🟠 تأملی انتقادی بر عقلانیت مدرن، دوساد، و فاشیسم تجربی ترامپ (۱)
«سالو»ی پازولینی صورت اغراقشده منطقی است که در دل خودِ جهان مدرن کار میکند.
دکتر محمدمهدی رحیمی، پژوهشگر جامعهشناسی سیاسی ایران
گاهی تنها یک جمله برای زیرورو کردن جهان کافی است و مارکی دوساد کسی بود که یکی از آنها را در انتهای غار تاریک روشنگری نوشت: «پاداش معصیت و جنایت، پیروزی و خوشاقبالی، و پاداش فضیلت و درستکاری، ذلت و شکست است.» این منطق که از هر احساس و وجدانی تهیست، امروز دیگر یک فرضیهٔ فلسفی نیست؛ بلکه ماشینی است که به طور عینی، اخلاق را به ابژهای برای مصرف قدرت تبدیل کرده است.
اولینبار که «سالُو یا ۱۲۰ روز سودوم» پازولینی را دیدم، بیش از آنکه صرفاً شوکه شوم، نوعی ترس در من شکل گرفت؛ ترسی از این جنس که نکند این میزان از خشونت، فقط به قلمرو تخیل یک کارگردان سینما محدود نشود. نه فقط از خشونت عریان و سادیسم افسارگسیختهاش، بلکه از یک پرسش چسبناک که مدام در ذهنم میلغزید: «مگر ممکن است این حجم از رذیلت، این حمام خونِ غریزههای حیوانی، در جهان واقعی مصداق انضمامی پیدا کند؟»
همه چیز بیش از حد افراطی به نظر میرسید. انگار پازولینی کابوسی را روی پرده میآورد که «واقعیت» هرگز توان رسیدن به آن را نداشت. فاشیستهای فیلم، با آن مناسک تحقیر، شکنجه و ابژهکردن مطلق بدن انسان، نه یک امکان واقعی، بلکه اغراقی هنری مینمودند؛ چیزی آنقدر افراطی که تصور میکردم که نه تنها تاریخ که ما بعد از تاریخ هم هرگز توان سقوط را تا این حد نخواهد یافت. اما تماشای دقیقتر سالو نشان میدهد که این افراط، بیشتر به یک منطق ساختاری شباهت دارد تا یک ابتکار زیباییشناسانه. در سالو، میل هرگز به اشباع نمیرسد؛ هر صحنه فقط آستانهای است برای صحنهای افراطیتر. گویی قدرت، برای آنکه زنده بماند، باید مدام مرزی تازه را بشکند. سادیسم اربابها نه از نیاز، بلکه از «ملالِ سیریناپذیر قدرت» زاده میشود؛ ملالی که فقط با عبور از خط قرمزی تازه تسکین مییابد. اینجا خشونت، نه حادثهای روانی، بلکه سازوکار بقای قدرت است.
هرچه زمان گذشت، فهمیدم آنچه در سالو میبینیم، فقط کابوس شخصی پازولینی نبود؛ صورت اغراقشده منطقی است که در دل خودِ جهان مدرن کار میکند. جهان سالو، جهانی است که در آن بدن انسان، صرفاً مادهٔ خام یک آزمایش بزرگ است: آزمایش میزان اطاعت، آزمایش ظرفیت تحمل تحقیر، آزمایش امکان نابودکردن کرامت، بدون آنکه نظم کلی فروبپاشد. اگر آن قلعهٔ محصور در فیلم، ابتدا شبیه یک صحنهسازی دور از واقعیت به نظر میرسید، کمکم بیشتر به ماکتی از سازوکار قدرت معاصر شبیه شد؛ جایی که اربابان، پشت درهای بسته، مدام میسنجند تا کجا میتوان پیش رفت، تا کجا میتوان خشونت را عادی کرد، و تا کجا «دیگری» را از انسانبودن خلع کرد، بیآنکه اعتراض عمومی نظم را برهم بزند.
امروز اما نمایش جنایات صهیونیستها در ایران و منطقه، هرگونه لکنتی را در پوشاندن غرایز نژادپرستانه و منطق ابزاریشان ناممکن کرده: کودکانی که در مدرسهٔ میناب، قصابانه با بمبهای اسرائیلی-آمریکایی تکهتکه شدند؛ بدنهای مثلهشدهای که در شبکههای خبری، به عدد و نمودار و «پیامد جانبی» فروکاسته شدند؛ و جهانی پیشرفته که با تمام دستگاههای رسانهایاش میکوشید از این کشتار، سناریویی مهندسیشده بسازد تا ترس و انفعال را در افکار عمومی تثبیت کند. مسئله اما فقط امکان وقوع آن کابوسها نبود؛ از جایی به بعد، انگار تحققشان به منطق درونی همین جهان عقلانی-ابزاری واگذار شده بود. نه فقط ممکن، بلکه از نقطهای معین به بعد، تقریباً «ناگزیر» بود.
گویی همان منطق سالو، از قلمرو خیال به جهان سیاست نقل مکان کرده است: آزمایشِ پیوستهٔ مرزها؛ اینکه ببینیم جامعهٔ جهانی تا کجا عقب مینشیند، تا کجا تحمل میکند، تا کجا هنوز سکوت خواهد کرد. والتر بنجامین زمانی نوشت «وضعیت استثنایی قاعده شده است». در منطق سالو-میناب-غزه، وضعیت استثنایی نه یک تعلیق موقت قانون، بلکه خودِ چهرهٔ روزمرهٔ قانون است: قانونی که در آن، بدن کودکان به ابزار آزمایش «حاشیهٔ تحمل افکار عمومی» تبدیل میشود.
آری، این مفهوم «فایده» است که در آزمایشگاه عقلانیت نتیجهگرا گریزی ندارد جز آزمون هر آنچه در دادگاه اخلاق، مرزی مشخص و غیرقابل عبور داشته است. در اینجا کشتار کودکان، نه فقط «ممکن»، بلکه در منطق محاسبهٔ قدرت، گزینهای قابل بررسی است.
@iranfuture
@iranfuture
۱۷:۵۲