بله | کانال [هُرنو]
عکس پروفایل [هُرنو][

[هُرنو]

۲ هزار عضو

متن_کامل_بیانیه_شورای_عالی_امنیت_ملی_19_1_1405.pdf

۸۸.۸۷ کیلوبایت

احتمالا شما هم متن کامل بیانیهٔ شورای عالی امنیت ملی را نخوانده‌اید.خط‌به‌خط و دقیق بخوانید. undefined
دید وسیع‌تر و دقیق‌تری (صرفا به عنوان یک پیاده‌نظام) پیدا می‌کنیم. چیزی که من می‌فهمم، شکننده‌بودن این توقف به خاطر فاصلهٔ پروپوزال‌های ارائه شده از طرفین است. اما تحلیلِ من و مای پیاده‌نظام در جنگ مهم نیست. جنگ فرمانده دارد و سرباز می‌گوید: #چشم 🫡
شما را نمی‌دانم. اما تکلیف من روشن است. همان یک کاری را که فکر می‌کنم بلد هستم مصمم‌تر، جدی‌تر و دقیق‌تر انجام می‌دهم و شب‌ها خیابان‌های تهران عزیزم را محکم در آغوش می‌گیرم و یاد خودم می‌اندازم که «خدا بزرگ‌تر است؛ از همه‌چیز و همه‌کس».
رهبر، مسئولان و تصمیم‌گیران از ما حضور در خیابان می‌خواهند.
باقی با خداست.
همان‌طور که تا الان بوده.

هر کسی (مطلقا هر کسی) هم بلندگوی وحدت‌شکنی دستش گرفت، با پشت‌دست بکوبیم توی دهانش که هنوز بعد از ۴۰ روز یاد نگرفته چه بگوید و چه نگوید.

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۹:۳۸

.

همین که خانم بهروزفخر می‌گن.

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۱۱:۲۵

thumbnail
.لبنان پنهان شده در تونل‌های زیرزمینی‌اشکه راهروهای آمدورفت مردمان و فصل‌هایند درختان پنهان‌اند در برگ‌هاگل‌ها استتار عشق‌اندزنان پنهان‌اند در سرخ و صورتی و سیاه و سفیدامادریا موج‌های عاشقش را با چه چیزی پنهان کند؟در من پروانه‌ای سرخ بال‌بال می‌زند توعزیز من تو! پنهان شده‌ای در تاریکی قلبممثل زخمی در خنجر...
شعری از #علی_داوودیاز مجموعه شعر #چاپ_بیروت

یک ملت، چشم‌انتظار خون‌خواهی برادران و خواهران و فرزندان‌مان در لبنان‌اند.
#الهی_به_امید_تو


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۱:۵۷

روز چهلم جنگ؛ زخمی بر خنجر

دیشب برای اولین بار در این چهل روز زود خوابیدم. زود که می‌گویم یعنی دوازده‌ونیم شب. باقی شب‌ها دو و سه و چهار خوابیده بودم. هم بسیار خسته بودم و هم با خودم می‌گفتم اگر قرار است حملهٔ سختی را تجربه کنیم، حداقل خوب خوابیده باشم که بی‌خوابی علاوه بر باقی مسأله‌ها نشود! صبح که بیدار شدم حس‌وحال کروبی را داشتم فردای انتخاب ۸۸. خوابیدم و بیدار شدم آتش‌بس شده بود. گیج بودم. دوش گرفتم و از اکباتان راه افتادم سمت دفتر. اول رفتم دفتر سیره و با حسام و خانم داوودی گپ زدیم. دربارهٔ جنگ و وضعیت و رفقای نادان خارج‌نشین و الخ.
بعد رفتم دفتر. کمی دربارهٔ شمارهٔ تهران و پروژهٔ آقا گپ زدیم. چند کار عقب‌افتاده داشتم. باید گل‌ها را آب می‌دادم که الان یادم افتاد فراموشم شده. undefined مجبورم احتمالا فردا یک‌سر بروم دفتر. فضای گفتگوی گروه‌ها و آدم‌ها کلا به آتش‌بس اختصاص داشت. دو پروپوزال ارائه شده از طرفین انقدر فاصله داشت که آتش‌بس شکننده‌ای شکل گرفته بود.
ساعت دو تا چهار، دورهمی نویسندگان تهرانی مبنایی بود. حدود چهل نفر دورهم جمع شده بودیم تا صحبت کنیم و حرف بزنیم و از نقشی که این روزها به عهده‌مان هست بگوییم. بعدش با بعضی از بچه‌ها برگشتیم دفتر مجله و بیشتر صحبت کردیم.
ساعت شش راه افتادم سمت اکباتان. ترافیک خیلی بیشتر شده. دیشب پمپ بنزین‌ها غلغله بود و امروز خلوت. انقدر خلوت که هی هوس می‌کردی بروی و الکی بنزین بزنی :) مردم باحالی داریم. ساعت هفت‌ونیم رسیدم اکباتان. اول رفتم مگامال. دو تا از شلوارهای قدیمی‌ام فرسوده شده بود و به رفو نیاز داشت. همسرم محبت کرده بود و صبح شلوارها را به خیاط مستقر در طبقهٔ دوم هایپرمی سپرده بود. شلوارها را تحویل گرفتم و رفتم خانهٔ پدرومادر همسرم.
جمع‌وجور کردیم و ساعت نه راه افتادیم سمت چهارراه‌ نفحات. دوخواهرون در راه خوابیدند. ساعت نه‌ونیم رسیدیم. قرار شد نوبتی پیاده شویم. اول من رفتم. چهارراه به وضوح از هر شب شلوغ‌تر بود. هر شب خیلی شلوغ بود، امشب غوغا بود. انگار امشب همه‌جا خیلی زیادتر بوده جمعیت. یک تفاوت دیگر هم امشب با باقی شب‌ها داشت. حداقل در اندرزگو. طیف خانواده‌های با ظاهر متفاوت خیلی زیادتر بودند. یک خانم بی‌حجاب از ماشین پیاده شد و می‌گفت من تا الان تجمع نیامده بودم. اما امشب دیدم دیگر نمی‌توانم در خانه بمانم و باید بیایم بیرون و داد بزنم و از آتش‌بس شکایت کنم. یک پاترول هم جلوی من ایستاد. چهار پسر داخلش بودند. یکی‌شان گفت می‌شود پرچمت را بگیریم؟ دادم بهشان و رفتند. پرچم‌مان را دوست داشتم. یک دستهٔ جاروی سبک بلند خریده بودم. سیاه مات بود و یک ابر هم دورش داشت. خوش‌دست بود و قشنگ. یک گیرهٔ نگه‌دارندهٔ پرچم هم داشت که در طول حرکت، باد نبردش. خلاصه که خوب‌چیزی بود.undefined مبارک صاحب جدیدش. برگشتم سمت ماشین و همسرم رفت. تا حدود یازده‌ونیم بودیم و برگشتیم خانه.
امروز چهل روز از آغاز جنگ می‌گذرد. چهل روز از شهادت رهبری که سال‌ها باید بگذرد تا بزرگی و هیبتش را درک کنیم و بفهمیم. خوش به سعادت من و ما که هم‌عصر او بودیم... چقدر بغض و گریه داریم که گذاشته‌ایم برای فردای پیروزی. آتش‌بس خیلی وضعیت ناپایداری دارد. اسراییل حرامزاده‌ حملهٔ خیلی سنگینی به لبنان کرده. لبنان، مثل برادر ما بود در این جنگ. آن برادری که #بالاخواه تو درمی‌آید و حتی اگر خودش هم اوضاع خوبی نداشته باشد، برای تو کم نمی‌گذارد. حالا نوبت ماست تا برادری‌مان را نشانشان دهیم.
آخر شب‌ها به قفسهٔ کتاب‌هام پناه می‌برم. لبنان و شیرخواره‌هاش، دست انداخته بودند به گلوم و بغض داشتم. چشمم به کتاب چاپ بیروت افتاد و از قفسهٔ کتاب‌های شعرم‌ بیرون کشیدمش... و بغض خالی شد.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.

روز چهلمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند #شهید دارد.
واقعا چهل روز شد و ما جان ندادیم؟ قلب‌مان نایستاد؟ دق‌مرگ نشدیم؟آخ...


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۲:۵۵

thumbnail
.
باشد که غم خجل شود از #صبر_بی‌صدای_ما...

خدایا به مُچالگی دل‌هامون رحم کن...

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۹:۲۷

بازارسال شده از گروه نفحات
تجمع بچه‌های نفحات امشب ساعت ۲۱تقاطع اندرزگو و قیطریه
undefinedپرچم‌گردانی حزب‌الله لبنان
@nafahaatgroup

۱۳:۵۷

thumbnail
روز چهل‌ویکم جنگ؛ رقص پرچم‌ها

امروز (دیروز) مراسم اربعین آقا بود. خودمان را رساندیم به جمهوری.از این روز یک تصویر خیلی جدی در ذهنم مانده. روز قبلش پرچم‌مان را هدیه دادم به یک پاترول و باید پرچم جدید می‌خریدم. میان مراسم اربعین رفتیم پاساژ مهستان. می‌خواستم پرچم حزب‌الله هم بخرم. هم در ابعاد معمولی برای ماشین‌گردی خودمان و هم در ابعاد بزرگ برای چهارراه نفحات. و اتفاق عجیب این بود که پرچم حزب‌الله در پاساژ مهستان تقریبا نایاب شده بود! مردم آمده بودند و همه را با خودشان برده بودند.
شب که در چهارراه نفحات، دستهٔ هیات هنر داشت هنرمندی می‌کرد و پرچم‌های سه‌رنگ ایران و زرد‌رنگ حزب‌الله می‌رقصیدند و همدیگر را در آغوش می‌کشیدند،‌ من به صبح پیروزی فکر می‌کردم. به حال درهم و متناقضی که خواهیم داشت. به ترکیب اشک و خنده و سوگ و امید.

تا خدا برای فردا چه بخواهد.

روز چهل‌ویکمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند #شهید دارد.


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۶:۵۳

بازارسال شده از گروه نفحات
thumbnail
ایران، این شبها، این شکلیه!
undefined ایرانِ ما، متحدتر از همیشه‌ست!اینجا بلوار اندرزگوست، ساعت ۱۲ شبه.بعد از مراسم،بعد از سه ساعت پرچم چرخوندن،کسی خسته نیست!حال همه خوبه…و بیشتر از همیشه به هم‌دیگه نزدیکیم!@nafahaatgroup

۸:۲۲

[هُرنو]
undefined ایران، این شبها، این شکلیه! undefined ایرانِ ما، متحدتر از همیشه‌ست! اینجا بلوار اندرزگوست، ساعت ۱۲ شبه. بعد از مراسم، بعد از سه ساعت پرچم چرخوندن، کسی خسته نیست! حال همه خوبه… و بیشتر از همیشه به هم‌دیگه نزدیکیم! ‌ @nafahaatgroup
.

تا هر شبی که قرار باشه توی خیابون باشیم، ان‌شاءالله منو اینجا پیدا می‌کنید. undefined<img style=" />undefinedundefined

#چهارراه_نفحات

۸:۲۳

1_25505131353.mp3

۲۷:۵۰-۱۵.۹۴ مگابایت
undefined صوت دیشب گفتگوی #دکتر_غلامی در شبکه ۲ در خصوص «سکوت صحنه نبرد نظامی»
از همهٔ همسایه‌های عزیزم در هُرنو خواهش می‌کنم این صوت را گوش کنند.

بریده‌هایی از این صوت undefined
undefinedچرا شعار دادید «مذاکره حرام است»؟ مردم را دچار تعارض کردید!
undefinedساختارهای نظام را تضعیف نکنیم!
undefinedآیا باید تمام شگردها و برنامه‌های نظامی و سیاسی را به مردم بگوییم؟
undefinedجایگاه ما کجاست؟ #نباید جای مسئولین، تصمیم بگیریم! هر کسی باید وظیفه خودش را انجام دهد!
undefinedباید خیلی مراقب باشیم حرفی که می‌زنیم چه اثراتی دارد. حرف ما برای خداست یا برای دل خودمان؟
undefinedچگونه افراد رهبری را #تضعیف می‌کنند و #تفسیر_به_رأی میکنند تا #خطای_تحلیلی خود را توجیه کنند!
undefinedدر قطعنامه ۵۹۸ به امام توهین می‌کردند! کسانی‌که موافق جنگ بودند و مذهبی بودند و می‌گفتند چرا امام قبول کرده؟!
undefinedبرنامه دشمن، تفرقه و خالی شدن #میدان و #خیابان است.

صوت را از این کانال برداشتم و بابت سرعت عمل واقعا دست‌مریزاد دارند.

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۹:۳۹

thumbnail
مرا عهدیست با #جانان که تا جان در بدن دارم
#هواداران_کویش را چو جان خویشتن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث #بدگویان میان انجمن دارم

گَرَم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمدالله والمنه بتی #لشکرشکن دارم

سزد گر خاتم لعلش زنم لاف #سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد، چه باک از #اهرمن دارم؟


تازه رسیده‌ام خانه. این عکس را دیدم. حافظم را برداشتم و فاتحه‌ای خواندم برایش و فال گرفتم؛ برای دکتر قالیباف و گروه همراهش، که دل یک ملت، پشتیبان و حامی و دعاگوی آنهاست.undefined


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۱:۴۷

روز چهل‌ودوم جنگ؛ انگار خدا بچه‌پرروها را بیشتر دوست دارد

صبح واقعا از دست لیلا حرص خوردم. ژن خروس دارد انگار بس‌که زود بیدار می‌شود. بغلش کردم و انقدر تکان‌تکانش دادم که خوابید. بچه‌ها حوالی هشت‌و‌نیم بیدار شدند و همسرم محبت کرد و مرا بیدار نکرد. تا حوالی ده خوابیدم. صبحانه که خوردیم، با نرگس به سمت چهارراه مولوی راه افتادیم. دانهٔ هاچین و واچین تمام شده بود و حسابی هم سوسول‌بازی درآوردند و نوک به هیچ خوراکی دیگری نزدند. پدرودختری ظهر جمعه را سر کردیم. یک مغازه‌ای هست کمی پایین‌تر از چهارراه مولوی در طبقهٔ دوم. دو پیرمرد هستند که پرنده‌فروشند و بساط قفس و انواع و اقسام غذا و دارو دارند. بهشان گفتم این دو تا بلدرچین ما سه هفته است که تخمی نگذاشته‌اند! اوضاع درست است؟ گفت اگر سر هفته با این غذای جدید تخم نگذاشتند بیار ببینمشان. لابد هر دو نر هستند.undefined چهار کیلو دانه خریدم و یک ظرف آب و یک بسته پوشال برای زیرشان.
برگشتنه، رفتیم تره‌بار بهارستان. کمی میوه و سیب‌زمینی خریدم. در صف صندوق، نرگس گفت که یک فلفل دلمه‌ای قرمز هم بخریم. انتخاب کرد و تا خانه، مسئول حمل‌ونقلش شد. ساعت یک رسیدیم خانه. نماز خواندم و دوخواهرون را بردم حیاط. بچه‌ها مشغول خاک‌بازی شدند و هاچین و واچین را داخل باغچه رها کردیم‌. قفس را تمیز کردم و به ارتفاع ده سانت دور تا دور قفس را بستم تا پوشال‌ها بیرون نریزند. ناهار را در تراس خوردیم که چون یکهویی شده بود، علی و خواهرم نبودند و جایشان خالی.
حوالی ساعت چهار دخترها رفتند حمام. بس که داخل خاک، شنا کرده بودند! نماز مغرب را خواندیم با پرچم‌های جدیدمان زدیم بیرون. دخترها بیهوش شدند و خوابیدند. همسرم هم از شدت خستگی و کم‌خوابی، تب‌ولرز کرده بود. رساندم‌شان خانه که بخوابند. حوالی ساعت نه راه افتادم سمت چهارراه نفحات.
چهارراه بساط خوبی شده برای دیدن رفقای قدیمی. ماجرای نفحات به چهارده سال پیش برمی‌گردد. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دبیرستان که در مدرسه دوست بودیم، تصمیم گرفتیم در بلوار اندرزگو، مناسبت‌های مذهبی را جور دیگری به آدم‌ها یادآوری کنیم. شب‌های اول محرم، نیمه شعبان، مبعث، غدیر و... اولین باری که دادن شاخهٔ گل رز به عنوان هدیه به مردم راه افتاد با نفحات بود. سر هر برنامه کلی وسواس داشتیم که کار باکیفیت کنیم. چند سال بعدترش آقا از کار تمیز فرهنگی صحبت کردند و سایت آقا، یکی از عکس‌های نفحات را برای این موضوع کار کرده بودند و ما دل توی دلمان نبود.
حالا هنوز هستهٔ اصلی تیم دور هم هستیم. علی، عکاس نفحات بود. حالا کانادا است و ضد انقلاب. چند مورد دیگر هم داریم. روزگار، بازی‌های زیادی دارد. با مجتبی دربارهٔ این شب‌ها صحبت کردیم. اینکه حجاب معاصریت نمی‌گذارد بفهمیم در چه روزهای مهمی داریم زندگی می‌کنیم. اینکه بعدها چقدر دلمان تنگ می‌شود. وسط چهارراه داشتیم پرچم می‌چرخاندیم و گپ می‌زدیم و هر دو چشم‌هامان خیس شده بود.
این روزها وقتی زیاد و با تأمل به اتفاقات و ماجراهای این چهل‌ودو روز فکر می‌کنم، اشکم ول می‌شود. همه‌چیز در دراماتیک‌ترین حالت ممکن است. انگار جناب پروردگار پیچ ولوم درام را تا ته چرخانده تا ببیند سقف تحول درام‌پذیری ایرانی‌جماعت چقدر است. ایرانی‌جماعت هم که بچه پررو است و این‌طور که به نظر می‌رسد، خدا بچه پرروها را بیشتر دوست دارد. اصلا همین است که با پرکردن لاتیِ توییت‌های دکتر قالیباف در این یکی دو روز، نفس‌هامان چاق شده. الان که می‌نویسم، تیم مذاکره‌کنندهٔ پهلوان ایرانی به پاکستان رسیده‌اند. خدا به همراهشان باشد. الهی همانطور که صلاح مملکت است پیش بروند و با عزت و قدرت و در نهایت سلامت به خاک ایران برگردند که ما مشتاق دیدار قهرمانان وطن هستیم.


تا خدا برای فردا چه بخواهد.

روز چهل‌ودومی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند #شهید دارد.




@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۳:۱۴

بازارسال شده از روزهای مادرانه
شما هم مثل من دلتون میخواد نتیجه مذاکرات رو بکوبید تو صورت اون کانال‌ها و آدمهایی که تیم مذاکره رو با عمرسعد و ابوموسی یکی می‌کردن؛ ولی تقوا به خرج میدین و زیر لب استغفرالله میگین و لبخند عصبی می‌زنین؟! یا من عصبی و قاطی‌ام و تحمل تندروهای بی‌عقل سختمه؟!
#هوففففف#از_دشمن_بدتر_هموطن_بیعقل#چه_اینوری_چه_اونوری

۸:۳۸

بازارسال شده از مجلهٔ مدام
thumbnail
به مدت دو روز، تمدید شد. undefined<img style=" />undefinedundefined#مجلهٔ_مدام برگزار می‌کند:بوت‌کمپ نوشتن در شهر #میناب undefinedundefinedاساتید همراه: #مجید_قیصری، #سلمان_باهنر، #مکرمه_شوشتری، #رامبد_خانلری، #معصومه_امیرزاده و #منصوره_مصطفی‌زاده undefinedروایت اتفاق هولناک مدرسهٔ میناب، از آن #ماجراهایی است که باید #دنباله‌دار بماند و نگذاریم هیچ زمانی فراموش‌مان شود.undefined مهلت ثبت‌نام اولیه در فراخوان: تا دوشنبه ۲۴ فروردین تمدید شد.undefined ثبت‌نام اولیه و جزئیات فراخوان را اینجا بخوانید.
مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار |  @modaam_magazine

۸:۵۵

روز چهل‌وپنجم جنگ؛ عیادت از لاک‌پشتی که دارد سِرُم‌درمانی می‌شود!

دوباره دو شب نتوانستم روزنگار بنویسم. خیلی بد شده. صبح حوالی میدان ولیعصر با یکی از مدیران سیما جلسهٔ مصاحبه داشتیم. ساعت نه از اکباتان راه افتادم. دیر شده بود و موتور گرفتم. امروز و دیروز، بارها با موتور جابجا شدم و با آدم‌ها حرف زدم. آقای موتوری، یک لاک‌پشت نژاد خارجی داشت. گفت چند روز پیش چشم‌هایش عفونت چی‌چی‌ گرفته. خیلی دقیق می‌گفت. من اصطلاحاتش را یادم رفته. گفت همسر آینده‌ام دانشجوی دکترای دامپزشکی است. (اصلا همهٔ این خاطره را وقتی از جلوی دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران رد شدیم شروع به تعریف کرد). همسر آینده‌اش گفته برود پیش استادش و چشم بچه لاک‌پشت را نشانش بدهد. بعد برده پیش کلینیک یک‌جای دیگر و گفته‌اند رهاسازی‌اش کند. گفته این بچه گونهٔ مهاجم است و لاک‌پشت خزری نیست و هرجا ولش کنم برای محیط زیست ایران آسیب دارد. خلاصه! بچه لاک‌پشت الان در کلینیک پارک پردیسان بستری است و در حال سرم‌درمانی. می‌خواست بعد از اینکه مرا رساند، برود عیادت لاک‌پشت‌‌اش :)
ساعت ده رسیدم میدان ولی‌عصر. دو ساعت گفتگو داشتیم. مدیری بود که در بیست سال گذشته مصاحبه نکرده بود و حالا راضی شده بود با ما گفتگو کند. خیلی حرف داشت اما دائما جلوی خودش را می‌گرفت که چیزی نگوید. در کل جلسهٔ خوبی بود. چیزی که دارم می‌فهمم این است: تصویری که در این سال‌ها از آقا برای مخاطب ترسیم شده، تفاوت‌های زیادی با همهٔ ابعاد زیستی این شهید دارد. جزئیات فراوانی از زندگی این آدم هست که گاهی بنا به ملاحظات و شاید خیلی اوقات بنا به بی‌سلیقگی‌ها، حرفی ازشان به میان نیامده. اما انگار باید شهید می‌شد تا واقعا بفهمیم با چه آدم مهمی هم‌عصر بوده‌ایم.
بعد از جلسه نماز را در مسجدی در کوچهٔ سازش خواندیم. این هم از تناظرهای بامزهٔ این روزها بود. نماز در کوچهٔ سازش :) اسنپ گرفتیم و برگشتیم دفتر. بعد از ناهار مدتی با آقای ذوعلم گپ زدیم. صحبت دلچسبی بود و سرحال‌تر شدم. بعدش نشستم پای خواندن فرم‌های افرادی که در بوت‌کمپ مدام ثبت‌نام کرده بودند.
حوالی ساعت پنج‌ونیم راه افتادم سمت اکباتان. هوا دم داشت و با کاپشن گرمم شده بود. حوصلهٔ مترو هم نداشتم. تا انقلاب پیاده آمدم بالا. از اسنپ یک موتور گرفتم. تا وقتی برسد، دیدم میوه فروشی دارد چاقالهٔ زردآلو می‌فروشد. دویست گرم خریدم که با آقای موتوری تا اکباتان بخوریم. موتور رسید و تا اکباتان حرف زدیم و فحش دادیم و چاقاله خوردیم. در راه رگبار باران هم زد و خنک شدیم. تلفنی هم به رئیس زدم و گزارش کار دادم.
حدود ساعت هشت با همسرم و بچه‌ها راه افتادیم. دخترها در ماشین خوابیدند. پرچم را خانه جا گذاشته بودیم. رفتیم سیدخندان و پرچم را برداشتیم و راهی چهارراه نفحات شدیم. امیرحسین برای چهارراه ایدهٔ تابلوهای پازلی را پیاده کرده بود و قشنگ هم شده بود. چراغانی را هم چند شبی است که اضافه کردیم و فضا دارد گرم‌تر می‌شود. تا ساعت یک ربع به دوازده نفحات بودیم و برگشتیم خانه. بالا که آمدیم دیدیم هاچین و واچین از قفس آمده‌اند بیرون. احتمالا دیروز لیلا در قفس را بر کرده و ما هم نفهمیدیم. برشان گرداندم داخل قفس و غذا دادم بهشان.
دیروز و امروز زیاد با آدم‌های توی خیابان حرف زدم. آدم‌های در روز با آدم‌های در تجمعات شب، متفاوتند. ممکن است همان‌ها باشند. اما خیلی‌ها، جنگ خسته‌شان کرده. کسب‌وکارشان را زمین زده‌. زیر بار قسط دارند له می‌شوند. کمی که صحبت می‌کنند نظرشان تغییر می‌کند. چند دقیقه مخالف جنگند، چند دقیقه فحش ناموسی به دشمن می‌دهند، چند دقیقه به سپاه ایراد می‌گیرند که چرا محکم‌تر نمی‌زند. چند دقیقه هم دلشان برای شهدا می‌سوزد. خلاصه که قطعیتی که در شب‌ها هست، در روزها نیست. و واقعیت جامعه را باید جدی گرفت. این روزها پویش شهریاران بالاخره دارد جدی می‌شود. اول اینکه حتما کانالش را دنبال کنید. دوم هم از اینکه به خاطر کارهای مجله، به پویش نمی‌رسم خیلی ناراحتم. امیدوارم دکتر صفایی‌پور از دستم خیلی ناراحت نباشد. چون قرار بود خیر سرم گوشه‌ای از کار را بگیرم و هنوز نتوانستم آنطور که باید، کمکی کنم.
پیام‌های نخوانده‌ام را بالاخره توانستم به صفر برسانم. پووووفففف!
تا خدا برای فردا چه بخواهد.

روز چهل‌وپنجمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند #شهید دارد.



@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۳:۰۷

undefined نعمت‌هایی که باید شکرگزارشان باشیم.یااصلا حواس‌مان هست؟

اول: همیشه در مواقع مشابه این روزها، یک جمله زیاد گفته می‌شد: «ما در جنگ روایت‌ها عقبیم همیشه.» اما توی جنگ رمضان دیگر این‌طور نبود. شاهد مثالش، انیمیشن‌های لگویی که بازخوردهای عجیب در خارج از مرزها گرفته، پاسکاری‌های توییتری بین اکانت‌های سفارتخانه‌های ایران در کشورهای مختلف، واکنش‌های توییتری دقیق، درست و مبتنی بر اتمسفر مینی‌مال و گاه طنز توییتر توسط مسئولان بلندپایهٔ ایرانی، تولیدات سریع و دقیق صداوسیما مثل «به وقت ایران»، «زمانه» و...
دوم:کشور چهل روز زیر سنگین‌ترین حملات بود. شخصیت‌های زیادی به شهادت رسیدند. در این مدت #دولت و #شهرداری‌ها به بهترین شکل ممکن، کشورداری کردند. هیچ یک از خدمات پایه متوقف نشد، هیچ کالای اساسی در هیچ جای ایران نایاب و حتی کمیاب نشد، صف‌های بلند ندیدیم،‌ قطعی برق و آب و تلفن همراه و خدمات بانکی و کمبود بنزین تجربه نشد،‌ نظافت هیچ شهری تعطیل نشد، جاده‌های کشور امن و پرتردد ماند و حالا هم سرعت بازسازی راه‌ها و پل‌ها موجب حیرت ناظران داخلی و خارجی شده است.
سوم:اتحادی که این روزها بین اهالی سیاست، نظامی‌ها و مردم هست در طول سال‌های اخیر بی‌مثال است. همراهی و همدلی‌ای که بین تک‌تک آدم‌های ایرانی ساخته شده، آرزوی سال‌های سال ما بوده. این را مقایسه کنید با تشتتِ آرایی که در جبههٔ دشمن وجود دارد. ما در یک نقطهٔ پیروزمندانهٔ رویایی هستیم.
چهارم:رابطه‌ای که امروز بین مردم شکل گرفته، از لطف خداوند و برکت خون شهید است. موضوعی که رهبر این‌طور از آن یاد می‌کند: «در اثر وحدت عجیبی که بین شما هموطنان با همه تفاوت خاستگاه‌های #مذهبی، #فکری، #فرهنگی و #سیاسی ایجاد شده، در دشمن شکستگی بوجود آمده است. این را باید نعمتی خاص از ناحیه حضرت حق جلّ‌ و علا دانست و بسیار بر آن با زبان و در دل و هم در مقام عمل، #شکر بجا آورد.»این وحدت، علاوه بر اینکه موجب عصبانیت دشمن است، احتمالا مورد پذیرش دو نگاه تندروی حاضر در کشور نخواهد بود. عده‌ای در یک‌سو سال‌ها تلاش به نادیده‌گرفتن اصل جمهوریت کردند و عده‌ای دیگر هم تلاش به اسلام‌زدایی.وحدت امروز، کمک می‌کند ما این دو دسته را کنار بگذاریم و یاد بگیریم با همدیگر گفتگو کنیم، همدیگر را بشنویم، تحمل کنیم و فارغ از نگاه طرف مقابل، او را دوست داشته باشیم.
پنجم:جنگ در کنار تمامی مصائب، سختی‌ها و مشکلات، #برکاتی هم دارد. روشن شدن چراغ مساجد، به وجود آمدن بستر تربیتی برای نسل جدید و فرصت درخشان برای علاقمندی به مفاهیمی مثل وطن و پرچم، دیده‌شدن پیشرفت‌های ایران و...

این، #سنت_الهی است: { یادتان باشد که او اعلام کرده: «اگر شکر کنید، حتماً سرمایۀ وجودی‌تان را زیاد می‌کنیم و اگر ناشکری کنید، مجازاتم خیلی شدید است.» }اینکه چه می‌کنیم، تصمیم ماست.
این آیه (۷ ابراهیم) در ادامهٔ آیه‌ای آمده که دربارهٔ نعمت الهی و تشکیل حکومت الهی است. انگار که خودِ خودِ این روزهای ماست.

#خدایاشکرت!


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۱۴:۱۷

از این پیام به بعد رو تماشا و حالتون رو خوب کنید.این روزا خیلی از ماها بی‌دلیل و بادلیل، ممکنه دچار رخوت و پادرهوایی شده باشیم.گمون می‌کنم اشتباهه و باید مقابل این حس غلطمون بایستیم.
احتمالا هر کسی باید پیدا کنه که چطور می‌تونه از این حس‌وحال دربیاد. شاید نشه نسخهٔ عمومی پیچید.
پویش جان‌فدا رو شرکت کردید؟ عالیundefined<img style=" />undefinedهر وقت نیاز به سرباز بود صدامون می‌کنن.undefined
حالا باید هر کدوم‌مون ببینیم چه کمکی می‌تونیم بکنیم و اون کار رو محکم پاش وایسیم.و به احتمال زیاد، کار درست، اونی نباشه که ساده‌تره. نشستن یه گوشه و غرزدن و تهمت‌زدن حتی اگه از سر دلسوزی و علاقمندی به انقلاب باشه، کار درستی نیست.
دیگه بعد از پنجاه روز، منطقی و پذیرفته نیست که کاسهٔ چه‌کنم دستمون بگیریم. بشینیم و کارهایی که از دستمون برمیاد رو بنویسیم. از بین سخت‌تریناش انتخاب کنیم. undefined

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۱۰:۲۲

روز چهل‌ونهم جنگ؛ از دیو و دد، ملولم!
جمعه‌ها که خانه هستم، روزی دویست بار از همسرم می‌پرسم: «واقعا هر روز همینقدر سخته؟» و با صبوری لبخند می‌زند. واقعا مادری کار دشواری است. امروز بارها در تعامل با دخترها به نقطهٔ جوش رسیدم و نفس عمیق کشیدم. ما مردها حقیقتا هیچ از جهان مادری و فشارهایی که مادرها تحمل می‌کنند نمی‌فهمیم. مطلقا هیچ.
ظهر دو ساعتی با بچه‌ها حیاط رفتیم و بلدرچین‌ها را هم بردیم. رمان جدید پیمان اسماعیلی را هم بردم که شروع کنم و شروع نشد.
غروب هم با رفقا رفتیم یکی از پارک‌های شهرک محلاتی و خانوادگی با هم بودیم. سر شام به امیرحسین و مجتبی گفتم که هزار بار دعا می‌کنم که این‌طور نباشد. اما اصلا دور نمی‌بینم که بعضی از همین دوستان دوآتشه‌مان، به زودی جلوی آقامجتبی بایستند.
بعد از شام رفتیم چهارراه نفحات. سر چهارراه یکی از همین رفقای مشترک‌مان به شوخی و خنده گفت: «حالا من روم نمیشه بگم، ولی ما با آقا مجتبی هم مشکل داریم.» و حرف‌ سر شامم، زودتر از چیزی که منتظر بودم تعبیر شد.
امروز از صبح نرسیدم خیلی سمت گوشی بیایم. سعی کردم بیشتر با بچه‌ها و همسرم باشم. وقتی با بقیه صحبت می‌کردم حس می‌کردم از آرامش روانی بیشتری برخوردارم. (فعل درستی به کار بردم؟!)گمان می‌کنم کم‌کم مثل اینستاگرام، حوصلهٔ بله و کانال‌ها و تحلیل‌ها و فحاشی‌ها را هم ندارم. خروار خروار پیامِ بازنشده دارم که نرسیده‌ام بخوانم و استرس روی استرس تلنبار می‌شود. دلم تنگ شده برای چهار صفحه رمان خواندن. کارهای مجله و شمارهٔ تهران و سفر میناب هم هست که باید بهشان برسم. فردا روز شلوغی است.
و مشخصا حوصلهٔ آدم‌ها و جا‌به‌جا تحلیل‌هاشان را هم دیگر ندارم. امشب در تجمع به روح‌الله می‌گفتم من همین یک کار را فعلا بلدم که بیایم و شب‌ها پرچم بچرخانم. رهبر گفت گوش‌تان به حرف بلندگوی دشمن نباشد. حالا همان دشمن حرام‌زاده توییت می‌زند و یک امت به هم می‌ریزند. حرف هم که بزنیم متهم می‌شویم به منفعل بودن و عمیق نشدنِ در حرف رهبر و صورتی بودن و منافق بودن.
یادداشت امشب، چیز دندان‌گیری نشد. احتمالا هم یادداشت‌ها را دیگر منتشر نکنم و فقط برای حرکت جمعی مثل امید، بایگانی کنم.الحمدلله نهضت روزنگارنویسی تا حد خوبی همه‌گیر شده.از سر غروب بارها و بارها در ذهنم خوانده‌ام که: «از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»... دلم یک بزرگی می‌خواهد که بیاید و دست بکشد روی سرم.

تا خدا برای فردا چه بخواهد.

روز چهل‌ونهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند #شهید دارد.



@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۲۲:۰۹

thumbnail
پریشب روح‌الله از حدیثی گفت که وقتی از بالاسر حضرت در مشهد می‌خواهی خداحافظی کنی، روی تابلویی نوشته‌اند.
امروز با سیدرضا تماس گرفتم تا زحمت هماهنگی با اخوی‌اش را برای مصاحبه‌ای بکشد. گفت مشهدم و و بالاسر حضرت. گفتم می‌شود از این تابلو عکس بگیری؟ گفت نه چون زیارت وداعمان بود. چند دقیقه بعد زنگ زد که برگشتم و برایت عکس فرستادم.
حدیث را در دفتر مجله بلند خواندم. دکتر صالحی هم امروز بودند و صحبت از دعایی کردند از امیرالمومنین که: «اَللَّهُمَّ مُنَّ عَلَيَّ بِالتَّوَكُّلِ عَلَيْكَ وَ اَلتَّفْوِيضِ إِلَيْكَ وَ اَلرِّضَا بِقَدَرِكَ وَ اَلتَّسْلِيمِ لِأَمْرِكَ حَتَّى لاَ أُحِبَّ تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ وَ لاَ تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَ يَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِينَ» خدايا بر من منّت گذار تا توان #توكّل بر تو و واگذاردن امورم به تو، و خشنود‌شدن به قضا و قدر تو، و تسليم‌شدن به فرمانت را پيدا كنم، به حدّى در برابر فرمانت تسليم و در آنچه برايم مقدر فرموده‌اى شتاب نداشته باشم و به داده‌هايت رضايت دهم، اى مهربان‌ترين مهربانان...
بعدترش #شجریانِ_پدر داشت می‌خواند که: «گر برانند و گر ببخشایند/ ره به جای دگر، نمی‌یابیم...»

#ماگدایان‌خیل‌سلطانیم

@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف

۱۴:۲۸