بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
۷:۲۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
خوانندهها: مصطفی مرادی و علی نوروزیشاعر: علی نوروزیآهنگساز: مصطفی مرادیمدیر تولید: سیدامیر حسینیتدوین: استودیو حوزه هنری استان تهران
۹:۱۷
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
۱۴:۵۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
همه اینها رو انشالله به خاک خواهیم کشاند.....
#رهبرشهید #جنگ_رمضان
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
#رهبرشهید #جنگ_رمضان
۲۱:۱۶
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
چشمهای منتظر آسیه
روزها یکییکی میگذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... و حتی یک ماه. توی همهٔ آن روزها و شبها یک لحظه هم پیگیریها قطع نشد؛ پیگیریها برای پیدا کردن رد و نشانههایی هرچند کوچک از بچههای مدرسهٔ میناب. همین نشانههای کوچک بازمانده، برای آرام کردن دل بیقرار خانوادههای چشمانتظارشان بس بود. هرچه روزها میگذشت، تعداد آنهایی که شناسایی نشده بودند، کم و کمتر میشد تا اینکه دیگر فقط یک نفر ماند؛ پسربچهای به نام ماکان که کلاس اول درس میخواند و تهتغاری خانهشان هم بود.صبح روز نهم اسفندماه، وقتی ماکان میخواست به مدرسه برود، چند بوسه برای مادرش آسیه فرستاد و رفت... آن روز زنگ اول فارسی داشتند، زنگ دوم ریاضی و زنگ سوم هم ورزش. نوبت زنگ سوم اما هیچوقت نرسید. مدرسه را به خاطر شروع حملهٔ آمریکا به ایران تعطیل کردند و تلفنی به خانوادهها اطلاع دادند که به دنبال بچههایشان بروند؛ چند دقیقه بعد اما وقتی چند تایی بیشتر از پدر و مادرها به مدرسه نرسیده بودند، صدای انفجاری بزرگ، نگاه همهٔ اهالی میناب را به طرف مدرسه کشاند...هیچکس نمیدانست چه اتفاقی رقم خورده است. پدر و مادرها بهتزده و نگران با هر وسیلهای که میتوانستند خودشان را به مدرسه میرساندند. قیامتی شده بود. چیزی را که میدیدند، نمیتوانستند باور کنند؛ هیچ خبری از مدرسه نبود. به جایش تا چشم کار میکرد، خاک بود و سنگ و آجر. هر کسی سراغ بچهٔ خودش را میگرفت. آنقدر همه چیز بیمقدمه و سریع بود که شاید هیچ کدامشان آن لحظههای اول، تلخیاش را نمیتوانستند حس کنند. آسیه و همسرش سیروس هم یکی از همان پدر و مادرها بودند. دانههای اسپندی شده بودند روی آتشی که وجودشان را داشت میسوزاند. دست و پایشان را گم کرده بودند. از بچههایی که زنده مانده بودند، سراغ پسرشان را میگرفتند. هر نشانهای که کسی لابهلای آوارها پیدا میکرد، خودشان را میرساندند. هر بار ولی امیدشان ناامید میشد. خدا میداند آن تل خاک بیروح را چند بار با چشمهای نگرانشان ورانداز کردند و چند بار با دستهای ناتوانشان زیرورویش کردند. هرچه دقیقهها و ساعتها میگذشت و بیشتر میگشتند، کمتر چیزی دستگیرشان میشد. این حکایت تا نیمههای شب ادامه داشت ولی کاش همان یک شب بود. آن قصه سر دراز داشت. از صبح فردایش، دیگر یک پای آنها و همهٔ نزدیکانشان مدرسه بود و یک پایشان سردخانه. اگر هم به خانه میرفتند، همهاش چشم به تلفن داشتند و منتظر تماس و خبر بودند.روزها یکییکی میگذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... یک ماه... و حالا پنجاه روز. برای دیگران البته پنجاه روز بود و خدا میداند برای دل پارهپارهٔ پدر و مادری منتظر، به اندازهٔ چند روز گذشت. همهٔ این روزها با همهٔ تلاشها، از ماکان هفت ساله فقط یک پولیور آبیرنگ پیدا شد و یک لنگه کفش ورزشی کرمرنگ. اینها اما برای قرار دل یک مادر خیلی کم است. بنیاد شهید برای آخرین بازماندهٔ مدرسهٔ میناب، اعلام مفقودالاثری کرده است. کسی اما دلش نمیخواهد آخر این قصه باز بماند. آن جای خالی قطعهٔ شهدای میناب نباید خالی بماند. چشمهای آسیه هنوز منتظرند. شاید هم قصه از همان قرار است که خودش میگوید؛ اینکه چون دلِ به خاک سپردن پسر را نداشته، خدا با دلش راه آمده است...
روایت: #میثم_غلامپور
یک اردیبهشت ۱۴۰۵
#میناب#جنگ_رمضان
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
روزها یکییکی میگذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... و حتی یک ماه. توی همهٔ آن روزها و شبها یک لحظه هم پیگیریها قطع نشد؛ پیگیریها برای پیدا کردن رد و نشانههایی هرچند کوچک از بچههای مدرسهٔ میناب. همین نشانههای کوچک بازمانده، برای آرام کردن دل بیقرار خانوادههای چشمانتظارشان بس بود. هرچه روزها میگذشت، تعداد آنهایی که شناسایی نشده بودند، کم و کمتر میشد تا اینکه دیگر فقط یک نفر ماند؛ پسربچهای به نام ماکان که کلاس اول درس میخواند و تهتغاری خانهشان هم بود.صبح روز نهم اسفندماه، وقتی ماکان میخواست به مدرسه برود، چند بوسه برای مادرش آسیه فرستاد و رفت... آن روز زنگ اول فارسی داشتند، زنگ دوم ریاضی و زنگ سوم هم ورزش. نوبت زنگ سوم اما هیچوقت نرسید. مدرسه را به خاطر شروع حملهٔ آمریکا به ایران تعطیل کردند و تلفنی به خانوادهها اطلاع دادند که به دنبال بچههایشان بروند؛ چند دقیقه بعد اما وقتی چند تایی بیشتر از پدر و مادرها به مدرسه نرسیده بودند، صدای انفجاری بزرگ، نگاه همهٔ اهالی میناب را به طرف مدرسه کشاند...هیچکس نمیدانست چه اتفاقی رقم خورده است. پدر و مادرها بهتزده و نگران با هر وسیلهای که میتوانستند خودشان را به مدرسه میرساندند. قیامتی شده بود. چیزی را که میدیدند، نمیتوانستند باور کنند؛ هیچ خبری از مدرسه نبود. به جایش تا چشم کار میکرد، خاک بود و سنگ و آجر. هر کسی سراغ بچهٔ خودش را میگرفت. آنقدر همه چیز بیمقدمه و سریع بود که شاید هیچ کدامشان آن لحظههای اول، تلخیاش را نمیتوانستند حس کنند. آسیه و همسرش سیروس هم یکی از همان پدر و مادرها بودند. دانههای اسپندی شده بودند روی آتشی که وجودشان را داشت میسوزاند. دست و پایشان را گم کرده بودند. از بچههایی که زنده مانده بودند، سراغ پسرشان را میگرفتند. هر نشانهای که کسی لابهلای آوارها پیدا میکرد، خودشان را میرساندند. هر بار ولی امیدشان ناامید میشد. خدا میداند آن تل خاک بیروح را چند بار با چشمهای نگرانشان ورانداز کردند و چند بار با دستهای ناتوانشان زیرورویش کردند. هرچه دقیقهها و ساعتها میگذشت و بیشتر میگشتند، کمتر چیزی دستگیرشان میشد. این حکایت تا نیمههای شب ادامه داشت ولی کاش همان یک شب بود. آن قصه سر دراز داشت. از صبح فردایش، دیگر یک پای آنها و همهٔ نزدیکانشان مدرسه بود و یک پایشان سردخانه. اگر هم به خانه میرفتند، همهاش چشم به تلفن داشتند و منتظر تماس و خبر بودند.روزها یکییکی میگذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... یک ماه... و حالا پنجاه روز. برای دیگران البته پنجاه روز بود و خدا میداند برای دل پارهپارهٔ پدر و مادری منتظر، به اندازهٔ چند روز گذشت. همهٔ این روزها با همهٔ تلاشها، از ماکان هفت ساله فقط یک پولیور آبیرنگ پیدا شد و یک لنگه کفش ورزشی کرمرنگ. اینها اما برای قرار دل یک مادر خیلی کم است. بنیاد شهید برای آخرین بازماندهٔ مدرسهٔ میناب، اعلام مفقودالاثری کرده است. کسی اما دلش نمیخواهد آخر این قصه باز بماند. آن جای خالی قطعهٔ شهدای میناب نباید خالی بماند. چشمهای آسیه هنوز منتظرند. شاید هم قصه از همان قرار است که خودش میگوید؛ اینکه چون دلِ به خاک سپردن پسر را نداشته، خدا با دلش راه آمده است...
یک اردیبهشت ۱۴۰۵
#میناب#جنگ_رمضان
۸:۴۳
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
از خرابه بوی تو آمد، همین دو رو بَری
گُل که پَر پَر میشود؛ هر پَر کِناری میرودپس چرا یک پر نَماند از تو، تو هم که پَرپَری؟
هر که چیزی دارد از فرزند خود، پس من چرا کوچه را هم گَشته ام از تو نمانده پیکری؟
جمع کن خود را کمی، تحویل من چیزی بدهشب تو را در خوابِ خود کردم تماشا،بهتری
در خیالم پیکرت را در بغل دارم ولیای عزیزم در خیالم هم نداری یک سَری
بوسه بر جسمِ نَحیفَت قول دادم کم زَنم از خودت چیزی نِشانم دِه، بگویم اکبری
ظاهِرَت آشفته، اِنگاری خجالت میکِشیسوختی مادر، ولی در خوابِ من زیباتری
گاه لیلا میشَوم، گاهی رُباب و زینبمتو گمانم کربلایی، اکبری یا اصغری؟
آرزو کردم ببینم رَخِت دامادی تَنَتبار دیگر دیدَنت، شُد آرزوی آخری
مأمن آرامشم، ماکانِ من مَردی شدی با شهیدان خدایی، پیشِ چَشمِ حیدری
#جنگ_رمضان
۱۶:۵۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
۱۶:۵۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
بارقه | روایتروزهایجنگ...
#جنگ_رمضان
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
۲۰:۲۴
این شب ها اگر گرد میدان شهید امام خامنه ای شهرقدس بگردید،هنرمندان با محتوای کسب شده،در صدد فرمی اثر بخش به روحیه حماسی مردم خود هستتد.موسیقی،خوشنویسی،نمایش و نقاشی.اینبار نقاشی بر روی چهره کودکان که از کودک شیرخواره گرفته تا ۱۰ ساله از قلم رنگین هنرمند خود میخواهند که چهره هایشان به ۳ رنگ زیبای سبز،سفید و قرمز پرچم کشورشان نورانی شود تا به عیان بگویند آن شعر راست میگفت:◇سید علی دهه نودی هاشو فراخوانده◇
موکب هنر با حمایت حوزه هنری و بسیج هنرمندان شهرستان قدس و به همت هنرمندان متعهد در میدان امام خامنه ای در این شب ها کنار مردم خود است
۲۱:۵۱
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
«در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام»
فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن
بگشای صفحهای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن
ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع)
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
ای حکمران کشور دل با کرشمهای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن
اینک هزار دست تمنّا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن
دارالشّفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمی التیام کن
دیری است زاشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن
۶:۳۷
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
از تربت تو عسل، شفا میگیردبا نام تو اوفتاده، پا میگیرد
خورشید، تبآلوده میآید هرصبحاز توس، برات کربلا میگیرد...
شاعر: #میلاد_عرفانپور
ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، علی بن موسی الرضا علیهالسلام مبارک باد.
#امام_رضا
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
خورشید، تبآلوده میآید هرصبحاز توس، برات کربلا میگیرد...
شاعر: #میلاد_عرفانپور
#امام_رضا
۱۶:۵۷
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
پیغام رسید که به مقصد رسیده است قبل از نماز صبح به مرقد رسیده است
دور و غریب به سینه حالی عجیب داشت نزدیک و دور به دیدن ممتد رسیده است
دلگیر، غریب، با دو بال زخمی اش مثل کبوتری که به گنبد رسیده است
او مانده بود، ز وصف، از آن میزبان عشقآرامشش به نقطهی بی حد رسیده است
بر سینه دست گذاشتم و گفتم سلام عشقدیدم دلم به عشق به مشهد رسیده است
شاعر: #میلاد_الهیاری
@hozehonariqods#شهرستان_قدس
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
دور و غریب به سینه حالی عجیب داشت نزدیک و دور به دیدن ممتد رسیده است
دلگیر، غریب، با دو بال زخمی اش مثل کبوتری که به گنبد رسیده است
او مانده بود، ز وصف، از آن میزبان عشقآرامشش به نقطهی بی حد رسیده است
بر سینه دست گذاشتم و گفتم سلام عشقدیدم دلم به عشق به مشهد رسیده است
۱۰:۲۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
صبح زیبای اولین پنجشنبه اردیبهشت ماه بود. همراه چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم با مترو بریم قطعه شهدای بهشت زهرا (سلام الله علیها). دخترها مون تقریبا هم سن و سال بودن و مثل ما، تو تجمعات شبانه محل با هم صمیمی شده بودن.
وارد واگن شلوغ شدیم. بعد از یکی دو ایستگاه دخترها جا پیدا کردن و نشستن.ما هم، غرق تماشای رابطه ساده و شیرین اونها بودیم که صدای خوشی در واگن پیچید.سرم رو چرخوندم سمت صدا. پسرک روی دایره، آروم ضرب گرفته بود و با لحنی زیبا و محلی برای امام رضا ع مولودی می خوند.
یادم اومد میلاد امام رضا نزدیکه. دلم پر کشید سمت حرم و داشت تو صحن ایوون طلا کیف میکرد که نوای خوش پسر تموم شد.
دایره رو گرفت سمت مسافرای واگن و گفت: «خانوما! هرچقدر خوشتون اومد، کمک کنید!»
الحق که حس و حال خوبی برامون ایجاد کرده بود.داشتم فکر می کردم چقدر بهش صله بدم که صدایی افکارم رو خط انداخت.
خانم میانسالِ کنار دخترم بود:«اینا چیه میخونی؟ یه ترانه شاااد یاد بگیر بخون که مردم خوششون بیاد. کسی برای این چیزا بهت پول نمیده!»
دوباره سرم رو چرخوندم سمت پسرک که حالا نزدیک من بود. با کنجکاوی منتظر شدم ببینم چه جوابی میده.
پسر قدش به زحمت تا گردن من می رسید. نهایتا ده ساله بود، با چهره ای شهرستانی و آفتاب سوخته. سرش رو زیر انداخت و با غصه گفت: «مگه نمیدونی رهبر شهید شده! اونوقت من ترانه بخونم؟»
واگن ساکت شد. انگار کسی توقع شنیدن همچین حرف بزرگی رو از اون قامت کوچیک نداشت.
زن که موهای کوتاه پسرونه و آرایش غلیظش توی چشم می زد اومد جمله بعد رو بگه که سریع اومدم وسط حرفش و رو به پسرک گفتم: «دم معرفتت گرم پسرم! خیلی مردی!»
چشمم افتاد به شماره کارتی که با خط بچه گانه روی تنِ تنها ابزار کارش نوشته بود. مبلغ خوبی براش کارت به کارت کردم. با خوشحالی طوری که همه واگن بشنون گفت: «خیلی ممنون خانم. امام رضا کمکتون باشه!»
بعد آهسته زیر گوشم گفت: «میشه بیشتر کمک کنی؟» یه مقدار دیگه واریز کردم و بلند گفتم: «ببشتر برات واریز کردم به شرطی که همیشه برای امام رضا جان بخونی!»
پسرک اما، خودش بچه محل امام رضا بود و نمک پرورده شاه خراسان و چه خوب حق نمک رو به جا آورد.
این رو وقتی فهمیدم که رفت انتهای واگن و مشغول شمردن درآمد روزانه ش شد.به زحمت خودم رو بهش رسوندم و آروم گفتم: _ پسرم اسمت چیه؟_جاسم._اهل کجایی؟ _مِشَد._تنها اومدی تهران؟_نِه با مامانم اومدیم.۴ تا بچه ایم. بابام فوت کرده!
تا ته ماجرا رو خوندم. پسرکی که هنوز دبستان رو تموم نکرده و درست طعم کودکی کردن رو نچشیده به یکباره شده نون آور مادر و خواهر برادرها...
جاسم که چند سال پیش دردِ از دست دادنِ پدر رو با بند بند وجودش حس کرده، حالا پنجاه و چند روزه که دوباره یتیم شده... این بار اما، همراهِ همه مردم...
آه از غمی که تازه شود با غمی دگرجز همدلی نباشدمان مرهمی دگر...
م.توحید
پ.ن۱: گفتم میخوام روایت امروز رو بنویسم. یه عکس ازت بگیرم؟ دایره شو آورد بالا که تو عکس بیفته و گفت:بگیر!
پ.ن۲: چهره ش رو تو عکس ننداختم بخاطر حفظ حریم شخصی ش.
پ.ن۳: اگر جاسم رو تو مترو دیدید این روایت و عکسش رو بهش نشون بدید.
#روایت_جنگ
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
۲۲:۵۳
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
دیدار شهید آیت الله خامنهای با معلمان و فرهنگیان، ۱۳۹۴/۰۲/۱۶
#رهبر_شهید#روز_معلم
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
۵:۴۵
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
درس ایثار و رشادت را به ما آموختیدپیش از آنکه در کلاس درس خود حاضر شوید
#شهرستان_قدس
۹:۲۸
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
بخشیدن
امروز بچه هایی را که تاخیر کرده بودند و موی سرشان بلند بود بخشیدم و یاد مدیرمان مرحوم آقای منوچهری افتادم.دبیرستان قاضی دور از شهر نرسیده به دامداری ها بود. درست وسط مزارع گندم و لوبیا و کلم.هر وقت آسمان دلش را خالی می کرد یا مزارع را آبیاری می کردند، باید با چکمه به مدرسه می رفتیم.روزهای عادی، بچه های سال اولی با دوچرخه، سال چهارمی ها با موتور می آمدند و سال دومی ها در مسیر، سوار ترک موتورها می شدند.یک روز صبح قبل از اینکه دروازه ی مدرسه را به روی بچه هایی که با پای پیاده از وسط گل و خل به مدرسه می رسیدند ،ببندند؛ یک گله بز -صد، صد و بیست تایی - با شتاب انگار که جن دیده باشند وارد دبیرستان شد و صف ها به هم ریخت.زمین و زمان پر شده بود از بزهای سیاه و سفید. دانش آموزان با هیاهو دنبال بزها می دویدند. مبصر ها بدتر از همه بودند. کسی به تذکر معاون مدرسه آقای صلاحی اهمیت نمیداد.چوپان بی چاره دست و پاشو گم کرده بود و نمی دانست چه خاکی به سرش بریزد. مدام به خودش فحش می داد و برگ درختان را می کند و بیح بیح می کرد. آقای صلاحی وقتی بی تابی چوپان را دید با عصبانیت میکروفن را داد دست جناب چوپان بلکه خودش بتواند بزهایش را مدیریت کند و کاری به فضای سبز و گلکاری مدرسه نداشته باشد.چوپان پشت تریبون شروع کرد به بیح بیح بیح کردن. یعنی بیایید و علوفه ی تازه میل کنید. ولی بزها با شنیدن این صدای اکو دار مدرن بیشتر رم کردند. اکثرشان هم شاخدار بودند و نیرومند. بچه ها در تلاش بودند با جا خالی دادن و سوار شدن به پشتشان قدرت نمایی کنند.مبصرها بدتر از همه بودند.تا اینکه آقای منوچهری سوت مشهورش را به صدا درآورد.انگار که در صور اسرافیل دمیده باشند ؛بزها و بچه ها از تعجب خشکشان زد. آرزو کردم ای کاش آقای تیمساری اینجا بود و با دوربین فیلمبرداری این صحنه سینمایی را ثبت می کرد.هیچکدام از ما فکرش را نمی کرد که آقای منوچهری زودتر از همه آمده رفته دفتر و حالا با سر و صدایی که برپا شده خودش را به حیاط رسانده. سوت دوم را که بلند تر زد؛ من دیدم که لبخند ریزی پشت سوتش پنهان کرده. مبادا بچه ها متوجه شوند و اوضاع از کنترل خارج شود.می گفتند مدیر قبلی بد اخلاق بود -ما که ندیدیم- ظاهرا بچه ها هم بی تقصیر نبوده اند.یک روز سر صف با صدای بلند فریاد کشیده که؛" از فردا هر کی با موتور بیاد مدرسه، پنچرش می کنه." از فردا همه با تراکتور و تیلر می آیند. دور تا دور مدرسه پر می شود از نعره ی تراکتورها و تاپ تاپ تیلرها.اگر فرماندار دخالت نمی کرده و قول نمی داده که همین فردا مسیر دبیرستان قیر پاشی و آسفالت خواهد شد؛ معلوم نبوده به قول دبیر جامعه شناسی مان آقای صلحی ،جنبش تراکتور و تیلر به کجا ختم می شد. همین بچه های نترس بودند که جنگ را اداره کردند. بهترین تخریبچی های جنگ هشت ساله از دل همین بچه های شهرستان سراب تقدیم ایران عزیز شد.حالا هر وقت دانش آموزی را می بخشم یاد آقای منوچهری می افتم که آن روز همه ی ما را بخشید تا بخشیدن را بیاموزیم و بخشیدن را آموزش دهیم.
#شهرستان_قدس
۱۰:۵۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
"ابوالفضل"
این سومین بار بود که توپ می افتاد حیاط منزل صدیقه خانم.باز هم ابوالفضل جلو رفت و گفت: من زدم خاله من بودم ببخشید صدیقه خانم توپ خیس را انداخت زیر پای ابوالفضل ولی اینبار دیگه مثل دفعه ی قبلی لبخند نزد.توپ مسقیم افتاده بود وسط تشت لباسهایی که سه شنبهها میشست.دو تا آدم یکی مهربان و صبور، آن یکی با معرفت و شجاع بعد از ظهر سه شنبهها، انتهای کوچهی بلبل آباد میخوردند به پست هم آرزو میکردی ای کاش مثل آقای ایزد خواه دبیر سرشناس ادبیات بودی و میتوانستی گفتگوهای جالب ابوالفضل با صدیقه خانم را به با تمام جزئیاتش بنویسی بفرستی روزنامه چاپ شود.صدیقه خانم ابوالفضل را مثل پسرش دوست داشت برف که میآمد پارو به دست میرفتیم روی پشت بام ها و شروع میکردیم به ریختن برفها به داخل بن بستهای تنگ بلبل آباد بعد نوبت پریدن از پشت بام بود و دالان زدن زیر برفهاابوالفصل اول از همه پشت بام منزل صدیقه خانم را پارو میکرد و نمیگذاشت خودش نفت و نان بگیرد تمام خریدهایش را انجام میداد تابستان که میشد با عمو زینال فرشهایش را میبرد رود خانهی تاجیار با فرشهای حسینیه میشست و میآورد.-خاله ببخشید این دفعه دیگه حواسم هس.-دفعه قبل هم همینو گفتی.-پس چی باید میگفتم خاله من سعی خودمو می کنم ولی انگار توپ هوای حیاط شما رو دوست داره.-شاید هم تشنهاش میشه میاد از تو تشت لباسا آب بخوره.(اشک توی چشماش دوید.)-این دفعه دیگه قول میدم خاله.صدیقه خانم مثل کسی که بغضش را فرو خورده و حالا قصد شوخی دارد ادامه داد.-نمیخواد قول بدی توپ رو این وروجک ها میزنن، تو چرا گردن میگیری؟!-خوب حالا چه فرقی می کنه مادر جون.بهشون قول دادم .خیالشون رو راحت کردم که اومدن دم در شما بازی کنن.-بفرما. به اینجا که میرسی...، میشم مادر جون.برید جای دیگه بازی کنید.-خیابون که نمیشه یا ماشین میاد یا تظاهرات میشه سر کوچه هم شیب داره و فقط واسه زمستون خوبه.سُر بخوری بیای دم در نعمت اینا.دم در شهید لعل سرابی هم که جای بازی نیست. سر پیچ اول سید خانم واسه عباسش عزاداره نمیشه .یاد عباس میوفته.اینورتر هم که جانباز موجی و شیمیایی دارن درست نیس بعدش خونهی بهار خانمه که پسرش احمد شهید شده تا سر و صدای بچهها رو میشنوه یاد احمد میافته شیون میکشه و صدام لعنتی رو نفرین میکنه میگه از یه کوچه دو تا احمد گرفتی منظورش احمد لعل سرابی و پسر خودشه روبرو شون هم "حاج قاسم باغبان جاوید" بزرگ تر ِمحله شهید شده احترامش واجبه باز اینور تر ملوک خانم پسرش عیسی شهید شده و نمیشه. آقا سیاوش قسممون داده.سر وصدا نکنیم جلو درشون .مادرش خواب نداره بنده خدا.آقای ایزد خواه که پیچید توی کوچه صدیقه خانم گفت:-شربت آوردم براتون.بچه ها بیآیید جلوتر."جنگ هم نتونست ماشین فوتبال رو در بلبل آباد متوقف کنه." این را آقای ایزد خواه دبیر ادبیات ابوالفضل و کمال وقتی گفته بود که توپ مسقیم خورده بود وسط کیهان.اخبارها ریخته بودند به هم.آقای ایزد خواه روزنامه را از دکه ی عیسی خان می گرفت و تا بلبل آباد با یک مهارت خاصی در حال راه رفتن میخواند.حواسش به همه جا بود.جواب سلام همه ی اهل محل را هم می داد. کمال به داداشش کیوان هم سپرده بود. مراقب بودند وقتی ایشان روزنامه به دست از سر کوچه ظاهر شد، هر دو با هم می گفتند: استوپ. بعدش می رفتند سراغ لیوان شربتشان.در بلبل آباد هر روز بساط فوتبال به راه بود. سه شنبه ها بعد از ظهر که ابوالفضل و کمال هم بودند.آقای ایزد خواه کلاس داشت و صدیقه خانم یک پارچ شربت گل محمدی برای بچه ها می گذاشت پشت در.روزی که بهار خانم از منزل آقای کالایی به مدرسه زنگ زده از مدیر پرسیده بود : احمد چرا نیومده خونه؟ مگه امروز کلاس عربی داشته.؟!مرحوم آقای منوچهری سر صف میکروفن به دست خیلی گریه کرد.بهار خانم مدام یادش می رفت که احمدش شهید شده.آن روز تنها سه شنبه ای بود که فوتبال تعطیل شد. روز مادر بود. ابوالفضل همه ی ما را جمع کرد با پول توجیبی هامون گل و شرینی خریدیم .صدیقه خانم هم حلوا پخت و مادرها را خبر کرد .هر کسی گلدان گلی آورد .رفتیم باغچه حیاط خانه ی بهار خانم رو بیل زدیم و کلی گل کاشتیم تا حال و هوایش عوض شود.سال بعد ابوالفضل هم شهید شد.ولی رسم خوبی که گذاشته بود ادامه داشت.هر سال روز مادر با دسته گل و شیرینی می رفتیم برای عرض ادب خدمت مادران شهید.تا این که ما پیر شدیم و راهی دیار غربت. اکثر مادرها هم به دسته گلها پیوستند. ولی چیزی را مطمئنم. مطمئنم اگر ابوالفضل بود ،باز هم همه ی ما را جمع می کرد و می برد خدمت مادران شهید .به نیابت از بچه هایشان روز مادر تبریک عرض کنیم .خط آخر وصیت نامه اش نوشته بود .مادران شهدا حق بزرگی بر گردن همه ی ما دارند. مراقب صدیقه خانم باشید.
۱۵:۳۲
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
بارقه | روایتروزهایجنگ...
#جنگ_رمضان
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
۱۲:۳۱