۳:۴۶
۴:۴۳
۵:۴۸
استاد سیدمیثم موسویان با سه اثر همزمان در نشر سیمرغ طوفان کرد




۱۴:۱۳
۱۵:۰۴
۱:۴۶
صبحتون بخیر
۱:۵۸
۳:۳۱
۱۷:۵۰
۱۹:۴۵
موفق و پیروز باشید
۱۵:۵۸
۱۷:۲۸
۱۷:۵۰
تاکنون ۹ کارگاه فنّی برگزار شده است
۱۷:۵۰
۱۹:۵۸
ص۲ 
... از جایی که گیر کرده بودیم، خیابان فلیسکا میچینوسکو که محله ویلانشینی بود تا انتهای خیابان ایوانوا پر از بلوکهای سیمانی، آهنپاره و خودروهای واژگونی بود که دید را سخت میکرد. سرهنگ به رو برگشت و به کامیون واژگونی که چند قدم آن طرفتر بود اشاره کرد و فریاد زد:"همگی بریم پشت اون کامیون"سینهخیز چپیدیم پشت کامیون. چسبیده به هم حلقه زدیم. سرهنگ تکیه داد به لاشه تایر ترکیدهای که سیمهاش همچون تن جوجهتیغی سیخسیخ بودند. سخت نفس میکشید. ایگور دو دکمه بالایی یونیفرم سرهنگ را باز کرد و دستمالی رو صورتش کشید. یونیفرم سرهنگ را از تنش درآورد و چِراند. گفت:"ارزش هر قطره آبی که از این یونیفرم میچکه، فرقی با خون مدافعان کشور نداره!"یونیفرم را بالا گرفت و پرسید:"کسی تا حالا دوست داشته فرمانده بشه؟"سربازها لال شدند! یاد پدر اورل افتادم که گفته بود باید تاوان بدی! سرهنگ پرسید:"چی توی سر داری ایگور؟""به یه قربانی بزرگ نیاز داریم. باید بفهمیم تکتیرانداز از کدوم ساختمون شلیک میکنه"دستم را بردم بالا. ایگور گفت:"آفرین به جسارت سرباز یوری"پرسیدم:"چی کار باید کنم؟""از مرگ می ترسی سرباز؟""همه میترسن قربان""توی لباس سرهنگی چی؟""امتحان نکردم قربان"لباس از تن کَندم و یونیفرم سرهنگ را پوشیدم. حالا دیگر فرمانده شده بودم. حس خوبی بود. باران بند آمد و بوی نم همه جا را گرفت. ایگور دکمههای یونیفرم را روی تنم چفت کرد. کلاه سرهنگ کروپین را هم روی سرم نشاند. گفت:"دست رو سر بگیر، برو وسط خیابون. باید بدونیم اون لعنتی از کجا شلیک میکنه"زانوهام به رعشه افتاد. ایگور پرسید:"ترسیدی؟""تب و لرز دارم قربان"اسلحه را تحویل ایگور دادم و حرکت کردم. حدس زدم کشیشها مسحورم کرده بودند؟ آخر چه کسی خودش را اینگونه به کشتن میدهد؟ رسیدم وسط خیابان ایوانوا. درست در مقابل سه ساختمانی قرار گرفته بودم که نقطه شلیک تکتیرانداز بود. قفل دستم را روی سر باز کردم. فریاد زدم:"من فرمانده هستم. ما تسلیم هستیم!"صدایی از سمت ساختمانها نشنیدم. سکوت وهمانگیزی حاکم شده بود. وقتی چیزی دستگیرم نشد، برگشتم عقب و خودم را رساندم پشت کامیون. از نگاه سربازهای متحیر پیدا بود که بیصبرانه منتظر متلاشی شدن مغزم بودند. ایگور به من زُل زده بود. از جا برخاست و یونیفرم سرهنگ را از تنم درآورد. سرهنگ کروپین یونیفرم را پوشید و آمد سمت چپ کامیون. دست رو شانههام گذاشت. گفت:"خیلی شجاعی پسر"اما ایستادن سرهنگ همان و متلاشی شدن مغزش همان. جسم بیجان سرهنگ میان حجمی از گلولای سرنگون شد. در حالیکه از سوراخ وسط پیشانیش که به قطر یک سکه بود، خون میجهید. کشته شدن سرهنگ باعث شد با یک عملیات ضربتی به ساختمانهای مقابل حمله کنیم و تکتیرانداز را به اسارت بگیریم. تک تیراندازی که خال درشتی پشت گردن داشت و تنش کج بود و یکریز کَپلش را میخاراند!
🟢پایان
🟢پایان
۲۰:۰۰
صبحتون بخیر
۳:۲۶
https://www.instagram.com/hassanimani_official?utm_source=qr&igsh=MWR1cDN3a3FtZTQybQ==
حسن ایمانی در فروشگاه آمازون
https://www.amazon.com/stores/Hassan-Imani/author/B083R4MTH3?ref=ap_rdr&isDramIntegrated=true&shoppingPortalEnabled=true.
۳:۲۹
جوایز:
۳:۳۶
۱۸:۵۷