کاش بهضی هارو نمیشناختیم موافقین؟!:)
۷:۲۹
یه موشت عشق یکی دو روزه کع باعث دلشکستن میشه جمع کنین بابا:/
۷:۳۱
دنیا جوری شده هر چی لاشی تر باشی بیشتر دوست دارن:///
۷:۳۳
⇦دلـــ↻ــــشڪستہ هــ🥀ـــا⇨
بغضم شکست و با گریه گفتم:ترو خدا سرم رو در بیار فرهاد حالش خوب نیست من باید پیشش باشم ترو خدا بزار برم پیش فرهادم بعد با صدای خفه شروع کردم به گریه کردن زار زار میکردم و هق هق که دیدم صدای پرستارم بغض دار شد و یه قطره اشک روی گونه برجسته ش فرود اومد ولی اون خیلی زود با پشت دست پاکش کرد و گفت:همسر منم فوت کرده بعد زود خودش رو جمع کرد و گفت:خانم تا چند دقیقه دیگه سرمتون تموم میشه بعد از کمی مکث و با صدای مهربدنی گفت:شما که نمی خوای شوهرت اینجوری ببینتت به خدا سکته رو میزه پس استراحت کن تا اون تو این حالش نگران تو نشه نگاهم رو مظلوم کردم و گفتم:قول میدی بعدش خودت من رو ببری پیشش؟ پرستار تعجب کرد ولی بعدش لبخند ملیحی زد و گفت:باشه ولی تو هم قول بده استراحت کنی سرم رو تکون دادم پرستار رفت و منم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم یهو فکرم برگشت طرف اون پرستاره که حتی من اون رو نمی شناسمش ولی چه غم بزرگی داشت این دختر فکر کنم از من خیلی کوچک تر باشه به کل از تو فکر به فرهاد در اومده بودم چشمام سنگین شد و خوابم برد. انگار یکی داشت با دستم ور میرفت چشمامو باز کردم و همون پرستاره بود داشت سرمم رو در می یوورد لبخند زد و منم یه لبخند تلخ بهش زدم پرستاره گفت:خب دیگه پاشو وقت عمل به قوله........ لایک فراموش نشه #مدیر قلب سفید ما رو قرمز کنید
میخوام رمان و ادامه بدم:)
۷:۴۶
⇦دلـــ↻ــــشڪستہ هــ🥀ـــا⇨
بغضم شکست و با گریه گفتم:ترو خدا سرم رو در بیار فرهاد حالش خوب نیست من باید پیشش باشم ترو خدا بزار برم پیش فرهادم بعد با صدای خفه شروع کردم به گریه کردن زار زار میکردم و هق هق که دیدم صدای پرستارم بغض دار شد و یه قطره اشک روی گونه برجسته ش فرود اومد ولی اون خیلی زود با پشت دست پاکش کرد و گفت:همسر منم فوت کرده بعد زود خودش رو جمع کرد و گفت:خانم تا چند دقیقه دیگه سرمتون تموم میشه بعد از کمی مکث و با صدای مهربدنی گفت:شما که نمی خوای شوهرت اینجوری ببینتت به خدا سکته رو میزه پس استراحت کن تا اون تو این حالش نگران تو نشه نگاهم رو مظلوم کردم و گفتم:قول میدی بعدش خودت من رو ببری پیشش؟ پرستار تعجب کرد ولی بعدش لبخند ملیحی زد و گفت:باشه ولی تو هم قول بده استراحت کنی سرم رو تکون دادم پرستار رفت و منم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم یهو فکرم برگشت طرف اون پرستاره که حتی من اون رو نمی شناسمش ولی چه غم بزرگی داشت این دختر فکر کنم از من خیلی کوچک تر باشه به کل از تو فکر به فرهاد در اومده بودم چشمام سنگین شد و خوابم برد. انگار یکی داشت با دستم ور میرفت چشمامو باز کردم و همون پرستاره بود داشت سرمم رو در می یوورد لبخند زد و منم یه لبخند تلخ بهش زدم پرستاره گفت:خب دیگه پاشو وقت عمل به قوله........ لایک فراموش نشه #مدیر قلب سفید ما رو قرمز کنید
منو برد پیش فرهاد نشستم کنار تخت و شروع کردم با دستای لرزونم صورتشو نوازش کردن:) هی قربون صدقه اش میرفتم:))که یهو چشاشو باز کرد و گفت:نکن پرو میشم ها_ن که پرو نبودی!_خب شاید یکم شیطونی هم بهش اضافه شده! و یهو منو کشید طرف خودش و بوسید از خجالت داشتم اب میشدم داد زدم:بیشعوررررررر خجالت بکش اخه وسط بیمارستانننننناونم فقط میخندید! یهو دلم گرفت بغض کردم اگر این اخرین دیدارمون باشه چی اگر این اخرین خنده ها باشه چی یه قطره اشک از چشمم اومددیگه صدای خنده فرهاد نمیومد نگاش کردم اخم کرده بود و داشت نگام میکرد!فرهاد:یه بوسیدن گریه نداره که اصن غلط کردم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟!دید هیچ جوابی نمیدم گفت:چی شده!با صدای خفه ای گفتم:چرا عمل نمیکنیجدی گفت :چون میخوام این لحظع های اخرو پیش تو باشم!من نمیخوام لحظه های اخر پیشم باشی من میخوام همیشه باشی!:( جدی گفت:عزیزم عملش 50 50 ست من نمیخوام بعد این همه سال که پیدات کردم بمیرم خیر سرم!بغضم شکست و روس سینه های پهنش گریه میکردم:(دیگه خالی شده بودم باید متقاعدش میکردم عمل کنه_فرهاد لطفا بخاطر من بخاطر زندگی که قراره با هم بسازیم عمل کن:(_باشه عزیزم تو به عمل من فکر نکن!_من باشه الکی نمیخوام:((((_تا حالا چی گفتم که زیرش زده باشم؟!ناخداگاه گفتم:رفتی!سرشو انداخت پایین و با یه لبخند گفت :چشم عمل میکنم!:)ادامه دارد.....
۸:۲۱
۱۸:۲۲
ɪ ɴᴇᴠᴇʀ ᴄʜᴀɴɢᴇᴅ. . .
ɪ ᴊᴜsᴛ ʟᴏᴏᴋ ᴀᴛ ᴇᴠᴇʀʏᴛʜɪɴɢ ᴅɪғғᴇʀᴇɴᴛʟʏ ɴᴏᴡ!
من هیچ وقت عوض نشدم . . .
فقط الان به همه چیز متفاوت نگاه میکنم!
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



ɪ ᴊᴜsᴛ ʟᴏᴏᴋ ᴀᴛ ᴇᴠᴇʀʏᴛʜɪɴɢ ᴅɪғғᴇʀᴇɴᴛʟʏ ɴᴏᴡ!
من هیچ وقت عوض نشدم . . .
فقط الان به همه چیز متفاوت نگاه میکنم!
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۴
آقای قاضی
به پاش سوختیم تهش گفت بو دود میدی..!!
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



به پاش سوختیم تهش گفت بو دود میدی..!!
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۴
هَنوز دآرَم زِندِگی میکُنَم ؛
بآ اونی کِه #خعلی وَقتِه رَفته :))
#Reyhaneh🖤✨ ➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



بآ اونی کِه #خعلی وَقتِه رَفته :))
#Reyhaneh🖤✨ ➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۷
گاهی سَرنوشتمون،نَتيجهی رَفتار اَحمقانهی خودمونه:)
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۷
◂ 𝓷𝓲𝓪𝔃 𝓫𝓮 𝔂𝓮𝓴𝓲 𝓳𝓪𝓱𝓪𝓽 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓼𝓱𝓸𝓭𝓪𝓷 ᆢ⸸
نیاز به یکۍ جهت درکـ شدن ..͜


#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



نیاز به یکۍ جهت درکـ شدن ..͜
#Reyhaneh🖤✨
➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۷
вє ¢σℓ∂ тнєи тнєу ωαит уσυ!
سرد باشی، بیشتر میخوانت! :))
#Reyhaneh🖤✨ ➴دلشکسته ها

••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••



سرد باشی، بیشتر میخوانت! :))
#Reyhaneh🖤✨ ➴دلشکسته ها
••[https://ble.ir/hphp1385arat1386]••
۱۸:۲۷
فرداش تمام کارای عملشو کردیم و قرار شد فردا ساعت ۱۰ صبح عمل کنهساعت ۹:۲۵ دقیقا⇩کلی استرس داشتم اگر اتفاقی براش می اوفتاد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم چون من گفتم این عمل رو انجام بده!اقای محمدی(دکتره:/)اومد پیشم و گفت:دخترم نگران نباش همه چیز عالی پیش خواهد رفت همین که رازیش کردی خودش ۵۰ درصد از کارو اوکی کردبا این حرف دکتر خیالم یکم راحت شد!اقای محمدی:اگر میخوای باهاش حرف بزنی برو حرف بزن که قراره یه روز نبینیش چون یه روز عملش طول میکشه:(باشه ای گفتم و رفتم سوراغ فرهاد ساعت ۹:۴۰ دقیقه⇩فرهاد اصلا نمیخواد استرس داشته باشی خب من کنارتم هیچی نیست....امممم....یه عمل کوچولوعه...امم.. خب؟ خب!؟؟فرهاد:باشه باشه تو انگار از من بیشتر استرس داری!:|دکتر از راه رسید و گفت: وقتشه اماده ات کنیم برای عمل فرهاد جان چند تا پرستارو خبر کردن و فرهاد رو اماده کردن موقع رفتن تو اون اوتاق که قرار بود فرهاد توش عمل شه دیگه داشتم میمردم......ادامه دارد..
۱۹:۱۵
⇦دلـــ↻ــــشڪستہ هــ🥀ـــا⇨
منو برد پیش فرهاد نشستم کنار تخت و شروع کردم با دستای لرزونم صورتشو نوازش کردن:) هی قربون صدقه اش میرفتم:)) که یهو چشاشو باز کرد و گفت:نکن پرو میشم ها _ن که پرو نبودی! _خب شاید یکم شیطونی هم بهش اضافه شده! و یهو منو کشید طرف خودش و بوسید از خجالت داشتم اب میشدم داد زدم:بیشعوررررررر خجالت بکش اخه وسط بیمارستانننننن اونم فقط میخندید! یهو دلم گرفت بغض کردم اگر این اخرین دیدارمون باشه چی اگر این اخرین خنده ها باشه چی یه قطره اشک از چشمم اومد دیگه صدای خنده فرهاد نمیومد نگاش کردم اخم کرده بود و داشت نگام میکرد! فرهاد:یه بوسیدن گریه نداره که اصن غلط کردم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟! دید هیچ جوابی نمیدم گفت:چی شده! با صدای خفه ای گفتم:چرا عمل نمیکنی جدی گفت :چون میخوام این لحظع های اخرو پیش تو باشم! من نمیخوام لحظه های اخر پیشم باشی من میخوام همیشه باشی!:( جدی گفت:عزیزم عملش 50 50 ست من نمیخوام بعد این همه سال که پیدات کردم بمیرم خیر سرم! بغضم شکست و روس سینه های پهنش گریه میکردم:( دیگه خالی شده بودم باید متقاعدش میکردم عمل کنه _فرهاد لطفا بخاطر من بخاطر زندگی که قراره با هم بسازیم عمل کن:( _باشه عزیزم تو به عمل من فکر نکن! _من باشه الکی نمیخوام:(((( _تا حالا چی گفتم که زیرش زده باشم؟! ناخداگاه گفتم:رفتی! سرشو انداخت پایین و با یه لبخند گفت :چشم عمل میکنم!:) ادامه دارد.....
پارت قبلツ
۱۹:۱۶
███████████
███████████
█
███████████
███████████
███████████
███████████
███████████
چیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
به چی نگاه میکنین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
بزنید روش دیگع
رفیق فابریک ها دارن میرن کانال
اگر توهم مثل من رفیق فابریک داری بزن رو رفیق ها و وارد کانال شو
۷:۱۰
بازارسال شده از مسڪوٺشدڪَان•¦🔏¦•
بسم الله الرحمن الرحیم
قلم میزنیم!
یکی پس از دیگری:)
بدون وقفه!
همانند قطار زندگی!
و حال...
شما با ما در این سفر به صرف
"فریاد واژگان" دعوتید

#فریادواژگان
#شروع
#SBKA🎡
قلم میزنیم!
یکی پس از دیگری:)
بدون وقفه!
همانند قطار زندگی!
و حال...
شما با ما در این سفر به صرف
"فریاد واژگان" دعوتید
#فریادواژگان
#شروع
#SBKA🎡
۱۴:۵۳
پیشنهادی رمان آنلاین
مسکوت شدگان

۱۴:۵۳
شب که میشهمیوفتیم تو رودخونه ای از خاطره هاشنا میکنیم ، دست و پا میزنیمغرق میشیم ، خفه میشیممیخوابیم
۲۰:۳۶
دلم میخواد همین الان یکی بغلم کنه بگهخب ماسکتو بردار ببینم چی پشت خندت قایم کردی
۱۷:۰۵
این "بزرگ میشی یادت میره" تا چند سالگى ادامه داره؟چرا هی بزرگ ميشيم ولی يادمون نميره...ᅟ
۱۷:۰۵