بچهها همه چیز را به بازی میگیرند همه چیز، یعنی همه چیز، حتی جنگ
موشکها که میآیند، بچهها قایم موشکبازیشان میگیرد و بعضی وقتها جوری قایم میشوند که دیگر هیچ امدادگری پیدایشان نمیکند.مثل زهرای سه ساله و دیگر بچههای مجتمع چمران تهران که تا چند روز زیر آوارها دنبال پیکرشان، شیرین زبانیهای کودکانهشان و عطر تنشان میگشتند و چیزی پیدا نمیکردند
مادر زهرا، مرضیه عزیزِ من بود.مرضیه را نه به پزشک متخصص اطفال بودنش میشناختم و نه به خاطراتی که همکاران و بیمارانش از دلسوزیها و همدردیهایش تعریف میکنند. مرضیه برایم هم صحبت عزیزی بود که این یک سال اخیر مدام میگفت:"استوریهاتو با ترس و لرز باز میکنم!" دلش را نداشت اخبار بد منطقه را بخواند. همیشه میگفت:"من مادرم، طاقتم طاق شده!"
و من اخبار آواربرداری مجتمع چمران را در حالی دنبال میکردم که فکرش را هم نمیکردم مرضیه، زهرای سه ساله و پدر و مادرش هم زیر آوار تجاوز همانهایی مانده باشند که صبر مرضیه را تمام کرده بودند با جنایتهایشان. احتمالش را هم نمیدادم بعد از دیدارمان در نمایشگاه کتاب، دیگر دیدن روی ماه و چشمهای مرضیه که از آن آرامش میبارید موکول شده باشد به قیامت. تنها به جرم این که دل پدر مرضیه، دکتر منصور عسگری برای پیشرفت و سربلندی وطنش میتپید و اسمش را گذاشته بودند در لیست سیاه دانشمندان ه. سته. ای!
من نمیدانستم، ولی از قدیم گفتهاند حرف راست را باید از بچه شنید و مرضیه آن شب تصمیم گرفت شب را همراه دخترش در خانه پدریاش صبح کند تا بامداد فردا، همان لحظات اولیه تجاوز، زهرای سه ساله همانطور که میخواند جانش را فدای خاک پاک میهنش کند! تا ما در تشییع مشترکش با فرماندهانمان شعر مورد علاقه دیگرش را بخوانیم:"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
تابوتش را که دیدم دلم لرزید، بزرگش بود. رفتم جلو تا از بین جمعیت توی گوشهای کاملا شنوایش بگویم:"نترسیها زهرا از ارتفاع و دیدن جمعیت! ما اینجاییم، مامان رو هم رو یه ماشین دیگه میبرن و بابا دنبال تابوتهاتون هروله میکنه. " که دیدم تابوتش را توی معراج گذاشتند روی تابوت عزیز دلمان، س ر . د ا ر
حا . جی . زا. ده.
بین گریه، توی صورتش خندیدم و گفتم:"زهرا، خیالت راحت، عمو مهربونه، علمداره، حواسش بهت هست! تو هم خدا رو که دیدی حواست به ما باشه. خودش میدونه، ولی باز بهش بگو با تو، رایان دو ماهه، هفده هزار کودک دیگه و همه ما چی کار کردن. روی دوش عمو وایسا و از طرف ما به خدا بگو قبول نیست! همه رو بردی پیش خودت، ما جاموندهها دیگه خیلی تنها شدیم و قلبهامون سنگین"
دلنوشته یکی از دوستان شهید مرضیه عسگری
@jangbaarezouha
موشکها که میآیند، بچهها قایم موشکبازیشان میگیرد و بعضی وقتها جوری قایم میشوند که دیگر هیچ امدادگری پیدایشان نمیکند.مثل زهرای سه ساله و دیگر بچههای مجتمع چمران تهران که تا چند روز زیر آوارها دنبال پیکرشان، شیرین زبانیهای کودکانهشان و عطر تنشان میگشتند و چیزی پیدا نمیکردند
@jangbaarezouha
۶:۲۵