بله | کانال داستان‌نویسان جمال‌وجلال
عکس پروفایل کانال داستان‌نویسان جمال‌وجلالک

کانال داستان‌نویسان جمال‌وجلال

۷۱۶ عضو
thumbnail

۳:۴۶

thumbnail
undefinedنکته: ... داستان خطی یا طولی، داستانی است که وقایع آن به ترتیب توالی زمانی روایت می شود و عمل داستانی (حادثه ها) بر طبق زمان تقویمی بیاید. تقریبا اغلب قصه های کوتاه و بلند سنتی با چنین شیوه ای روایت شده، قصه های بلندی چون سمک عیار، اسکندرنامه، امیرارسلان و نیز بسیاری از رمان های قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، شیوۀ روایت خطی دارند. بیشتر رمان های بالزاک، مثل باباگوریو، سرخ و سیاه استندال، دیوید کاپرفیلد دیکنز و جان شیفته رومان رولان داستان هایی خطی هستند. در رمان های فارسی نیز آثاری چون شوهر آهوخانم، سووشون، کلیدر، همسایه ها و درازنای شب به شیوۀ خطی روایت شده اند. اگر وقایع به ضرورت پیرنگ پس و پیش شوند و ترتیب توالی زمان تقویمی به هم بخورد، انواع داستان های غیرخطی (مدور یا دایره ای و عمودی یا مارپیچ) به وجود می آید؛ مثل رمان های عمودی یولسیز جیمز جویس و خانم دالووی ویرجینیا وولف و خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر و در میان آثار فارسی هم سنگ صبور و شازده احتجاب و اضطراب ابراهیم، که در آنها از شیوۀ روایت غیرخطی عمودی جریان سیال ذهن، تک گویی درونی و خودگویی بهره گرفته شده است. رمان های در جستجوی زمان ازدست رفته و بوف کور از شیوۀ غیرخطی دایره وار یا مدور استفاده می کنند.. #جمال‌میرصادقی

۴:۴۳

thumbnail

۵:۴۸

thumbnail
استاد سیدمیثم موسویان با سه اثر همزمان در نشر سیمرغ طوفان کردundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۱۳

thumbnail

۱۵:۰۴

thumbnail

۱:۴۶

thumbnail
صبحتون بخیر

۱:۵۸

thumbnail

۳:۳۱

thumbnail

۱۷:۵۰

thumbnail

۱۹:۴۵

thumbnail
undefinedدرود و عرض ادب و احترام خدمت عزیزان محله داستانیِ جمال‌وجلالبرندگان چهارمین چالش داستانundefined آرزوهای نی‌نی‌ به پدرundefinedundefinedundefinedundefinedخانم معصومه خاوری با #کد_مردکوچک و خانم معصومه جعفری با #کد_ریزه‌میزه مشترکا با مجموع ۸ رایundefined مقام اول را کسب کرده و صاحب جایزه ۵۰۰ هزار تومانی می‌شوند به علاوه یک جلد کتاب undefined(ولی به جهت عدم مطالعه داستان‌ها توسط این دو عزیز و مشارکت در ارسال رای، جایزه هر دو ابطال می‌گردد)undefinedخانم زهرا سائلی با #کد_دماغ‌پفکی و مجموع ۷ رای undefined مقام دوم و یک جلد کتاب undefined(ولی به جهت عدم مطالعه داستان‌ها توسط ایشان و مشارکت در ارسال رای، جایزه ابطال می‌گردد)undefinedخانم زیبا متین با #کدخوابالو و مجموع ۶ رایundefinedمقام سوم و یک جلد کتاب.....................
موفق و پیروز باشیدundefinedundefinedundefinedundefinedundefined مدیران چالش:undefinedحسن ایمانی_کیمیا نظری

۱۵:۵۸

thumbnail

۱۷:۲۸

thumbnail

۱۷:۵۰

thumbnail
تاکنون ۹ کارگاه فنّی برگزار شده استundefined

۱۷:۵۰

thumbnail
undefined"قربانی بزرگ"ص۱"سرباز یوری از سارانسک saransk""بله پدر""رویاهای تو...""رویای من این است روزی سرهنگ بشم""باید تاوان بدی"پدر اورِل هر چه می‌گفت، بی‌آنکه اندیشه کنم، پاسخ می‌دادم. لای بخار فشرده‌ای که از دهان گشادش بیرون می‌زد، از فلسفه جنگ هم گفت:"دفاع از میهن خون می‌خواد"ولی سربازهای فراری می‌گفتند این جنگ دفاع نیست، تجاوز است. وگرنه چرا پای پاداش به میان آمد؟ چرا گفتند داوطلب‌ها سه هزار و هشتصد دلار دریافت می‌کنند؟ و اگر به اوکراین اعزام شوند، دو هزار و پانصد دلار به علاوه صد دلار روزانه برای مشارکت در جنگ! در مانورهای تهاجمی هم برای هر کیلومتر پیشروی، ششصد و پنجاه دلار پاداش! اگر صحبت از تجاوز به خاک، آن هم خاک برادر است، چرا برخی پسرهای آماده خدمت از سارانسک فرار کردند؟ یا در سوراخ‌ها مخفی شدند که دست هیچ کسی به آنها نمی‌رسد. مغزم یخ زده بود. نه بخاطر سرمای فوریه و مارس که جان خیلی‌ها را به لب رسانده، بخاطر اما_اگرها و صدها سوال بی‌پاسخ بود.پدر اورِل به پسرهای دیگری که از دفتر سربازگیری، کالج‌ها و مدرسه شهرهای اطراف به صفوف سربازهای داوطلب پیوسته بودند، چیزهایی گفت و آخرش برای حفاظت از شهر دعا کرد و وارد کلیسای سنت‌نیکلاس شد. کشیش‌های دیگر هم به دنبال‌ او. کشیش دوم خال درشتی پشت گردن داشت و با تنِ کج، یک‌ریز کپلش را می‌خاراند. کشیش‌ها که رفتند، احساس کردم وقت جدایی تاریخی بُلشویک‌ها و مُنشویک‌هاست. حالا دیگر نه راه پیش داشتم نه راه پس. دیگر داشتم خود را قربانی جنگی می‌دیدم که کسی دوستش نداشت. می‌گفتند ما در بدترین حالت، بدترین کار را خواهیم کرد و دستمان به جنایتی هولناک آلوده خواهد شد. اسم من را توی لیست هنگ پیاده‌نظام اضافه کردند تا به لشگر اعزامی به منطقه جنگی زاپروژیا جنوب اوکراین ملحق شویم. حدود دوهزار کیلومتر آن طرف‌تر از زادگاهم، سارانسک. توی یک عملیات از پیش طراحی شده و سرمای استخوان‌سوز، وارد خاک اوکراین شدیم و خودمان را رساندیم زاپروژیا. تا قبل از رسیدن تانک‌های زره‌ای، اطراف شهر درگیر شدیم و تلفات زیادی دادیم. ماندیم پانزده_شانزده سرباز و سرهنگ کروپین و ستوان یکم ایگور‌. توی خیابان ایوانوا گیر افتادیم و یکی از تک تیراندازهای اوکراینی از سمت سه ساختمانِ ویران شده ما را زیر ذره‌بین گرفته بود. او یک جفت چشم و ما چهل جفت چشم! اما او کجا و ما کجا! هدف‌گیری او با هدف‌گیری ما فرق داشت. گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود. تلفن‌های همراه هم از کار افتاده، جیره غذایی صفر شده بود جز سهم نانی توی جیب."با وجود تک تیرانداز نمیشه رفت جلو"تا سرهنگ این را گفت، ستوان ایگور سینه‌خیز خودش را رساند پشت درختی که تنش از تیر و ترکش، چاک‌چاک بود. دوازده سرباز هنگ هم مثل ایگور چسبیدند پشت درخت‌های دیگر که در یک ردیف موازی، رقص ملایمی را زیر باد و باران به نمایش گذاشته بودند. من و پنج سرباز دیگر هم پیش آمدیم. سر تا پا گل‌آلود. روان‌آبی که در حاشیه نهر خیابان به راه افتاده بود، پر از چرک‌وکثافت بود. بوی گندش داشت حالمان را بهم می‌زد. سربازی گفت:"این آب کثیف آخرش میرسه به رود دنیپر"گفتم:"به چیز مهم‌تری فکر کن"ایگور سرش را چسباند پشت کله سرهنگ:"بهترین تک تیراندازی که تا حالا دیدم""چند تا سرباز کشته تا حالا؟""تک تیرانداز سرباز نمی‌کشه قربان"عرق‌های نشسته بر جبین سرهنگ با قطرات باران قاطی شدند. سیلی از آب روی برجستگی‌های صورت سرهنگ به جریان افتاد و تا سینه پشمالودش ادامه پیدا کرد. گفت:"تذکر بجایی بود""کتاب لستر گراو رو خوندید قربان؟""دو بار. جنگ به شیوه روسی""درسته قربان. پس شما حرفه‌ای هستید""نه توی جنگ شهری"دو بار صدای شلیک گلوله از سمت ساختمان روبرو بلند شد. گلوله‌ها به تنه درختی که سرهنگ کروپین پنهان شده بود اصابت کرد. ایگور فریاد زد:"سرتونو بدزدید قربان"سرهنگ بر زمین گل‌آلود غلتید. نفسش انگار بند آمده بود. به همراه سربازهای دیگر، دوباره به روبرو خیره شدیم. احتمال دادیم هر لحظه مخ تاول‌زده ما با یک شلیک از هم بپاشد. درگیری با تک‌تیراندازی که نمی‌دانی از پشت کدام پنجره، چشم بر پیشانی تو دوخته است، ترس‌آور بود. انگار در باتلاقی بی‌بازگشت گرفتار شده بودیم.ضربان قلبم شدت گرفته بود. باد و باران که لولیدند توی هم، دود و آتشِ برخاسته از ساختمان‌های نیمه‌ویران خیابان ایوانوا، ضعیف‌تر می‌شدند. دیگر ساختمان‌ها داشتند سر از میان دود و آتش درمی‌آوردند و رنگ‌ و رُخشان دیده می‌شد. undefinedundefinedundefined

۱۹:۵۸

ص۲ undefinedundefined... از جایی که گیر کرده بودیم، خیابان فلیسکا میچینوسکو که محله ویلانشینی بود تا انتهای خیابان ایوانوا پر از بلوک‌های سیمانی، آهن‌پاره و خودروهای واژگونی بود که دید را سخت می‌کرد. سرهنگ به رو برگشت و به کامیون واژگونی که چند قدم آن طرف‌تر بود اشاره کرد و فریاد زد:"همگی بریم پشت اون کامیون"سینه‌خیز چپیدیم پشت کامیون. چسبیده به هم حلقه زدیم.‌ سرهنگ تکیه داد به لاشه تایر ترکیده‌ای که سیم‌هاش همچون تن جوجه‌تیغی سیخ‌سیخ بودند. سخت نفس می‌کشید. ایگور دو دکمه بالایی یونیفرم سرهنگ را باز کرد و دستمالی رو صورتش کشید. یونیفرم سرهنگ را از تنش درآورد و چِراند. گفت:"ارزش هر قطره آبی که از این یونیفرم میچکه، فرقی با خون مدافعان کشور نداره!"یونیفرم را بالا گرفت و پرسید:"کسی تا حالا دوست داشته فرمانده بشه؟"سربازها لال شدند! یاد پدر اورل افتادم که گفته بود باید تاوان بدی! سرهنگ پرسید:"چی توی سر داری ایگور؟""به یه قربانی بزرگ نیاز داریم. باید بفهمیم تک‌تیرانداز از کدوم ساختمون شلیک میکنه"دستم را بردم بالا. ایگور گفت:"آفرین به جسارت سرباز یوری"پرسیدم:"چی کار باید کنم؟""از مرگ می ترسی سرباز؟""همه میترسن قربان""توی لباس سرهنگی چی؟""امتحان نکردم قربان"لباس از تن کَندم و یونیفرم سرهنگ را پوشیدم. حالا دیگر فرمانده شده بودم. حس خوبی بود. باران بند آمد و بوی نم همه جا را گرفت. ایگور دکمه‌های یونیفرم را روی تنم چفت کرد. کلاه سرهنگ کروپین را هم روی سرم نشاند. گفت:"دست رو سر بگیر، برو وسط خیابون. باید بدونیم اون لعنتی از کجا شلیک میکنه"زانوهام به رعشه افتاد. ایگور پرسید:"ترسیدی؟""تب و لرز دارم قربان"اسلحه را تحویل ایگور دادم و حرکت کردم. حدس زدم کشیش‌ها مسحورم کرده بودند؟ آخر چه کسی خودش را این‌گونه به کشتن می‌دهد؟ رسیدم وسط خیابان ایوانوا. درست در مقابل سه ساختمانی قرار گرفته بودم که نقطه شلیک تک‌تیرانداز بود.‌ قفل دستم را روی سر باز کردم. فریاد زدم:"من فرمانده هستم. ما تسلیم هستیم!"صدایی از سمت ساختمان‌ها نشنیدم. سکوت وهم‌انگیزی حاکم شده بود. وقتی چیزی دستگیرم نشد، برگشتم عقب و خودم را رساندم پشت کامیون. از نگاه سربازهای متحیر پیدا بود که بی‌صبرانه منتظر متلاشی شدن مغزم بودند. ایگور به من زُل زده بود. از جا برخاست و یونیفرم سرهنگ را از تنم درآورد. سرهنگ کروپین یونیفرم را پوشید و آمد سمت چپ کامیون. دست رو شانه‌هام گذاشت. گفت:"خیلی شجاعی پسر"اما ایستادن سرهنگ همان و متلاشی شدن مغزش همان. جسم بی‌جان سرهنگ میان حجمی از گل‌ولای سرنگون شد. در حالیکه از سوراخ وسط پیشانیش که به قطر یک سکه بود، خون می‌جهید. کشته شدن سرهنگ باعث شد با یک عملیات ضربتی به ساختمان‌های مقابل حمله کنیم و تک‌تیرانداز را به اسارت بگیریم. تک تیراندازی که خال درشتی پشت گردن داشت و تنش کج بود و یک‌ریز کَپلش را می‌خاراند!
🟢پایان

۲۰:۰۰

thumbnail
صبحتون بخیر

۳:۲۶

thumbnail
undefined(چالش شماره پنج)_ مینی‌مال ۱۰۰ کلمه‌ای!!دوستان حاضر در لیست؛ درودهاundefinedundefinedundefinedیک مینی‌مال صدکلمه‌ای بنویسید با موضوع "اخرین شیفت بیمارستان روانی!" undefined (حروف ربط و اضافه شمارش نمی‌شود)undefinedداستان خود را به آی‌دی زیر ارسال کنید جهت ثبت و کدگذاری:undefined@hassanimani1353undefinedمهلت: تا پنج‌شنبه ۷اسفند. (ساعت ۱۶ گروه ارسال اثر بسته می‌شود)undefinedرده سنی شرکت‌کنندگان: بالای ۱۷ سالundefinedداوران: تمام شرکت‌کنندگان در لیست. (چه اثر فرستاده‌ باشند و چه اثر نفرستاده باشند مجاز به رای هستند و باید دقت به تعداد کلمات هم داشته باشند. هر فرد سه داستان به ترتیب از منظر خودش را انتخاب کند)undefinedروز ثبت رای: پنج‌شنبه ۷ اسفند از ساعت ۲۰undefinedاعلام سه برنده: جمعه ۸ اسفند
جوایز:undefinedundefinedundefinedundefinedundefined_یک جلد کتاب و ۵۰۰ هزار تومان به رتبه اولundefined_یک جلد کتاب به رتبه دومundefined_یک جلد کتاب به رتبه سوم
undefinedundefinedundefined(ارسال اثر در گروه مسابقه به منزله اجازه چاپ اثر در یک کتاب گروهی می‌باشد)undefinedنکته اول: ممکن است آثار قوی کتاب شوندundefinedنکته دوم: شاید برخی از عزیزان نوآموز باشند، اشکالی ندارد، خودتان را در رقابت با دیگران به چالش بکشید. شاید گرفتundefined چالش‌های دیگر هم داریم برای هفته‌های بعد با ژانرهای مختلف و حجم کلمات مختلف...undefinedگروه داستان‌نویسان جمال‌وجلال#مدیریت_مسابقات‌

۳:۳۶

thumbnail

۱۸:۵۷