مرکز اشاعه ایمان
توسل به حضرت فاطمه زهرا، گره گشای عبور از میدان مین اواخر سال شصت بود؛ دقیقا یادم نیست آن روز مناسبتی داشت یا نه، ولی میدانم بچههای گردان را جمع کرد که برایشان حرف بزند. ابتدای صحبتـش مثل همیشه گفت السلام علیـک یا ایتها الصدیقه الشهیـده سیده النسا العالمیـن. بغض گلویش را گرفت و اشک تو چشماش جمع شد. همیشه همین طور بود؛ اسم حضرت زهرا را که میبرد اشکش بیاختیار جاری میشد. گویی همه وجودش عشق و ارادت بود به اهل بیت عصمت و طـهارت. موضوع صحبتـش حول وحوش امدادهای غیبـی میگشـت. لابلای حرفاش خاطره قشنگی هم تعریف کرد خاطرهای از یکی عملیاتها گفت: شب عملیات آرام و بی سر و صدا داشتیم میرفتیم طرف دشمن سر راه یکهو خوردیم به یک میدان مین؛ خدایی شد که فهمیدیم میدان مین است وگرنه ما گرم رفتن بودیم و هوای این طور چیز ها را نداشتیم. بچههای اطلاعات عملیات اصلا ماتشان برده بود؛ آن ها موضوع را زود تر از من فهمیده بودن؛ وقتی بهام گفتند، خودم هم ماتم برد. شبهای قبل که آمدیم شناسایی، چنین میدانی ندیده بودیم؛ تنها یک احتمال وجود داشت، آن هم این که کمی راه را اشتباه آمده باشیم. آن طرف میدان مین شبح دژ دشمن توی چشم میآمد. ما نوک حمله بودیم و اگر معطل میکردیم هیچ بعید نبود عملیات شکست بخورد. با بچههای اطلاعات عملیات شروع کردیم به گشتن؛ همه امیدمان این شد که معبر خود عراقی ها را پیدا کنیم. وقتی برای خنثی کردن مینها وجود نداشت. چند دقیقهای گشتیم، ولی بیفایده بود. کمی عقب تر از ما تمام گردان منتظر دستور حمله ما بودند. هنوز از ماجرا خبر نداشتند؛ بچههای اطلاعات عملیات خیره - خیره نگاهم میکردند، گفتند: چی کار میکنی حاجی؟ با اسلحه کلاش به میدان مین اشاره کردم گفتم میبینین که هیچ راه کاری برامون نیست، گفتند یعنی... برمیگردیم؟ چیزی نگفتم تنها راه امیدم رفتن به در خانه اهل بیت بود. توسل شدم به خود خانم حضرت صدیقه طاهره سلاماللهعلیها. با آه ناله گفتم: بیبی خودتون وضع ما رو دارید میبینید، دستم به دامنتون یه کاری بکنین. به سجده افتادم روی خاکها و باز گفتم: شما خودتون تو همه عملیاتها مواظب ما بودین؛ این جا هم دیگه به لطف و عنایت خودتون بستگی داره. توی همین حال گریهام گرفت؛عجیب هم قلبم شکسته بود که: خدایا چه کار کنیم؟ وقتی لطف و معجزه مقدر شده باشد و قطعاً بخواهد اتفاق بیفتد، میافتد. من هم توی آن شرایط حساس نمیدانم یکدفعه چه طور شد که گویی کاملا از اختیار خودم آمدم بیرون یک حال از خود بیخودی بهام دست داد؛ یک دفعه رفتم نزدیک بچههای گردان؛ آماده و متظر دستور حمله بودند، یکهو گفتم: بر پا، همه بلند شدند؛ به سمت دشمن اشاره کردم؛ بدون معطلی دستور حمله دادم؛ خودم هم آمدم بروم، یکی از بچههای اطلاعات جلوم رو گرفت؛ با حیرت گفت: حاجی چی کار کردی؟ تازه آنجا فهمیدم چه دستوری دادم، ولی دیگر خیلیها وارد میدان مین شده بودند؛ همان طور هم به طرف دشمن آتیش میریختند؛ یکی دیگرشان گفت: حاجی همه رو به کشتن دادی! شک واضطراب آنها مرا هم گرفت؛ یک آن حالت عصبی بهام دست داد؛ دستها را گذاشتم روی گوشهام و محکم شرع کردم به فشار دادن هر آن منتظر منفجر شدن یکی از مینها بودم… آن شب ولی به لطف بیبی دو عالم، بچهها تا نفر آخرشان از میدان مین رد شدند ،حتی یکی از مینها هم منفجر نشد. تازه آنجا بود که به خودم آمدم، سر از پا نشناخته دویدم طرف دشمن از روی همان میدان مین.
ادامه را در نوشتهی بعدی بخوانید #متعلقات_ایمان #قرارگاه_عرشالرحمن #بنیاد_غیبت #ایمان_به_غیب #امدادهای_غیبی #اصطناعت
@imancenter_ir | مرکز اشاعه ایمان
صبح زود هنوز درگیر عملیات بودم. یک دفعه چشمم افتاد به چند تا از بچههای اطلاعات لشکر داشتند میدویدند و با هیجان از این و آن می پرسیدند حاجی برونسی کجاست؟!
رفتم جلوشان گفتم چه خبره؟ چی شده؟
گفتند: فهمیدی دیشب چیکار کردی حاجی؟
صداشان بلند و غیر طبیعی بود؛ خودم را زدم به اون راه...
عادی و خونسرد گفتم: نه...
گفتند میدونی گردان رو از کجا رد کردی؟
پرسیدم از کجا؟
جریان را با آب و تاب گفتند به خنده گفتم: مگه میشه که ما از روی میدون مین رد شده باشیم؟ حتما شوخی میکنید؛ دستم را گرفتند، گفتند بیا برویم خودت نگاه کن!
همراهشان رفتم دیدن آن میدان مین؛ واقعاً عبرت داشت؛ تمام مینها رویشان جای رد پا بود؛ بعضی حتی شاخکهاشان کج شده بود؛ ولی الحمدلله هیچ کدام منفجر نشده بود.
خدا رحمت کند شهید برونسی را... آخر صحبتش با گریه میگفت: بدونین که حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها و اهل بیت عصمت و طهارت توی تمام عملیاتها ما را یاری میکنند.
محمدرضا فداکار، یکی از همرزمان شهید برونسی میگفت :چند روز بعد از آن عملیات، دو سه تا از بچهها گذرشان به همان میدان مین میافتد؛ به محض اینکه نفر اول پا توی میدان مین میگذارد، یکی از مینها عمل میکند و متاسفانه پای او قطع میشود. بقیه مینها را هم بچهها امتحان میکنند که میبینند ان حالت خنثی بودن بر طرف شده است.
شهید برونسی تمام فکر و ذکرش درباره عملیات موفق این بود که میگفت: باید نزدیکیمان را با اهل بیت علیهالسلام را بیشتر و بیشتر کنیم و ایمانمان را قوی.
#متعلقات_ایمان #قرارگاه_عرشالرحمن#بنیاد_غیبت #ایمان_به_غیب #امدادهای_غیبی #اصطناعت
@imancenter_ir | مرکز اشاعه ایمان
رفتم جلوشان گفتم چه خبره؟ چی شده؟
گفتند: فهمیدی دیشب چیکار کردی حاجی؟
صداشان بلند و غیر طبیعی بود؛ خودم را زدم به اون راه...
عادی و خونسرد گفتم: نه...
گفتند میدونی گردان رو از کجا رد کردی؟
پرسیدم از کجا؟
جریان را با آب و تاب گفتند به خنده گفتم: مگه میشه که ما از روی میدون مین رد شده باشیم؟ حتما شوخی میکنید؛ دستم را گرفتند، گفتند بیا برویم خودت نگاه کن!
همراهشان رفتم دیدن آن میدان مین؛ واقعاً عبرت داشت؛ تمام مینها رویشان جای رد پا بود؛ بعضی حتی شاخکهاشان کج شده بود؛ ولی الحمدلله هیچ کدام منفجر نشده بود.
خدا رحمت کند شهید برونسی را... آخر صحبتش با گریه میگفت: بدونین که حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها و اهل بیت عصمت و طهارت توی تمام عملیاتها ما را یاری میکنند.
محمدرضا فداکار، یکی از همرزمان شهید برونسی میگفت :چند روز بعد از آن عملیات، دو سه تا از بچهها گذرشان به همان میدان مین میافتد؛ به محض اینکه نفر اول پا توی میدان مین میگذارد، یکی از مینها عمل میکند و متاسفانه پای او قطع میشود. بقیه مینها را هم بچهها امتحان میکنند که میبینند ان حالت خنثی بودن بر طرف شده است.
شهید برونسی تمام فکر و ذکرش درباره عملیات موفق این بود که میگفت: باید نزدیکیمان را با اهل بیت علیهالسلام را بیشتر و بیشتر کنیم و ایمانمان را قوی.
#متعلقات_ایمان #قرارگاه_عرشالرحمن#بنیاد_غیبت #ایمان_به_غیب #امدادهای_غیبی #اصطناعت
۵
۲:۰۸