از نرجس میخواهم آخرین حرفهایش با ملیکا را بزند و او کلمات را برای دخترش اینطور کنار هم میچیند. «مامانی میدونم خیلی سخته! هم واسه من، هم واسه تو…. اما محکم باش. امیدوارم روزهای خوبی را پیشرو داشته باشی و مطمئنم که بابات همیشه کنارته.»و حالا پنجشنبه؛ ۲۰ آذر، روز میلاد حضرت زهرا(س)، ساعت ۱۰ و ۲۲ دقیقه صبح، اصفهان، بیمارستان فردوس! صدای نوزاد از داخل اتاق زایمان بلند میشود و پشت بندش صدای اذان! و صدای باران که بر پنجره اتاق میخورد. ملیکا حالا در آغوش مادرش آرام گرفته؛ دختری که آمدنش ادامه راه پدری شد که غم رفتنش هنوز در تاروپود خانه میپیچد. نرجس هر بار که نگاهش به چشمهای دخترش میافتد، انگار تکهای از حسین را دوباره پیدا میکند؛ تکهای که نه جنگ میتواند از او بگیرد و نه زمان. خانهای که روزی با رفتن حسین ترک برداشت، حالا با گریههای دخترشان، دوباره نفس میکشد. نرجس میگوید: «حسین رفت، اما دخترش که بزرگ شود، میفهمد پدرش فقط رفته؛ تمام نشده است.» و شاید همین، معنای واقعیِ ماندن باشد…!
۱۹:۴۳
به نیت دلهایی که با ایمان زندگی کردندبه یاد «حاج رمضان» که باور داشت برکت، از آیه شروع میشود و به عمل میرسد...!
#ختم_واقعه

@jangravi1404
#ختم_واقعه
۹:۵۳
«لادن» در دود و خون!
زینب تاجالدین
" />
«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است. کوچهای در نزدیکی یکی از مقرهای سپاه در محدوده صنایع هواپیماسازی ایران «هسا»، در شاهینشهر اصفهان! همه چیز اما از ساعت یک و پنجاهوپنج دقیقه بعدازظهر همانروز، یکشنبه؛ یکم تیرماه شروع شد؛ از لحظهای که با اولین انفجار، ساکنین نزدیکترین خانه مسکونی به آن مقر را، از خواب بیدار و با وحشتی که به جانشان افتاده بود و راهی که از سیاهی در و دیوار، گم کرده بودند، به کوچه کشاند…!
یک دقیقه و 20 ثانیه بعد از انفجار اول اما، «زندگی»، «امید» و «دلخوشی» آن خانه، خاموش شد. انفجار دوم، سوم و چهارم….و زنی که با موج این انفجارها، جلوی چشم همسر و پسرش، از زمین به هوا میرفت و از هوا به زمین…! «حسین نریمانی»، حالا راوی این یکساعت تلخ؛ از لحظه انفجار اول تا لحظه شهادت همسرش؛ «مریم قنبریان»، در کوچه لادن؛ جایی در چندقدمی مقر سپاه و خانهشان، تا شنیدن جمله «حسین خدا صبرت دهد» در بیمارستان است.
روایتی که او را در یکصدوهشتادوششمین روز فراق، با بغض و صدایی که مثل دستهایش لرزان است، جلوی ما نشاند. او کلمه به کلمه از آن روز برایمان گفت. حتی از دستخط مریم یک روز قبل از شهادتش که نوشته بود، «روزهای سخت جنگ ایران و اسرائیل را میگذرانیم»، از زندگیاش که مثل لادن، تیره و تار شد! از پارسا؛ پسری که، ثمره زیستِ عاشقانهاش با مریم بود و برایش ماند و از پدری که حالا باید ، جای خالی مادر را هم برای او پر کند!
ادامه را اینجا بخوانید
esfahanzibaonline.ir/118944

@jangravi1404
زینب تاجالدین
«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است. کوچهای در نزدیکی یکی از مقرهای سپاه در محدوده صنایع هواپیماسازی ایران «هسا»، در شاهینشهر اصفهان! همه چیز اما از ساعت یک و پنجاهوپنج دقیقه بعدازظهر همانروز، یکشنبه؛ یکم تیرماه شروع شد؛ از لحظهای که با اولین انفجار، ساکنین نزدیکترین خانه مسکونی به آن مقر را، از خواب بیدار و با وحشتی که به جانشان افتاده بود و راهی که از سیاهی در و دیوار، گم کرده بودند، به کوچه کشاند…!
یک دقیقه و 20 ثانیه بعد از انفجار اول اما، «زندگی»، «امید» و «دلخوشی» آن خانه، خاموش شد. انفجار دوم، سوم و چهارم….و زنی که با موج این انفجارها، جلوی چشم همسر و پسرش، از زمین به هوا میرفت و از هوا به زمین…! «حسین نریمانی»، حالا راوی این یکساعت تلخ؛ از لحظه انفجار اول تا لحظه شهادت همسرش؛ «مریم قنبریان»، در کوچه لادن؛ جایی در چندقدمی مقر سپاه و خانهشان، تا شنیدن جمله «حسین خدا صبرت دهد» در بیمارستان است.
روایتی که او را در یکصدوهشتادوششمین روز فراق، با بغض و صدایی که مثل دستهایش لرزان است، جلوی ما نشاند. او کلمه به کلمه از آن روز برایمان گفت. حتی از دستخط مریم یک روز قبل از شهادتش که نوشته بود، «روزهای سخت جنگ ایران و اسرائیل را میگذرانیم»، از زندگیاش که مثل لادن، تیره و تار شد! از پارسا؛ پسری که، ثمره زیستِ عاشقانهاش با مریم بود و برایش ماند و از پدری که حالا باید ، جای خالی مادر را هم برای او پر کند!
ادامه را اینجا بخوانید
۱۵:۴۸
و ای کاش یادمان نرود آن روزها را....!
۱۶:۴۰
چندتا دوستش داری…؟! «یه دنیا»!یک روایت عاشقانه از پسری که این روزها هیچ صبحانهای برایش خوشمزه نیست
زینب تاجالدین
" />
گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟ با دو کلمه جوابم را میدهد و میگوید: «یه دنیا»! از مادری که حالا بدون او، هیچ صبحانهای برایش خوشمزه نیست و هیچ غذایی برای او غذای مامان نمیشود. «دستپخت مامانم خیلی خوب بود.»
دلتنگی حالا قصه هر روز و هرشب پارسا است و البته شوک خبری که میگوید: «هنوز باورم نشده که مامان نیست، مامان رفت!» پشت بندش اما این را هم اضافه میکند که «چاره چیست؟ کاری نمیشود کرد.»
پارسا هنوز ده سالش نشده اما انگار این داغ، جور دیگری بزرگش کرده و کلماتی که به زبان میآورد، از سن و سالش خیلی بیشتر است. «در و دیوار خانهمان را هم طلا بگیریم، دیگه اون خونه برای ما خونه نمیشه!» او البته معتقد است که مادرش این روزها کنارش است، حتی مدرسه که میرود، حتی توی خوابش، حتی وقتی بیهوا صدایش میکند؛ «مامان»! حتی حالا که روبروی ما توی استدیوی ضبط و جلوی دوربین نشسته و میگوید: «حس میکنم مامانم الان بیرون این اتاق نشسته و منتظر من است.»
پارسا از آن روز تلخ هم میگوید. از آن خوابی که با صدای یک انفجار مهیب و پشتبندش صدای دیوانه کننده دزدگیر ماشین، همراه شد و بیدارش کرد، از دود و سیاهی خانه، از پناه آوردن به آغوش پدر، از لحظهای که مادرش را بین زمین و آسمان دید. از ترکشهایی که «جیو، جیو….» از کنار پاهایش رد میشدند.
از آخرین لیوان آبی که برای مامان آورد، از التماس به مامان که نرود، که بماند. از آمبولانس، از بیمارستان و از خبری که بابا در خانه عمه به او داد.« اون لحظات حسهای عجیب و غریبی داشتم. خیلی حالم بد بود. نزدیک به ۴۰ دقیقه قلبم آروم نمیزد. وقتی رسیدیم بیمارستان، پسرعمههام من رو بردند خونه خودشون. زنعمو هم بود. گوشی اما یه لحظه از دستم جدا نمیشد. پشت سر هم شماره بابا را که توی بیمارستان بود، میگرفتم. جوابم را نمیداد. من اما ولکن نبودم. بالاخره بابا اومد خونه عمه. دویدم سمتش. گفتم پس مامان کو…. مامان کو…. مگه تو پیش مامان نبودی؟»
و بعد از مکث چنددقیقهای بابا، بیقراری و صدای گریه پارسا با این خبر همراه میشود که «مامان رفت»، «مامان شهید شد!» او حالا از لحظات بعد از شنیدن خبر شهادت مادرش فقط یک چیز یادش مانده. «یک سرم و یک آمپول آرامبخش»…!
پارسا اگرچه میگوید «این روزا، نه خوشی دارم، نه خنده درستی و نه زندگی!» اما یک دغدغه بیشتر ندارد. او میخواهد درس بخواند و دکتر شود و مامان را به آرزویی که همیشه برای تنها فرزندش داشت، برساند.« تلاش میکنم مامان را سربلند کنم. حتی بابا را هم… !»

@jangravi1404
زینب تاجالدین
گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟ با دو کلمه جوابم را میدهد و میگوید: «یه دنیا»! از مادری که حالا بدون او، هیچ صبحانهای برایش خوشمزه نیست و هیچ غذایی برای او غذای مامان نمیشود. «دستپخت مامانم خیلی خوب بود.»
دلتنگی حالا قصه هر روز و هرشب پارسا است و البته شوک خبری که میگوید: «هنوز باورم نشده که مامان نیست، مامان رفت!» پشت بندش اما این را هم اضافه میکند که «چاره چیست؟ کاری نمیشود کرد.»
پارسا هنوز ده سالش نشده اما انگار این داغ، جور دیگری بزرگش کرده و کلماتی که به زبان میآورد، از سن و سالش خیلی بیشتر است. «در و دیوار خانهمان را هم طلا بگیریم، دیگه اون خونه برای ما خونه نمیشه!» او البته معتقد است که مادرش این روزها کنارش است، حتی مدرسه که میرود، حتی توی خوابش، حتی وقتی بیهوا صدایش میکند؛ «مامان»! حتی حالا که روبروی ما توی استدیوی ضبط و جلوی دوربین نشسته و میگوید: «حس میکنم مامانم الان بیرون این اتاق نشسته و منتظر من است.»
پارسا از آن روز تلخ هم میگوید. از آن خوابی که با صدای یک انفجار مهیب و پشتبندش صدای دیوانه کننده دزدگیر ماشین، همراه شد و بیدارش کرد، از دود و سیاهی خانه، از پناه آوردن به آغوش پدر، از لحظهای که مادرش را بین زمین و آسمان دید. از ترکشهایی که «جیو، جیو….» از کنار پاهایش رد میشدند.
از آخرین لیوان آبی که برای مامان آورد، از التماس به مامان که نرود، که بماند. از آمبولانس، از بیمارستان و از خبری که بابا در خانه عمه به او داد.« اون لحظات حسهای عجیب و غریبی داشتم. خیلی حالم بد بود. نزدیک به ۴۰ دقیقه قلبم آروم نمیزد. وقتی رسیدیم بیمارستان، پسرعمههام من رو بردند خونه خودشون. زنعمو هم بود. گوشی اما یه لحظه از دستم جدا نمیشد. پشت سر هم شماره بابا را که توی بیمارستان بود، میگرفتم. جوابم را نمیداد. من اما ولکن نبودم. بالاخره بابا اومد خونه عمه. دویدم سمتش. گفتم پس مامان کو…. مامان کو…. مگه تو پیش مامان نبودی؟»
و بعد از مکث چنددقیقهای بابا، بیقراری و صدای گریه پارسا با این خبر همراه میشود که «مامان رفت»، «مامان شهید شد!» او حالا از لحظات بعد از شنیدن خبر شهادت مادرش فقط یک چیز یادش مانده. «یک سرم و یک آمپول آرامبخش»…!
پارسا اگرچه میگوید «این روزا، نه خوشی دارم، نه خنده درستی و نه زندگی!» اما یک دغدغه بیشتر ندارد. او میخواهد درس بخواند و دکتر شود و مامان را به آرزویی که همیشه برای تنها فرزندش داشت، برساند.« تلاش میکنم مامان را سربلند کنم. حتی بابا را هم… !»
۱۷:۲۷
اصفهانیها امروز عصر مهمان حاج احمد در گلستان شهدا باشید. قرار است از کتاب تازه از تنور در آمده «حوالی احمد» به قلم فائضه غفارحدادی رونمایی شود. فردا هم که بیستمین سالگرد رفتنش است؛ نوزده دی!

@jangravi1404
۴:۱۰
بازارسال شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
بسوز ای سعی باطل، پرچم ایران نمیسوزد
نمیدانی مگر در شعلهها ایمان نمیسوزد....
ببینید| فیلم #شعرخوانی محمد رسولی در شب دیدار شاعران در شب ولادت کریم اهلبیت امام حسن(علیهالسلام) ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
شعری که به قول رهبر معظم انقلاب: «هر بیتش یک آفرین داشت!»
@hozehonari_ir
حوزهی هنری در فضای مجازی:سایت | آپارات | ایتا | روبیکا | اینستاگرام
نمیدانی مگر در شعلهها ایمان نمیسوزد....
شعری که به قول رهبر معظم انقلاب: «هر بیتش یک آفرین داشت!»
۹:۴۸
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۳:۲۶
«یکی اینجا دلش تنگهاونجا را نمیدونم...تو قبلاً منو دوست داشتیحالا رو نمیدونم...»
آقای فدایی...دلتون خیلی تنگ بود؟! نه؟!
امروز یکی از بچههای کلاستون، میگفت این بیت شعر رو نوشته بودید و زده بودید روی آیینه عقب ماشینتون. میگفت توی روضههای امام حسین، وقتی این شعر رو میخوندند، مثل ابربهار گریه میکردید! میگفت همین چندوقت پیش گفته بودید دلتون خیلی تنگ شده برای کربلا، برای امام حسین. میگفت در هیاهوی رفتن و سفر بودید...
آقای فداییچقدر زود راهی شدیدچه خوش روزی بودید..!
آقای فدایی اجازه؟!امروز همه شاگرداتون توی مدرسه، سرشون «بالا» بودمتین، داداشتون، «بیشتر»...!
#شهید_محمد_مهدی_فدایی#معلم_شهید#مدرسه_دارالسلام#شهید_مظلوم_اغتشاشات_اصفهان

@jangravi1404
آقای فدایی...دلتون خیلی تنگ بود؟! نه؟!
امروز یکی از بچههای کلاستون، میگفت این بیت شعر رو نوشته بودید و زده بودید روی آیینه عقب ماشینتون. میگفت توی روضههای امام حسین، وقتی این شعر رو میخوندند، مثل ابربهار گریه میکردید! میگفت همین چندوقت پیش گفته بودید دلتون خیلی تنگ شده برای کربلا، برای امام حسین. میگفت در هیاهوی رفتن و سفر بودید...
آقای فداییچقدر زود راهی شدیدچه خوش روزی بودید..!
آقای فدایی اجازه؟!امروز همه شاگرداتون توی مدرسه، سرشون «بالا» بودمتین، داداشتون، «بیشتر»...!
#شهید_محمد_مهدی_فدایی#معلم_شهید#مدرسه_دارالسلام#شهید_مظلوم_اغتشاشات_اصفهان
۱۹:۲۰
قهرمانِ بابا!
زینب تاجالدین
«چهارسالگی» برایش میشود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع میشود. میگوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد. «فاطمه رضوانپور»؛ فرزند ارشد سردار شهید «میثم رضوانپور» از شهدای جنگ دوازده روزه؛ از کودکی پا به توپ میشود و این روزها که به تازگی وارد پانزده سالگی شده، فوتبال را به صورت حرفهای بازی میکند. فاطمه اما موفقیتش در این مسیر را مدیون پدری است که حالا چندماهیست مدال شهادت برگردن دارد. او در این گفتوگوی کوتاه که به سختی راضی به آن میشود؛ یکجاهایی میخندد؛ یکجاهایی بغض میکند؛ یکجاهایی اما ذوق عجیبی توی کلماتش تهنشین میشود. مثلا آنجا که میگوید خیلی با بابا فوتبال بازی میکردم؛ گاهی وقتها، هر روز!
گفتوگو با فرزند شهید میثم رضوانپور را که از چهارسالگی پا به توپ میشود و این روزها یک فوتبالیست حرفهای است، اینجا بخوانید

@jangravi1404
زینب تاجالدین
«چهارسالگی» برایش میشود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع میشود. میگوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد. «فاطمه رضوانپور»؛ فرزند ارشد سردار شهید «میثم رضوانپور» از شهدای جنگ دوازده روزه؛ از کودکی پا به توپ میشود و این روزها که به تازگی وارد پانزده سالگی شده، فوتبال را به صورت حرفهای بازی میکند. فاطمه اما موفقیتش در این مسیر را مدیون پدری است که حالا چندماهیست مدال شهادت برگردن دارد. او در این گفتوگوی کوتاه که به سختی راضی به آن میشود؛ یکجاهایی میخندد؛ یکجاهایی بغض میکند؛ یکجاهایی اما ذوق عجیبی توی کلماتش تهنشین میشود. مثلا آنجا که میگوید خیلی با بابا فوتبال بازی میکردم؛ گاهی وقتها، هر روز!
۱۰:۱۱
۵:۳۹
امروز در چهلوهفت سالگی انقلاب عزیزمانعکس یکِ روزنامه اصفهان زیبا، عکس یک معلمِ شهید «دهه هشتادی» بود در دست یک دانشآموزِ «دهه نودی»!و این یعنی انقلابِ امام خمینیِ ماپرچمش هنوز بالاستو مکتبش هنوز سرباز تربیت میکند...
esfahanzibaonline.ir

@jangravi1404
esfahanzibaonline.ir
۱۲:۴۴
|—رٰاویِوَطَن—| زینب تاجالدین
امروز در چهلوهفت سالگی انقلاب عزیزمان عکس یکِ روزنامه اصفهان زیبا، عکس یک معلمِ شهید «دهه هشتادی» بود در دست یک دانشآموزِ «دهه نودی»! و این یعنی انقلابِ امام خمینیِ ما پرچمش هنوز بالاست و مکتبش هنوز سرباز تربیت میکند... esfahanzibaonline.ir 
@jangravi1404
معلمی که «فدایی» وطن شد!
روایتی نیمروزه از مدرسه دارالسلام؛ و پای صحبتهای دانشآموزانی که از معلم شهیدشان «محمدمهدی فدایی» گفتند
زینب تاجالدین
از شلوغی حیاط مدرسه تا خلوتی کلاس درسی که قاب عکس آقای فدایی را روی میز معلم نشاندند، خیلی راهی نیست. مدرسه «دارالسلامِ» شهر درچه خیلی نُقلی و جمع و جور است…! زنگ تفریح را زدهاند و پسربچههای دوازدهسیزده و حتی چهارده ساله از سروکول هم بالا میروند. عکس معلم شهیدشان همه جا هست. از دیوارهای حیاط تا پنجره کلاسها، حتی روی درهای ورودی هرکلاس. اینجا با هر سری که برمیگردانی، با یک آقای فدایی چشم در چشم میشوی، معلمی که حالا چند روزیست شناسنامه این مدرسه است و نامش برسر زبان آدمهای اینجا….؛ معلم شهید «محمدمهدی فدایی» ! تقریبا همه بچههای مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشتهاند، برای همین هم خوب میشناسندش و هم با افتخار از او میگویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سرکلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!
بین همه حرفها و تعریفها از آقای فدایی، حرفهای «هادی براتیِ» دوازده ساله، خیلی متفاوتتر است. همان پسر ریزجثهای که روز تشییع آقای فدایی؛ معلم شهیدش، پشت بلندگو رفت و گفت: «ما دانشآموزان مدرسه دارالسلام افتخار میکنیم که پای درس معلمی نشستیم که امروز روزیخور آسمانها و ساکن بهشت الهی است. ما فقط از او درس ریاضی و حساب با اعداد را یاد نگرفتیم بلکه امروز هم به پای درس او آمدهایم. آمدهایم تا این بار درس عشق بیاموزیم. آمدهایم درس ازخودگذشتگی، درس وطنپرستی و درس دفاع از ناموس بیاموزیم. مکتب ما مکتب امام حسین(ع) است. درس ما درس ایثار است و معلم ما شهید راه حق است.»
هادی دانشآموز کلاس هفتم، انگار سالهاست برای گفتن این حرفها آماده است. حرفهایی که از سنش خیلی بزرگتر و پختهتر است. هادی به خاطر رفاقتی که آقای فدایی با پدرش داشته، خیلی زودتر از مدرسه با آقای فدایی آشنا میشود؛ حتی زمانی که معلمش نبوده است. میگوید: «چند سال پیش وقتی بابا با دوستانش جلسه میگذاشت، آقای فدایی را آنجا میدیدم.» ارتباطشان اما از طرح تابستانه امسال بیشتر و پررنگتر میشود؛ وقتی متوجه میشود آقای فدایی میخواهد کلاس زبان و هوش مصنوعی را تابستان امسال در مدرسهشان برپا کند. کلاس که راه میافتد به دلیل دوری مسافت خانهشان تا مدرسه، آقای فدایی هرروز با ماشین میرود دنبال هادی و همین بهانهای میشود که این ارتباط گرمتر و صمیمیتر شود.
ادامه گزارش را اینجا بخوانید

@jangravi1404
روایتی نیمروزه از مدرسه دارالسلام؛ و پای صحبتهای دانشآموزانی که از معلم شهیدشان «محمدمهدی فدایی» گفتند
زینب تاجالدین
از شلوغی حیاط مدرسه تا خلوتی کلاس درسی که قاب عکس آقای فدایی را روی میز معلم نشاندند، خیلی راهی نیست. مدرسه «دارالسلامِ» شهر درچه خیلی نُقلی و جمع و جور است…! زنگ تفریح را زدهاند و پسربچههای دوازدهسیزده و حتی چهارده ساله از سروکول هم بالا میروند. عکس معلم شهیدشان همه جا هست. از دیوارهای حیاط تا پنجره کلاسها، حتی روی درهای ورودی هرکلاس. اینجا با هر سری که برمیگردانی، با یک آقای فدایی چشم در چشم میشوی، معلمی که حالا چند روزیست شناسنامه این مدرسه است و نامش برسر زبان آدمهای اینجا….؛ معلم شهید «محمدمهدی فدایی» ! تقریبا همه بچههای مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشتهاند، برای همین هم خوب میشناسندش و هم با افتخار از او میگویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سرکلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!
بین همه حرفها و تعریفها از آقای فدایی، حرفهای «هادی براتیِ» دوازده ساله، خیلی متفاوتتر است. همان پسر ریزجثهای که روز تشییع آقای فدایی؛ معلم شهیدش، پشت بلندگو رفت و گفت: «ما دانشآموزان مدرسه دارالسلام افتخار میکنیم که پای درس معلمی نشستیم که امروز روزیخور آسمانها و ساکن بهشت الهی است. ما فقط از او درس ریاضی و حساب با اعداد را یاد نگرفتیم بلکه امروز هم به پای درس او آمدهایم. آمدهایم تا این بار درس عشق بیاموزیم. آمدهایم درس ازخودگذشتگی، درس وطنپرستی و درس دفاع از ناموس بیاموزیم. مکتب ما مکتب امام حسین(ع) است. درس ما درس ایثار است و معلم ما شهید راه حق است.»
هادی دانشآموز کلاس هفتم، انگار سالهاست برای گفتن این حرفها آماده است. حرفهایی که از سنش خیلی بزرگتر و پختهتر است. هادی به خاطر رفاقتی که آقای فدایی با پدرش داشته، خیلی زودتر از مدرسه با آقای فدایی آشنا میشود؛ حتی زمانی که معلمش نبوده است. میگوید: «چند سال پیش وقتی بابا با دوستانش جلسه میگذاشت، آقای فدایی را آنجا میدیدم.» ارتباطشان اما از طرح تابستانه امسال بیشتر و پررنگتر میشود؛ وقتی متوجه میشود آقای فدایی میخواهد کلاس زبان و هوش مصنوعی را تابستان امسال در مدرسهشان برپا کند. کلاس که راه میافتد به دلیل دوری مسافت خانهشان تا مدرسه، آقای فدایی هرروز با ماشین میرود دنبال هادی و همین بهانهای میشود که این ارتباط گرمتر و صمیمیتر شود.
ادامه گزارش را اینجا بخوانید
۱۳:۵۹
دانشآموز سربلند مدرسه دارالسلام
زینب تاجالدین
" />
«سُوگ» و «حُزن»، ساکت و سربهزیرش کرده و سخت وارد گفتوگو میشود. انگار هنوز داغِ برادر بیست و یکسالهاش را هضم نکرده، حتی وقتی از چگونگی شهادت «محمدمهدی» در آن شب سردِ پنجشنبه «هجدهم دیماه» در «میدان امام حسین»(ع) «قهدریجان» میپرسم و او بدون هیچ درنگی میگوید: «اینها را خیلی به من نگفتند…!» متین چهارده ساله؛ حالا روی یکی از صندلیهای سرد کلاس هشتمِ مدرسه قرآنی «دارالسلام» نشسته. همان کلاسی که تا همین چندروز پیش، معلم ریاضی آن، شهید «محمدمهدی فدایی» بوده است؛ برادرش! و متین شاگرد همین کلاس است. شاگرد آقای فدایی؛ برادرش! وقتی حرف میزند، جملاتش خیلی بلند و طولانی نیست.کلمات را بریده بریده کنار هم میچیند. خیلی حوصله حرف زدن ندارد. مثلا وقتی از رابطهاش با محمدمهدی میپرسم، میگوید: «خیلی مهربان و خونگرم بود.» و پشت بندش بعد از کمی مکث، دوباره ادامه میدهد: «خیلی مظلوم رفت!» همین…! برای متین هنوز خیلی سخت است که بخواهد از شهادت محمدمهدی حرف بزند با اینکه میداند خودش خیلی آرزوی شهادت را داشت و این آرزو را خیلی جاها به زبان آورده بود؛ حتی جلوی مامان!
داغ پدر اما هنوز، داغ است که خبر شهادت محمدمهدی را آوردهاند. همین دوسه سال پیش پدر با ایست قلبی از دنیا میرود و محمدمهدی، پسر اول خانواده میشود ستون و تکیهگاه. متین میگوید: «از وقتی که بابا رفت، محمد مهدی نسبت به من احساس مسئولیتش بیشتر شد و سختگیرتر….» چون «بیشتر از قبل خیر و صلاح من را میخواست.» با این حال اما بعد از بابا محمدمهدی برای او «همان برادر بود، نه بیشتر، نه کمتر!» خودش این را بیشتر دوست داشت. «برادر بودن را.»
از مهر امسال متین و محمدمهدی رابطهشان از خانه پا فراتر میگذارد و به مدرسه میرسد، به معلمی و شاگردی. محمدمهدی میشود معلم ریاضی و رفع اشکال در مدرسه دارالسلام و متین شاگرد آقای فدایی در کلاس هشتم. متین میگوید: «برای من خیلی سخت بود. حتی نمیدانستم چطور و با چه کلمهای سرکلاس صداش کنم. بیشتر وقتها منتظر میموندم خودش باهام ارتباط بگیره. نمیدونستم توی کلاس بهش بگم آقای فدایی، یا بگم داداش!»
محمدمهدی فدایی دوسال در دانشگاه صنعتی اصفهان، مهندسی مکانیک میخواند اما از یک جایی احساس میکند عشق و علاقهاش به معلمی است، برای همین مکانیک را کنار میگذارد و دوباره کنکور میدهد و در دانشگاه فرهنگیان اصفهان پذیرفته میشود. او به تازگی دانشجومعلم شده بود و همزمان با تحصیل در دانشگاه، تدریس و معلمی را در مدرسه دارالسلام شهر درچه شروع کرده بود.
متین حالا بیشتر از همه با جای خالی محمدمهدی کنار نیامده است، جای خالی که هم در مدرسه نمود دارد، هم در خانه و البته خودش میگوید «بیشترش در خانه». و این جای خالی بیشتر از هرچیز دیگری متین را اذیت میکند. «حالا که دوروبرمان شلوغ است شاید خیلی متوجه نشویم، چند روز دیگر که همه رفتند تازه میفهمیم که محمدمهدی را از دست دادهایم.»
سربلندترین دانشآموز مدرسه دارالسلام اما متین است؛ پسری که حالا هرچند دلتنگ برادر است اما به آمدن اسم شهید کنار نام محمدمهدی افتخار میکند، چون «خودش دوست داشت» و میداند که به «آرزویش رسید!»

@jangravi1404
زینب تاجالدین
«سُوگ» و «حُزن»، ساکت و سربهزیرش کرده و سخت وارد گفتوگو میشود. انگار هنوز داغِ برادر بیست و یکسالهاش را هضم نکرده، حتی وقتی از چگونگی شهادت «محمدمهدی» در آن شب سردِ پنجشنبه «هجدهم دیماه» در «میدان امام حسین»(ع) «قهدریجان» میپرسم و او بدون هیچ درنگی میگوید: «اینها را خیلی به من نگفتند…!» متین چهارده ساله؛ حالا روی یکی از صندلیهای سرد کلاس هشتمِ مدرسه قرآنی «دارالسلام» نشسته. همان کلاسی که تا همین چندروز پیش، معلم ریاضی آن، شهید «محمدمهدی فدایی» بوده است؛ برادرش! و متین شاگرد همین کلاس است. شاگرد آقای فدایی؛ برادرش! وقتی حرف میزند، جملاتش خیلی بلند و طولانی نیست.کلمات را بریده بریده کنار هم میچیند. خیلی حوصله حرف زدن ندارد. مثلا وقتی از رابطهاش با محمدمهدی میپرسم، میگوید: «خیلی مهربان و خونگرم بود.» و پشت بندش بعد از کمی مکث، دوباره ادامه میدهد: «خیلی مظلوم رفت!» همین…! برای متین هنوز خیلی سخت است که بخواهد از شهادت محمدمهدی حرف بزند با اینکه میداند خودش خیلی آرزوی شهادت را داشت و این آرزو را خیلی جاها به زبان آورده بود؛ حتی جلوی مامان!
داغ پدر اما هنوز، داغ است که خبر شهادت محمدمهدی را آوردهاند. همین دوسه سال پیش پدر با ایست قلبی از دنیا میرود و محمدمهدی، پسر اول خانواده میشود ستون و تکیهگاه. متین میگوید: «از وقتی که بابا رفت، محمد مهدی نسبت به من احساس مسئولیتش بیشتر شد و سختگیرتر….» چون «بیشتر از قبل خیر و صلاح من را میخواست.» با این حال اما بعد از بابا محمدمهدی برای او «همان برادر بود، نه بیشتر، نه کمتر!» خودش این را بیشتر دوست داشت. «برادر بودن را.»
از مهر امسال متین و محمدمهدی رابطهشان از خانه پا فراتر میگذارد و به مدرسه میرسد، به معلمی و شاگردی. محمدمهدی میشود معلم ریاضی و رفع اشکال در مدرسه دارالسلام و متین شاگرد آقای فدایی در کلاس هشتم. متین میگوید: «برای من خیلی سخت بود. حتی نمیدانستم چطور و با چه کلمهای سرکلاس صداش کنم. بیشتر وقتها منتظر میموندم خودش باهام ارتباط بگیره. نمیدونستم توی کلاس بهش بگم آقای فدایی، یا بگم داداش!»
محمدمهدی فدایی دوسال در دانشگاه صنعتی اصفهان، مهندسی مکانیک میخواند اما از یک جایی احساس میکند عشق و علاقهاش به معلمی است، برای همین مکانیک را کنار میگذارد و دوباره کنکور میدهد و در دانشگاه فرهنگیان اصفهان پذیرفته میشود. او به تازگی دانشجومعلم شده بود و همزمان با تحصیل در دانشگاه، تدریس و معلمی را در مدرسه دارالسلام شهر درچه شروع کرده بود.
متین حالا بیشتر از همه با جای خالی محمدمهدی کنار نیامده است، جای خالی که هم در مدرسه نمود دارد، هم در خانه و البته خودش میگوید «بیشترش در خانه». و این جای خالی بیشتر از هرچیز دیگری متین را اذیت میکند. «حالا که دوروبرمان شلوغ است شاید خیلی متوجه نشویم، چند روز دیگر که همه رفتند تازه میفهمیم که محمدمهدی را از دست دادهایم.»
سربلندترین دانشآموز مدرسه دارالسلام اما متین است؛ پسری که حالا هرچند دلتنگ برادر است اما به آمدن اسم شهید کنار نام محمدمهدی افتخار میکند، چون «خودش دوست داشت» و میداند که به «آرزویش رسید!»
۱۴:۱۲
بهترین هدیه تولد/ 
عکس «نیمکت خالی مجتبی» به نمایشگاه و رویداد مستندنگاری «زندگی در جنگ» راهیافت.
#هفدهم_بهمن

@jangravi1404
عکس «نیمکت خالی مجتبی» به نمایشگاه و رویداد مستندنگاری «زندگی در جنگ» راهیافت.
#هفدهم_بهمن
۱۵:۲۴
داوطلب غایب دیروزِ آزمون دکتری!
شهید «سجاد ذبیحی» با شماره داوطلبی ۱۲۵۰۸۸، هجدهم دیماه دکترای قهرمانی گرفت
زینب تاجالدین
جمعه؛ بیست و چهارم بهمن. ساعت هشت صبح. زرینشهر. دانشگاه آزاد اسلامی واحد لنجان. ساختمان شیخ بهایی! قاب عکسش یا یک بغل گل سفید، نشسته روی صندلی، کنار صندلیهای دیگر و جای خالیاش را پُر کرده است . شهید «سجاد ذبیحی»؛ یکصـدوبیست و پنج هزار و هشتاد و هشتمین داوطلب آزمون دکترای سال ۱۴۰۵ بود که دیروز به این آزمون نرسید! او شامگاه هجدهم دیماه، دکترای قهرمانیاش را در خیابانهای زرینشهرِ اصفهان گرفت!
شخصیت علمی شهید سجاد ذبیحی از شهدای اخیر امنیت اصفهان در دیماه، آن روی سکه مجاهدی است که در میدانهای زیادی همچون جهاد سازندگی، بسیج، سپاه، کمک به محرومین و نیازمندان، حتی حضور در جبهه مدافعان حرم در سوریه نقش پررنگ و منحصر به فردی داشته است. فردی که «با همه مجاهدتهایش اما از زمان و فرصتهای پیشرو به خوبی استفاده میکرد.» این را «حسن عجمی»؛ دوست و همکلاسیاش در دوران کارشناسی ارشد میگوید و تاکید دارد که سجاد ذبیحی با همه وظایف متعددی که در میادین متعدد، ویژه در گروه جهادی شهید تورجیزاده و خدمت رسانی به مردم و محرومان برعهده داشت اما، نقشش را در همه جا پررنگ حفظ میکرد حتی «در میدان درس و تحصیل». او سجاد را هم «مرد عمل» به تصویر میکشد، هم «مرد علم». سجاد ذبیحی در دهه هشتاد و نود، کارشناسی و کارشناسی ارشدش را در رشته مدیریت گرفت و البته تصمیم داشت امسال در آزمون دکتری در رشته علومسیاسی؛ روابط بینالملل و مطالعات منطقهای شرکت کند، آزمونی که به آن نرسید و قاب عکسش به جای خودش، روی یکی از صندلیهای این آزمون با شماره داوطلبی۱۲۵۰۸۸ نشست.
سجاد باهوش و بااستعداد بود و البته «شاگرد ممتاز کلاس»! او حتی در مساعدت و کمک به دانشجویان و همکلاسیهای خود، وزنهای سنگین بود تا آنجا که «به عنوان بزرگتر علمی در کلاس، همیشه حرف برای گفتن داشت.» حسن عجمی؛ حرفهایش از رفیق و همکلاسی شهیدش یکی و دوتا نیست. دلش میخواهد سجاد را آنطور که حقش است، معرفی کند. او از هوش بالا و ذکاوت عجیب سجاد بازهم برایمان میگوید: «سجاد همیشه درس استاد را همان لحظه توی هوا میزد. خیلی عالی، باهوش و بااستعداد بود. نمرههایش همیشه یا 19 بود یا 20. در کارشناسی رتبه برتری کشور و در کارشناسی ارشد هم حرف برای گفتن داشت و جز ممتازین درسی بود.» شاگرد زرنگ بودن سجاد ذبیحی را میشود یکجای دیگر هم دید. آنجا که حسن عجمی میگوید «سجاد جز اولین بچههای کلاسمان بود که پایاننامهاش را در دوره ارشد دفاع کرد.»
ادامه گزارش را اینجا بخوانید

@jangravi1404
شهید «سجاد ذبیحی» با شماره داوطلبی ۱۲۵۰۸۸، هجدهم دیماه دکترای قهرمانی گرفت
زینب تاجالدین
جمعه؛ بیست و چهارم بهمن. ساعت هشت صبح. زرینشهر. دانشگاه آزاد اسلامی واحد لنجان. ساختمان شیخ بهایی! قاب عکسش یا یک بغل گل سفید، نشسته روی صندلی، کنار صندلیهای دیگر و جای خالیاش را پُر کرده است . شهید «سجاد ذبیحی»؛ یکصـدوبیست و پنج هزار و هشتاد و هشتمین داوطلب آزمون دکترای سال ۱۴۰۵ بود که دیروز به این آزمون نرسید! او شامگاه هجدهم دیماه، دکترای قهرمانیاش را در خیابانهای زرینشهرِ اصفهان گرفت!
شخصیت علمی شهید سجاد ذبیحی از شهدای اخیر امنیت اصفهان در دیماه، آن روی سکه مجاهدی است که در میدانهای زیادی همچون جهاد سازندگی، بسیج، سپاه، کمک به محرومین و نیازمندان، حتی حضور در جبهه مدافعان حرم در سوریه نقش پررنگ و منحصر به فردی داشته است. فردی که «با همه مجاهدتهایش اما از زمان و فرصتهای پیشرو به خوبی استفاده میکرد.» این را «حسن عجمی»؛ دوست و همکلاسیاش در دوران کارشناسی ارشد میگوید و تاکید دارد که سجاد ذبیحی با همه وظایف متعددی که در میادین متعدد، ویژه در گروه جهادی شهید تورجیزاده و خدمت رسانی به مردم و محرومان برعهده داشت اما، نقشش را در همه جا پررنگ حفظ میکرد حتی «در میدان درس و تحصیل». او سجاد را هم «مرد عمل» به تصویر میکشد، هم «مرد علم». سجاد ذبیحی در دهه هشتاد و نود، کارشناسی و کارشناسی ارشدش را در رشته مدیریت گرفت و البته تصمیم داشت امسال در آزمون دکتری در رشته علومسیاسی؛ روابط بینالملل و مطالعات منطقهای شرکت کند، آزمونی که به آن نرسید و قاب عکسش به جای خودش، روی یکی از صندلیهای این آزمون با شماره داوطلبی۱۲۵۰۸۸ نشست.
سجاد باهوش و بااستعداد بود و البته «شاگرد ممتاز کلاس»! او حتی در مساعدت و کمک به دانشجویان و همکلاسیهای خود، وزنهای سنگین بود تا آنجا که «به عنوان بزرگتر علمی در کلاس، همیشه حرف برای گفتن داشت.» حسن عجمی؛ حرفهایش از رفیق و همکلاسی شهیدش یکی و دوتا نیست. دلش میخواهد سجاد را آنطور که حقش است، معرفی کند. او از هوش بالا و ذکاوت عجیب سجاد بازهم برایمان میگوید: «سجاد همیشه درس استاد را همان لحظه توی هوا میزد. خیلی عالی، باهوش و بااستعداد بود. نمرههایش همیشه یا 19 بود یا 20. در کارشناسی رتبه برتری کشور و در کارشناسی ارشد هم حرف برای گفتن داشت و جز ممتازین درسی بود.» شاگرد زرنگ بودن سجاد ذبیحی را میشود یکجای دیگر هم دید. آنجا که حسن عجمی میگوید «سجاد جز اولین بچههای کلاسمان بود که پایاننامهاش را در دوره ارشد دفاع کرد.»
ادامه گزارش را اینجا بخوانید
۹:۵۸
|معلمی که فدایی وطن شد|
توفیقی بود برای من که سهم ناچیزی در خوانش این روایت داشتم.
۴:۳۴