۸:۴۶
خورشید نشسته سینه لُخت و نیمپز آسمان پاییزی و خیابان قصر بلبشو است. از در و دیوار نه، از کوچهپسکوچهها و از سوراخسمبههای هر گوشه که چشم میچرخد، آدم چون موشهای توی نهرها و کانالها بیرون جهیده، توی هم میلولند. برخی سواره بر موتور و برخی سوارهتر توی ماشینهایی که دود میکنند و پالودگی از هوای شهر میگیرند و آلودگی میپراکنند. از تُف گاهوبیگاه رهگذرها پیداست نفسها توی سینهها خلط انداخته و سوراخ دماغها چون درزهای چاکینِ در و پنجرههای زنگار گرفته خانههای تاریخدار جرم گرفتهاند. عطا هم میگازد و از توده آنهمه بلبشو، مارپیچی راه میگیرد و میرود.موتورسواری چسببهچسب به تعقیبش افتاده و سر توی کلاهکاسکت دارد. هایوهوی میکند. ایست میدهد. بوق میزند. عطا سرعتش را میگیرد و گوشهای خلوت میایستد. موازی با موتورسوار میپرسد:"چته؟ واسه چی دنبالمی؟"صدای موتورسوار خش دارد."فروشیه؟""چی فروشیه؟""موتور. موتورو میگم""آره داداش. زیر قیمت!""من داداش نیستم!""کلاهتو وردار بینم چی میگی؟"موتورسوار کلاهش را سفت چسبیده است."با کلاه چیکار داری؟ دخترم!"عطا قینقون موتور را میگیرد."دختر؟""آره! اشکال داره؟"عطا میخندد."پس سرِ کاریم! برو رد کارِت""از موتور خوشم اومده. میخرمش!"عطا چشم میگرداند رو کاپشن و دستکش و محافظ زانو و آرنج و بوت مارکدار موتورسوار. سبیلهاش را با دو میک توی دهان میکشد. میگوید:"تا حالا دختر موتورسوار ندیدم""خب الان ببین! آخرش چند؟""موتور کارگرمه. دست به نقدی یالله""باس ببینم خوشرکابه یا نه؟"عطا موتور را روی جک میخواباند. پیاده میشود. کیف را زیر بغل میگیرد. گوشی از جیب بیرون میکشد."بذار از صاحبش بپرسم آخرش چند میگه"دو کلام حرف میان عطا و عماد ردوبدل میشود. چکوچانه شدت میگیرد. موتورسوار دست برده کیف از پهلوی عطا قاپیده، فِلِنگ را میبندد! اینجا درست همان جایی است که علی میماند و حوضش! دهان عطا به کف مینشیند. چشمهاش رد فلنگ موتورسوار را میگیرد که چون جت در ازدحام موتورها و ماشینها میپیچد. هوشیاری عطا توی یک بزنگاه برمیگردد و موتور را آتش کرده پی موتورسوار میافتد. موتورسوار میپیچد، عطا میپیچد. موتورسوار از چالهها میپَرد، عطا میپرد. تعقیبوگریز عطا تا خیابانهای شرق مجیدیه و محله نارمک کش میآید.نارمک در قدیم دهکده سردسیر و کوچکی بود با صد تَن سکنه که قریب به نُه کیلومتر با محله تجریش فاصله داشت و در جوار راه شنی تهران تا دماوند بود. مردم این روستا بیشتر با روستاهای شمیرانات در ارتباط بودند تا محلههای قدیم تهران که داشتند کمکم دروازههای قدیمشان را از دست میدادند و بر گستردگی شهر افزوده میشد. این روستا پر از باغ بود. باغهای انارش زبانزد خاصوعام. هنوز هم برخی از درختهای تناور و قدیمی آن باغها در چهارراه استقلال امروزیِ نارمک بجا ماندهاند. نام محله از دیرباز برگرفته از وجود باغهای انار بود. چون انارستان! نار اشاره به میوه انار دارد و نارمک هم به معنای مکیدن انار. از آنجائیکه فرآورده اصلی اهالی ده، انارهای درشت و آبدار بود، به نارمک مشهور شد. جنگلهای لویزان و شیان هم درست در شمال این محله قرار دارد که آبوهوای خوشی ارزانیِ ساکنان محله میکند.روستای قدیم نارمک هم از گزند کوچروها و مهاجرین در امان نماند و رفتهرفته مردمانی که دنبال جایی برای زندگی میگشتند به اطراف این منطقه از شرق تهران پناه آورده و سکنی گزیدند. دیگر داشت روستای قدیم نارمک دوروبرش پر میشد از آلونکهایی که روزبهروز افزایش مییافتند. کار به جایی رسید که اختلاف بر سر مالکیت زمینها بالا گرفت و آنتن درباریها جنبید و پا پیش گذاشتند تا جلوی این آشفتهبازار را بگیرند. درست در دوره نخستوزیری دکتر مصدق که طرح واگذاری زمینها برای ساختوساز اصولی به مرحله اجرا درآمد.بدینگونه که دستور دادند شیوههای نوین شهرسازی را در آنجا پیاده کنند. از اینرو پای بانک ساختمانی و مهندسان فرانسوی به نامهای بازیل و گوگن به محله باز شد که همزمان نازیآباد جنوب تهران را هم به عنوان دو فعالیت عمده در دست داشتند. چند مهندس ایرانی هم در مقام ناظر بر عملکرد آنها، وارد گود شدند. مثل مهندس جهانگیر مظلوم که ماکت شهری این محله را بصورت شطرنجی طراحی و تحویل سازندگان داد. جهانگیر مظلوم از معماران بنام عصر خود بود که در کنار طراحی نارمک، مسجد الغدیر خیابان میرداماد و ساختمان سازمان میراث فرهنگی را هم طراحی کرد.ابتدا قرار شد ساختمانها تحویل فرهنگیانی شوند که بیشترشان صاحب آلونکهای از پیشساخته شده ناایمن بودند. هر ساختمان هم بلندای یک اشکوبهای داشت.#حسن_ایمانی
۱۲:۰۱
محله نوساز، درست در راسته جنوبی دِه اصلی نارمک شکل گرفت و برای ساختمانسازی آمدند از کاریز روستا استفاده کردند و مَلات و بتون را هم از کارخانهای که همان حوالی راهاندازی شد، تامین کردند. همان موقع کارخانه برق نارمک را هم راه انداختند. طی هشتسال، کار ساختوساز تمام و کل پروژه یکجا تحویل شهرداری شد.محله نارمک پر از میدان است. چیزی حدود صد میدان کوچک و درونمحلهای. سیزده میدان در بخش شمالی که محله اعیاننشین هم هست و مابقی در بخش جنوبی نارمک شکل گرفت. بزرگترین و مرکزیترین میدان محله هم شد میدان هفتحوض. گذشته هفتحوض برمیگردد به زمانی که این میدان هفت گود یا هفت حوضِ پرآب داشت برای تفریح و آبتنی اهالی. میگویند چشمهای در وسط میدان بود که این حوضها را پرآب میکرد.همانجا سینما مونتکارلو هم بود که بعد از انقلاب به مسجدالنبی تغییر شکل داد. میگفتند یکی از این سانسهای سینما که توسط بهاییان مقیم نارمک اجاره شده بود، باعث خشم اهالی این محله شد و پشتبند آن تلفنهای تهدیدآمیزی به وسیله اشخاص ناشناس به سینما که ال میکنیم و بل میکنیم! بعد از این ماجرا برخی اهالی شرق تهران به این ماجرا واکنش نشان دادند و توی یک درخواست مکتوب، زمین سینما را به مبلغ سهمیلیون تومان برای ساخت مسجد خریداری کردند و چندی بعد فعالیت مسجدالنّبی آغاز شد.نارمک کمکم به خاطر گسترش سرطانگونه شهر و اجرای طرح جامع تهران، بخش مهمی از شرق تهران شد. در همان زمانها بود که هنرستان عالی آن محله هم با یک تغییرِ مکان به قلب نارمک تبدیل شد و بعد از انقلاب، به دانشگاه علموصنعت تغییر شکل داد. یکی دیگر از جاهای پرتردد و پر رونق محله نارمک، بازار حوالی میدان هفتحوض است که مهمترین بازار شرق تهران قلمداد میشود و بخش اعظمی از نیازهای مردم محله را تامین میکند. اگرچه قدمت چندانی به اندازه بازارهای قدیم تهران با آن پیشینه استخواندار ندارد. از خوراک و پوشاک و دکوراسیون و مبلمان و جواهرات گرفته تا لوازم آشپرخانه و هرآنچه که نیاز مشتری را فراهم کند با آن حراجهای شگفتانگیز و چشمگیر.ایستگاه معروف سید هم همینجاست. تقاطع فرجام و خیابان آیت. آقاسید پیرمردی بود که همراه با خانواده در چادر زندگی میکرد و در همان چادر هم بساط چاشت و چای را برای رانندگان اتوبوس شرکت واحد فراهم مینمود. آنقدر سیدسید گفتند تا ایستگاه شد، ایستگاه سید! این ایستگاه قدیمی و خاکخورده تاریخ نارمک، پایانه اتوبوسهای دوطبقه بود که مسافر از نارمک به محلات جنوبی میبرد. وقتی زمینهای خیابان فرجام و آیت به اینوآن واگذار شد، مردم هم شروع کردند به ساختوساز. آدمهای دستِ به خیر که آن دوره تعدادشان بیش از انگشتهای دست بود، آمدند بهعنوان حق سادات، قطعهای زمین به سید دادند و او هم خانهای درست مقابل ایستگاه اتوبوس ساخت. وقتی هم چشم از جهان فرو بست، بساط چاشت و ناشت و چای برچیده شد و هرآنچه کاشت، بچههاش چیدند! خرده سیدها آمدند خانه پدر را دست کشیدند و همکفش را به دفتر مشاور املاک تغییر دادند. دیگر نه سید و چاشتهاش ماند و نه باجه بلیتفروشی آنجا که در حد و اندازه کیوسکهای تلفن بود و از پشت شیشههاش کله مرد بلیتفروشی پیدا بود که از صبح خروسخوان تا دیروقت یکریال و دوریال میگرفت و بلیت کاغذی دست مردم میداد.بلیت اتوبوس هم از همان آییننامه اجرایی قانون تاسیس شرکت اتوبوسرانی عمومی توی مجلس شورای ملی تنظیم شد و به تصویب هیأت وزیران رسید. در آن زمان بلیتهای فلزی با نام ژتون مورد استفاده قرار گرفت و باجههای فروش بلیت از این زمان آغاز به کار کرد. بلیتهای فلزی به شکل سکّه ضرب میشد که هر یک از خطوط اتوبوسرانی، بلیتهایی با طرح و مشخصات مخصوص به خود را داشت. شرکت اتو نادری، تهران ترافیک، اتو مولوینو، اتو عدل، رأفت، اتو شاهپور نو، اتو بهارستان هرکدام بلیت مخصوص به خود را ضرب و مورد استفاده قرار میدادند.تااینکه در دولت مصدق با ادغام شرکتهای اتوبوسرانیِ خصوصی در شهر تهران، شرکت واحد اتوبوسرانیِ تهرانوحومه به عنوان اولین شرکت سهامی اتوبوسرانی ایران با سرمایه سیمیلیون تومان به ثبت رسید که پنجاهویک درصد از سهمش متعلق به شهرداری بود و سهام دیگر متعلق به اتوبوسدارها. ولی اتوبوسدارها اعتراض کردند و دست به اعتصاب زدند اما دولت به زور متوسل شد و این طرح را اجرا کرد. دستِآخر شرکت با راهاندازی خط یک همان دوره و نرخ بلیت کاغذی یکونیم ریالی آغاز به کار کرد. پس از گذشت مدتی بهخاطر اینکه اقساط اتوبوسهای وارداتی از سوی صاحبان اتوبوس پرداخت نشد و بهای بلیتها را افزایش داده بودند اتوبوسرانی به شکل صددرصد دولتی درآمد و در اختیار شهرداری قرار گرفت و برای آنکه اعتراضات کنترل شود، رئیس شهربانی با حفظ سمت به مدیرعاملی موقت این نهاد، منصوب شد.#حسن_ایمانی
۱۲:۰۴
۱۲:۱۷
بلیت اتوبوس سه نسل را پشت سر گذاشت. نسل اول بلیط های فلزی یا ژتونها بودند با نام و بهای اختصاصیِ شرکت مختص به خود که به مرور کاغذی شدند. مثل بلیتهای کاغذی شهرآرا. نسل دوم بلیتهایی با ارقام یکونیم، دو و دوونیم بودند که قیمت، تاریخ چاپ بلیت و شماره خط روی آن درج بود. نسل سوم هم بلیتهای کاغذی با شکل مرسوم به بهای دو ریال.خورشید که دارد در دورترین نقطه از پهنه ارغوانی آسمان رخ میگیرد و نمنم پایین میرود و ساختمانهای شرق تهران به کبودی میزنند، موتورسوار به محلهای وسیع از شرق تهران میرسد بیآنکه عطا در پی او باشد. شرق تهران، کلانمحله تهرانپارس را در خود دارد. روزگاری سلطان صاحبقران آمد زمینهای آنجا را که متروکه بود به میرزامحمدخان ابری بسطامی ملقب به حاجبالدوله بخشید! حاجبالدوله هم این اراضی را به نام پسرش مجیدخان نامگذاری کرد اما مجیدخان در همان عنفوان جوانی مُرد. نام مجید ولی روی همین اراضی ماند و تا مدتها به محله تهرانپارس قدیم، مجیدآباد میگفتند. این میرزا محمدخان حاجبالدوله که به فضل شهره بود کجا، آن حاجیعلیخان حاجبالدوله که مامور به قتل امیرکبیر شد کجا؟ حاجیعلیخان همیشه منفور در تاریخ خواهد ماند.قاجار و قاجاری که به غایت حیات خویش میرسید و خورشیدش افول گرفته بود، مالکیت این اراضی رسید به یکی از سران ایل بختیاری به نام لطفعلی امیرمُفخم شجاعالسطان بختیاری که نامی بزرگ در تاریخ ایران دارد. امیرمفخم و پدر و عمو و برادران و عموزادگان وی و در مقطعی خود ایشان، ایلخانی بختیاری بودهاند. زمانی که خوانین بختیاری، به مشروطه گرویده بودند، امیرمفخم همچنان به محمدعلیشاه وفادار ماند. در آستانه فتح تهران هم امیرمفخم، فرماندهی کل قشون دولتی طرفدار محمدعلیشاه را برعهده گرفت ولی پاسی چند به اردوی مشروطهخواهان پیوست. دوره حیاتی لطفعلیخان امیرمفخم، با زمامداری چهار پادشاه ایران مصادف بود. او قریب به پنجاهسال، گاه در کِسوت نظامی، گاه مقام والیگری و وکالت مجلس شورای ملی و گاه در مقام وزارت در صحنه سیاسی ایران بازیگری کرد و یکی از مهرههای تأثیرگذار در تاریخ معاصر بهشمار میرود.پس از ترور سلطان صاحبقران، لطفعلیخان امیرمفخم برای مدت دهسال، در رکاب محمدعلیشاه ماند و همواره از نزدیکترین ملازمان و مشاوران او بود. در روزهای نخست که خوانین بختیاری به همراه سواران زُبده بختیاری، به پشتیبانی از مشروطهخواهان وارد اصفهان شدند و این شهر را به تصرف خود درآوردند، محمدعلیشاه، امیرمفخم بختیاری را به فرماندهی قشون دولتی برگزید و از وی خواست از پیشرَوی نیروهای مسلح بختیاری، به فرماندهی سردار اسعد بختیاری و صمصامالسلطنه، پسرعموهای امیرمفخم بهسوی تهران و فتح پایتخت جلوگیری کند.در زمان کودکی، عمویش حسینقلیخان، منصب ایلخانیِ بختیاری و خان اول را بر عهده داشت و پدرش امامقلیخان هم منصب ایلبیگی یا همان معاون برای مدت سیسال. خانواده آنها زمانی از قدرتمندترین خاندان ایران بهشمار میآمد. پس از قتل حسینقلیخان، پدر لطفعلیخان مفخم، یعنی امامقلیخان به ایلخانی و ریاست ایل بختیاری و خان دوم منصوب میشود که همین مسئله بذر نفاق و خصومت میان دو خانواده را میکارد و انشعاب میان این دو خاندان را به دنبال دارد. از یکسو فرزندان خان اول که سردار اسعد و بیبیمریم بختیاری و برادرانش بودند و از سوی دیگر فرزندان خان دوم که لطفعلیخان مفخم و برادران بودند.سردار اسعد و خواهرش بیبیمریم بختیاری و بردارانشان، کشمکشهای زیادی با لطفعلی مفخم داشتند و مذاکرات آنها برای پرهیز از درگیری هم به جایی نمیرسید. پُرواضح بود که لطفعلیخان مفخم پشتش به حمایت دربار و شخص محمدعلیشاه گرم بود و سردار اسعد و بیبیمریم و برادران پشتشان گرم به ایل بختیاری. بیبیمریم از زنهای باسواد و روشنفکر عصر خود بود که همزمان با وقوع انقلاب مشروطه، به طرفداری از حقوق زنها برخاست. فنون اردوکشی نظامی و لشکرداری را از پدر و برادرانش خوب آموخت و آموزهها را در زمان نبردهای انقلاب مشروطه در فتح تهران و نیز فتح اصفهان، همچنین در جنگجهانی اول به کار بست. این شیرزن از سرمایه مادّی و معنوی خانواده خود برای تشکیل یک هنگ از سواران بختیاری، برای مبارزه با اشغالگران روس و انگلیس، در جنگجهانی اول استفاده کرد و هنگامی که بختیاریها عزم تهران میکنند، خطاب به آنها میگوید حالا که تصمیم دارید در این کار متعهد و مردانه باشید، اگر تمام مردهای رشید بختیاری شهید شدند، تمام زنهای بختیاری را جمع کرده، کفن به گردن، تفنگ به دست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت میکنیم. امیدوارم که ریشه استبداد پوسیده را به عقل سرشار و فکر عمیق خودتان و به زور شمشیر آتشبار جوانهای رشید ایرانی از بیخ و بن بکَنید...#حسن_ایمانی
۱۷:۰۶
هفت_هشت سالی از حکومت رضاشاه میگذشت که لطفعلیخان مفخم قریب به سهسال، ریاست ایل بختیاری را در چنته داشت. از آنجا که چهار برادر او از گذشته، ایلخانیِ بختیاری بودند، خانواده آنها به خانواده حاجیایلخانی شناخته میشوند. لطفعلیخان در سالهای آخرینِ عمر که مقارن با حکومت رضاشاه بود از کارهای سیاسی دست شست و گوشه عزلت گرفت. لطفعلیخان بر بسیاری از ایالتهای بزرگ ایران حکومت داشت. پسرش ابوالقاسمخان بختیار که به ابولخان میشناختند، از مردان سیاسی و از خوانین ایل بختیاری بود. ابوالقاسمخان هم دو شورش در پسِ زندگیش رقم زد. با ظهور جنگجهانی دوم و هجوم نیروهای انگلیس و شوروی و پیوستن آمریکا به آنها، ایران تصرف شد. رضاشاه سقوط کرد و گوشهوکنار ایران را شورش برداشت. برخی خوانین بختیاری، قشقایی و بویراحمدی از وضعیت پیشآمده بهره برده، به دیار خود برگشتند. یکیش ابوالقاسمخان بختیار بود که وقتی هرجومرجها بالا گرفت، دست به قیام و شورش زد. دومین قیام او هم چند سال بعدش رخ داد که روی هم به غائله ابوالقاسمخانی معروف شد. شورشهای ابوالقاسمخان، انگیزههای مختلفی داشت مثل فضولی بیگانگان، احیای قدرت حاجی ایلخانی، احیای قدرت ایل بختیاری، بازپسگیری مناصب دولتی و املاک، نابودی حکومت بهخاطر کشتن خوانین بختیاری.اراضی تهرانپارسِ قدیم در نهایت از همان لطفعلیخان مفخم به ابولخان بختیار رسید و او هم وقتی به همراه پدرش برای برقراری آرامش یاغیگری ایلات و عشایر به تهران آمده بود، بر آن شد این زمینها را برای فروش توی روزنامه آگهی کند و سند اراضی هم در واقع به نام همسرش بیبیعظیمه بود. در دهه اول حکومت رضاشاه بود که اراضی مجیدآباد و مهدیآباد و حسینآباد را برای فروش آگهی کرد و پای سرمایهدار آن زمان، اربابهرمز آرش به این منطقه از تهران باز شد. اربابهرمز زرتشتی بود و بسیار اسم و رسمدار. تمام اراضی را به اختیار، از بختیاریها خرید و تمام! چیزی حدود سیوششمیلیون مترمربع. اراضی به سهدانگ هرمز آرش و همسرش پریخانم که همان پروین آگاهی بود تقسیم شد. اربابهرمز و پریخانم بعد از مدتی آمدند به اربابوفادار تفتی وکالت دادند تا کاری برای این اراضی کند که از حالت بایر به دایر درآیند و برای خود شهری بشوند. ارباب وفادار هم با یک تیم از مهندسها و برادرزن اربابهرمز که ارباب رستم دینیار مرزبان بود، دست به کار شدند و بنای ایجاد شهرک بزرگی را پایهریزی کردند. آنها ابتدا کارهای زیرساختی مثل نقشهبرداری، خیابانکشی، ساخت مخازن آب، برپایی کارخانه برق و مرکز مخابرات و جانمایی مراکز عامالمنفعه مثل مسجد و درمانگاه و مدرسه و ساختمان پلیس را پیش گرفتند و طولی نکشید که همه این زیرساختها انجام شد و شهرک جدیدی برای سکونت، شکل گرفت.خود اربابهرمز هم آمد در همانجا مدرسه زرتشتیان را راه اندازی کرد که شامل باغ و آتشکده زرتشتیان بود. همین باعث شد شمار زیادی از زرتشتیان به تهرانپارس گسیل شده و ساکن شوند. عمارت وسیع خود اربابهرمز هم در همین منطقه قرار دارد که به موزه تبدیل شده است. وقتی کوچهخیابانها و بناهای عامالمنفعه در تهرانپارس شکل گرفت، اربابهرمز نام برخی اقوام و منسوبین خود را روی آنها نهاد. مثل بیمارستان آرش که از شهرت خانوادگی خودش گرفته شده و میدان پروین که نام همسرش بود. نام بلوار اصلی تهرانپارس هم شد تیرانداز نام پدر اربابهرمز. خیابان ناصر هم که از نام مهندس ناصرزاده از نقشهبرداران تهرانپارس گرفته شد. میدانهای چهارگانه تهرانپارس هم همینطور. یکی به نامهای تفتی که شهرت سازنده تهرانپارس بود و دیگری میدان وفادار که باز نام کوچک تفتی بود. میدان رویینتن هم از نام پسر اربابهرمز گرفته شده بود.همین که اربابهرمز و اربابوفادار دست به ساختوساز تهرانپارس میزدند، پای فرانسویها هم به ساختوسازهای آنجا باز شد. چون آنها همانوقت ساختوساز توی نارمک که غرب تهرانپارس است را توی دست داشتند. طراحی شهری فرانسویها در این منطقه از تهران، چنان چشمگیر شد که ساکنان آن را با طراحی شهری پاریس برابر میدانستند! همین بود که نام سکونتگاه خود را تهران پاریس گذاشتند! تا اینکه به مرور، تهران پاریس به تهرانپارس تغییر نام داد. غیر از تیم اربابهرمز و اربابوفادار و تیم سازندگان فرانسوی، گروه سوم، آمریکاییها هم آمدند برای سکونت در تهرانپارس. ولی طولی نکشید که واقعه انقلاب رخ داد و آنها هم جولوپلاسشان را جمع کردند و از ایران رفتند. تهرانپارس با نشستن در پایه رشته کوههای البرز و همجواری با پارک سرخهحصار و لویزان، از مناطق خوش آبوهوای تهران است. بعد از مدتی، اربابهرمز به سبب مرگ پسرش روئینتن هنگام تنظیف تفنگ شکاری، افسردگی و تالمات روحی زندگیش را گرفت و هر چه داشت وانهاد و به آمریکا رفت.#حسن_ایمانی
۱۷:۰۹
۱۷:۵۲
۱۹:۵۷
جمعهها نه آنکه تعطیل بود و مدرسه بیمدرسه و توی ذوق و وجد غلت میزدم بلکه صبح تا شب بیوفتم پیِ همسالان و کمسالان و جنگولکهای همیشگی. کلهسحر جمعهها، خورشید که هنوز ریخت_قیافه نشان نداده، حالمان گرفته میشد تا صبح شود! آن هم چهار صبح! آقاجان یکی یک اردنگی میخواباند کپلهامان که یاللّه یاللّه وقت حمام! دو تا لیچار هم روش! از جا کنده، چشموچال میمالیدیم تا آقاجان را ببینیم مثل اجلمعلّق بالاسرمان ایستاده، کیسه زیر بغل گرفته و غرولند میکند. من و حسین و حسام هر کدام یکی یک لگد نوش کرده_نکرده میخزیدیم چپوراست و آخرش با دو مَن فحشِ زیرلبی به جدّوآبا آقاجان پامیشدیم رخت تن کرده، حوله و روشور و صابون، همه را مَنگ میتپاندیم توی یک ساک تنگ و لکولِک لکولِک میافتادیم دنبال آقاجان.ننه هم همان دمِ در خفتمان میکرد که خوب همو بشورید بلکه چَرَک ترَکاتون بریزه صافصوف شید! و پس و پیستان بریزد، بو گندتان برود! و آقاجان چشمتوچشم ننه چشمک میزد که یعنی من چه پدر خوبی هستم که سه پسرهای چرکولت را جمعهها میبرم حمام! ما که این چشمکها حالیمان بود ولی به رو نمیآوردیم بلکه آقاجان از ذوق دلقاپی ننه نیوفتد.صف حمام خصوصی برای تیتیشمامانیهای محل از همان درِ حمامی بود تا دو دکان آنورتر! میماند حمام عمومی بیصف که یک سالن بود به اندازه دو کلاس درس! توش را هم که ابری از بخار گرفته بود و فقط لِنگوپاچه مردهای لُنگبسته پیدا بود که لولیده بودند توی هم! از همان رختکن که لباس از تن بکَنیم برویم تو، پیداشان بود. چشم به بخار و مردها که بیشتر هم پیرپاتالهای لبِگور بودند دوخته بودم که یک پسِگردنیِ آقاجان حواسم را برگرداند سرِ جاش. گفت:"بکَن لباسای واموندهرو"گوش حسین و حسام را هم پیچاند که روشو موشو آوردید؟ از اون سفیدکا میگم... مردی که سروکول توی حوله قایم کرده بود و داشت کله طاسش را میخشکاند پرسید:"سه پسر داری حاجی؟"زیرجَلکی گفتم به تو چه فضولخان؟! حاجیماجی هم نداریم! آقاجان کله داد جلو و گفت:"سفیدابو میگم!"چند مرد آنطرفتر خندیدند. گفتم بیشعورها دارند به آقاجان من میخندند. حسام گفت: "بکَن لباساتو" مرد آمد جلو درِ گوش آقاجان صداش را برد بالا:"پسراتو میگم نه روشو سفیدآب"آقاجان خِرخِر کرد و ریش سبیل کمپشتش را خاراند که یعنی شیرفهم شدم و دست به شانه مرد زد و گفت:"اینا شیر پسرامن! تا میگم حموم، مث قرقی حاضرن"مرد گفت:"از ترسه! پسرای من که دستهبیلم حسابم نمیکنن!"حسین دست آقاجان را چسبید و کشانکشان رفتیم تا یکی این نگوید یک آن و الکی بیوفتیم توی زرهای الکی. حسام زد شانه حسین و گفت:"دنبال اینن فقط زر بزنن"آمدیم سالن و لای یک مشت پیرمرد دیگر و توی بخار گم شدیم. دست چپوراست خودم را گم میکردم چه رسد به آقاجان که غیبش زد! فقط صدا بود که توی گوشهام میریخت و با همین صداها، هم را پیدا میکردیم. حسام گفت:"هی حسن! بیا کله زیر شیر کن شامپو بدم!"حسین گفت:"ول کن! یه تاس آب بریز سرکول آقام"من هم که نه آقاجان را می دیدم نه کاسه لگن! یک لگن پلاستیکی کوچک که توش پر از صابون و شامپو جغلههای بالشی و یک تکه سفیدآب بود. یک کاسه آب از حوضچه گرفتم و دادم حسین تا آقاجان را حسابی خیسمالی کرد. کیسه هم برداشت و کتوکول استخوانیش را کیسه کشید. حسام دستم را چسبید و رفتیم ایستادیم جلوی اتاقکهای قطار شده ته حمام که برای دوش بود. کمی که اینپا_آنپا کردیم، چپیدیم تو و زیر دوش، خودمان را شستیم و آمدیم پی سفیدآبکشی. دیدم آقاجان کنار همان حوضچه آب با دو پیرمرد پشمالوی پیرتر از خودش دارد راجع به سفیدآباد میگوید و میخندند. من و حسام را که میبیند گل از گلش میشکفد. ما را نشان پیرمردها میدهد:"اینام پسرام!"و ته حرفش تکهای سفیدآب دست میگیرد."جون آدم عینهو روشو هی ذرهذره کم میشه"و مردها نیششان رفت تا بیخ گوشهاشان و من هم که هاج ماندم از اینکه نفهمیدم حرف از کجا آمده و به کجا دارد میرود. بیشتر چشم دوختم به پشموپیله سینه پیرمردها و هیچ حواسم نبود حسین دارد از پس کله تا پایین کمرم را کیسه میکشد! به پاهام که رسید گفت:"دمپایی بکَن کف پاتم بکشم تا روشو تموم نشده!"پا از دمپایی کندم و به پشت دادم بالا و کیسه نه، سنگِپا نشست کف پام. قلقلکم آمد و قاهقاه خندیدم و پیرمردی که انگار قلقلکش آمده باشد خندید و پرسید:"این پسر کوچیکته؟"آقاجان دست خواباند رو شانه من و گفت:"این عصای دستمه"همانجا تازه انگار خواب از کله من پریده باشد پرسیدم:"روشو تموم شد آقاجون؟""عمرت تموم نشه بابا"و هنوز نه حرفم بسته، نه بند گوشها شد که از یک کنج حمام صدا آمد:"آی جماعت به دادم برسید بابام نفسش بالا نمیاد. مُرد بخدا... مُرد..."آقاجان سفیدآب توی مشتش خرد شد.
۲۰:۳۱
۱۰:۳۱
ble.ir/join/87pLvkACtcکافهدیالوگ اینجاست
️نویسنده عزیز؛اگه به دیالوگ و گفتگوی کوتاه و نغز علاقه داری بیا کانال کافهدیالوگ
هر بار یه دیالوگ جوندار بارگزاری میشه که توش بار داره...
مدیر کافه: #حسنایمانی
۱۲:۳۲
۱۵:۰۸
۱۶:۳۵
۱۲:۱۰
۱۵:۴۶
مجموعه داستانهای برگزیده پویش "لالا گلگندم" تحویل ناشر شد
۱۵:۴۷
🟢سوال: طرح داستان چیست؟ با نوشتن طرح مشکل دارم. میخواهم رفع شود.
جواب: درباره طرح اولیه داستان زیاد بحث میشود اما کلیات همان طرح را همه میدانند. طرح اولیه یعنی آنچیزی که در ذهن ما شکل میگیرد برای تولید داستان. بیتردید هزاران و هزاران مدل طرح داستان در ذهن مردم شکل میگیرد که عامه مردم از کنارش رد میشوند در حالیکه برای یک داستاننویس، همان طرحهای اولیه میتوانند ریشه یک داستان باشند. ریشه داستان یا تنه اصلی درخت داستانی را طرح داستان میگویند. اما همین طرح دو پله دارد. پله اول لاگلاین است یک پاراگراف پنجاه خطی. پله دوم برَنچلاین است حدود پنج پاراگراف. سادهتر بگوییم، به تنه درخت میگوییم لاگ و به نوار و خط مشخص میگوییم لاین. پس پله اول در واقع یک لاگلاین خطاب میشود که اول توی ذهن ما نقش میبندد. یعنی تنه اصلی. لاگلاینها چیزی حدود پنجاه کلمه را شامل میشوند. مثلا ببینید:
اربابی برای پسرهایش ارث میگذارد و برای غلامش که سالها در رکابش بود، یک کتاب! غلام که خیلی ناراحت است بعد از مرگ ارباب، کتاب را توی رودخانه میاندازد و میرود و چند روز بعد، از وکیل ارباب میشنود که یک برگ کاغذ وصیتنامه لای کتاب بود که توی آن باغی بزرگ به غلام بخشیده شده است و وکیل آن کاغذ را میخواهد... تمام
این الان یک لاگلاین یا پله اول و یا تنه اصلی درخت داستانی ماست ولی داستان برقآسا نیست. طرح اولیه است. مثلا یک تنه قطور درخت توی یک جاده افتاده است. یکی میگوید: این تنه درخت توت است که بر اثر صاعقه قطع شده و وسط جاده افتاده. تمام. این یک لاگلاین داستانی است. فهمیدیم یک تنه قطور درخت توت و نابودی آن به جهت صاعقه... اما جزییات دیگری نمیدانیم. مثلا این درخت توت بار داشت؟ به کسی آسیب زد؟ حجمش چقدر بود؟ و...ما در لاگلاین یا همان پله اول یا تنه اصلی، به معرفی کلی داستان، شخصیت یا شخصیتهای اصلی و اتفاق اصلی رخ داده در داستان میپردازیم و نه شرح جزییات داستان. در لاگلاین چند جملهای کوتاه بیان میشود و اتفاقا سینماگرانی مثل تهیهکننده و کارگردان وقتی با نویسنده مواجه میشوند از او لاگلاین میخواهند نه خود داستان. میگویند برای ما تعریف کن موضوع چیست؟ و نویسنده در قالب یک پاراگراف پنجاه خطی، لاگلاین داستان را میگوید و تمام. تازه هنوز این لاگلاین به برَنچلاین یا طرح جزییتر داستان تبدیل نشده است. برَنچلاین پله دوم است که هنوز باز هم داستان نیست.در برنچلاین که یک گام جلوتر از لاگلاین است، کمی شاخوبرگ میدهیم و به طور مختصر عناصر داستانی مثل شخصیت و صحنه و کشمکش و زاویهدید و موارد دیگر را میآوریم. برَنچ یعنی شاخه. برنچلاین برای بیان کلی عناصر و اتفاقات است و باز هم ریز جزئیات داستان در آن مطرح نمیشود و فقط کمی از لاگلاین گسترش یافتهتر است در حد چند پاراگراف. مثلا برنچلاین همون طرح اولیه رو ببینید:
ارباب هرمز یزدی که زرتشتی بود و خیلی کارها برای محله تهرانپارس کرد و چقدر محلات را ساخت، از بزرگان و اربابان تهران، ثروت زیادی داشت. پسرهای زیادی هم داشت. غلامهای زیادی هم داشت. اما غلام رشید که از رعیتزادهها بود خیلی توی دل ارباب بود. وقتی ارباب هرمز در آستانه مرگ بود اولادش را فراخواند و از آنها درباره کارهایشان پرسید و حتی غلام رشید را هم خواست و درباره ثروت و ارث و میراث بحث را پیش کشید و وکیل را هم خواست که بیاید و جلوی وکیل کتابی به غلام رشید داد و گفت این کتاب که توش درباره فرصتها نوشته شده است را به تو هدیه می دهم. ارث من به تو! پسرها که عصبانی بودند تلاش میکنند غلام را از ارباب دور نگه دارند ولی ارباب برای آنها ارث بیشتری دارد. پس...ببینید، همینطوری بصورت کلی تا چند پاراگراف، طرح را مینویسیم و تا حدودی برخی عناصر را رونمایی میکنیم. مثلا: پرتاگونیست(قهرمان) اصلی، پرتاگونیست فرعی، آنتیگونیست(ضدقهرمان)... لوکیشن، نقطه شروع و نقطه پایان. ولی وقتی دست به نوشتن داستان میبریم، دیگر توصیف و صحنه و دیالوگ در یک زاویه دید مشخص ابراز وجود میکنند. این از بحث طرح داستان که به دو صورت لاگلاین و برنچلاین بحث شد.اما اینکه میگویید با طرح اولیه مشکل دارم، اتفاقا طرح اولیه بسیار ساده است. مشکل اصلی در نگارش داستان است. چون به مهارت نوشتاری نیاز دارد. روزی دهها ماجرای روزمره پیش روی خود دارید. ماجرای زندگی اطرافیان، خاطرات خود، خاطرات دیگران و همه اینها سرشار از طرحهای داستانی و ایده هستند. کافیست کمی وقت بگذارید و طرحهای جذابی را بصورت ساده و همانطور که گفتیم بصورت دو پله بالا، پیادهسازی کنید. با دقت در همین لایهها متوجه میشویم که چقدر تِمهای جذاب داستانی پیرامون خود داریم.
۹:۳۵
۹:۳۶