در کدام لحظهی جنگایم؟این روزها روزهای عملیات فتحالمبین است؛ هوای بهار مثل نخیادهایی ما را به بهار خوزستانِ سال ۶۱ میبَرد. فروردینِ خوزستان را اگر تجربه کرده باشید، حتما تأیید میکنید که چه حسوحال مطبوعی دارد. و فتحالمبین در همین حالوهوای مطبوع به دست آمده بود.
قصهی جنگ ایران و عراق چه بود؟ در لحظهی کنونی شاید مرور آن قصه اهمیت داشته باشد. دههی هفتادِ شمسی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ کتابهای خوبی به قلمِ محمد درودیان منتشر کرد که نسبت به زمانِ خودش غنیمت بود. آخرین جلدِ این مجموعه «آغاز تا پایان» بود که در کمتر از دویست صفحه کل ماجرای جنگ را سالبهسال میآورد. مختصرِ قصه را با تکیه به آن تعریف میکنم:
انقلاب اسلامی که اتفاق افتاد، اولا داعیههای جهانگُسترِ انقلاب، ثانیا بسترِ مناقشات مرزیِ سابق، ثالثا بههمریختگیِ اوضاع سیاسیِ داخل و رابعا ضعف نظامیِ ایران، عراق را به آغاز جنگ سوق داد.
سالِ اولِ جنگ، عراق مناطقِ زیادی را تصرف کرد و ایران به خاطر عدمثبات سیاسی و نظامی نتوانست دفاعِ مقبولی انجام دهد. پس یک نوارِ مرزی از پایینِ پاوه تا آبادان به تصرفِ دشمن درآمد که مهمترین شهرِ آن خرمشهر بود. ایران تلاش کرد با چند اقدام کلاسیک نظامی (آتش توپخانه و بعد عزیمتِ نیروی پیاده) عراق را پس بزند اما نتوانست.
سال دومِ جنگ، ایران به ایدههای غیرکلاسیک و نوِ نظامی روی آورد: نیروی انبوه انسانی و غافلگیریِ شبانه (یکی از عللِ تعداد زیادِ شهدای مفقودالاثر و ضرورتِ تفحص شهدا همین راهبُرد بود.) این مسیر راهی باز کرد: ایرانیها طی عملیاتهای ثامنالائمه و طریقالقدس و فتحالمبین و بالاخره بیتالمقدس گامبهگام پیش رفتند و عراقیهای غافلگیر را پس زدند. در پایانِ این دوره، تقریبا بخشهای زیادی از مناطق اشغالی آزاد شده بود.
در این دوره، پرسشی مطرح شد: جنگ آیا به پایان رسیده یا باید همچنان تداوم داشته باشد؟ راهبُرد جمهوری اسلامی همانا تداومِ جنگ بود. اولا چون معتقد بود نظام بینالملل باید عراق را متجاوز بداند اما در این بُرهه چنین امتیازی به ایران نمیدادند؛ ثانیا باید تنبیه و تعقیب متجاوز اتفاق میافتاد؛ ثالثا موفقیتهای نظامی تازه آغاز شده و تداومِ این موفقیتها میتوانست به تزلزلِ نظامی و سیاسی عراق منتهی شود. پس هدف ایران شد حرکت به سمت بصره.
اما عملیات رمضان که با همان استراتژی و رو به بصره انجام شد، ناکام ماند. عراق استراتژی دفاعیش را مستحکم کرده بود و دیگر در خاک عراق نمیشد بهراحتیِ قبل عمل کرد. از همین لحظه بنبست و توقف در جنگ آغاز شد: ایران در پیِ رسیدن به یک موفقیت بارز بود تا برگ برندهای در دست داشته باشد؛ و عراق دائما نیروها و تجهیزاتش را تقویت میکرد و راهِ پیشبُردنِ ایدههای نظامیِ جدیدِ ایران را میبست. سالِ سوم تقریبا اسیر همین بنبست بود.
سال چهارم و پنجم، فشارها بیشتر شد؛ جنگ نفتکشها و موشکباران هم اضافه شد و از آن طرف، عملیاتهای ایران (خیبر و بدر و ...) به توفیق چندانی نرسید. سال ششم فشارهای جهانی هم افزایش پیدا کرد. حالا ایرانی که دنبال موفقیت بارز بود، سراغ امری ناممکن رفت. اکثر جبههها قفل بودند و امکان غافلگیری نداشتند؛ پس عملیاتی بهغایت پیچیده را به سمت فاو فلش زد. عملیات والفجر۸ در ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ آغاز شد و آن موفقیت بارز اتفاق افتاد اما توقعِ ایران برآورده نشد: رویکرد جهان تغییری نکرد و امتیاز مطلوب ایران را ندادند.
سال هفتم ایران همچنان در همین مسیر پیش رفت و ابتدا در عملیاتِ کربلای۴ به ناکامی رسید و در کمتر از دو هفته فلشِ شلمچه را فعال کرد و کربلای۵ را پی گرفت؛ عملیاتی آبرومند اما نهآنچنان موفقیتآمیز که برگ برندهی ایران را تقویت کند. قطعنامهی ۵۹۸ در پایان سال هفتم مطرح شد و عراق به آن تن داد اما ایران که همچنان پی امتیاز بود، به آن تن نداد.
سال هشتم ورق جنگ چرخید؛ عراقی که هم نیروی انسانی و هم تجهیزاتش چندبرابر شده بود یکباره عملیاتهای سنگینی انجام داد و هم خاک خودش را آزاد کرد و هم دوباره وارد خاک ایران شد. و درست در جایی که عراق دست بالا را داشت، ایران قطعنامهی ۵۹۸ را پذیرفت.
شاید مهمترین سوال از جنگ هشتساله همین «علل تداوم جنگ» باشد. سال ۶۱ پاسخهای موجهی برای آن وجود داشت اما در روز ۲۷ تیرِ سال ۶۷، وقتی ایران قطعنامه را پذیرفت، یحتمل کسانی گفته بودند که «اگر سال ۶۱ چیزی شبیه ۵۹۸ را میپذیرفتیم، لزوما نه امتیاز بیشتری از دست میدادیم و نه امتیاز کمتری میگرفتیم.» شاید کسی هم جواب داده باشد که ششسال پافشاریِ ایران شاید امتیاز تازهای فراهم نکرد اما جهان را ملتفت کرد که ایران یقهای را که بگیرد ول نمیکند.
حالا آن سالها گذشته اما ما دوباره درگیر جنگی تازه هستیم: لحظهی کنونیِ ما به کدام لحظهی جنگ هشتساله شبیهترست؟@intention
قصهی جنگ ایران و عراق چه بود؟ در لحظهی کنونی شاید مرور آن قصه اهمیت داشته باشد. دههی هفتادِ شمسی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ کتابهای خوبی به قلمِ محمد درودیان منتشر کرد که نسبت به زمانِ خودش غنیمت بود. آخرین جلدِ این مجموعه «آغاز تا پایان» بود که در کمتر از دویست صفحه کل ماجرای جنگ را سالبهسال میآورد. مختصرِ قصه را با تکیه به آن تعریف میکنم:
انقلاب اسلامی که اتفاق افتاد، اولا داعیههای جهانگُسترِ انقلاب، ثانیا بسترِ مناقشات مرزیِ سابق، ثالثا بههمریختگیِ اوضاع سیاسیِ داخل و رابعا ضعف نظامیِ ایران، عراق را به آغاز جنگ سوق داد.
سالِ اولِ جنگ، عراق مناطقِ زیادی را تصرف کرد و ایران به خاطر عدمثبات سیاسی و نظامی نتوانست دفاعِ مقبولی انجام دهد. پس یک نوارِ مرزی از پایینِ پاوه تا آبادان به تصرفِ دشمن درآمد که مهمترین شهرِ آن خرمشهر بود. ایران تلاش کرد با چند اقدام کلاسیک نظامی (آتش توپخانه و بعد عزیمتِ نیروی پیاده) عراق را پس بزند اما نتوانست.
سال دومِ جنگ، ایران به ایدههای غیرکلاسیک و نوِ نظامی روی آورد: نیروی انبوه انسانی و غافلگیریِ شبانه (یکی از عللِ تعداد زیادِ شهدای مفقودالاثر و ضرورتِ تفحص شهدا همین راهبُرد بود.) این مسیر راهی باز کرد: ایرانیها طی عملیاتهای ثامنالائمه و طریقالقدس و فتحالمبین و بالاخره بیتالمقدس گامبهگام پیش رفتند و عراقیهای غافلگیر را پس زدند. در پایانِ این دوره، تقریبا بخشهای زیادی از مناطق اشغالی آزاد شده بود.
در این دوره، پرسشی مطرح شد: جنگ آیا به پایان رسیده یا باید همچنان تداوم داشته باشد؟ راهبُرد جمهوری اسلامی همانا تداومِ جنگ بود. اولا چون معتقد بود نظام بینالملل باید عراق را متجاوز بداند اما در این بُرهه چنین امتیازی به ایران نمیدادند؛ ثانیا باید تنبیه و تعقیب متجاوز اتفاق میافتاد؛ ثالثا موفقیتهای نظامی تازه آغاز شده و تداومِ این موفقیتها میتوانست به تزلزلِ نظامی و سیاسی عراق منتهی شود. پس هدف ایران شد حرکت به سمت بصره.
اما عملیات رمضان که با همان استراتژی و رو به بصره انجام شد، ناکام ماند. عراق استراتژی دفاعیش را مستحکم کرده بود و دیگر در خاک عراق نمیشد بهراحتیِ قبل عمل کرد. از همین لحظه بنبست و توقف در جنگ آغاز شد: ایران در پیِ رسیدن به یک موفقیت بارز بود تا برگ برندهای در دست داشته باشد؛ و عراق دائما نیروها و تجهیزاتش را تقویت میکرد و راهِ پیشبُردنِ ایدههای نظامیِ جدیدِ ایران را میبست. سالِ سوم تقریبا اسیر همین بنبست بود.
سال چهارم و پنجم، فشارها بیشتر شد؛ جنگ نفتکشها و موشکباران هم اضافه شد و از آن طرف، عملیاتهای ایران (خیبر و بدر و ...) به توفیق چندانی نرسید. سال ششم فشارهای جهانی هم افزایش پیدا کرد. حالا ایرانی که دنبال موفقیت بارز بود، سراغ امری ناممکن رفت. اکثر جبههها قفل بودند و امکان غافلگیری نداشتند؛ پس عملیاتی بهغایت پیچیده را به سمت فاو فلش زد. عملیات والفجر۸ در ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ آغاز شد و آن موفقیت بارز اتفاق افتاد اما توقعِ ایران برآورده نشد: رویکرد جهان تغییری نکرد و امتیاز مطلوب ایران را ندادند.
سال هفتم ایران همچنان در همین مسیر پیش رفت و ابتدا در عملیاتِ کربلای۴ به ناکامی رسید و در کمتر از دو هفته فلشِ شلمچه را فعال کرد و کربلای۵ را پی گرفت؛ عملیاتی آبرومند اما نهآنچنان موفقیتآمیز که برگ برندهی ایران را تقویت کند. قطعنامهی ۵۹۸ در پایان سال هفتم مطرح شد و عراق به آن تن داد اما ایران که همچنان پی امتیاز بود، به آن تن نداد.
سال هشتم ورق جنگ چرخید؛ عراقی که هم نیروی انسانی و هم تجهیزاتش چندبرابر شده بود یکباره عملیاتهای سنگینی انجام داد و هم خاک خودش را آزاد کرد و هم دوباره وارد خاک ایران شد. و درست در جایی که عراق دست بالا را داشت، ایران قطعنامهی ۵۹۸ را پذیرفت.
شاید مهمترین سوال از جنگ هشتساله همین «علل تداوم جنگ» باشد. سال ۶۱ پاسخهای موجهی برای آن وجود داشت اما در روز ۲۷ تیرِ سال ۶۷، وقتی ایران قطعنامه را پذیرفت، یحتمل کسانی گفته بودند که «اگر سال ۶۱ چیزی شبیه ۵۹۸ را میپذیرفتیم، لزوما نه امتیاز بیشتری از دست میدادیم و نه امتیاز کمتری میگرفتیم.» شاید کسی هم جواب داده باشد که ششسال پافشاریِ ایران شاید امتیاز تازهای فراهم نکرد اما جهان را ملتفت کرد که ایران یقهای را که بگیرد ول نمیکند.
حالا آن سالها گذشته اما ما دوباره درگیر جنگی تازه هستیم: لحظهی کنونیِ ما به کدام لحظهی جنگ هشتساله شبیهترست؟@intention
۱.۹K
۲۲:۵۵