#قابجریان
«امروز به عنوان کارشناس ادبی در رویداد زیست بوم دانشجویی کتابپردازان حضور داشتم. من در کنار سایر کارشناسان باید حاصل کار و فعالیت بچهها را از زوایای مختلف بررسی و سپس داوری میکردم.در میان تلاش و پیگیری بچهها برای به نتیجه رساندن پروژهها، یک جملهی قدیمی را پیدا کردم؛ «به دنبال بارهای به زمین افتاده باشید» انصافا دختران زیستبوم بارهای به زمین افتاده را پروژه کرده و به جریان انداخته بودند.
انصاری زاده
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۱۴:۵۴
برای همه
رفتم کنار سکو. عکس حاج قاسم بود. کوله را گذاشتم کنارم که چشمم به حاج خانم افتاد.-اهل کرمانید حاج خانم ؟+ آره دختروم. برا سالگرد حاجی اومدی؟- بله انشاءالله.چشمانش بارید. صبر کردم تا خودش حرف بزند. انگار که دلش شکسته باشد و با یادِ حاجی خاطراتش مرور شود.- حاج قاسم یعنی مظلومیت...زد زیر گریه. زیر عینک آفتابی همراهش اشک ریختم و نگذاشتم اشکهام را ببیند. - دختروم، وقتی حاج قاسم رفت،حس کسی رو داشتم که پدری از دست داده.ارادتِ حاج خانم برام دلنشین بود.اشاره کرده بودم برای سالگرد آمدم و او برام از دلدادگیاش به حاجی میگفت. ادامهاش توضیح داد:« حاج قاسم فقط برای ما کرمانیها نبود برای همه بود!» سرم را برگرداندم به آسمان. ابرها آرام آرام حرکت میکردند و نظم خاصی داشتند. دنبال حرکتشان را نگاه کردم. حرف حاج خانم در ذهنم بار دیگر در ذهنم تکرار شد:« او فقط برای کرمانیها نبود، برای همه بود!» ابرها در تایید حرفش به حرکت خود ادامه دادند. من بودم و قلبی که برای دلدادگی به حاجی، مسیر پانزده ساعته آمده بود. با خودم گفتم:« تو هم مثل بابام بودی حاجی...» از حاج خانم خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم. باید خودم را میرساندم گلزار شهدا. در اولین دیدار حرف های زیادی داشتم تا با حاجی بزنم.
#حاجقاسم
مائده اصغری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
رفتم کنار سکو. عکس حاج قاسم بود. کوله را گذاشتم کنارم که چشمم به حاج خانم افتاد.-اهل کرمانید حاج خانم ؟+ آره دختروم. برا سالگرد حاجی اومدی؟- بله انشاءالله.چشمانش بارید. صبر کردم تا خودش حرف بزند. انگار که دلش شکسته باشد و با یادِ حاجی خاطراتش مرور شود.- حاج قاسم یعنی مظلومیت...زد زیر گریه. زیر عینک آفتابی همراهش اشک ریختم و نگذاشتم اشکهام را ببیند. - دختروم، وقتی حاج قاسم رفت،حس کسی رو داشتم که پدری از دست داده.ارادتِ حاج خانم برام دلنشین بود.اشاره کرده بودم برای سالگرد آمدم و او برام از دلدادگیاش به حاجی میگفت. ادامهاش توضیح داد:« حاج قاسم فقط برای ما کرمانیها نبود برای همه بود!» سرم را برگرداندم به آسمان. ابرها آرام آرام حرکت میکردند و نظم خاصی داشتند. دنبال حرکتشان را نگاه کردم. حرف حاج خانم در ذهنم بار دیگر در ذهنم تکرار شد:« او فقط برای کرمانیها نبود، برای همه بود!» ابرها در تایید حرفش به حرکت خود ادامه دادند. من بودم و قلبی که برای دلدادگی به حاجی، مسیر پانزده ساعته آمده بود. با خودم گفتم:« تو هم مثل بابام بودی حاجی...» از حاج خانم خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم. باید خودم را میرساندم گلزار شهدا. در اولین دیدار حرف های زیادی داشتم تا با حاجی بزنم.
#حاجقاسم
۱۰:۴۸
بسم الله...
مرد بودن توی این دوره زمونه یعنی چراغ امید خونه بودن.
توی اوضاعی که نمیدونی ارزش درآمد امروزت، فردا قراره چقدر کمتر بشه، آقایون سرکار میرن و هر روز حساب و کتاب دخل و خرج رو دارن تا زندگی لنگ نمونه.اگه خندههاشون کمرنگ شده و گرهی ابروهاشون بیشتر شده، سخت نگیریم.فشار زیاده.همین که صبح به صبح بسمالله زیر لب میگن و برای رزق حلال از خونه بیرون میرن یعنی به امید خدای رحمان و رحیم چراغ برکت این خونه رو میخوان روشن نگه دارن.:)سایهی باباها و همسرها مستدام.روزشون مبارک.در پناه لطف امیرالمومنین علی علیه السلام باشند ان شاالله.:)
#روزمرد#پدر
انسیه سادات یعقوبی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
مرد بودن توی این دوره زمونه یعنی چراغ امید خونه بودن.
#روزمرد#پدر
۱۰:۴۸
نویسنده جان!بانو جان!«مشاهده» را برای همین روزها گذاشته اند. برای روزهایی که به هر دلیلی قلمت پا به پای دلت نمی آید... . مشاهده را آفریدند تا من و تو با نگاهِ نویسنده ببینیم و نویسنده بمانیم، در روزهای چُرت لجبازانهٔ قلم!
و خواندن!
و «خواندن» میعادگاه ما در میدان است. تا وقتی می خوانیم در «میدان» می مانیم. ولو اینکه در حبس انفرادی روزگار باشیم! نویسنده جان!بانو جان!مدیر جان!و هر جان محترمی که در دل، تلاطم و در سر، سنگینی میدان داری؛ بخوان! بخوان و این تلاطم سنگین را با کتابها، زنده نگه دار.. .در روزهای دوری از میدان، «مطالعه» استراتژیک ترین تصمیم است.
مریم درانی
#مشاهده#مطالعه
جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 
@jaryanihaaدر جریان باشید! 
و «خواندن» میعادگاه ما در میدان است. تا وقتی می خوانیم در «میدان» می مانیم. ولو اینکه در حبس انفرادی روزگار باشیم! نویسنده جان!بانو جان!مدیر جان!و هر جان محترمی که در دل، تلاطم و در سر، سنگینی میدان داری؛ بخوان! بخوان و این تلاطم سنگین را با کتابها، زنده نگه دار.. .در روزهای دوری از میدان، «مطالعه» استراتژیک ترین تصمیم است.
#مشاهده#مطالعه
۱۶:۰۹
۱۶:۱۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۶:۲۲
🥳
قرعهکشی انجام شد

انتخاب شدههای این پویش، ضمن تشکر از شرکت در این نظرسنجی...
اسامی مستعار عزیز..
*پرواز ۱:۲۰ بغداد (چه اسم زیبایی
)
نورافشان یکتا
تولد دوباره*
لطفا برای دریافت جوایزتون به این آیدی پیام بدید.
@admin_dariche
مبارکتون باشه 
اسامی مستعار عزیز..
لطفا برای دریافت جوایزتون به این آیدی پیام بدید.
@admin_dariche
۱۶:۲۲
نویسندگان جریان
🥳
قرعهکشی انجام شد
انتخاب شدههای این پویش، ضمن تشکر از شرکت در این نظرسنجی... اسامی مستعار عزیز..
*پرواز ۱:۲۰ بغداد (چه اسم زیبایی
)
نورافشان یکتا
تولد دوباره* لطفا برای دریافت جوایزتون به این آیدی پیام بدید. @admin_dariche
مبارکتون باشه 
هدیه اول اهدا شد
۱۷:۵۲
نویسندگان جریان
🥳
قرعهکشی انجام شد
انتخاب شدههای این پویش، ضمن تشکر از شرکت در این نظرسنجی... اسامی مستعار عزیز..
*پرواز ۱:۲۰ بغداد (چه اسم زیبایی
)
نورافشان یکتا
تولد دوباره* لطفا برای دریافت جوایزتون به این آیدی پیام بدید. @admin_dariche
مبارکتون باشه 
هدیه دوم هم...
۱۷:۵۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
زیارت
اولین باری که نسبت به شما دلم شکست،لحظهای بود که دوستم تماس گرفت و با صدای محزون خبرِ شهادتت را داد.کلیدِ اولیه سوال هم از اینجا رقم خورد. «چجوری تو دلِ من جا باز کردی؟» بله.خودم هنوز نمیدانم. بین دوگانگی احساس مانده بودم.دوستت داشتم ولی اینکه در مواجه با مزارت چه واکنشی میدهم را نه.تو دلم غوغایی به پا بود و سعی میکردم، آرامش روانم را حفظ کنم. نه، اثر نداشت. سوالِ دیگری دنبالهاش آمد.«دعوت شدی یا خودت اومدی ؟به نظر خودت ؟» نه.حوصله پاسخ به این سوال را نداشتم.هر چه که بود من نزدیک مزارت بودم و ولوله در درونم شکل میگرفت.مثل صف زیارتِ حرم امام رضا که به خاطر شلوغی و ازدحام متنفر بودم و نمیایستم،اما منتظر ماندم. بین خودمان بماند که دوستم جا را نگه میداشت و وسطش سری به شهدای دیگر میزدم. از رسیدنم بگویم یا از حرفهای ته دلم؟نمیدانم.گیج و منگ بودم. تصورم این بود انتهایش تجدید بیعت با سپهبد بزرگِ ایران است و الخ. اما نه.خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم.حداقل برای منی که دنبالِ حل سوالات ذهنم آمده بودم. سوال پشت سوال. + خانم بفرمایید جلوتر.ماندنی در کار نبود.باید در عملش قرار میگرفتم تا بفهمم.- گورِ بابا دنیا،حاجی خودت چطوری؟از حرفهایی که در دلم مرور میکردم، گفتم؟ نه. دعا برای دیگران و اِلِه و بِلِه؟ نه. نفهمیدم چطور رسیدم. حالا میفهمیدم چرا حاجی برای مردم،طورِ دیگری بود. مهم نبود من که بودم و که هستم،مهم این بود بالایِ مزارش ایستادم و سربازِ وطن را زیارت میکردم.
#حاج_قاسم
مائده اصغری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
اولین باری که نسبت به شما دلم شکست،لحظهای بود که دوستم تماس گرفت و با صدای محزون خبرِ شهادتت را داد.کلیدِ اولیه سوال هم از اینجا رقم خورد. «چجوری تو دلِ من جا باز کردی؟» بله.خودم هنوز نمیدانم. بین دوگانگی احساس مانده بودم.دوستت داشتم ولی اینکه در مواجه با مزارت چه واکنشی میدهم را نه.تو دلم غوغایی به پا بود و سعی میکردم، آرامش روانم را حفظ کنم. نه، اثر نداشت. سوالِ دیگری دنبالهاش آمد.«دعوت شدی یا خودت اومدی ؟به نظر خودت ؟» نه.حوصله پاسخ به این سوال را نداشتم.هر چه که بود من نزدیک مزارت بودم و ولوله در درونم شکل میگرفت.مثل صف زیارتِ حرم امام رضا که به خاطر شلوغی و ازدحام متنفر بودم و نمیایستم،اما منتظر ماندم. بین خودمان بماند که دوستم جا را نگه میداشت و وسطش سری به شهدای دیگر میزدم. از رسیدنم بگویم یا از حرفهای ته دلم؟نمیدانم.گیج و منگ بودم. تصورم این بود انتهایش تجدید بیعت با سپهبد بزرگِ ایران است و الخ. اما نه.خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم.حداقل برای منی که دنبالِ حل سوالات ذهنم آمده بودم. سوال پشت سوال. + خانم بفرمایید جلوتر.ماندنی در کار نبود.باید در عملش قرار میگرفتم تا بفهمم.- گورِ بابا دنیا،حاجی خودت چطوری؟از حرفهایی که در دلم مرور میکردم، گفتم؟ نه. دعا برای دیگران و اِلِه و بِلِه؟ نه. نفهمیدم چطور رسیدم. حالا میفهمیدم چرا حاجی برای مردم،طورِ دیگری بود. مهم نبود من که بودم و که هستم،مهم این بود بالایِ مزارش ایستادم و سربازِ وطن را زیارت میکردم.
#حاج_قاسم
۴:۵۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#ارسالی
بسمالله...._ بابام خودش گفت همین الان میاد. اصلاً به شما چی ربطی داره.فاطمه زهرای چهار ساله با گریه داد میزد و می گفت.گفتم:دختر مامان بابا جون امشب تو مسجد کارشون زیاده فردا شب میان.گوشش بدهکار نبود،یک بند جیغ میزد و با صدای بلند گریه میکرد و گلوله های اشک بود که از چشمانش پایین می ریخت. ادامه داد:من دلم تنگ شده خیلی تنگ شده حَوَت(فقط) بابامو میخواد.سعی کردم آرام باشم و با بی توجهی آرامش کنم. رفتم تا از اتاق تشک ها را بیاورم.وقتی برگشتم دیدم درِ آپارتمان را باز کرده،متوجه من که شد در را بست و اشک هایش را پاک کرد .گفتم:آفرین دختر قشنگم بیا بخواب.گفت: نه مامان رخت باب(خواب) ننداز بابا تو اسانسوره آسانسور داره میاد بالا.گفتم:نه مادر جان بابا امشب نمیاندوباره شروع کرد دل میزد و اشک می ریخت. یک لحظه حواسم رفت پیش دختران شهدا وای خدایا چه میکشند این دختر ها و چه میکنند مادر های بیچاره شان.سرش را در دستانم گرفتم موهایش را نوازش کردم. با لکنت گفت:میبینی دلم میلرزه.نفسی کشید و ادامه داد: کِشام (چشمهام) قرمزه،برای اینه که دلم برای بابام تنگ شده اینقدر و دستش را بالا آورد و پنج انگشت اش را نشانم داد. صبرم تمام شده بود.با پدرش تماس گرفتم، فقط گریه میکرد که بیا همین الان بیا ،پدرش راضی اش کرد.الحمدلله گریه را تمام کرد و در آغوشم آرام گرفت و خوابید،اما هنوز در خواب دل میزند. او خوابید و من ماندمُ روضهُ اشک، روضهٔ عمه، روضهٔ رقیه،روضهٔ پدری که با سَر امد...
صلی الله علیک یا اباعبدالله
روایت
ف.ن
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
بسمالله...._ بابام خودش گفت همین الان میاد. اصلاً به شما چی ربطی داره.فاطمه زهرای چهار ساله با گریه داد میزد و می گفت.گفتم:دختر مامان بابا جون امشب تو مسجد کارشون زیاده فردا شب میان.گوشش بدهکار نبود،یک بند جیغ میزد و با صدای بلند گریه میکرد و گلوله های اشک بود که از چشمانش پایین می ریخت. ادامه داد:من دلم تنگ شده خیلی تنگ شده حَوَت(فقط) بابامو میخواد.سعی کردم آرام باشم و با بی توجهی آرامش کنم. رفتم تا از اتاق تشک ها را بیاورم.وقتی برگشتم دیدم درِ آپارتمان را باز کرده،متوجه من که شد در را بست و اشک هایش را پاک کرد .گفتم:آفرین دختر قشنگم بیا بخواب.گفت: نه مامان رخت باب(خواب) ننداز بابا تو اسانسوره آسانسور داره میاد بالا.گفتم:نه مادر جان بابا امشب نمیاندوباره شروع کرد دل میزد و اشک می ریخت. یک لحظه حواسم رفت پیش دختران شهدا وای خدایا چه میکشند این دختر ها و چه میکنند مادر های بیچاره شان.سرش را در دستانم گرفتم موهایش را نوازش کردم. با لکنت گفت:میبینی دلم میلرزه.نفسی کشید و ادامه داد: کِشام (چشمهام) قرمزه،برای اینه که دلم برای بابام تنگ شده اینقدر و دستش را بالا آورد و پنج انگشت اش را نشانم داد. صبرم تمام شده بود.با پدرش تماس گرفتم، فقط گریه میکرد که بیا همین الان بیا ،پدرش راضی اش کرد.الحمدلله گریه را تمام کرد و در آغوشم آرام گرفت و خوابید،اما هنوز در خواب دل میزند. او خوابید و من ماندمُ روضهُ اشک، روضهٔ عمه، روضهٔ رقیه،روضهٔ پدری که با سَر امد...
۷:۰۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#معرفیکتاب
فردا مسافرم
مریم راهی
طرماح را میشناسید؟
دخترش را چطور؟
«طرماح بن عدی همانی است که در واقعهی عاشورا به اباعبدالله الحسین علیه السلام گفت: «اذوقه را به خانوادهام برسانم برای یاریتان بازمیگردم.» اما پس از آن که بازگشت، کار تمام شده بود، او ماند و حسرتی خسارتبار...
اینجا ادامهی این واقعه را از زبان دخترش، نجوی میخوانید. البته نجوی شخصیتی خیالی است که بعد از مطلع شدن از ماجرا، خودش را به کاروان اسرا میرساند و تا مدینه همراه آنان است.
با اینکه داستان به عمق مفاهیم و روابط انسانی نفوذ نکرده اما در نشان دادن شخصیت حضرت زینب س، خانم سکینه و رباب سلام الله علیها موفق بوده و صبر شجاعت آنان را در مقابلهی با دشمن به خوبی به تصویر میکشد.نجوی علاوه بر این، درگیر عشقی دنیوی هم هست که بارها در موقعیت های مختلف بین دو انتخاب عشق و ایمان به اهلبیت علیهمالسلام مخیر میشود.
انصاری زاده
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
اینجا ادامهی این واقعه را از زبان دخترش، نجوی میخوانید. البته نجوی شخصیتی خیالی است که بعد از مطلع شدن از ماجرا، خودش را به کاروان اسرا میرساند و تا مدینه همراه آنان است.
۹:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
و اما
آخرین صفحه قرآن هم به پایان رسید.
بر میگردم به عقب...
چقدر زود ۶۰۴ روز گذشت!
آیا تونستم به درستی از پس مسئولیتی که قبول کرده بودم بر بیام؟
بیش از ششصد روز گذشته و من بیش از پیش به این باور رسیدم که استمرار از هرچیزی مهمتره. ذره ذره پیش رفتن اما همیشه همونو داشتن...
زمانی که یکهو به خودت میای و میبینی چقدر تغییر کردی! اما باید صبور باشی
قرآن به صفحه آخر خودش رسید اما زندگی چی؟ نه. دوباره از اول. چه خوب که بازم فرصت بندگی دارم. باید قرآن رو تنفس کنم. باید بیشتر کنارش قدم بزنم و توی آغوشم بگیرمش. قرآن بهار دله. به قول آقا سید، رهبر عزیزمون؛ یه وقت یه روزت نگذره و تو یکمی همنشین قرآن نشده باشی.
چشم آقا؛
دیگه نمیزارم شیطون از کمش ناامیدم کنه. توی هر شرایطی بتونم انجامش میدم. آشپزی کنم با صوت قرآن همراهش میکنم، یا زمانِ رانندگی، یا موقع حاضر شدن و بیرون رفتن، یا قبلِ خواب، یا بعد هرنماز...
خلاصه باید بشم بنده در تلاش برای استمرار داشتن هرچند کمِ کم اما در نهایت بابرکت و بسیار
و در نهایت ممنونم از رفقای خوبِ جریان
جریانی که کنارش حال بهتری دارم، و قوت و انرژی بیشتر. گروهی که وجودش همیشه برام برکت بوده. از خودِ یدالله معالجماعه بودنش تا همراهیِ انسانهای اهلِ خودسازیِ نابش.جریان به شروعها و تغییرات قشنگی توی زندگیم کمک کرده و من هرروز برای تویِ قله بودنش دعای خیر دارم...
بماند به یادگار
۱۷ رجب هزار و چهارصد و چهل و هفت
۱۹:۱۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سهم من
بابا گفته بود هر جا شلوغ شد خودت را بکش کنار، انگار خبر داشت چه جمعیتی قرار است بیایند و ثابت کنند پای انقلاب هستند. سعی میکردم از کنار جمعیت راه بروم که اگر فشرده شدند خودم را زود بیرون بکشم.همراه مردم شعار میدادم و پیش میرفتم. چند قدم جلوتر بالای پشت بام هتل یکی از افراد نیروی انتظامی را دیدم. میدانستم توی درگیریها چقدر از جان مایه گذاشتهاند. دوست داشتم به اندازه سهم خودم ازشان تشکر کنم. از میان جمعیت خودم را به هتل نزدیک کردم تا صدایم را بهتر بشنود. فریاد زدم:«نیروی انتظامی تشکر تشکر» دستش را روی سینه گذاشت تا نشان دهد شنیده. جای بابا خالی و چشمش دور بود. عجب جمعیتی به سمت هتل سرازیر شد. همه یکپارچه فریاد میزدند:«نیروی انتظامی تشکر تشکر». خودم را آرام به کناری کشیدم. چند قدم جلوتر از هتل، کنار در مغازهای ایستادم تا هم زیر قولم به بابا نزده باشم هم با دیدن مردمی که داشتند از حافظان امنیت قدردانی میکردند دلم گرمتر شود.
روایت ن. س از حضور در راهپیمایی روز #۲۲دی در مشهد
فهیمه فرشتیان.
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
بابا گفته بود هر جا شلوغ شد خودت را بکش کنار، انگار خبر داشت چه جمعیتی قرار است بیایند و ثابت کنند پای انقلاب هستند. سعی میکردم از کنار جمعیت راه بروم که اگر فشرده شدند خودم را زود بیرون بکشم.همراه مردم شعار میدادم و پیش میرفتم. چند قدم جلوتر بالای پشت بام هتل یکی از افراد نیروی انتظامی را دیدم. میدانستم توی درگیریها چقدر از جان مایه گذاشتهاند. دوست داشتم به اندازه سهم خودم ازشان تشکر کنم. از میان جمعیت خودم را به هتل نزدیک کردم تا صدایم را بهتر بشنود. فریاد زدم:«نیروی انتظامی تشکر تشکر» دستش را روی سینه گذاشت تا نشان دهد شنیده. جای بابا خالی و چشمش دور بود. عجب جمعیتی به سمت هتل سرازیر شد. همه یکپارچه فریاد میزدند:«نیروی انتظامی تشکر تشکر». خودم را آرام به کناری کشیدم. چند قدم جلوتر از هتل، کنار در مغازهای ایستادم تا هم زیر قولم به بابا نزده باشم هم با دیدن مردمی که داشتند از حافظان امنیت قدردانی میکردند دلم گرمتر شود.
روایت ن. س از حضور در راهپیمایی روز #۲۲دی در مشهد
۴:۴۳