صحنه اول:بچههای بسیج دانشگاه جلوی اقامتگاه جمع شده بودن؛ سجاد، مسئول برنامه، مشغول هماهنگی بود؛ با اون قیافه همیشه لاتی مخصوص خودش: کتونی، شلوار شیشجیب، کاپشن انداخته روی دوش، سبیل بلند، و راه رفتن با کَت باز.چفیه فلسطینی برداشته بودم؛ سوار ماشین که شدیم، فهمیدم راننده براش سوال شده، که چرا ما داریم این موقع شب، اون هم شب یلدا، از سعادت آباد، هفت-هشت نفری میریم به جایی جنوبیتر از شهر ری، جایی که عملا دیگه شهر حساب نمیشد و به معنای واقعی کلمه، زیر پونز بود.بندهخدا ترسیده بود، میگفت نکنه اونجا برامون اتفاقی بیوفته؛ براش تعریف کردیم، که داریم برای شاد کردن دلها میریم، برای یه درد، برای یه هدف، برای فهمیدن عمق پارادایم حضرت روحاللّٰه، همون سیاستورز باتقوا و موحّدی که فرمود: یک موی شما کوخنشینها بر همه آن کاخنشینها ترجیح دارد...تنها زندگی میکرد؛ مادرش زنگ زده بود و گفته بود امشب بیا پیشم؛ گفت خونه مادرش جنوب شهره، و مسیر ما براش به صرفهس؛ میگفت دمتون گرم، اون شبی شب یلداس که اون بچهها دلشون شاد باشه... خلاصه مسیر خیلی طولانی بود و مرد کلی درددل کرد، از آرزوی دیدن حضرتآقا و گرفتن انگشترشون، تا تعریف خاطرات خودش و بچهپایینها...بالاخره رسیدیم؛ خونههای کاهگلی و کپرهای چوبی-پلاستیکی؛ دم در خونهها کپسول گاز، قطار درحال عبور از کنار خونهها بود، سگهای ولگرد دنبال هم میکردن، و بچههایی که دور هم جمع شده بودن و آماده میشدن، و یکی از رفقای کدبالایی در حال توجیه کردن بچهها...
صحنه دوم:- تق تق تق!در که نداشت، یه پتو بود که ورودی کپر حساب میشد، و باید به تختهچوبها که حکم دیوارهای خونه رو داشتن میکوبیدی تا یه پسربچه ژولیده بیاد دم در.-بابات خونهس عمو؟آروم و بعد از گرفتن اجازه، رفتیم تو؛ کلی بچه قد و نیمقد، بوی بد، لباسهای مندرس و پاره، بیستلیتریهای آب نهچندان تمیز، کپسولهای نشتیدار گاز، سیمهای درهم برق، درهای چوبی شکسته که حالا دور هم جمع شده بودن و دیوار خونه حساب میشدن، یه اتاق که دیوارهاش از پلاستیک و تخته شکسته بود و سقفش از پتو، و ۱۳ نفر که توی یه اتاق ۱۰ متری میخوابیدن، با یه بخاری برقی که فقط یه المنتش کار میکرد، و کلی اتاق همین شکلی که در کنار هم اون خونه رو تشکیل میدادن...بچههای گروه، بستهها رو که تحویل دادن، شکلات و انار بچهها رو هم که دادن، اومدن بیرون و رفتن تا اون طرف خونهها، آتیش درست کنن و دور هم بشینن تا آقا صادق شهبازی یکم براشون حرف بزنه؛ رفتم پشت خونه و یکی یکی جملههای بچههای اون خانواده توی ذهنم مرور میشد: «عمو، عمو، بهمون پتو میدی؟» «عمو، برامون قابلمه میاری؟» «عمو، خونه داداشم اون طرفه، برای اونها هم بسته میبری؟»...و من بودم و بغض شکسته، و گریههای بلندبلندی که اگه سجاد نمیومد و بهم نمیگفت با این حالت جلوی این بچهها نمون، یادم نمیومد که باید خودمو جمع کنم...
صحنه سوم:- امام که برگشت گفت جنگ آینده انقلاب جنگ فقر و غناست، داشت یه چیزی رو میدید تو هویت انقلاب، تو اولویت سیاستگذاریها، تو یه چیزی که قراره نظامسازی بکنه، محور همه کارها باشه؛ به تعبیر حضرت آقا، محور همه سیاستگذاریها باید عدالت باشه، شاخص باید عدالت باشه...دور آتیش نشستیم؛ آقا صادق داره برامون حرف میزنه، از عمق و بینش و آرمان روح خدا میگه، از اون دغدغه امام جامعه میگه که دهه هفتاد و هشتاد و نود تکرارش کرده، از مقدمه لازم ساختن جامعه توحیدی؛ و من، حرفهای یکی از فرزندان روح خدا توی ذهنم متبادر میشه، «که خدایا، تو خود شاهدی، آنچه از جانب ما صورت گرفت، نه تلاشی بود برای کسب قدرت، و نه زیاد کردن ثروت، بلکه میخواستیم نشانههای دین تو را برگردانیم، اصلاح واقعی را انجام دهیم، تا بندگان ستمدیده تو، احساس امنیت و آرامش کنند، و دین تو برپا شود... »
صحنه چهارم:توی ماشین نشستم؛ تو راه برگشت به دانشگاه، با خودم فکر میکنم، مرور میکنم، و از خدای این شب، که متفاوتترین شب اول ماه رجب عمرم بود، میخواهم که هیچوقت، این درد رو، و توفیق عمل خالصانه برای خودش رو، از من و از هر کسی که دوستش داره، نگیره...
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#بازه_منفی_یک #آتش_درد #مبارز
۸:۲۳
۸:۲۳
#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#میدان_رزم #درد_آتش
۱۵:۳۸
#آتش_ایندرد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم*
۵:۳۹
https://formafzar.com/form/Jahadi404
#آتش_ایندرد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم
۱۷:۱۴
از [اینجا اقدام کنید*
#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#آتش_درد #مبارز
۷:۵۰
آوردهاند که در ایامی نه چندان دور، طائفهای از جوانمردان، به دیهی خراب رسیدند، قصد آن داشتند که سقفی افرازند و دیواری سامان دهند، باشد که دلِ اهلِ خانه را اندک قراری آید.آن روز، آفتاب تیز میتافت و بادِ داغ از بیابان میوزید. هرکه به قدر وسعِ خویش کاری میکرد: این یکی بیل همیزد، آن دگر آجر مینهاد، و سومی عرقِ جبین به آستین میگرفت و لب خاموش میداشت.
چون ساعت به نیمه رسید و سایهها به نهایتِ کوتاهی، جوانمردان بر بساطی ساده که بر خاک گسترده بود بیاسودند؛ هرکدام، سری بر دست و دلی بر آسمان. خستگی، چنان بر آنان چیره شد که گویی خواب، هدیهای است از جانب لطفِ الهی.در این میان، پیرمردی از ره گذر کرد. نگاهی به چهرههای غبارآلود و جامههای کاردیده افکند و گفت:«ای فرزندان، این همه تعب از بهرِ چیست؟»یکی از ایشان آهسته گفت:«تا خانهها بایستد و دلها نپاشد.»پیر، تبسمی کرد و چنین گفت:«بدانید و آگاه باشید که خانه را، دست میسازد؛ اما دل را، تواضع. هر که خویشتن را برتر دید، بنای او فروتر گردد؛ و هرکه خویش را کم شمرد، کارش به عزّت انجامد.»پس جوانمردان اندکی قرار گرفتند، سپس برخاستند و باز به کار شدند؛ و هر ضربتی که بر دیوار زدند، ضربهای نیز بر گردنِ غرور خویش نواختند.
و چون شامگاه درآمد و کار به فرجام رسید، یکی از آنان در بازگشت چنین گفت:«گمان دارم حقیقتِ سفر این باشد:آدمی از خویش بکاهد،از کار، ادب بیاموزد،و بداند که اگر خویشتن را تافتهی جدا بافته انگارد،عاقبت، جز نخِ پاره نخواهد بود.»
*برای ثبتنام و شرکت در هجرت جهادی از اینجا اقدام کنید*
#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#آتش_درد #مبارز








قرارگاه جهادی عبادالرحمن
چون ساعت به نیمه رسید و سایهها به نهایتِ کوتاهی، جوانمردان بر بساطی ساده که بر خاک گسترده بود بیاسودند؛ هرکدام، سری بر دست و دلی بر آسمان. خستگی، چنان بر آنان چیره شد که گویی خواب، هدیهای است از جانب لطفِ الهی.در این میان، پیرمردی از ره گذر کرد. نگاهی به چهرههای غبارآلود و جامههای کاردیده افکند و گفت:«ای فرزندان، این همه تعب از بهرِ چیست؟»یکی از ایشان آهسته گفت:«تا خانهها بایستد و دلها نپاشد.»پیر، تبسمی کرد و چنین گفت:«بدانید و آگاه باشید که خانه را، دست میسازد؛ اما دل را، تواضع. هر که خویشتن را برتر دید، بنای او فروتر گردد؛ و هرکه خویش را کم شمرد، کارش به عزّت انجامد.»پس جوانمردان اندکی قرار گرفتند، سپس برخاستند و باز به کار شدند؛ و هر ضربتی که بر دیوار زدند، ضربهای نیز بر گردنِ غرور خویش نواختند.
و چون شامگاه درآمد و کار به فرجام رسید، یکی از آنان در بازگشت چنین گفت:«گمان دارم حقیقتِ سفر این باشد:آدمی از خویش بکاهد،از کار، ادب بیاموزد،و بداند که اگر خویشتن را تافتهی جدا بافته انگارد،عاقبت، جز نخِ پاره نخواهد بود.»
#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#آتش_درد #مبارز
۸:۳۷
#آتش_این_درد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم✌🏻🔥#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#سوسنگرد
۱۴:۲۶
راه افتادیم به سمت نقطهای از ایران
#آتش_این_درد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم
#بازه_منفی_یک
۹:۲۳
بازارسال شده از یگان نظامی شهید سلیمانی
ویژه سالگرد شهادت سپهبد سلیمانی
و همراهان ایشان در فرودگاه بغداد...
۸:۲۷
#آتش_این_درد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم✌🏻🔥#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#سوسنگرد
۱۰:۵۹
بسم الله الرحمن الرحیم
اطلاعیه تاریخ برگزاری هجرت جهادی
باتوجه به تغییر زمان امتحانات و شروع ترم آینده دانشگاه، تاریخ جدید هجرت جهادی ۶ فروردین تا ۱۴ فروردین میباشد
در خصوص ثبتنام مجدد از همین کانال اطلاعرسانی خواهد شد
#آتش_این_درد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم✌🏻🔥#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#سوسنگرد








قرارگاه جهادی عبادالرحمن
#آتش_این_درد_را_با_رزم_سوزان_میکنیم✌🏻🔥#هجرت_جهادی_۱۴۰۴#سوسنگرد
۲۰:۳۷