#جهانـجانان#پارت۱
- پلاستیک کهنه، دمپایی کهنه، آهن کهنه، روی کهنه، سماور خرابه ، یخچال خرابه خریداریم.
کتونی های سفیدم و پوشیدم و کوله ام که از روی دوشم پایین افتاده بود روی شونه ام میزون کردم و صاف ایستادم و موهامو داخل مقنعه هل دادم و توی شیشه پنجره نگاهی به خودم انداختم.
- پلاستیک کهنه، دمپایی کهنه، آهن کهنه، روی کهنه، سماور خرابه ، یخچال خرابه خریداریم.
صبح و شب نداریم که همیشه خدا صدای یکی سوهان روح مون میشد و مغزمون میخورد.
در حیاط باز کردم و نگاهم روی وانت مش احمد چرخید و با سر سلامی کردم که به نشونه سلام دوتا بوق زد.
خب ناموسلمون سرت تکون بده دیگه چرا صدای اون انکرالاصوات در میاری سر صبحی!
در حیاط بهم زدم و نگاهم این بار روی گردهمایی حساس و مهم زن های کوچه چرخید برای اون ها هم سری تکون دادم و مطمئن بودم که از این لحظه به بعد در سر خط خبرها قراره درمورد من حرف بزنن.
-کجا میری این موقع صبح؟
فضول بردن جهنم گفت چرا گرمایش از کف نمیذارین! خب به تو چه خاله سوسکه!
-دنبال کار!
زیر لب با زن کناری اش که از کوچه پشتی اومده بود این جا چیزی پچ پچ کرد و من بی توجه به حرف و حدیث های احتمالی که از این لحظه قرار بود ساخته و پخش بشه به راه افتادم.
کوله ام که تا روی بازوم پایین اومده بود رو دوباره روی شونه ام انداختم و از کنار دروازه آجری بچه های محل گذشتم.
-بزن اینور بزن اینور مجید!
توپی که با شتاب به سمتم اومده بود رو مهار کردم و زیر پام نگهش داشتم
-د مگه کوری آخه مجید میگم بزن اینور دیگه!
محمد بعد از مواخذه مجید به سمت من اومد و توی جوب وسط کوچه ایستاد.
-شوت کن آبجی!-مگه صد بار نگفتم سر صبح تو کوچه فوتبال بازی نکنین مردم خوابن!-مردم با صدای ضایعاتی بیدار نمیشن با صدای توپ ما میشن؟!
- پلاستیک کهنه، دمپایی کهنه، آهن کهنه، روی کهنه، سماور خرابه ، یخچال خرابه خریداریم.
کتونی های سفیدم و پوشیدم و کوله ام که از روی دوشم پایین افتاده بود روی شونه ام میزون کردم و صاف ایستادم و موهامو داخل مقنعه هل دادم و توی شیشه پنجره نگاهی به خودم انداختم.
- پلاستیک کهنه، دمپایی کهنه، آهن کهنه، روی کهنه، سماور خرابه ، یخچال خرابه خریداریم.
صبح و شب نداریم که همیشه خدا صدای یکی سوهان روح مون میشد و مغزمون میخورد.
در حیاط باز کردم و نگاهم روی وانت مش احمد چرخید و با سر سلامی کردم که به نشونه سلام دوتا بوق زد.
خب ناموسلمون سرت تکون بده دیگه چرا صدای اون انکرالاصوات در میاری سر صبحی!
در حیاط بهم زدم و نگاهم این بار روی گردهمایی حساس و مهم زن های کوچه چرخید برای اون ها هم سری تکون دادم و مطمئن بودم که از این لحظه به بعد در سر خط خبرها قراره درمورد من حرف بزنن.
-کجا میری این موقع صبح؟
فضول بردن جهنم گفت چرا گرمایش از کف نمیذارین! خب به تو چه خاله سوسکه!
-دنبال کار!
زیر لب با زن کناری اش که از کوچه پشتی اومده بود این جا چیزی پچ پچ کرد و من بی توجه به حرف و حدیث های احتمالی که از این لحظه قرار بود ساخته و پخش بشه به راه افتادم.
کوله ام که تا روی بازوم پایین اومده بود رو دوباره روی شونه ام انداختم و از کنار دروازه آجری بچه های محل گذشتم.
-بزن اینور بزن اینور مجید!
توپی که با شتاب به سمتم اومده بود رو مهار کردم و زیر پام نگهش داشتم
-د مگه کوری آخه مجید میگم بزن اینور دیگه!
محمد بعد از مواخذه مجید به سمت من اومد و توی جوب وسط کوچه ایستاد.
-شوت کن آبجی!-مگه صد بار نگفتم سر صبح تو کوچه فوتبال بازی نکنین مردم خوابن!-مردم با صدای ضایعاتی بیدار نمیشن با صدای توپ ما میشن؟!
۴۲۵
۱۹:۵۳