود به چشمه آمدند. تمامِ اطراف، به ویژه جاهایی که خوابیده بودم را بررسی کردند. دقایقی زیرِ درخت با هم صحبت کردند و چند تیرِ بی‌هدف به سمتِ کوه شلیک کردند. آن‌ها، درست  زیرِ شاخه‌ای که من  رویِ آن نشسته بودم،ایستاده بودندو منطقه را وارسی می‌کردند. دوربین در دستشان داشتند و تمامِ چاله‌ها و سوراخ‌سنبه‌هایِ کوه را بررسی می‌کردند. پس از رفتنِ آن‌ها، مطمئن شدم که جایِ امنی را برایِ خود انتخاب کرده ام؛ جایی که حتی دوربین‌هایِ شکاریِ آن‌ها هم نمی‌توانستند مرا  پیدا کنند.  در لابه‌لایِ شاخسارِ درختِ گردو پنهان شده بودم. تنها مشکلِم گرسنگی بود. در زمان‌هایِ مطمئن، به دلِ کوه می‌زدم و خود را از ریشه‌ی درختان، برگِ گیاهان و اندکِ میوه‌هایی که در درختان بود، سیر می‌کردم.  تصمیم گرفتم آنقدر رویِ درخت بمانم، تا آب از آسیاب بیفتد. تا چند روز، از چشمه و کوهسار و درختِ گردو دور نشدم.حالا وقتِ رفتن بود. اما لباسِ تنم، حکایتی دیگر داشت: یک شلوارِ زندانی و یک پالتویِ نظامیِ روسی و البته، کلاهِ مخصوص. با این ظاهر، هر کسی او را می‌دید، فوراً می‌فهمید که یک زندانیِ فراری هستم. باید چاره‌ای می‌اندیشیدم. گویا باید عریان می‌شد، اما سوزِ سرمایِ استخوان‌سوز و نیاز به پنهان ماندن،  مرا وادار می‌کرد که کلاه و پالتو را حفظ کند. پس چاره‌ای اندیشیدم ،، شلوارم را وارونه پوشیدم و آنقدر بالا کشید که از زیرِ پالتو، تنها اندکی از پاچه‌هایش دیده می‌شد. به این ترتیب، با ظاهری مبهم، آماده‌ی حرکت شدم.
عزمم را جزم کرده بودم؛ تصمیمی که همچون سنگی در دل رود، هیچ جریانی توان تکان دادنش را نداشت. با همان کلاه و کت افسری، بی‌آنکه کفش یا شلواری بر تن داشته باشم، باید دل به کوه و دشت می‌زدم تا خود را به سرزمین مادری برسانم.شب و روز، بی‌وقفه می‌دویدم. پاهایم دیگر از حس افتاده بودند، اما نه خستگی را می‌فهمیدم و نه گرسنگی را. حتی زوزهٔ گرگ‌ها و هراس کمین جانوران در دل تاریکی، خللی در اراده‌ام ایجاد نمی‌کرد. مسیرهای دورتر را برمی‌گزیدم، چرا که هر چه دشوارتر، امن‌تر. می‌دویدم، می‌دویدم… تنها هدفم یک چیز بود: رسیدن به دیارم.نمی‌دانستم چند روز گذشته است. تنها وقتی به خط مرزی و نگهبانان روس رسیدم، نفسی سبک اما پرالتهاب کشیدم. در کشتزاری کهنه پنهان شدم و انتظار کشیدم تا شب پرده‌اش را از هم بدرد. نیمه‌شب، ماه همچون سربازی خسته، با همهٔ توان می‌کوشید زمین تاریک را روشن کند.با دلی پُرآشوب اما چهره‌ای مصمم، به سوی مرز خیز برداشتم. در لباس نظامی بی‌کفش و شلوار، در سایهٔ شب خود را شبیه افسران روس می‌دیدم. هنوز در تیررس نگهبان بودم که فریاد «ایست!» در گوشم کوبیده شد. نشنیدم، یا نخواستم بشنوم. خود را به میان دشت و کشتزار پرتاب کردم.صدای شلیک… گلوله‌ها همچون زنبورهای مرگ‌آور در هوا می‌غریدند. می‌دانستم یک مکث، مرگ را در آغوشم خواهد نشاند. با پاهای برهنه، از دل خارزار و ناهمواری گذشتم. ناگهان سوزشی تند در پا پیچید. گمان بردم نیش عقرب است یا حشره‌ای زهرآگین؛ اما بود. دست بردم به محل سوزش… گرمای لزج خون، حقیقت را گفت: گلوله در پایم نشسته بود. نه توان بستن زخم را داشتم و نه ابزاری برایش.سپیده که بالا آمد، در میانهٔ هشیاری و بی‌هوشی، چهره‌ای رخ نمود؛ پیرمردی با دستاری سپید و داسی بر دوش. سایه‌اش بر من افتاد و با نگرانی که در صدایش لرز می‌زد، پرسید:«تو کی هستی؟ اینجا چه می‌کنی؟»از شدت درد، کلمات همانند قطره‌ای آب، سخت و لرزان از گلویم گذشتند:«کمکم کن…» و با دست به پای زخمی‌ام اشاره کردم.لبخند تلخی بر چهرهٔ پرچین ا

۱۰:۲۴

و نشست:«پس وطنی هستی… تیر خوردی؟»و این، آغاز فصلی تازه بود.پیرمرد مرا به خانه‌اش برد. با مرهم و پارچهٔ کهنه، زخم را بست. روزها در دل کلبه‌ای روستایی، صدای بادی که در شاخه‌ها می‌پیچید، با خاطرات تلخ و شیرین اسارتم درآمیخت. در آن خلوت، بارها لحظهٔ فرار را با خود مرور کردم.تا آنکه روزی، پا که اندکی توان گرفت، تصمیمی تازه در من ریشه دواند: بازگشت به زادگاهم، به روستای زین‌آباد، در قلب عربخانه؛ جایی که خاکش بوی کودکی می‌داد و آسمانش همچون آغوش مادر، مرا چشم‌به‌راه بود.غلامرضا کاظمی

۱۰:۲۴