حالا وقتشه که #وطندوستان و #حقگرایان رو خوب بشناسیم...
مجید واشقانیدر نبردی میان فرشتگان میناب و شیاطین اپستین هستیم. آمریکا و اسرائیل در حال جنگ با مردم ایران هستند.
محسن چاوشیحاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم...آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
@iran_pharmacists
مجید واشقانیدر نبردی میان فرشتگان میناب و شیاطین اپستین هستیم. آمریکا و اسرائیل در حال جنگ با مردم ایران هستند.
محسن چاوشیحاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم...آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
@iran_pharmacists
۲۰:۲۲
و اینک بیعتِ ما، کادر درمان و لبیک به امام عزیزمان، امام سیدمجتبی خامنهای
و محکومیت رژیم صهیونی و آمریکای جنایتکار در روز جهانی قدس
جمعه، ۲۲ اسفند
ساعت ۱۱
بلوار کشاورز
ابتدای خیابان قدس
#داروسازان_ایرانی@iran_pharmacists
جمعه، ۲۲ اسفند
ساعت ۱۱
بلوار کشاورز
ابتدای خیابان قدس
#داروسازان_ایرانی@iran_pharmacists
۲۰:۳۶
عزیزم؛"جنگ"، بازی و لهوِ قلم نیست.غمنامه وطنیست؛ که فردای مردماش را در مِه میبیند.راستش نمیدانم وقتی کسی به شوقِ نیستی،برای جنگ، نامه مینویسد و مسرور تهدیدهای مرگآفرینست.میداند واژه ها،همیشه هم عطرِ عشق نمیدهند؟گاهی بوی باروت، از آنها برمیخیزد..فردای جنگ، در هر سرزمین، گورستانِ بزرگی خلق خواهد شد؛ که بر سنگ قبرش نامِ کودکان حک شده است.
دکتر محدثه جهانبخشی
نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
#بانوان_داروساز_ایرانی@iran_pharmacists
نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
۲۱:۰۴
پردهی اول: أَمَل و آرزوهای پدر
أَمَل میخواهد از نزدیک به چشمهای سرباز نگاه کند اما لولهی تفنگ روی پیشانیاش اجازه نمیدهد. بااینحال آنقدری نزدیک است که بتواند لنز را در چشمهای سرباز ببیند.سرباز را تصور میکند که هر صبح، پیش از اینکه برای کشتن آماده شود روبه روی آینه لنزهایش را در چشم میگذارد.قطرهی عرقی از پیشانی سرباز میلغزد و نزدیک چانهاش مینشیند. بهسختی پلک میزند و نگاه خیرهی زن آزارش میدهد. او قبلا هم کشته است، اما هیچوقت مستقیم به چشمهای قربانیاش نگاه نکرده.أَمَل این را میداند و روحِ پریشان سرباز را بین جنازههایی که اطرافشان را پرکرده است، حس میکند.
-عجیبه... عجیبه که از مرگ نمیترسم!
عجیب است که أَمَل از مرگ نمیترسد. أَمَل چشمهایش را بست و دوباره متولد شد.
پدرش همیشه نام أَمَل را کشیده ادا میکرد به معنای امید و آرزوهای بزرگ. آرزوهایی که پدر برای سرزمینشان داشت...
برشی از کتابِ زخمِ داوود_ سوزان ابوالهوی
#روز_قدس @iran_pharmacists
أَمَل میخواهد از نزدیک به چشمهای سرباز نگاه کند اما لولهی تفنگ روی پیشانیاش اجازه نمیدهد. بااینحال آنقدری نزدیک است که بتواند لنز را در چشمهای سرباز ببیند.سرباز را تصور میکند که هر صبح، پیش از اینکه برای کشتن آماده شود روبه روی آینه لنزهایش را در چشم میگذارد.قطرهی عرقی از پیشانی سرباز میلغزد و نزدیک چانهاش مینشیند. بهسختی پلک میزند و نگاه خیرهی زن آزارش میدهد. او قبلا هم کشته است، اما هیچوقت مستقیم به چشمهای قربانیاش نگاه نکرده.أَمَل این را میداند و روحِ پریشان سرباز را بین جنازههایی که اطرافشان را پرکرده است، حس میکند.
-عجیبه... عجیبه که از مرگ نمیترسم!
عجیب است که أَمَل از مرگ نمیترسد. أَمَل چشمهایش را بست و دوباره متولد شد.
پدرش همیشه نام أَمَل را کشیده ادا میکرد به معنای امید و آرزوهای بزرگ. آرزوهایی که پدر برای سرزمینشان داشت...
#روز_قدس @iran_pharmacists
۲۱:۲۱
پردهی دوم: پاهای ابراهیم
درد شدیدی در پاهایش احساس کرد. خواست کمی پاهایش را مالش دهد تا شاید از این درد جانکاهِ لعنتی کم کند. نبودند! پاهایش نبودند! جای خالیشان را حس کرد.خوب میدانست که گاهی مغزِ انسان دچار خطا میشود و جای خالی عضوی را با درد پر میکند. مغز، درد را فراتر از جسمِ مادی حس میکند. پاهای ابراهیم چندین سال پیش در جنگ میان غزه و اسرائیل زودتر به بهشت رفته بودند.صحبتهای رئیسجمهور آمریکا در مغزش رژه میرفت و دردش را بیشتر میکرد: «زمان به رسمیت شناختن قدس بهعنوان پایتخت اسرائیل فرا رسیده است!» هر بار این جملات مانند پتکی بر سرش آوار میشد. کشانکشان به سمت ویلچر رفت. باید خودش را به جمع تظاهرکنندگان میرساند.صدای شلیک و گلوله از هر طرفی شنیده میشد. از میان دودِ غلیظ و آتش، پرچم رنگین فلسطین را دید که در میدان رزم به رقص آمده بود.-ابو ثریا! تو اینجا با این وضعیت چهکار میکنی؟!صورتش را به سمت صدا چرخاند. در میان دود و چفیهی فلسطینیِ بستهشده روی صورتِ مبارز، شناختِ صاحبِصدا سخت بود. همانطور که مشغول ساخت سلاح از سنگِ سرزمینش برای پرتاب به سمت اسلحهها و تانکهای مدرن اسرائیلی بود، فریاد زد:-این سرزمین برای ماست. اونها بلد نیستند چطوری از درختهای زیتون مراقبت کنن... نمیفهمن کِی باید زیتون رو از شاخهاش چید! اونها از عطر و طعم زیتون چیزی حالیشون نمیشه... زیتون نماد سرزمین ماست و همیشه برای ما میمونه!"سلاحش را آمادهی شلیک کرد و با تمام نیرو برای رهایی همهی زیتونهایی که به اسارت گرفتهشده بودند سنگ را پرتاب کرد.سرباز اسرائیلی عرق سردش را با آستین یونیفرم نظامیاش پاک کرد. از همه فلسطینیهایی که برای حفظ سرزمینشان با چنگ و دندان میجنگیدند متنفر بود.ابراهیم را نشانه گرفت، احساس کرد چقدر از ابراهیم و ویلچرش بیزار است. باید در مغزش شلیک میکرد، مغزی که زیتون را برای فلسطین میدانست نه اسرائیل!یک، دو، سه، شلیک... عطر زیتون همهی غزه را فراگرفت، همهی فلسطین را.
ابراهیم ابو ثریا، جانباز ۲۹ سالهی فلسطینی که در جریان اعتراضات فلسطین به انتقال سفارت آمریکا به قدس با شلیک مستقیم گلوله به سرش به شهادت رسید
دکتر محدثه لک
#روز_قدس@iran_pharmacists
درد شدیدی در پاهایش احساس کرد. خواست کمی پاهایش را مالش دهد تا شاید از این درد جانکاهِ لعنتی کم کند. نبودند! پاهایش نبودند! جای خالیشان را حس کرد.خوب میدانست که گاهی مغزِ انسان دچار خطا میشود و جای خالی عضوی را با درد پر میکند. مغز، درد را فراتر از جسمِ مادی حس میکند. پاهای ابراهیم چندین سال پیش در جنگ میان غزه و اسرائیل زودتر به بهشت رفته بودند.صحبتهای رئیسجمهور آمریکا در مغزش رژه میرفت و دردش را بیشتر میکرد: «زمان به رسمیت شناختن قدس بهعنوان پایتخت اسرائیل فرا رسیده است!» هر بار این جملات مانند پتکی بر سرش آوار میشد. کشانکشان به سمت ویلچر رفت. باید خودش را به جمع تظاهرکنندگان میرساند.صدای شلیک و گلوله از هر طرفی شنیده میشد. از میان دودِ غلیظ و آتش، پرچم رنگین فلسطین را دید که در میدان رزم به رقص آمده بود.-ابو ثریا! تو اینجا با این وضعیت چهکار میکنی؟!صورتش را به سمت صدا چرخاند. در میان دود و چفیهی فلسطینیِ بستهشده روی صورتِ مبارز، شناختِ صاحبِصدا سخت بود. همانطور که مشغول ساخت سلاح از سنگِ سرزمینش برای پرتاب به سمت اسلحهها و تانکهای مدرن اسرائیلی بود، فریاد زد:-این سرزمین برای ماست. اونها بلد نیستند چطوری از درختهای زیتون مراقبت کنن... نمیفهمن کِی باید زیتون رو از شاخهاش چید! اونها از عطر و طعم زیتون چیزی حالیشون نمیشه... زیتون نماد سرزمین ماست و همیشه برای ما میمونه!"سلاحش را آمادهی شلیک کرد و با تمام نیرو برای رهایی همهی زیتونهایی که به اسارت گرفتهشده بودند سنگ را پرتاب کرد.سرباز اسرائیلی عرق سردش را با آستین یونیفرم نظامیاش پاک کرد. از همه فلسطینیهایی که برای حفظ سرزمینشان با چنگ و دندان میجنگیدند متنفر بود.ابراهیم را نشانه گرفت، احساس کرد چقدر از ابراهیم و ویلچرش بیزار است. باید در مغزش شلیک میکرد، مغزی که زیتون را برای فلسطین میدانست نه اسرائیل!یک، دو، سه، شلیک... عطر زیتون همهی غزه را فراگرفت، همهی فلسطین را.
ابراهیم ابو ثریا، جانباز ۲۹ سالهی فلسطینی که در جریان اعتراضات فلسطین به انتقال سفارت آمریکا به قدس با شلیک مستقیم گلوله به سرش به شهادت رسید
#روز_قدس@iran_pharmacists
۲۱:۳۴
عاشقانی که مدام از فرجت میگفتندعکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری...
امشب، مضطر و با تمامِ وجود، ظهورش را بخواهیم...
@iran_pharmacists
امشب، مضطر و با تمامِ وجود، ظهورش را بخواهیم...
@iran_pharmacists
۲۱:۴۵
پرستش همکلاسی و دوست من تو دانشکده بود، از همون سال اول دانشکده با هم دوست شدیم. تو یه اکیپ کوچیک بودیم. روحیه لطیف و نرمی داشت، صدای دخترونه قشنگی هم داشت، و تو جمعهای خودمونی دکلمه میخوند برامون.شعرهای فاضل نظری رو خیلی دوست داشت، کتابشو از نمایشگاه با هم خریده بودیم و گاهی میخوندیم.
دختر باهوش و درسخونی بود. خیلی تلاشگر بود. اهل کم گذاشتن نبود. وقتی بهش کاری رو میسپردن به بهترین شکل انجام میداد. بعضی آدما فقط یه کار خوب رو انجام میدن. ولی بعضیا یه کار خوب رو به شکل خوبی انجام میدن، پرستش از دسته دوم بود.
دختر پاکی بود. معمولا سرش به کار خودش بود و اهل یه سری ارتباطاتی که بعضی از بچهها داشتن نبود.
یادمه بعضی از دوستامون بهش میگفتن تو خیلی انعطافپذیری. ولی به نظرم اسم این روحیه انعطافپذیری نبود، نداشتن شح نفس بود.
شح نفس یه حالت بخل درونیه، اینکه آدم خودش رو همیشه طرف حق بدونه و کوچکترین اذیتی که از طرف کسی بشه اونو برآشفته کنه. یه جور بخلیه که باعث حسد، کینه و کدر شدن قلب میشه. ولی پرستش واقعا این بخل رو نداشت. از هیچکس کینه نداشت و زود میبخشید.
امروز وقتی داشتم به پرستش فکر میکردم یاد این آیه افتادم: و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون. هر کس شح نفسش رو مهار کنه، از رستگارانه. نمیدونم دقیقا علت شهادتش این قضیه هست یا نه چون ما تو دل آدما نیستیم ولی این شح نفس نداشتن پرستش و دل صاف و بدون کینهش برام خیلی واضحه. خدا دلشو خرید ازش و تو این ایام مبارک آسمونیش کرد.
دکتر حانیه برفروشان نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
#بانوان_داروساز_ایرانی@iran_pharmacists
شهیده دکتر مائده (پرستش) دهاقین، در جریان حمله به محله آپادانا تهران، حین خدمت در داروخانه درمانگاهی که در نزدیکی ساختمان مورد اصابت قرار داشت، شهید شدند.ایشون فارغالتحصیل داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران و یک داروساز دغدغهمند، با سواد و فعال بودند.#بانوی_شهید_داروساز
دختر باهوش و درسخونی بود. خیلی تلاشگر بود. اهل کم گذاشتن نبود. وقتی بهش کاری رو میسپردن به بهترین شکل انجام میداد. بعضی آدما فقط یه کار خوب رو انجام میدن. ولی بعضیا یه کار خوب رو به شکل خوبی انجام میدن، پرستش از دسته دوم بود.
دختر پاکی بود. معمولا سرش به کار خودش بود و اهل یه سری ارتباطاتی که بعضی از بچهها داشتن نبود.
یادمه بعضی از دوستامون بهش میگفتن تو خیلی انعطافپذیری. ولی به نظرم اسم این روحیه انعطافپذیری نبود، نداشتن شح نفس بود.
شح نفس یه حالت بخل درونیه، اینکه آدم خودش رو همیشه طرف حق بدونه و کوچکترین اذیتی که از طرف کسی بشه اونو برآشفته کنه. یه جور بخلیه که باعث حسد، کینه و کدر شدن قلب میشه. ولی پرستش واقعا این بخل رو نداشت. از هیچکس کینه نداشت و زود میبخشید.
امروز وقتی داشتم به پرستش فکر میکردم یاد این آیه افتادم: و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون. هر کس شح نفسش رو مهار کنه، از رستگارانه. نمیدونم دقیقا علت شهادتش این قضیه هست یا نه چون ما تو دل آدما نیستیم ولی این شح نفس نداشتن پرستش و دل صاف و بدون کینهش برام خیلی واضحه. خدا دلشو خرید ازش و تو این ایام مبارک آسمونیش کرد.
شهیده دکتر مائده (پرستش) دهاقین، در جریان حمله به محله آپادانا تهران، حین خدمت در داروخانه درمانگاهی که در نزدیکی ساختمان مورد اصابت قرار داشت، شهید شدند.ایشون فارغالتحصیل داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران و یک داروساز دغدغهمند، با سواد و فعال بودند.#بانوی_شهید_داروساز
۲۱:۵۵
#روایت_جنگامشب ساعت ۳ ونیم بامداد بعد از احیا ؛ دور میدان شهر توقف کردم.به سمت همان سوپر مارکت شبانه روزی حرکت کردم.فروشنده را شناختم.تیر ماه که رفته بودم خرید دیدم با یکی از مشتری ها بحث سیاسی میکند.بحث های سیاسی صد من یک غاز و بی پایه. از همان ها که حالا دلم را بیش از هرموقع میسوزاند. از آنها که خامنه ای زیر زمین قایم شده. بچه هایش خارج نشین اند. عینکش فلان است. عصایش بیسار و....امشب اما با همه دقت داشت سخنرانی اخیر حضرت آقا سید مجتبی خامنه ای ؛ رهبر عزیزتر از جان مان را به بلندی گوش میداد.به گمانم دوستش داخل شدکمی شوخی کرد و گفت : ها چی شده؟ سخنرانی گوش کن شدی! سر قفسه شیرپاکتی های یخچال بودم.بین خرید شیر کم چرب و پر چرب مانده بودم.فروشنده با یک آرامش خاصی گفت: دیگه سرم کلاه نمیره. بعد از شهادت آقای خامنه ای خیلی حسرت بدی به دلم اومد دیگه نمیخوام تکرار بشه. عهد کردم پاش بمونم چون بهم ثابت شد حق ه.شیر کم چرب را برداشتم و سمت صندوق رفتم. دوستش بلند خندید و گفت: ها پاره سنگ به سرت خورده عیب نداره. درست میشه. این کارت. بکش تا بریم....موقع خروج به دلم افتاده بهش بگویم . نگاهش میکنم و میگویم: وقتی آقا شهید شد خیلی گریه کردم. ولی حالا میفهمم حکمت رفتن شون چی بود. خون شون خیلی ها رو با حقیقت آشنا کرد. کاری که سالها زمان میبرد و شاید عملی نمیشد. قدر نگاه شهید به دلتون رو بدونید. هر سه لبخند میزنیم...منفروشنده و بنظرم روح شهید آقا....
۲۳ رمضان المبارک ۱۴۴۷نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
#بانوان_داروساز_ایرانی@iran_pharmacists
۲۳ رمضان المبارک ۱۴۴۷نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
۱:۴۴
۹:۴۴
۱۷:۰۰
من نه دیدمتون، و نه درست و درمون، صداتون رو شنیدم، اما عمیقا دوستتون دارم!
نمیدونم این مردم هم مثل من هستند؟
@iran_pharmacists
نمیدونم این مردم هم مثل من هستند؟
@iran_pharmacists
۱۷:۰۳
بالاخره این جنگ و میدونداری، یه روزی تموم میشه، کاش اون روز از میدون نریم خونه!
کاش اون روز، همگی، متحد و مستقیم بریم سراغ کارهای روی زمین مونده؛چه توی محله،توی صنف،توی شهر،و توی کشور...
فردا، بعد از حضورِ شبانهروزی، نوبت تلاش بیوقفه است...
نصر من الله و فتح قریب
@iran_pharmacists
کاش اون روز، همگی، متحد و مستقیم بریم سراغ کارهای روی زمین مونده؛چه توی محله،توی صنف،توی شهر،و توی کشور...
فردا، بعد از حضورِ شبانهروزی، نوبت تلاش بیوقفه است...
نصر من الله و فتح قریب
۱۷:۱۲
هیچ راهی برای آنکه از آینده باخبر شویم و بدانیم که چه در انتظار ماست وجود ندارد. پس ای نفس، بر خدا توکل کن و صبر داشته باش! همهچیز از جانب اوست که میرسد و اینچنین، هرچه باشد، نعمت است.
۲۲ اسفند، #روز_بزرگداشت_شهدا🇮🇷@iran_pharmacists
۱۸:۱۶
چند شب قبل توی تجمع شبانه، وقتی داشتیم از خیابان اصلی به سمت مساجد برمیگشتیم، با بلندگو شعار میدادیم، تکبیر میگفتیم که یه دفعه، از صدای پشت بلندگو دچار وحشت شدم!صدای نخراشیده که تند و تند و حالت دعوا، داشت جزیره اپستین رو وصف میکرد و داد و هوار که مردم بیدار شید.خیلی حس بدی بهم منتقل شد، یک لحظه با خودم گفتم، اگه مردم و کسبهای که ایستادند بشنوند، فاجعه میشه که...
سریع دویدم سمت وانتهایی که توی مسیر بودند. دنبال آقایی میگشتم که بلندگو دستش باشه، چشمم ندیدش، به راننده و سرنشین وانت گفتم، کی داره شعار میده؟
اشاره کردند برو عقب، توی اون ماشینه.رفتم عقبتر، دیدم راننده و سرنشین دارند میخندند، میخندند و پچ پچ میکنند در مورد شعارها وحرفهای این آقا. یک زوج بودند و بچهشون در بغل مادر بود. گفتم خب یه چیزی بگید، چرا کاری نمیکنید، گفتند، چی کار کنیم، خودت بگو!
آنقدر داد میزد که چند ثانیه طول کشید متوجه حضورم بشه.- آقا آقا!نگاهم کرد...- آقا چی دارید میگید؟
- آقا آقا!مگه نسل جوان رو نمیشناسید؟
- چه کار دارید میکنید؟
این حرفها رو وقتی که ساکت میموند تا مردم تکرار کنند با او زدم.
ناگهان عصبانی شد! دو تا بلندگو رو داد دستم! گفت اصلا خودت بگو! و گذاشت و رفت.
یک لحظه تا اومدم از بهت خارج بشم، پسری که هممسجدی این آقا بود، بلندگو رو ازم گرفت و گفت: "این چه کاریه، چرا داد به شما؟" و دوان دوان مثل کسی که منتظر بود بلندگو رو به دست بیاره رفت به سمت دوستانش.
تا اینجا پلان اول بود.پلان دوم برای امشب بود!
زمانی که حرکت به سمت مساجد داشت شروع میشد، خیلی با شور و حرارت داشتم پرچم ایران رو تکان میدادم و شعارها رو تکرار میکردم، که متوجه شدم اون آقا داره من رو نگاه میکنه، کاملا با نگاهی خاص.اصلا توجه نکردم، با خودم گفتم: "یعنی من رو یادشه؟ واقعا چهرهم توی ذهنش مونده؟"حتی به این هم فکر کردم که "نکنه باید برم ازش حلالیت بگیرم؟ اصلا لازمه؟"
جمعیت حرکت میکرد و شعار میدادیم و این حواسم رو از موضوع پرت کرد...
چند دقیقه بیشتر نگذشت که به خودم اومدم دیدم بلندگو دست همون آقاست و ما داریم شعارهایش رو تکرار میکنیم...با کمال تعجب، عوض شده بود! لحنش! محتوای شعارها!حتی به جای "منافقِ بیریشه، ایران دمشق نمیشه"ی همیشگی، میگفت "آمریکای بیریشه!"خیلی لطف تر... پدرانهتر...
در فکر فرو رفتم...توی این سالها چندتا موقعیت بوده که میشده با یک تذکر یک مسیری رو اصلاح کرد اما بیخیال شدم و فقط گفتم خب این دیگه با من سنخیت نداره و لفت دادم؟ غافل از اینکه ما همه یکی هستیم ...
نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
#بانوان_داروساز_ایرانی@iran_pharmacists
سریع دویدم سمت وانتهایی که توی مسیر بودند. دنبال آقایی میگشتم که بلندگو دستش باشه، چشمم ندیدش، به راننده و سرنشین وانت گفتم، کی داره شعار میده؟
اشاره کردند برو عقب، توی اون ماشینه.رفتم عقبتر، دیدم راننده و سرنشین دارند میخندند، میخندند و پچ پچ میکنند در مورد شعارها وحرفهای این آقا. یک زوج بودند و بچهشون در بغل مادر بود. گفتم خب یه چیزی بگید، چرا کاری نمیکنید، گفتند، چی کار کنیم، خودت بگو!
آنقدر داد میزد که چند ثانیه طول کشید متوجه حضورم بشه.- آقا آقا!نگاهم کرد...- آقا چی دارید میگید؟
- آقا آقا!مگه نسل جوان رو نمیشناسید؟
- چه کار دارید میکنید؟
این حرفها رو وقتی که ساکت میموند تا مردم تکرار کنند با او زدم.
ناگهان عصبانی شد! دو تا بلندگو رو داد دستم! گفت اصلا خودت بگو! و گذاشت و رفت.
یک لحظه تا اومدم از بهت خارج بشم، پسری که هممسجدی این آقا بود، بلندگو رو ازم گرفت و گفت: "این چه کاریه، چرا داد به شما؟" و دوان دوان مثل کسی که منتظر بود بلندگو رو به دست بیاره رفت به سمت دوستانش.
تا اینجا پلان اول بود.پلان دوم برای امشب بود!
زمانی که حرکت به سمت مساجد داشت شروع میشد، خیلی با شور و حرارت داشتم پرچم ایران رو تکان میدادم و شعارها رو تکرار میکردم، که متوجه شدم اون آقا داره من رو نگاه میکنه، کاملا با نگاهی خاص.اصلا توجه نکردم، با خودم گفتم: "یعنی من رو یادشه؟ واقعا چهرهم توی ذهنش مونده؟"حتی به این هم فکر کردم که "نکنه باید برم ازش حلالیت بگیرم؟ اصلا لازمه؟"
جمعیت حرکت میکرد و شعار میدادیم و این حواسم رو از موضوع پرت کرد...
چند دقیقه بیشتر نگذشت که به خودم اومدم دیدم بلندگو دست همون آقاست و ما داریم شعارهایش رو تکرار میکنیم...با کمال تعجب، عوض شده بود! لحنش! محتوای شعارها!حتی به جای "منافقِ بیریشه، ایران دمشق نمیشه"ی همیشگی، میگفت "آمریکای بیریشه!"خیلی لطف تر... پدرانهتر...
در فکر فرو رفتم...توی این سالها چندتا موقعیت بوده که میشده با یک تذکر یک مسیری رو اصلاح کرد اما بیخیال شدم و فقط گفتم خب این دیگه با من سنخیت نداره و لفت دادم؟ غافل از اینکه ما همه یکی هستیم ...
نوشتهی یکی از ما، داروسازان متعهد
۲۲:۲۳
چند شبه دارم به این فکر میکنم که برم با بچههای مسجد صحبت کنم که تو کوچه پسکوچهها، بلندگو رو بدن دستم، تا با مردم صحبت کنم، حتی سناریو رو هم توی ذهنم چیدم، از کجا شروع کنم، چی بگم، چطور به مردم محله نشون بدم واقعا بهشون علاقه دارم و واقعا برام مهمند...
اما اینکه نمیدونم واکنش مردها چیه، اونم مردهای مسجدی... که "مگه ما مردیم یه زن بخواد بلندگو دست بگیره و داد بزنه تو کوچهها"
هم اینکه اگه توهینی شکل بگیره، برای خودم مهم نیست اما خدایی نکرده داستان نشه...
فعلا من رو متوقف کرده...
شبهای اتحاد و همبستگی ایران
#بانوان_داروساز_ایرانی@iran_pharmacists
اما اینکه نمیدونم واکنش مردها چیه، اونم مردهای مسجدی... که "مگه ما مردیم یه زن بخواد بلندگو دست بگیره و داد بزنه تو کوچهها"
هم اینکه اگه توهینی شکل بگیره، برای خودم مهم نیست اما خدایی نکرده داستان نشه...
فعلا من رو متوقف کرده...
شبهای اتحاد و همبستگی ایران
۲۲:۵۱
در ساعتهای اخیر
موج ۴۸ وعده صادق ۴
سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم: دیر نیست که راهپیمایی روز قدس تبدیل به راهپیمایی به سمت قدس شریف باشد و به امید خداوند قادر و متعال، نماز مسلمانان جهان در مسجدالاقصی خوانده شود.... فرماندهان شرور آمریکایی و صهیونیستی، خوب نگاه کنید! آسمان و زمین برایتان بیدفاع شده و درهای جهنم، تا نابودی آخرین جنایتکار کودککُش، بسته نخواهد شد.
پیام هشدار سپاه روی موبایلهای نظامیان صهیونیست: این را بدان، صهیون! حتی اگر از این قوم فقط یک نفر باقی بماند، همان یک نفر دوباره شما را با عصایتان غرق خواهد کرد.
هلاکت خاخام ارشد صهیونیستها در حملات موشکی ایران
@iran_pharmacists
@iran_pharmacists
۱:۱۷