•آیلار•شاید کاوه اجازه نده مامانمو دیگ ببینم پس نباید گریه کنم باید از این فرست استفاده کنم تا دلتنگیم رفع بشع! ولس هرچقدر هم بغلش کنم سیر نمیشم!اشک هامو پاک کردم و لبخندی زدم که مامان بغلم کرد و زیر گوشم بلند بلند گریه کرد! خیلی برام دردناک بوداین صحنه!!آروم گفتم:مامان مامان؟! گریه نکن شاید دیگه نتونم ببینمت پس گریه نکن دیگ!
انگار آروم شد ازم جدا شد!
نگاهی به صورتش انداختم!
این مامانم نبود؟؟
چرا انقدر پیر شده؟؟
زیر چشاش سیاه چند تایی از موهاش سفید صورتش چروک؟!!
قلبم از وسط انگار پاره شد!!!!
با ناله گفتم:
_مامان!! این چه وضعیه؟؟؟
تلخندی زد! و گفت:
_دوری از دختر کوچولوم! مگ میشه اینجوری نشم؟
خواستم حرف بزنم که صدای کاوه اومد:
کی اجازه داده تو بیای پیش این!؟منظورش با مامانم بود!از این لحنش حالم بهم خورد درسته خانزادس! ماهم اربابیم چرا اینجوری خودمون رو نمیگیریم!!؟⋅•༄┄┅┄┅┄┅⊰
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭 ⤹ https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۱:۱۸
•آیلار•تا خواستم لب باز کنم بگم درست صحبت کنم محتویات معدم همه از دهنم خارج شد شروع کردم به عوق زدن مامان با ترس بالا سرم بود کاوه هم با داد پرستار هارو صدا زد عوق زدنم که تموم شد پرستار ازم خون گرفت و رفت!نمیدونم چرا حالم بد بود!؟کاوه اومد کنارم جوری که نفساش به صورتم میخورد و گفت:حالت خوبه؟
تا خواستم لب بزنم بوی بدنش نزاشت و دوباره عوق زدم!
بوی بدنش بد نبود من بدم اومد مامان اومد دم گوشم و گفت:
_دخترم؟ ماهیانه شدی؟
لب گزیدم و آروم نه ای گفتم که زد به صورتش و گفت:
_بارداره!
کاوه با چشای گرد شده نگا کرد به مامان!
خودمم تعجب کرده بودم!
من با این سن باردار؟
با وارد شدن پرستار نگاهمو بهش دوختم
پرستار تبریک میگم خانم کوچولوتون باردارهزدم زیر گریه!نمیدونم هدفم از این گریه چی بود؟!شاید از خوشحالی!شاید هم از بدبختی!پرستار_خیلی خیلی مواظب این خانم کوچولو باشین چون امکان داشت بچه سقط بشه! فقط باید استراحت کنی! ر*ا*ب*ط*ه براش خوب نیس!با حرفش لب گزیدم کاوه گیج داشت نگا میکرد مامانم با لبخند نگام میکرد این لبخندش هم از خوشحالی هم از بدبختی!⋅•༄┄┅┄┅┄┅⊰
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭 ⤹ https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۱:۱۹
دو پارت تقدیم به نگاهای گرمتون توت فرنگی ها

۱۱:۲۰
بریم پارت

۱۰:۰۰
1
۱۰:۰۰
2
۱۰:۰۰
3
۱۰:۰۰
•آیلار•کاوه کار های ترخیص منو انجام داد و اومد از دستم گرفت بلند شدم و به مامانم نگا کردم باز اشک میریخت دست کاوه رو ول کردم و به سمتش رفتم محکم بغلش کردم دستشو گذاشت رو شکمم و نوازش کرد لبخندی زدم و خداحافظی کردم و به کاوه سوار رُل شدیم به عمارت حرکت کردیمکاوه_ چیزی هوس نکردی؟اصکوله؟/: یک ماهمم نیس!!!!گیج نگاش کردم و گفتم:_هنوز زوده!انتظار این حرفشو نداشتم به چهرش میاد زرنگ باشه بجز غرور هیچی نداره!خندم گرفته بود دستمو گذاشتم رو شکمم و با خودم گفتم:_با اومدنت میونه منو باباتو درست کنیا!کاوه_درست نمیشه!! بچه بدنیا بیاد میدی به شیدا گورتو گم میکنی میری!اشک از چشام اومد!غرورم له شد!!از این مرد متنفرممممم!•کاوه•نمیدونم چرا از گفتن این حرفم پشیمون بودم!! ولی درست گفتم! شیدا نمیتونه باردار بشه همین بچه رو بزرگ میکنه ولی تا بدنیا اومدن بچه نباید به آیلار سخت بگیرم!⋅•༄┄┅┄┅┄┅⊰
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭:https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۰:۰۰
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭 ⤹https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۰:۰۱
دو پارت تقدیم به نگاهای گرمتون توت فرنگی ها

۱۰:۰۲
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭 ⤹ https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۷:۵۹
•کاوه•با دیدن صحنه ای که جلوم بود خشک شدم! آیلار افتاده بود و ناله میکرد! به پشتم نگاه کردم و به بقیه گفتم:_برید بیروندرو بستم و به سمت آیلار رفتمآیلار_تموم جونم درد میکنه!دلم براش سوخت! گریش بیشتر شد_باشع باشع آروم باش!.رفتم سراغ تختش ک روش یه پتو بود پتو رو برداشتم و انداختم رو بدنش!_زنگ میزنم به اورژانس_نه.. نمیخاد!_معلومه چیمیگی؟ ممکنه بچه اسیب دیده باشه!_نه خواهش میکنم!. بخوابم خوب میشم!باشع ای گفتم و بلندش کردم گزاشتم رو تخت!_حالت خوبه؟_مهمه؟_اره تو مادر بچمی!_میتونی بری!دلم نیومد ولش کنم رفتم رو تخت و بغلش کردم که بعد چند دقیقه زد زیر گریه!_چیه؟_مامانمو میخام!_به سالار میگم بیارتش!از خوشحالی چشاش برق زد!بهم نگاه کرد و بوسه ای روی گونم گزاشت!⋅•༄┄┅┄┅┄┅⊰
۱۸:۰۰
با چند دقیقه تاخیر تقدیم به نگاهای گشنگتون

۱۸:۰۰
ادمین های عزیز
۱۶:۵۷
عضو بلدین بیارین؟
۱۷:۱۷
بریم پارت
1 2 3
۱۷:۱۸
۱۷:۱۹
•کاوه•کم کم داشت حص های مردونم بیدار میشد! به آیلار نگاه کردم ک داشت مثل مار میچرخید به سمت لباش رفتم و با ولح بوسیدمش احساس کردم که داره نفس نفس میزنه نیم خیز شدم و به صورتش نگاه کردم!_تو توی عوضی چیداری ک منو اینطوری وابسته ی خودت کردیاحساس کردم که حالش خوب نیس واقعانم همین طور بود نگاهی مظلومانه ای کرد و آهسته لب زد_تورو خدا بسهمن واقعا خسته نشده بودم و میخواستم ادامه بدم ولی دکتر گفته بود ک رابطه ی ج*ن*س*ی برای جنین خوب نیست و بعدم عقب کشیدم بلند شدم و روبه روی پنجره وایسادم اونم سریع بلند شد و خودشو جمع جور کرد رفتم نزدیکش که بوسه ی آخر و روی لبش بکارم که با ترس نگام کرد _چته آروم باشبعد از بوسه از اتاق خارج شدم...•آیلار•دردم میومد اون از عقد اینم از بچه دار شدنمون!!پوف!!!وقتی ازم جدا شد نفسم رو آسوده بیرون دادم و بلند شدم ک برم حموم ولی ولی نمیتونستم روس پای خودم وایسم!!سرم بدجور گیج میرفت!زینب رو صدا زدم ک برام دوایی بیاره وقتی آورد یکم بهتر شدم بعد چند،مین به طرف حموم رفتم ...⋅•༄┄┅┄┅┄┅
𝖩𝗈𝗈𝗂𝖭 ⤹https://ble.ir/httpseitaacomjoinchat1336672543cbeda4b1045
۱۷:۲۰
بریم پارت
1 2 3
۱۳:۰۴
سلام ببخشید یکم درس دارم یه چند روز پارت خبری نیس
۲۰:۲۵