رادیو سربند رفاقت تا شهادت.mp3
۰۷:۰۰-۸.۷۸ مگابایت
#پادکست | رادیو سربند
مردی که سالها با حسرت از رفیق شهیدش می گفت،حالا، پس از سالها دلتنگی،بغضِ فروخوردهاش به لبخندی آرام در آسمان بدل شده…
این قسمت از رادیو سربندروایت رفاقتی است که از یک پایاننامه شروع شدو قدمبهقدم به ایستگاه شهادت رسید؛
رفاقت آن دو،روایتی بود از برادری،از آن دست عهدهایی که با دل بسته میشوند.بر سر ایمان، علم، و مسیری که تا آخرین لحظه زندگی ادامه دارد...
درست مثل قصهی مردانی که روزی در سایهی رسول خدا با هم پیمان بستند که این راه را تا شهادت با هم طی کنند.
🩸#کرامتنا_الشهادة
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
مردی که سالها با حسرت از رفیق شهیدش می گفت،حالا، پس از سالها دلتنگی،بغضِ فروخوردهاش به لبخندی آرام در آسمان بدل شده…
رفاقت آن دو،روایتی بود از برادری،از آن دست عهدهایی که با دل بسته میشوند.بر سر ایمان، علم، و مسیری که تا آخرین لحظه زندگی ادامه دارد...
درست مثل قصهی مردانی که روزی در سایهی رسول خدا با هم پیمان بستند که این راه را تا شهادت با هم طی کنند.
🩸#کرامتنا_الشهادة
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
۱۰:۵۵
#لوح | ذکر عشاق
نَحنُ شیعةُ علی بنِ ابی طالب(شهید سیدحسن نصرالله)
طراح گرافیک: آقای #علیرضا_حقگوئی
🩸#کرامتنا_الشهادة
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
نَحنُ شیعةُ علی بنِ ابی طالب(شهید سیدحسن نصرالله)
🩸#کرامتنا_الشهادة
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
۰:۲۲
عزت الهی را بهتر بشنویم از زبان سردار شهید...
🩸#کرامتنا_الشهادة
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
۱۲:۱۳
#تایپوگرافی | ما پیروزیم
تبریک پیروزی بر رژیم جعلی صهیونیست. رژیم صهیونی با آن همه هیـاهو، با آن هــمه ادّعــا، در زیر ضربات جمهوری اسلامی تقریباً از پا درآمد و له شد...
اثر هنرجو: خانم #زینب_نوریتولید شده در کارگاه تایپوگرافی هورنو
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
تبریک پیروزی بر رژیم جعلی صهیونیست. رژیم صهیونی با آن همه هیـاهو، با آن هــمه ادّعــا، در زیر ضربات جمهوری اسلامی تقریباً از پا درآمد و له شد...
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
۱۳:۲۱
۱۳:۲۱
دل از غبار هیئتت، نگارخانهای شده است
که رنگ سرخ عشق را به قابِ جان کشیده است
دعوتیم*...
به محفلی از جنس توسل و روضه؛
و دیداری صمیمی برای همدلی و گفت و گو درباره مسیر برنامههای پیش رو...
*با همراهی اهالی هنر و رسانه
به کلام: حجت الاسلام احمدرضا اعلایی
با نوای: کربلایی محمدرضا تقیان
جمعه ۱۰ مرداد،ساعت ۱۵
حسینیه هنر تهران
موقعیت مکانی حسینیه:https://nshn.ir/ce7bvP7k_xO5TV
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
که رنگ سرخ عشق را به قابِ جان کشیده است
به محفلی از جنس توسل و روضه؛
و دیداری صمیمی برای همدلی و گفت و گو درباره مسیر برنامههای پیش رو...
موقعیت مکانی حسینیه:https://nshn.ir/ce7bvP7k_xO5TV
هورنو | هنر و رسانه نومعلمانhttps://ble.ir/hoornomedia
۱۱:۲۲
🪧 #اطلاعیه | روایت بندگی
سلام!ما در سال گذشته به دنبالهی مدیریت هنری اعتکاف دانشگاه فرهنگیان تهران، فراخوانی با موضوع خاطرهنویسی اعتکاف(روایت بندگی) برگزار کردیم که احتمالاً اطلاعیهاش را دیده بودید...برای این فراخوان ۱۳ اثر ارسال شده بود که از این میان چند اثر به دلیل عدم رعایت شرایط فراخوان حذف شده بودند؛ برای بررسی آثار باقی مانده، مشکلی بهوجود آمد که سبب ملقی شدن داوری این آثار شد.
افزون بر عذرخواهی دربارهی این اتفاق که حقیقتاً تا امروز برای ما تلخ بود و ناگوار، ما تصمیم گرفتیم که آثار منتخب را اینجا منتشر کنیم تا هم خوانشی متفاوت از مراسم اعتکاف ارائه دهیم و در این فضای پر از ذکر و رفاقت قدم بزنیم و هم اینکه شما اهالی هورنو از میان خاطرهها سه اثر برتر را انتخاب کنید تا در حد توان از آنها قدردانی کنیم؛همچنین به احترام همراهی شما، به قید قرعه به یک نفر از اعضای شرکت کننده در نظرسنجی یادبودی از طرف هورنو تقدیم میشود.
شیوه کار به این صورت میباشد که ما هر روز یک خاطره را منتشر میکنیم که در انتهای آن لینکی به نام #از_نگاه_اهالی_هورنو قرارگرفته؛ شما با ورود به لینک میتوانید درباره آن خاطره نظر خود را ثبت کنید.
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
سلام!ما در سال گذشته به دنبالهی مدیریت هنری اعتکاف دانشگاه فرهنگیان تهران، فراخوانی با موضوع خاطرهنویسی اعتکاف(روایت بندگی) برگزار کردیم که احتمالاً اطلاعیهاش را دیده بودید...برای این فراخوان ۱۳ اثر ارسال شده بود که از این میان چند اثر به دلیل عدم رعایت شرایط فراخوان حذف شده بودند؛ برای بررسی آثار باقی مانده، مشکلی بهوجود آمد که سبب ملقی شدن داوری این آثار شد.
افزون بر عذرخواهی دربارهی این اتفاق که حقیقتاً تا امروز برای ما تلخ بود و ناگوار، ما تصمیم گرفتیم که آثار منتخب را اینجا منتشر کنیم تا هم خوانشی متفاوت از مراسم اعتکاف ارائه دهیم و در این فضای پر از ذکر و رفاقت قدم بزنیم و هم اینکه شما اهالی هورنو از میان خاطرهها سه اثر برتر را انتخاب کنید تا در حد توان از آنها قدردانی کنیم؛همچنین به احترام همراهی شما، به قید قرعه به یک نفر از اعضای شرکت کننده در نظرسنجی یادبودی از طرف هورنو تقدیم میشود.
شیوه کار به این صورت میباشد که ما هر روز یک خاطره را منتشر میکنیم که در انتهای آن لینکی به نام #از_نگاه_اهالی_هورنو قرارگرفته؛ شما با ورود به لینک میتوانید درباره آن خاطره نظر خود را ثبت کنید.
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۱۵:۰۸
۱۶:۳۲
یک، دو، سه، کات!!تمام شد؛ درست مثل یک کلیپ سه ثانیهای... که هر روزش یک ثانیه، نه شاید هم کمتر از یک ثانیه گذشت. پایم را که داخل مسجد میگذارم هفت خوان رستمی که برای اینجا بودن رد کرده بودم از جلوی چشمانم عبور میکنند ولی بالاخره خواست، شد و آمدم . قلم قاصر از نوشتن و زبان قاصر از گفتن، دست از پا درازتر قلم را میگذارم پامیشوم و میروم. نه، من نمیتوانم بنویسم. همه چیز در سرم مانده و بیرون هم نمیآید. اگر سه روز را بخواهم بنویسم با تمام عواطف و احساسات، که سه جلد هم کم است. تصمیم میگیرم دوباره بیایم
یا علی میگویم و شروع دوباره...
شب اول، شب سیزدهم، حس عجیبی دارد. زمان دو پای دیگر قرض گرفته است و میدود؛ صدای مولودی که میگوید «همه قرآن خط به خط علی» گوشهایم را، طرح سبز پردهها و کتیبهای با نوشته «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ» چشمهایم را در لحظه اول نوازش میکند. بغض کرده ام؛ خودم را در آغوش خدا احساس میکنم. به فکر نذری ای که برای آمدنم کرده بودم، میافتم و برای به ثمر رساندنش برنامه میریزم. شب با تمام شادی و به سرعت سپری میشود.خوابیده بودم، دیر هم خوابیده بودم، روز معمولی بود وسط ظهر قرار بود بیدار شوم.. اما؛ داستان فرق دارد. صدای سوزناک مناجاتی از باند بالای سرم گوشهایم را دعوت به بیدارشدن میکنند... سعی در مقاومت دارم هرچه مناجات با لحن بسیار حزینش جلوتر میرود، قلبم تپش میگیرد ناگهان...«عَصَیْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتُرَ عَلَیْنَا»وجود قلبم را حس نمیکنم، از سینه ام خارج شده، بلند شده است و نشسته است. ساعت ۴ شده است، کم کم همه تکان میخورند. وقت سحری خوردن فوق العاده است. صدای همهمه هارمونی قشنگی با صدای مناجات امیرالمومنین دارد. با جان و با دل سحری میخوریم.اذان صبح همگام با گامهای حاج آقا میشود. دوستان در صف اول پیشی میگیرند ، هر کس در حال و هوایی است و چقدر خوب است بین آنها بودن؛ و نگویم از خادمها... خادمهای اعتکاف عاشقانه کار میکنند، کار کردنِ ساده نیست، باور کن ساده نیست.دلنشین است... دلبر است...می خواهم بپرسم ای خادمان!! دلبری از امام علی است؟ یا مادر؟ یا صاحبمان؟هر چه هست، خوشا به سعادتتان(: شروع به خواندن دعای عهد میکنم عهد امروز چقدر بی نظیر است؛ بین طلوعین، مسجد، ۱۳ رجب، عجب حالی شود. ظهر قدم رنجه میکند. شیرینی نماز ظهر با نکات حاج آقا به بالاترین توان خود میرسد. نگویم از نکات تغییر و خودسازی حاج آقا، که هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. حاج آقا حرف دل همه را میزد، درد مشترک میگفت، با هم ناراحت میشدیم، گریه میکردیم،راهکار میداد، نصیحت میکرد، شوخی میکردیم، میخندیدیم و سفارش میکرد و سفارش میکرد و سفارش میکرد! نزدیک اذان مغرب که شد با تشنگی و گشنگی تکبیرة الاحرام میگوییم شیرینی نماز قبل افطار هم به همان بیحالیش بود. حاج آقا این بار بی هیچ صحبتی و با سرعت ×۲ نماز میخواند و میرفت و هیاهوی افطار دیدنی ست. برق و باد شب دوم هم گذشت. در محضر حاج آقا مابین نماز ظهر و عصر بودیم ، به خاطر خبر هیئت امشب خوشحال بودیم، اسم حاج آقای رسولی که آمد ذوق بچهها بیشتر شد. نزدیک غروب شد ، کم کم لباسها عوض شد ، روسریها مشکی شد ، کتیبه امیرالمومنین علیه السلام با حضرت زینب سلام الله علیها عوض شد و من در حسرت پوشیدن لباس مشکیای بودم که در اتاقم مانده بود. خورشیدِ مولودیها غروب میکردند و جایشان را با ماهِ مداحی های شب رحلت تعویض. شب از راه رسید با کوله باری از اندوهِ مصیبت و سختی. شب دشواری در پیش داشتیم ؛ مداحیها پی در پی غم را روانه دل میکردند و با شروع هیئت لبریز شد و از چشمها بیرون زد. از شهدا گفته شد و رسید به بی بی زینب، رزقهای اشک بود که سرازیر میشد و بر روی فرش مسجد فرود میآمد. فرش روضه چه سعادتی پیدا کرده بود، خدا میداند! آقای رسولی آمد و تیر آخر را زد. گفت بعد از اعتکاف چه بر سرمان میآید و من باختم خودم را. صدای گریه به اوجش میرسید و قلبها در اوج تپش بودند. جانم زینب !چه روزی به ما داد خدا الحمدالله ... صدای به سینه کوبیدنهای بچهها ، بیشتر از بلندگو بود و گوش نواز...« حسین،دوست دارم » های بچهها بر سینه کوبیده میشد و «یه کنج از حرم به من جا بده» از چشمها سرازیر. هیئت تمام شد .هنوز صدای آرام گریه به گوش میرسید و این هیئت تازه اول داستان بود و احیای بچهها تازه شروع شده بود...
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۱۶:۳۲
#روایت_بندگی | ایستگاه پانزده خرداد
نویسنده: #محمدایمان_ریاضی_فر
عکس: هورنو
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۲۰:۲۷
روایت بندگی | محمدایمان ریاضیفر
– ایستگاه پانزده خرداد از مترو بیرون میآیم و به سمت مسجد میروم . نگاهم به ساعتم میافتد که آن هم مثل همیشه خواب است. هوا تاریک شده ولی بازار هنوز جان دارد. شلوغ و پرهیاهوست . از یک سو صدای فریاد < بیا اینور بازار > میآيد و از سوی دیگر فریاد < دو تا بخر سه تا ببر > ... گوشی را روشن میکنم؛ دو سه دقیقه به ۹ مانده است. به مسجد میرسم و داخل میروم. بچههای بسیج مشغول انجام کارهای پذيرش هستند. وسایلم را داخل گذاشته و به جمعشان میپیوندم و در کنارشان گرم گفتگو میشوم. پشت میز که مینشینم ؛ حس خوبی دارم. انگار که مدیر هلدینگ و موسسات خاورمیانهام! ساعت پذيرش تا ۱۱ هست اما فقط تعداد انگشت شماری آمدهاند. و من نیز چشم انتظار رفقای صمیمیام... ساعت از ۲ بامداد گذشته و اکثر دوستان آمدهاند. منتظر رسیدن آخرین نفراتم. یکی از بچهها به سمت من میآید . نمیشناسمش ولی مطمئنم از بچههای فرهنگیانه. از چهرهاش پیداست که حسابی عصبانی است : - این چه وضعشه ! پول من رو پس بدید برم - چی شده برادر ؟!- مثلا من دانشجوام! اینجا در شأن من نیست! ...دو دلم؛ از طرفي رفتنش لطمهای به من نمیزنه و از طرف دیگر احساس مسئولیت میکنم. به هر حال با او صحبت میکنم و سعی میکنم متقاعدش کنم که بماند. شاید هم روحيه مدیریتیام که از پشت میز نشستن در من شکوفا شده بود باعث شد نگذارم برود! بگذریم ...شب دوم فرا میرسد. سحرگاه است و هوا سرد و منی که حس بلند شدن از ميان پتوی گرم و نرم را ندارم؛ پس از تلاشهای فراوان بلند میشوم تا به حیاط بروم که رکوع و سجود یکی از بچهها که مشغول خواندن نماز شب است توجهم را جلب میکند. نزدیکش میشوم، همان برادری است که دیشب قصد رفتن داشت. کمی منتظر میمانم تا نمازش تمام شود. با لبخند کنارش مینشینم: - قبول باشه برادر - قبول حق. اِ شمایی؟ آقا من عذرخواهی میکنم.- عذرخواهی برای چی؟- اون شب اعصابم خورد بود و ...- نفرمایید داداش، شما عزیزی.اوضاع و احوال خوبه؟ - خداروشکر، ولی حاجی اینجا یه حس خوبی به آدم میده... گرم صحبت میشویم و از همه چيز میگوییم. از دلمشغولیها و دغدغههایمان، از مشکلات روزمره و آرزوهایمان...دیگر خواب از سرم پریده و حسی عجیب دارم...هر چند شاید ساده به نظر بیاید اما آن شب درسی بزرگ از همدلی و برادری آموختم. درسی که به من آموخت تفاوت میان رفتن و ماندن گاهی میتواند فقط در حد یک کلام باشد!
شرکت در نظرسنجی #از_نگاه_اهالی_هورنوhttps://digiform.ir/wff95f501
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
– ایستگاه پانزده خرداد از مترو بیرون میآیم و به سمت مسجد میروم . نگاهم به ساعتم میافتد که آن هم مثل همیشه خواب است. هوا تاریک شده ولی بازار هنوز جان دارد. شلوغ و پرهیاهوست . از یک سو صدای فریاد < بیا اینور بازار > میآيد و از سوی دیگر فریاد < دو تا بخر سه تا ببر > ... گوشی را روشن میکنم؛ دو سه دقیقه به ۹ مانده است. به مسجد میرسم و داخل میروم. بچههای بسیج مشغول انجام کارهای پذيرش هستند. وسایلم را داخل گذاشته و به جمعشان میپیوندم و در کنارشان گرم گفتگو میشوم. پشت میز که مینشینم ؛ حس خوبی دارم. انگار که مدیر هلدینگ و موسسات خاورمیانهام! ساعت پذيرش تا ۱۱ هست اما فقط تعداد انگشت شماری آمدهاند. و من نیز چشم انتظار رفقای صمیمیام... ساعت از ۲ بامداد گذشته و اکثر دوستان آمدهاند. منتظر رسیدن آخرین نفراتم. یکی از بچهها به سمت من میآید . نمیشناسمش ولی مطمئنم از بچههای فرهنگیانه. از چهرهاش پیداست که حسابی عصبانی است : - این چه وضعشه ! پول من رو پس بدید برم - چی شده برادر ؟!- مثلا من دانشجوام! اینجا در شأن من نیست! ...دو دلم؛ از طرفي رفتنش لطمهای به من نمیزنه و از طرف دیگر احساس مسئولیت میکنم. به هر حال با او صحبت میکنم و سعی میکنم متقاعدش کنم که بماند. شاید هم روحيه مدیریتیام که از پشت میز نشستن در من شکوفا شده بود باعث شد نگذارم برود! بگذریم ...شب دوم فرا میرسد. سحرگاه است و هوا سرد و منی که حس بلند شدن از ميان پتوی گرم و نرم را ندارم؛ پس از تلاشهای فراوان بلند میشوم تا به حیاط بروم که رکوع و سجود یکی از بچهها که مشغول خواندن نماز شب است توجهم را جلب میکند. نزدیکش میشوم، همان برادری است که دیشب قصد رفتن داشت. کمی منتظر میمانم تا نمازش تمام شود. با لبخند کنارش مینشینم: - قبول باشه برادر - قبول حق. اِ شمایی؟ آقا من عذرخواهی میکنم.- عذرخواهی برای چی؟- اون شب اعصابم خورد بود و ...- نفرمایید داداش، شما عزیزی.اوضاع و احوال خوبه؟ - خداروشکر، ولی حاجی اینجا یه حس خوبی به آدم میده... گرم صحبت میشویم و از همه چيز میگوییم. از دلمشغولیها و دغدغههایمان، از مشکلات روزمره و آرزوهایمان...دیگر خواب از سرم پریده و حسی عجیب دارم...هر چند شاید ساده به نظر بیاید اما آن شب درسی بزرگ از همدلی و برادری آموختم. درسی که به من آموخت تفاوت میان رفتن و ماندن گاهی میتواند فقط در حد یک کلام باشد!
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۲۰:۲۷
روایت بندگی | زینب مقصودی
کنار دیوار
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. صوت مناجات سحر و ذکر یاربّ یاربّ بین زمزمههای ریزریزِ بچهها گم میشد. بچهها تلاش میکردن تا با تمرکز روی صدای مناجات و اشک ریختن به پاش، غباری که از دنیا روی دلاشون نشسته بود رو بتکونن. چادرای رنگی رو روی سرشون کشیده بودن تا مبادا کسی اشکاشون رو ببینه، اما لرزش شونه حتی از زیر چادر هم مشخصه. یکیشون سر پا بود و دست چپش، جلوی صورتش؛ دست راستش هم یهتسبیح بود که همزمان با هر لرزشِ شونهش، مهرههاش جابهجا میشد. یکی دیگه به ستون مسجد تکیه داده بود، چشماشو بسته بود، قرآنو روی قلبش گذاشته بود و آروم و بیتوجه به هر نگاهی اشک میریخت؛ شونههای اون نمیلرزید ولی دلش؟ چرا.
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. دور از بقیهی بچهها. نگاهشون میکردم. داشتم تلاش میکردم تا باورم بشه که یکی سیثانیه به اذانِ صبح، لیوان آبش رو داد به بغل دستیش و خودش آب نخورد. یا سعی میکردم سر از کارِ دل اونی دربیارم که از مناجات وُ ذکر وُ سحر وُ سحری خوردنِ خودش گذشت تا کار بچهها راه بیوفته و زودتر به مناجات وُ ذکر وُ سحرِ خودشون برسن. من کنار دیوار، فکر میکردم به کار اونی که یکساعت از ساعت افطار گذشته بود و هنوز ننشسته بود سر سفرهی افطار، تا بتونه افطار بقیهی بچهها رو تمام و کمال به دستشون برسونه. فکر میکردم به اون خادمی که بیستوشش ساعت بیدار مونده بود تا جزئیات برنامههای پیش روی اعتکاف، طوری باشه که قلب بچهها، آروم از دردای دنیا بشه و مشتاقتر برای پیدا کردن خدا بتپه.
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. اذان صبح شد وُ نماز جماعت برپا. سجادههای آبی-صورتی، قرآنای جیبی و چادرنمازای رنگی پشت هم ردیف شدن. مکبر ذکر میگفت و پیشنماز سوره میخوند. تمام مسجد یکدست رکوع میرفت و از سجده برمیگشت. من تکیه داده بودم به دیوار وُ فکر میکردم به دفعاتی که این آدما اینجا، توی اعتکاف، از خودشون گذشتن و هیچکس حتی متوجهش نشد؛ به دفعاتی که با خدا طوری معامله کردن که بندهیِ خدا بودن رو یادِ آدمِ دوری مثل من دادن. من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی و دعا میکردم که مسیر و سرنوشت زندگی هیچکسی از بودنِ بین این جمعِ جوونِ لطیفِ خوشقلبِ آزاده دور نباشه؛ دعا میکردم که خدا، برای بارای بزرگ راهِ خودش، روی این جمع، روی این جوونایِ امتِ رسولالله'ص حساب ویژه باز کنه.
من، تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی وُ فکر میکردم به فاصلهای که این بین بود، به تفاوت دل خودم و دل اونا، به غبطهی دل خودم به آه وُ اشک بینِ مناجاتای اونا. فکر میکردم به دردهایِ دور از خدایِ دل خودم وُ تمنّای رسیدن به خدایِ اونا. من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی وُ از بچهها یاد میگرفتم. من تکیه داده بودم به دیوار وُ مدام با خودم میخوندم:"همین حالا که ما داریم خواب وصل میبینیمکسانی آن طرف دارند پیش یار میمیرندوصیت نامهام را مینویسم روی دیوارتگدایان غالبا پشت همین دیوار میمیرند"
شرکت در نظرسنجی #از_نگاه_اهالی_هورنوhttps://digiform.ir/wff95f501
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
کنار دیوار
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. صوت مناجات سحر و ذکر یاربّ یاربّ بین زمزمههای ریزریزِ بچهها گم میشد. بچهها تلاش میکردن تا با تمرکز روی صدای مناجات و اشک ریختن به پاش، غباری که از دنیا روی دلاشون نشسته بود رو بتکونن. چادرای رنگی رو روی سرشون کشیده بودن تا مبادا کسی اشکاشون رو ببینه، اما لرزش شونه حتی از زیر چادر هم مشخصه. یکیشون سر پا بود و دست چپش، جلوی صورتش؛ دست راستش هم یهتسبیح بود که همزمان با هر لرزشِ شونهش، مهرههاش جابهجا میشد. یکی دیگه به ستون مسجد تکیه داده بود، چشماشو بسته بود، قرآنو روی قلبش گذاشته بود و آروم و بیتوجه به هر نگاهی اشک میریخت؛ شونههای اون نمیلرزید ولی دلش؟ چرا.
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. دور از بقیهی بچهها. نگاهشون میکردم. داشتم تلاش میکردم تا باورم بشه که یکی سیثانیه به اذانِ صبح، لیوان آبش رو داد به بغل دستیش و خودش آب نخورد. یا سعی میکردم سر از کارِ دل اونی دربیارم که از مناجات وُ ذکر وُ سحر وُ سحری خوردنِ خودش گذشت تا کار بچهها راه بیوفته و زودتر به مناجات وُ ذکر وُ سحرِ خودشون برسن. من کنار دیوار، فکر میکردم به کار اونی که یکساعت از ساعت افطار گذشته بود و هنوز ننشسته بود سر سفرهی افطار، تا بتونه افطار بقیهی بچهها رو تمام و کمال به دستشون برسونه. فکر میکردم به اون خادمی که بیستوشش ساعت بیدار مونده بود تا جزئیات برنامههای پیش روی اعتکاف، طوری باشه که قلب بچهها، آروم از دردای دنیا بشه و مشتاقتر برای پیدا کردن خدا بتپه.
من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی. اذان صبح شد وُ نماز جماعت برپا. سجادههای آبی-صورتی، قرآنای جیبی و چادرنمازای رنگی پشت هم ردیف شدن. مکبر ذکر میگفت و پیشنماز سوره میخوند. تمام مسجد یکدست رکوع میرفت و از سجده برمیگشت. من تکیه داده بودم به دیوار وُ فکر میکردم به دفعاتی که این آدما اینجا، توی اعتکاف، از خودشون گذشتن و هیچکس حتی متوجهش نشد؛ به دفعاتی که با خدا طوری معامله کردن که بندهیِ خدا بودن رو یادِ آدمِ دوری مثل من دادن. من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی و دعا میکردم که مسیر و سرنوشت زندگی هیچکسی از بودنِ بین این جمعِ جوونِ لطیفِ خوشقلبِ آزاده دور نباشه؛ دعا میکردم که خدا، برای بارای بزرگ راهِ خودش، روی این جمع، روی این جوونایِ امتِ رسولالله'ص حساب ویژه باز کنه.
من، تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی وُ فکر میکردم به فاصلهای که این بین بود، به تفاوت دل خودم و دل اونا، به غبطهی دل خودم به آه وُ اشک بینِ مناجاتای اونا. فکر میکردم به دردهایِ دور از خدایِ دل خودم وُ تمنّای رسیدن به خدایِ اونا. من تکیه داده بودم به دیوارِ کنارِ درِ ورودی وُ از بچهها یاد میگرفتم. من تکیه داده بودم به دیوار وُ مدام با خودم میخوندم:"همین حالا که ما داریم خواب وصل میبینیمکسانی آن طرف دارند پیش یار میمیرندوصیت نامهام را مینویسم روی دیوارتگدایان غالبا پشت همین دیوار میمیرند"
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۴:۴۹
#پادکست | تجربهنگاری و خاطرهنویسی اعتکاف
این پادکست برگرفته از نشست تجربهنگاری و خاطره نویسی اعتکاف با ارائه استاد #محمدعلی_جعفری میباشد.
این پادکست را در کستباکس | شنوتو بشنوید.
🪐#بر_مدار_موفقیت
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
این پادکست را در کستباکس | شنوتو بشنوید.
🪐#بر_مدار_موفقیت
هورنو | https://ble.ir/hoornomedia
۱۸:۴۸