روز چهلوپنجم جنگ؛ عیادت از لاکپشتی که دارد سِرُمدرمانی میشود!
دوباره دو شب نتوانستم روزنگار بنویسم. خیلی بد شده. صبح حوالی میدان ولیعصر با یکی از مدیران سیما جلسهٔ مصاحبه داشتیم. ساعت نه از اکباتان راه افتادم. دیر شده بود و موتور گرفتم. امروز و دیروز، بارها با موتور جابجا شدم و با آدمها حرف زدم. آقای موتوری، یک لاکپشت نژاد خارجی داشت. گفت چند روز پیش چشمهایش عفونت چیچی گرفته. خیلی دقیق میگفت. من اصطلاحاتش را یادم رفته. گفت همسر آیندهام دانشجوی دکترای دامپزشکی است. (اصلا همهٔ این خاطره را وقتی از جلوی دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران رد شدیم شروع به تعریف کرد). همسر آیندهاش گفته برود پیش استادش و چشم بچه لاکپشت را نشانش بدهد. بعد برده پیش کلینیک یکجای دیگر و گفتهاند رهاسازیاش کند. گفته این بچه گونهٔ مهاجم است و لاکپشت خزری نیست و هرجا ولش کنم برای محیط زیست ایران آسیب دارد. خلاصه! بچه لاکپشت الان در کلینیک پارک پردیسان بستری است و در حال سرمدرمانی. میخواست بعد از اینکه مرا رساند، برود عیادت لاکپشتاش :)
ساعت ده رسیدم میدان ولیعصر. دو ساعت گفتگو داشتیم. مدیری بود که در بیست سال گذشته مصاحبه نکرده بود و حالا راضی شده بود با ما گفتگو کند. خیلی حرف داشت اما دائما جلوی خودش را میگرفت که چیزی نگوید. در کل جلسهٔ خوبی بود. چیزی که دارم میفهمم این است: تصویری که در این سالها از آقا برای مخاطب ترسیم شده، تفاوتهای زیادی با همهٔ ابعاد زیستی این شهید دارد. جزئیات فراوانی از زندگی این آدم هست که گاهی بنا به ملاحظات و شاید خیلی اوقات بنا به بیسلیقگیها، حرفی ازشان به میان نیامده. اما انگار باید شهید میشد تا واقعا بفهمیم با چه آدم مهمی همعصر بودهایم.
بعد از جلسه نماز را در مسجدی در کوچهٔ سازش خواندیم. این هم از تناظرهای بامزهٔ این روزها بود. نماز در کوچهٔ سازش :) اسنپ گرفتیم و برگشتیم دفتر. بعد از ناهار مدتی با آقای ذوعلم گپ زدیم. صحبت دلچسبی بود و سرحالتر شدم. بعدش نشستم پای خواندن فرمهای افرادی که در بوتکمپ مدام ثبتنام کرده بودند.
حوالی ساعت پنجونیم راه افتادم سمت اکباتان. هوا دم داشت و با کاپشن گرمم شده بود. حوصلهٔ مترو هم نداشتم. تا انقلاب پیاده آمدم بالا. از اسنپ یک موتور گرفتم. تا وقتی برسد، دیدم میوه فروشی دارد چاقالهٔ زردآلو میفروشد. دویست گرم خریدم که با آقای موتوری تا اکباتان بخوریم. موتور رسید و تا اکباتان حرف زدیم و فحش دادیم و چاقاله خوردیم. در راه رگبار باران هم زد و خنک شدیم. تلفنی هم به رئیس زدم و گزارش کار دادم.
حدود ساعت هشت با همسرم و بچهها راه افتادیم. دخترها در ماشین خوابیدند. پرچم را خانه جا گذاشته بودیم. رفتیم سیدخندان و پرچم را برداشتیم و راهی چهارراه نفحات شدیم. امیرحسین برای چهارراه ایدهٔ تابلوهای پازلی را پیاده کرده بود و قشنگ هم شده بود. چراغانی را هم چند شبی است که اضافه کردیم و فضا دارد گرمتر میشود. تا ساعت یک ربع به دوازده نفحات بودیم و برگشتیم خانه. بالا که آمدیم دیدیم هاچین و واچین از قفس آمدهاند بیرون. احتمالا دیروز لیلا در قفس را بر کرده و ما هم نفهمیدیم. برشان گرداندم داخل قفس و غذا دادم بهشان.
دیروز و امروز زیاد با آدمهای توی خیابان حرف زدم. آدمهای در روز با آدمهای در تجمعات شب، متفاوتند. ممکن است همانها باشند. اما خیلیها، جنگ خستهشان کرده. کسبوکارشان را زمین زده. زیر بار قسط دارند له میشوند. کمی که صحبت میکنند نظرشان تغییر میکند. چند دقیقه مخالف جنگند، چند دقیقه فحش ناموسی به دشمن میدهند، چند دقیقه به سپاه ایراد میگیرند که چرا محکمتر نمیزند. چند دقیقه هم دلشان برای شهدا میسوزد. خلاصه که قطعیتی که در شبها هست، در روزها نیست. و واقعیت جامعه را باید جدی گرفت. این روزها پویش شهریاران بالاخره دارد جدی میشود. اول اینکه حتما کانالش را دنبال کنید. دوم هم از اینکه به خاطر کارهای مجله، به پویش نمیرسم خیلی ناراحتم. امیدوارم دکتر صفاییپور از دستم خیلی ناراحت نباشد. چون قرار بود خیر سرم گوشهای از کار را بگیرم و هنوز نتوانستم آنطور که باید، کمکی کنم.
پیامهای نخواندهام را بالاخره توانستم به صفر برسانم. پووووفففف!
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز چهلوپنجمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
دوباره دو شب نتوانستم روزنگار بنویسم. خیلی بد شده. صبح حوالی میدان ولیعصر با یکی از مدیران سیما جلسهٔ مصاحبه داشتیم. ساعت نه از اکباتان راه افتادم. دیر شده بود و موتور گرفتم. امروز و دیروز، بارها با موتور جابجا شدم و با آدمها حرف زدم. آقای موتوری، یک لاکپشت نژاد خارجی داشت. گفت چند روز پیش چشمهایش عفونت چیچی گرفته. خیلی دقیق میگفت. من اصطلاحاتش را یادم رفته. گفت همسر آیندهام دانشجوی دکترای دامپزشکی است. (اصلا همهٔ این خاطره را وقتی از جلوی دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران رد شدیم شروع به تعریف کرد). همسر آیندهاش گفته برود پیش استادش و چشم بچه لاکپشت را نشانش بدهد. بعد برده پیش کلینیک یکجای دیگر و گفتهاند رهاسازیاش کند. گفته این بچه گونهٔ مهاجم است و لاکپشت خزری نیست و هرجا ولش کنم برای محیط زیست ایران آسیب دارد. خلاصه! بچه لاکپشت الان در کلینیک پارک پردیسان بستری است و در حال سرمدرمانی. میخواست بعد از اینکه مرا رساند، برود عیادت لاکپشتاش :)
ساعت ده رسیدم میدان ولیعصر. دو ساعت گفتگو داشتیم. مدیری بود که در بیست سال گذشته مصاحبه نکرده بود و حالا راضی شده بود با ما گفتگو کند. خیلی حرف داشت اما دائما جلوی خودش را میگرفت که چیزی نگوید. در کل جلسهٔ خوبی بود. چیزی که دارم میفهمم این است: تصویری که در این سالها از آقا برای مخاطب ترسیم شده، تفاوتهای زیادی با همهٔ ابعاد زیستی این شهید دارد. جزئیات فراوانی از زندگی این آدم هست که گاهی بنا به ملاحظات و شاید خیلی اوقات بنا به بیسلیقگیها، حرفی ازشان به میان نیامده. اما انگار باید شهید میشد تا واقعا بفهمیم با چه آدم مهمی همعصر بودهایم.
بعد از جلسه نماز را در مسجدی در کوچهٔ سازش خواندیم. این هم از تناظرهای بامزهٔ این روزها بود. نماز در کوچهٔ سازش :) اسنپ گرفتیم و برگشتیم دفتر. بعد از ناهار مدتی با آقای ذوعلم گپ زدیم. صحبت دلچسبی بود و سرحالتر شدم. بعدش نشستم پای خواندن فرمهای افرادی که در بوتکمپ مدام ثبتنام کرده بودند.
حوالی ساعت پنجونیم راه افتادم سمت اکباتان. هوا دم داشت و با کاپشن گرمم شده بود. حوصلهٔ مترو هم نداشتم. تا انقلاب پیاده آمدم بالا. از اسنپ یک موتور گرفتم. تا وقتی برسد، دیدم میوه فروشی دارد چاقالهٔ زردآلو میفروشد. دویست گرم خریدم که با آقای موتوری تا اکباتان بخوریم. موتور رسید و تا اکباتان حرف زدیم و فحش دادیم و چاقاله خوردیم. در راه رگبار باران هم زد و خنک شدیم. تلفنی هم به رئیس زدم و گزارش کار دادم.
حدود ساعت هشت با همسرم و بچهها راه افتادیم. دخترها در ماشین خوابیدند. پرچم را خانه جا گذاشته بودیم. رفتیم سیدخندان و پرچم را برداشتیم و راهی چهارراه نفحات شدیم. امیرحسین برای چهارراه ایدهٔ تابلوهای پازلی را پیاده کرده بود و قشنگ هم شده بود. چراغانی را هم چند شبی است که اضافه کردیم و فضا دارد گرمتر میشود. تا ساعت یک ربع به دوازده نفحات بودیم و برگشتیم خانه. بالا که آمدیم دیدیم هاچین و واچین از قفس آمدهاند بیرون. احتمالا دیروز لیلا در قفس را بر کرده و ما هم نفهمیدیم. برشان گرداندم داخل قفس و غذا دادم بهشان.
دیروز و امروز زیاد با آدمهای توی خیابان حرف زدم. آدمهای در روز با آدمهای در تجمعات شب، متفاوتند. ممکن است همانها باشند. اما خیلیها، جنگ خستهشان کرده. کسبوکارشان را زمین زده. زیر بار قسط دارند له میشوند. کمی که صحبت میکنند نظرشان تغییر میکند. چند دقیقه مخالف جنگند، چند دقیقه فحش ناموسی به دشمن میدهند، چند دقیقه به سپاه ایراد میگیرند که چرا محکمتر نمیزند. چند دقیقه هم دلشان برای شهدا میسوزد. خلاصه که قطعیتی که در شبها هست، در روزها نیست. و واقعیت جامعه را باید جدی گرفت. این روزها پویش شهریاران بالاخره دارد جدی میشود. اول اینکه حتما کانالش را دنبال کنید. دوم هم از اینکه به خاطر کارهای مجله، به پویش نمیرسم خیلی ناراحتم. امیدوارم دکتر صفاییپور از دستم خیلی ناراحت نباشد. چون قرار بود خیر سرم گوشهای از کار را بگیرم و هنوز نتوانستم آنطور که باید، کمکی کنم.
پیامهای نخواندهام را بالاخره توانستم به صفر برسانم. پووووفففف!
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز چهلوپنجمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۳:۰۷