سلام دوستان عزیز انشاالله از امروز فعلیت خود را شروع میکنم
۱۸:۱۱
«رویــــداد مدرسه ای نوجهان»
۱۸:۱۲
سین پیشنهادی رویداد نوجهان در مدرسه
۱۱:۵۷
رسیدن بسته ها از استان
۱۰:۲۹
رویـــداد مدرسه ای نوجهان
۹:۵۶
۱۹:۰۱
۱۳:۲۳
طرح انسجام
۷:۲۸
سوالات مهم امتحان شنبه
۱۰:۵۸
۱۱:۵۱
۶:۰۸
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
4_5859418913208535611.mp3
۵۰:۳۸-۱۱.۶ مگابایت
۶:۱۳
بازارسال شده از رادیو عقیق
🟥 توجه توجه تمام امتیازات امسال تو این لیگ حساب میشه و انجمن هایی که تا الان نتوستند فعالیت هاشون ثبت کنند ، تا پایان خرداد ماه این امکان براشون فراهم شده
جوایز استانی:شگفتانه ویژه استان+ راهیابی به لیگ ملی
جوایز ملی: بیش از ۳۲۰ میلیون ریال برای ۲۰ انجمن برتر کشوری
لینک سامانه عقیق: https://aghigh.ayandehsazan.irمنتظر فعالیت های خلاقانه تون هستیم
آدرس کانال رسمی عقیق:@aghigh_ayandehsazan
۶:۱۹
بازارسال شده از 🇮🇷من قاسم سلیمانی هستم🇮🇷
شهید مدافع حرم صادق عدالت اکبریشهید صادق عدالت اکبری (کمیل) متولد دومین روزِ دومین ماه سال 1367 بود که در شهر تبریز چشم به دنیا گشود اما دیری نگذشت؛ «اردیبهشتی» که زنگ زندگی دنیایی او را به صدا در آورده بود، تنها دو روز پس سالروز تولدش خاموش شد و دنیای فانی را به بهشتی جاودان تبدیل کرداعزام آسمانی صادقاولین و آخرین اعزام صادق 9 اسفندماه 1394 بود که هفتم اسفند برای تهیه وسایل و تجهیزات مورد نیاز به تهران رفت. روز آخر که هم زمان با انتخابات مجلس بود، صادق به تهران رفت. اصرار می کردم که یک ساعت دیرتر برو. قرار بود یا یکی از دوستانش با ماشین برود که با هم باشند. دوست داشتم ساعت های آخر جدایی تنها باشیم، ولی شدنی نبود. مهمان زیادی در خانه مان بود. لحظات آخر من سینی آب و قرآن را به دست مادرشوهرم دادم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. تحمل دیدن حرکت ماشینش را نداشتم. رسیدم بالا بعد از یک ساعت رفتم اتاق خواب و دیدم بخشی از وسایلش جا مانده، ساعت نزدیک یک بود. زنگ زدم گفت: «تا یک ربع دیگر می آید»، خیلی خوشحال شدم. گفت: «بگذار در آسانسور بردارم. » قبول نکردم گفتم: «حالا بیا بالا» یادم رفته بود برایش میوه بگذارم همین که گفت دارم می آیم، هر چه خیار داشتیم، گذاشتم برای توی راهشان. با کیک های دوقلوی شکلاتی که فقط با صادق می توانستم بخورم، منتظرش نشستم تا رسید. وسایل را دادم به صادق و دوباره با او وداع کردم. مثل جان کندن بود برایم. من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود. صادق نیروی آزاد بود، هر جا نیاز داشتند حاضر می شد. چون در هر حیطه ای تخصص داشت. صادق همانند پدرش (در دوران جنگ تحمیلی) در سوریه مأمور اطلاعاتی بوده است و چندین عملیات را شناسایی کرده و باعث اضمحلال توطئه های دشمن شده است. صادق حتی الامکان هر روز و گاهی یکی دو روز در میان تماس می گرفت. آخرین بار که با هم حرف زدیم ظهر روز جمعه بود. سوم اردیبهشت ماه 95- روزهای آخر به او می گفتم: «وقت آمدن زنگ نزنی به دوستت که بیاید دنبالت، تا از تهران بخواهی من طاقت دوری ات را ندارم که ماشین بیایی.» همه اش شوخی می کرد و می گفت: «نه پول هواپیما ندارم.» می گفتم: «من برایت می خرم.» می گفت: «ببینیم چه می شود...» تا اینکه در تماس آخر دوباره همین حرف را به صادق گفتم: «لطفاً خبر بده دوست دارم بیایم استقبال مدافع حرم عمه جان.» قبول کرد. این دفعه دیگر شوخی نکرد و گفت: «می آیی جانم!» دیگر کم کم حرف از آمدن بود و برگشتنش. از 9 اسفند تا چهارم اردیبهشت برای من یک عمر گذشت، ولی برای صادق همین 57 روز کافی بود تا به آرزویش برسد. همیشه به من می گفت: «خانم! دعا کن یک جوری شهید بشوم که حتی ذره ای از زمین را اشغال نکنم.» و من می گفتم: «نه من از خدا می خواهم که یک مزاری از تو برای من بماند.خبر شهادت صادقخبر آمدنش را ابتدا خاله ام به من داد، اما او هم نمی دانست که شهید شده است. همسر خاله ام صمیمی ترین دوست صادق بود و شنیده بود که شهید شده، ولی به خاله ام نگفته بود. گفته بود صادق برمی گردد، برو کمک محدثه، من هم از شنیدن این خبر خوشحال شدم. تا خاله ام به خانه مان برسد، مادرشوهر و خاله همسرم آمدند، ساعت یک بعد از ظهر بود و من سخت مشغول تمیز کردن خانه بودم. اصلاً به فکرم نرسید که چرا مادر شوهر و خاله جانم باید به خانه ما بیایند. چون هر دو شاغل بودند و در آن ساعت هر دو باید مدرسه می رفتند. مادرشوهرم تا در را باز کردم رفت سمت گلخانه صادق. همسرم قرار بود بیاید و گل ها را یکدست کنیم. بعد از من پرسید: «خبری شده؟ چرا لباس کار پوشیدی؟» گفتم: «خب صادق دارد برمی گردد.» گفت: «می دانی که برمی گردد؟» گفتم: «بله.» مادر شوهرم متوجه شده بود که من خبری از شهادت ندارم. بعد مادرشوهرم نشست و گفت: «تو هم بیا بنشین.» گفتم: «نه لباس عوض کنم بعد.» مادرشوهرم گفت: «صادق مجروح برمی گردد.» من متوجه نشدم یا خودم حواسم نبود. گفتم: «یعنی از دوستانش مجروح شده و صادق او را می آورد؟» گفت: «نه خود صادق مجروح شده.» من باور نکردم. چون صادق آدمی نبود که اجازه بدهد کسی از جراحتش مطلع و ناراحت بشود. چون من در ذوق و شوق آمدنش بودم کمی درکش برایم سخت بود. بعد قسم شان دادم که حقیقت را بگویند و آنها هم گفتند که صادق به آرزویش رسیده است.
بعد از شنیدن خبر شهادتش غسل حضرت زینب(س) کردم و لباس های سفیدم را با روسری سفیدی که برای استقبال عشقم خریده بودم، به سر کردم و رفتم پایین طبقه مادرشوهرم و نشستم و شروع به خواندن سوره یاسین کردم. هر شهیدی که قرار باشد از سوریه به کشور بازگردد حداقل سه روز طول می کشد، اما صادق شنبه ساعت 16: 45 به شهادت رسید و یک شنبه ساعت 19 تبریز بود. صادق چهارم اردیبهشت شهید شد و پنجم اردیبهشت به تبریز رسید و ششم اردیبهشت پیکرش از دید ما پنهان شد و زیر خاک رفت. در جنوب منطقه حلب با اصابت بیشترین تعداد ترکش به پشت سرش به شهادت رسیده بود
بعد از شنیدن خبر شهادتش غسل حضرت زینب(س) کردم و لباس های سفیدم را با روسری سفیدی که برای استقبال عشقم خریده بودم، به سر کردم و رفتم پایین طبقه مادرشوهرم و نشستم و شروع به خواندن سوره یاسین کردم. هر شهیدی که قرار باشد از سوریه به کشور بازگردد حداقل سه روز طول می کشد، اما صادق شنبه ساعت 16: 45 به شهادت رسید و یک شنبه ساعت 19 تبریز بود. صادق چهارم اردیبهشت شهید شد و پنجم اردیبهشت به تبریز رسید و ششم اردیبهشت پیکرش از دید ما پنهان شد و زیر خاک رفت. در جنوب منطقه حلب با اصابت بیشترین تعداد ترکش به پشت سرش به شهادت رسیده بود
۶:۲۲
بازارسال شده از 🇮🇷من قاسم سلیمانی هستم🇮🇷
من در طول مدت بارداری فرزندم سید محمد ٩ بار قرآن رو ختم کردم.
ایشون میگفت موقع شیر دادن به فرزندم نیز قرآن میخواندم و تا قرآن خوندنم قطع میشد، پسرم دیگه شیر نمیخورد...
#شهید_بهشتی
۶:۲۵
بازارسال شده از 🇮🇷من قاسم سلیمانی هستم🇮🇷
سخنان دلنشینه سردار شهیدحاج قاسم سلیمانی
درباره ظهور امام زمان عج
اللهم عجللولیکالفرج
درباره ظهور امام زمان عج
اللهم عجللولیکالفرج
۶:۳۴
پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله فرمودند:إنّ الرّحمه لا تنزل على قوم فیهم قاطع رحم؛مردمى که در میان آنها کسى از خویشاوندان بریده باشد، رحمت خدا بر آنها فرود نمى آید.نهج الفصاحه اخلاق و توصيه ها-صله رحم
۶:۵۹
امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمود که این ۵ کلمه را، این پنج مطلب را، از من فرا بگیرید؛ ۵ کلمهای که هر چه سِیر کنید در این دنیا، نخواهید توانست بهتر از این کلمات حکمتآمیز را پیدا کنید. تعبیر حضرت این است که «لَو رَکِبتُمُ المَطی»؛ «مطی» جمع «مطیّه» است؛ یعنی چهارپایان و مراکبِ آن روزِ دنیا؛ حالا شما بفرمائید هواپیما و اتومبیل. فَاَنضَیتُموها؛ یعنی فرسوده کنید؛ [یعنی اگر]آن قدر سواری بکشید از این شتر یا این اسب که از پا بیندازید او را؛ یعنی این قدر پیش بروید؛ راه بروید. خلاصه، کنایه از این معنا است که هر چه بگردید، نخواهید توانست مثل این کلمات را در حکمت پیدا کنید. این پنج کلمه [برای هر کس]این است
۷:۰۵