از همان روزی که ابراهیم (ع) را به جرم روشنگری در آتش انداختند از همان زمان که میثم تمار را زبان بریدند به جرم گفتن حق از همان زمان که مدرس را کشتند به دلیل بیباکی و رکگوییاز همان زمان که شیخ فضلالله نوری را با اتهامِ دروغِ مخالفت با مشروطه به دار آویختند از همان زمان که طیب حاجرضایی را تیرباران کردند چون علیه امام خمینی (ره) دروغ نگفتاز همان زمان که مطهری ها را، بهشتی ها را، نوابصفوی ها را به جرم حقخواهی و حقگویی کشتند
از آن زمان و در همه زمان ها باطل به دنبال خاموش کردن صدای حق بوده از حنجره هرکس که دربیاید فرقی برایش نمی کند!
حق ممکن است در دهان کودکی فلسطینی باشد یا بر زبان رهبر شهید امت اسلام
ممکن است از گلوی بانوی پرستاری در گوشه ای از این شهر بیرون بیاید یا در صدای فرمانده ای از سپاه اسلام طنین انداز شود
حتی اگر بر قلم و دوربین خبرنگاری بدون مرز در جنوب لبنان باشد!
برای باطل فرقی ندارد رسالت او خاموش کردن صدای حق است و رسالت حق ،پر طنین تر کردن صدای پیام خود
و در تاریخ بنگر که کدام صدا دچار خفقان شده و بلندای کدام صدا حتی از دالان هزاران ساله ی تاریخ به گوش می رسد هنوز
این قدرت حق است
مجاهدان جبهه حق،کوه هایی را می مانند که خدا صدایش را در آنها طنین انداز می کند و آنها پژواک صدای خدا می شوند
باطل حق دارد که از این مجاهدان بترسد و راهی جز سر بریدن کوه ها ندارد حق اما، جوانه می زند از رگ های بریده قله هاقله ها خاموش شدنی نیستند کدام ابزاری می تواند پژواک کوه را از او بگیرد؟؟
خدایی که خالق "و الجبال اوتادا " ست،همو ما را "کالجبل الراسخ" آفریده چه کسی می تواند کوهستان های ایمان را، و رشتهکوه های مقاومت را متلاشی کند؟.به بهانه روز جهانی خبرنگار
زهرا میرزایی
جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 
@jaryanihaaدر جریان باشید! 
از آن زمان و در همه زمان ها باطل به دنبال خاموش کردن صدای حق بوده از حنجره هرکس که دربیاید فرقی برایش نمی کند!
حق ممکن است در دهان کودکی فلسطینی باشد یا بر زبان رهبر شهید امت اسلام
ممکن است از گلوی بانوی پرستاری در گوشه ای از این شهر بیرون بیاید یا در صدای فرمانده ای از سپاه اسلام طنین انداز شود
حتی اگر بر قلم و دوربین خبرنگاری بدون مرز در جنوب لبنان باشد!
برای باطل فرقی ندارد رسالت او خاموش کردن صدای حق است و رسالت حق ،پر طنین تر کردن صدای پیام خود
و در تاریخ بنگر که کدام صدا دچار خفقان شده و بلندای کدام صدا حتی از دالان هزاران ساله ی تاریخ به گوش می رسد هنوز
این قدرت حق است
مجاهدان جبهه حق،کوه هایی را می مانند که خدا صدایش را در آنها طنین انداز می کند و آنها پژواک صدای خدا می شوند
باطل حق دارد که از این مجاهدان بترسد و راهی جز سر بریدن کوه ها ندارد حق اما، جوانه می زند از رگ های بریده قله هاقله ها خاموش شدنی نیستند کدام ابزاری می تواند پژواک کوه را از او بگیرد؟؟
خدایی که خالق "و الجبال اوتادا " ست،همو ما را "کالجبل الراسخ" آفریده چه کسی می تواند کوهستان های ایمان را، و رشتهکوه های مقاومت را متلاشی کند؟.به بهانه روز جهانی خبرنگار
۸:۴۲
من نوشته بودم، این جمله را روی برد!بد نبود، حتی یکی دو نفر گفته بودند قشنگ است. اما دلم باهاش صاف نبود. انگار یک چیزی مشکل داشت که نمی فهمیدم. تا اینکه امروز کشف کردم.چیزی که در این جمله نبود «خدا» بود. بله!واقعیت این بود که همه چیز بر نمی گردد به آرزوها و تلاش های ما. حساب کتاب های دیگری در عالم هست که سرنوشت ما را به سمت بهترین اتفاق پیش می برد... ...امروز؛در خلوت صبحگاهی مدرسه، از روی میز خانم کیانی خودکاری برداشتم و این جمله ها را بی معطلی زیر تابلو نوشتم... .
از خانم غفاریان هم عذرخواهم که فاتحه خط زیبایشان را خواندم. ولی باید می گفتم. باید یک نفر این را می نوشت. با هر خطی!
مریم درانی
جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 
@jaryanihaaدر جریان باشید! 
از خانم غفاریان هم عذرخواهم که فاتحه خط زیبایشان را خواندم. ولی باید می گفتم. باید یک نفر این را می نوشت. با هر خطی!
۸:۴۳
۸:۴۳
اگر ما قانون را رعایت می کنیم و شما، اوضاع کشور درست می شود!
دیشب کافه گفتگوی تجمعات را در پیاده رو حاشیه بلوار وکیل آباد افتتاح کردند. پرچم به دست، کنار خانواده حاشیه بلوار بودم که آقای احسنی خواست به آنجا سر بزنم برای روایتی دیگر از این شبهای بعثت. برنامه رسمی اولین شب بحث جنگ یا مذاکره بود، به کافه رسیدم، چهار پنج نفری صحبتهای جوانی را که خیلی پرشور صحبت می کرد می شنیدند. دو استند در دوطرف، کافه گفتگو را برای رهگذران تبلیغ می کردند . اتفاقا آقای کازرونی از دوستان حسینیه هنر مشهد هم در آن جمع بود، بعد از سلام و احوالپرسی روی صندلی کنارش نشستم. نصف صندلی در مسیر دوچرخه رو قرار داشت. ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود مرد جوانی که سه خانم جوان بدون حجاب همراش بودند آمد سمتم و گفت در مسیر دوچرخه نشسته اید، حرفش حق بود، من هم عذر خواهی کردم و صندلی را به کناری کشیدم. مرد که دور شد کازرونی گفت: «عجب اعتماد به نفسی، ما برای بی حجابی خانمهای همراهش بخواهیم تذکر بدیم اینقدر اعتماد به نفس نداریم که او برای باز شدن مسیر دوچرخه نداشته اش! باید از خودشان یاد بگیریم». بحث کافه گفتگو تمام اما بحث ما درباره حجاب تازه شروع شده بود. یکربعی که گذشت کازرونی ناگهان از جایش بلند شد و به سمت خیابان رفت، همان جوان بود با همراهانش، خیلی محترمانه به او گفت: « شما تذکر خوبی دادید قانون این است که در مسیر دوچرخه سواری مانع ایجاد نکنیم، ما هم قبول کردیم اما برای حجاب هم قانون داریم، شما هم قانون حجاب را رعایت کنید، اگر ما قانون را رعایت کنیم و شما هم، اوضاع کشور درست می شود». جوان یکه خورده بود، مکثی کرد، چشمی گفت و متفکرانه دور شد.
جلیل دهقان
اردیبهشت 1405#امر_به_معروف_نهی_ازمنکر#روایت_شما#کافه_گفتگو#مشهد_مقدس_محله_سید_رضی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
دیشب کافه گفتگوی تجمعات را در پیاده رو حاشیه بلوار وکیل آباد افتتاح کردند. پرچم به دست، کنار خانواده حاشیه بلوار بودم که آقای احسنی خواست به آنجا سر بزنم برای روایتی دیگر از این شبهای بعثت. برنامه رسمی اولین شب بحث جنگ یا مذاکره بود، به کافه رسیدم، چهار پنج نفری صحبتهای جوانی را که خیلی پرشور صحبت می کرد می شنیدند. دو استند در دوطرف، کافه گفتگو را برای رهگذران تبلیغ می کردند . اتفاقا آقای کازرونی از دوستان حسینیه هنر مشهد هم در آن جمع بود، بعد از سلام و احوالپرسی روی صندلی کنارش نشستم. نصف صندلی در مسیر دوچرخه رو قرار داشت. ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود مرد جوانی که سه خانم جوان بدون حجاب همراش بودند آمد سمتم و گفت در مسیر دوچرخه نشسته اید، حرفش حق بود، من هم عذر خواهی کردم و صندلی را به کناری کشیدم. مرد که دور شد کازرونی گفت: «عجب اعتماد به نفسی، ما برای بی حجابی خانمهای همراهش بخواهیم تذکر بدیم اینقدر اعتماد به نفس نداریم که او برای باز شدن مسیر دوچرخه نداشته اش! باید از خودشان یاد بگیریم». بحث کافه گفتگو تمام اما بحث ما درباره حجاب تازه شروع شده بود. یکربعی که گذشت کازرونی ناگهان از جایش بلند شد و به سمت خیابان رفت، همان جوان بود با همراهانش، خیلی محترمانه به او گفت: « شما تذکر خوبی دادید قانون این است که در مسیر دوچرخه سواری مانع ایجاد نکنیم، ما هم قبول کردیم اما برای حجاب هم قانون داریم، شما هم قانون حجاب را رعایت کنید، اگر ما قانون را رعایت کنیم و شما هم، اوضاع کشور درست می شود». جوان یکه خورده بود، مکثی کرد، چشمی گفت و متفکرانه دور شد.
۸:۴۴
نیمههای شب بود و من میان کلمات غرق شده بودم. کودک سه ساله خانوادهای بیمار شده بود و بهانه گیر. اوضاع خیلی سخت بود و مادر مستأصل.
حالا بماند که ماجرا چطور پیش میرفت و مسئله با چه اتفاقی حل میشد،این را میخواستم بگویم که بخشی از داستان، در همان شب قدری رقم میخورد که ولایت آقا سید مجتبی خامنهای را اعلام کردند. وقتی داشتم از خیابانها مینوشتم و از لحظه اعلام خبر در مسجدی کوچک، از کلمهها عبور کرده بودم و حتی از تصویر.انگار خود خود همان شب بود. با مردمی که در داستان به شوق بلند شدند و اللهاکبر گفتند اشک ریختم و دوباره همان بارقه روشن مِهر را در دلم حس کردم. چقدر لحظه اول، از آن همه احساس محبت به ایشان در وجودم متعجب بودم.
#رهبرمآقاسیدمجتبیخامنهای#روایت#کلمات
فهیمه فرشتیان
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
حالا بماند که ماجرا چطور پیش میرفت و مسئله با چه اتفاقی حل میشد،این را میخواستم بگویم که بخشی از داستان، در همان شب قدری رقم میخورد که ولایت آقا سید مجتبی خامنهای را اعلام کردند. وقتی داشتم از خیابانها مینوشتم و از لحظه اعلام خبر در مسجدی کوچک، از کلمهها عبور کرده بودم و حتی از تصویر.انگار خود خود همان شب بود. با مردمی که در داستان به شوق بلند شدند و اللهاکبر گفتند اشک ریختم و دوباره همان بارقه روشن مِهر را در دلم حس کردم. چقدر لحظه اول، از آن همه احساس محبت به ایشان در وجودم متعجب بودم.
#رهبرمآقاسیدمجتبیخامنهای#روایت#کلمات
۸:۴۴
سوار ماشین شدیم که بریم تجمعات
مثل همیشه چشام داشت مثل یک دوربین مخفی میگشت دنبال سوژه خاص.یهو یادم اومد میخوام مصاحبه کنم سوژه خاص اونقدرا مهم نیست تو مصاحبه مهم اینه که سوژه چه حرف خاصی بزنهیجا که رسیدیم سریع اومدم بیرون.به اینطرف و اونطرف خیابون نگاه کردمیه دختر تقریبا تو سن و سال خودم پیدا کردمهمون ۱۷و ۱۸ بهش میخورد.با خودم گفتم این بهترین گزینه هست، هم همسن و سال خودمه و هم باهم راحت تر حرف میزنیم.قبلا چند تا سوال آماده کرده بودم.رفتم جلو و بهش گفتم سلامبایه لبخند جواب سلامم رو دادبهش گفتم من میخوام چند تا سوال ازتون بپرسم درباره تجمعات و مسائل مربوطههنوز حرفم رو قطع نکردم گفت بفرمایید،اماده امضبط صوت گوشی رو سریع روشن کردم.سوال اول:انگیزتون چیه که هرشب میاین تجمعات؟گفت؛ بزارین تو چهار تا جمله بگمیک رضایت امام زمان از مقاومت موندو لبخند رضایت رهبرمسه دلگرم کردن بچه های پشت لانچرودر آخر برای ایرانم برای اینکه آیندگان این کشور با افتخار ازما یاد کنن.لبخند زدم و گفتم احسنت به شما خب سوال بعدصداشو صاف کرد پرسیدم چه سختی هایی داشته تا الان براتون اومدن به تجمعاتگفت، خب من امسال کنکور دارم و خیلی نگران درسام هستم خیلی شبا شده که گفتم حالا من یه شب نرم چیزی نمیشهاما تا به این فکر میکردم که اگه همه همینو بگن و نرن چی میشه، شده از خوابم میزدم و میرفتم و از خدا میخواستم خودش کمکم کنه که تو کنکورم موفق باشمگفتم انشاءاللهانشاءالله موفق باشید در تمام مراحل زندگیتونتشکر کرد و سوال آخر رو ازش پرسیدمسوال این بود؛اگه این صوت رو قرار بود همه مردم کشورتون بشنون چی میگفتیدیکم مکث کرد و گفت:میخوام به همه مردم کشورم بگم که، انشاءالله پیروزی نزدیکه و با توکل و توسل به خدا و ائمه پیروزی رو بدست میاریم و چشممون به جمال امام زمان جانمون روشن میشهگفتم انشاءاللهگفت و در ضمنش از مردم کشورم میخوام نسبت به مسائل کشور بی تفاوت نباشن، احساس مسئولیت کنناینطوری همه باهم کشورمون رو حتی بهتر از قبلش میسازیم.گفتم مثلا چیکار کنن؟!گفت مثلا تو این اوضاع استفادشون رو از محصولات پلاستیکی کمتر کنن و به جاش محصولات چوپی و کاغذی و پارچه ای رو جایگزین کنن.اینجوری هم به محیط زیست آسیب نمیرسه هم مسئولین بهتر میتونن اوضاع رو کنترل کنن و از این وضعیت با موفقیت رد میشیم، همین دیگه.ازش تشکر کردم و گفتم واقعا ای کاش بتونیم فرهنگ سازی کنیم در رابطه این موضوعی که فرمودید.از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
سیده فاضله سادات
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
مثل همیشه چشام داشت مثل یک دوربین مخفی میگشت دنبال سوژه خاص.یهو یادم اومد میخوام مصاحبه کنم سوژه خاص اونقدرا مهم نیست تو مصاحبه مهم اینه که سوژه چه حرف خاصی بزنهیجا که رسیدیم سریع اومدم بیرون.به اینطرف و اونطرف خیابون نگاه کردمیه دختر تقریبا تو سن و سال خودم پیدا کردمهمون ۱۷و ۱۸ بهش میخورد.با خودم گفتم این بهترین گزینه هست، هم همسن و سال خودمه و هم باهم راحت تر حرف میزنیم.قبلا چند تا سوال آماده کرده بودم.رفتم جلو و بهش گفتم سلامبایه لبخند جواب سلامم رو دادبهش گفتم من میخوام چند تا سوال ازتون بپرسم درباره تجمعات و مسائل مربوطههنوز حرفم رو قطع نکردم گفت بفرمایید،اماده امضبط صوت گوشی رو سریع روشن کردم.سوال اول:انگیزتون چیه که هرشب میاین تجمعات؟گفت؛ بزارین تو چهار تا جمله بگمیک رضایت امام زمان از مقاومت موندو لبخند رضایت رهبرمسه دلگرم کردن بچه های پشت لانچرودر آخر برای ایرانم برای اینکه آیندگان این کشور با افتخار ازما یاد کنن.لبخند زدم و گفتم احسنت به شما خب سوال بعدصداشو صاف کرد پرسیدم چه سختی هایی داشته تا الان براتون اومدن به تجمعاتگفت، خب من امسال کنکور دارم و خیلی نگران درسام هستم خیلی شبا شده که گفتم حالا من یه شب نرم چیزی نمیشهاما تا به این فکر میکردم که اگه همه همینو بگن و نرن چی میشه، شده از خوابم میزدم و میرفتم و از خدا میخواستم خودش کمکم کنه که تو کنکورم موفق باشمگفتم انشاءاللهانشاءالله موفق باشید در تمام مراحل زندگیتونتشکر کرد و سوال آخر رو ازش پرسیدمسوال این بود؛اگه این صوت رو قرار بود همه مردم کشورتون بشنون چی میگفتیدیکم مکث کرد و گفت:میخوام به همه مردم کشورم بگم که، انشاءالله پیروزی نزدیکه و با توکل و توسل به خدا و ائمه پیروزی رو بدست میاریم و چشممون به جمال امام زمان جانمون روشن میشهگفتم انشاءاللهگفت و در ضمنش از مردم کشورم میخوام نسبت به مسائل کشور بی تفاوت نباشن، احساس مسئولیت کنناینطوری همه باهم کشورمون رو حتی بهتر از قبلش میسازیم.گفتم مثلا چیکار کنن؟!گفت مثلا تو این اوضاع استفادشون رو از محصولات پلاستیکی کمتر کنن و به جاش محصولات چوپی و کاغذی و پارچه ای رو جایگزین کنن.اینجوری هم به محیط زیست آسیب نمیرسه هم مسئولین بهتر میتونن اوضاع رو کنترل کنن و از این وضعیت با موفقیت رد میشیم، همین دیگه.ازش تشکر کردم و گفتم واقعا ای کاش بتونیم فرهنگ سازی کنیم در رابطه این موضوعی که فرمودید.از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
۸:۴۴
گلهای میدان.
امسال خیلی چیزهای دنیا عوض شده. حتی این را گلهای باغچه ما هم فهمیدهاند. انگار آنها هم دارند پرچم خودشان را تکان میدهند. آخر باغچه ما هر سال توی این روزها بهشتی میشد برای خودش با گلهای رنگارنگ ، اما امسال شده جنت الاعلی. بوتههای رُز طوری گل میدهند که نمیدانیم با آنها چکار کنیم. البته چند روزی است که میدانیم. شب در میان، بعد از اذان میروم حیاط، با ناز و نوازش گلها را یکییکی میچینم، توی سبدی کنار هم ردیفشان میکنم و میرویم به میدان، میدانِ ما مردم را میگویم، همان خیابانِ خودمان.
یکی از پسرها گلها را میان پرچم به دستها پخش میکند. بیشتر بچهها ذوق دارند، اما بعضی بزرگترها هم خیلی به شوق میآیند. یک بار زن جوانی آمد نزدیک و گفت:«الحمدلله مزد این همه شب اومدنمون رو به خیابون گرفتیم، خیلی لذت بردم ، خدا خیرتون بده.»هیچ فکر نمیکردم تک شاخه گلی به این سادگی، تا این حد او را به وجد بیاورد. امشب هم مردی با موهای سفید که هنوز مثل جوانها راه میرفت دو تا گل از توی سبد برداشت و دستهایش را بالا برد و با نشاط گفت: «ماشاالله به شما، آفرین به این سلیقه تون.»بعد از کنار ردیف تجمع کنندگان رد شد و رو به تک تک آنها همین کار را کرد. چراغ که قرمز شد هم رفت نزدیک ماشینها، به آنها هم خدا قوت گفت و گلها را به راننده دو ماشین داد. با خودم فکر کردم شاید آن دو گل سفید تا نیمههای شب که مردم در خیابانند، بارها امید را از دست یکی به دیگری برسانند. حالا آنها هم سرباز میدان هستند.
فهیمه فرشتیان
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
امسال خیلی چیزهای دنیا عوض شده. حتی این را گلهای باغچه ما هم فهمیدهاند. انگار آنها هم دارند پرچم خودشان را تکان میدهند. آخر باغچه ما هر سال توی این روزها بهشتی میشد برای خودش با گلهای رنگارنگ ، اما امسال شده جنت الاعلی. بوتههای رُز طوری گل میدهند که نمیدانیم با آنها چکار کنیم. البته چند روزی است که میدانیم. شب در میان، بعد از اذان میروم حیاط، با ناز و نوازش گلها را یکییکی میچینم، توی سبدی کنار هم ردیفشان میکنم و میرویم به میدان، میدانِ ما مردم را میگویم، همان خیابانِ خودمان.
یکی از پسرها گلها را میان پرچم به دستها پخش میکند. بیشتر بچهها ذوق دارند، اما بعضی بزرگترها هم خیلی به شوق میآیند. یک بار زن جوانی آمد نزدیک و گفت:«الحمدلله مزد این همه شب اومدنمون رو به خیابون گرفتیم، خیلی لذت بردم ، خدا خیرتون بده.»هیچ فکر نمیکردم تک شاخه گلی به این سادگی، تا این حد او را به وجد بیاورد. امشب هم مردی با موهای سفید که هنوز مثل جوانها راه میرفت دو تا گل از توی سبد برداشت و دستهایش را بالا برد و با نشاط گفت: «ماشاالله به شما، آفرین به این سلیقه تون.»بعد از کنار ردیف تجمع کنندگان رد شد و رو به تک تک آنها همین کار را کرد. چراغ که قرمز شد هم رفت نزدیک ماشینها، به آنها هم خدا قوت گفت و گلها را به راننده دو ماشین داد. با خودم فکر کردم شاید آن دو گل سفید تا نیمههای شب که مردم در خیابانند، بارها امید را از دست یکی به دیگری برسانند. حالا آنها هم سرباز میدان هستند.
۸:۴۵
یکی از زیبایی های حج، یکدست بودن لباس های افراده، فرقی نمیکنه که دکتری یا بیسواد، شهری هستی یا روستایی و..همه باید لباس احرام بپوشیم و این حقیقی نبودن عناوین ظاهری این دنیا رو بهت یادآوری میکنه؛
در تجمعات دیشب، با دیدن ظاهر یکدست مردم که وقتی از دور نگاه میکنی فقط پرچمی میبینی در حال اهتزاز، یک لحظه برگشتم به خاطرات حج و احساس کردم همون یکدستی و وحدت، اینجا هم جاریه..
و صد البته مردم در این اجتماعات برتر از حجاج هستند، چرا که دستور امام و ولی جامعه محور وحدت و روح جمعی قرار گرفته؛
به فرمایش علامه طباطبایی: روح جمعی حقیقت واحده ایست که حقیقت زنده فعال دیگری از این متولد میشود که ثمره آن به لحاظ وحدتی که پیدا میشود، به مراتب شدت پیدا میکند و دائماً رو به تضاعف میرود..
مریم افشین منش
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
در تجمعات دیشب، با دیدن ظاهر یکدست مردم که وقتی از دور نگاه میکنی فقط پرچمی میبینی در حال اهتزاز، یک لحظه برگشتم به خاطرات حج و احساس کردم همون یکدستی و وحدت، اینجا هم جاریه..
و صد البته مردم در این اجتماعات برتر از حجاج هستند، چرا که دستور امام و ولی جامعه محور وحدت و روح جمعی قرار گرفته؛
به فرمایش علامه طباطبایی: روح جمعی حقیقت واحده ایست که حقیقت زنده فعال دیگری از این متولد میشود که ثمره آن به لحاظ وحدتی که پیدا میشود، به مراتب شدت پیدا میکند و دائماً رو به تضاعف میرود..
۸:۳۸
صبری صبرا جمیلا
من پول تنگه را نمیخواهم من هژمونی هرمز را میخواهممن هنرنمایی موشکهارا نمیخواهم من تثبیت قدرت میخوام من دنبال پرچم چرخوانی نیستم من ثواب رزمندگان را میخواهممن به دنبال ترساندن ظالم نیستم من ریشه کنی استکبار رامیخواهم من چقدر بزرگ شده ام چقدر بزرگ میخواهم آیا حاضرم برای خواسته های بزرگ بزرگم صبرکنم؟آیا حاضرم برای خواسته های بزرگ بزرگممطالبه گر باشم؟ اگر لبیک میگویی پس مرد میدان بمان تا هم تثبیت قدرت ،هم هژمونی هرمز و هم ثواب رزمندگی و هم ریشه کن شدن استکبار را به چشم بببینی
تائبه صمیمی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
من پول تنگه را نمیخواهم من هژمونی هرمز را میخواهممن هنرنمایی موشکهارا نمیخواهم من تثبیت قدرت میخوام من دنبال پرچم چرخوانی نیستم من ثواب رزمندگان را میخواهممن به دنبال ترساندن ظالم نیستم من ریشه کنی استکبار رامیخواهم من چقدر بزرگ شده ام چقدر بزرگ میخواهم آیا حاضرم برای خواسته های بزرگ بزرگم صبرکنم؟آیا حاضرم برای خواسته های بزرگ بزرگممطالبه گر باشم؟ اگر لبیک میگویی پس مرد میدان بمان تا هم تثبیت قدرت ،هم هژمونی هرمز و هم ثواب رزمندگی و هم ریشه کن شدن استکبار را به چشم بببینی
۸:۳۸
درس؟ چیزی که سخت و حوصله سر بره ؟ چند وقتی بود که اعصابش رو نداشتم .حوصله خوندن زیست با اون جزئیات و حل فیزیک با مفهوم های پیچیده رو نداشتم ..اما نگاه کردم به آینده ، ما زنده می مونیم ، و نیاز به آدم هایی داریم که کشور رو بسازن نه ادم های منفعلی که بخاطر شرکت توی تجمعات درس رو ول کردن و صبح ها توی کلاس های آنلاین خوابیدن.نمی دونم کدوم شهید بود ولی قشنگ می گفت :{امام زمان به یار بی تخصص نیاز نداره!}اره باید وجه تمایز ایجاد کنم. باید یه پله جلوتر باشم، نه از بقیه از خودم .شاید کلیشه به نظر برسه اما وقتی توی زندگی روزمره خودتون به این کلیشه ها می رسین می فهمین طعمش با پست های اینستا فرق داره . به دست های جانباز ها نگاه میکنم، چرا من اون کسی نباشم که براشون دست هایی با تکنولوژی روز بسازه، دستی که باهاش راحت باشن .چرا من شبیه شهید آوینی نباشم ؟ چرا من چمران نشم ؟ و حالا از اون روز امید در رگ هایم قدم میزند. هر روز چند باری به قلبم میرود و بعد در سرتاسر وجودم پخش میشود .نمی دانم چطور به روحم راه پیدا می کند. اما اکنون سرشار از امید برای اینده می جنگم .این نقش منه.
شادی داوری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۸:۳۸
کی شبیه اون همیشه حواسش بهمون هست ؟چه تو جنگ چه تو صلح !چه تو شب چه تو صبح .چه تو هق هق گریه چه تو قهقهه خنده ...اون بلده حروف هق هق تو رو جوری بچینه که تبدیل به قهقهه شه ...اون بلده با نگاهش اروم تو رو توی روحش غرق کنه .اون تنها روحیه که تو از غرق شدن توش نخواهی ترسید .....اون خدای انفجار هاست . خدای معجزه ها و خدای انسان ها .
شادی داوری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۱۶:۰۹
عروسی به وقت جنگ
به جمعیت پرچم به دست رسیدیم. مجری شعار می داد و جمعیت تکرار می کرد. چند دقیقه ای کنار جمعیت ایستادم.صدای بوق های متصل چندین خودرو از سر خیابان شنیده می شد. نزدیک تر شدند. خودرو شاسی بلند مشکی با ردیفی از گل های سفید تزیین شده بود. چند قدم با فاصله از من متوقف شد. دو سه خودرو دیگر هم با آن متوقف شدند. چند قدم به ماشین عروس نزدیک شدم. درست می دیدم. عروسی ریز نقش پیاده شد. چادر سفید و روسری آبی ساتن، آبی آسمانی بود به گمانم. دقیق شدم روی چهره اش هیچ آرایشی نداشت در دل ذوق کردم چقدر خوب. داماد قدش بلند بود و لاغر.کت و شلوار مشکی قدش را بلندتر نشان می داد. وسط سرش مو نداشت و موهای اطراف سرش هم کم پشت بود به ذهنم آمد شاید کمی دیر اقدام به ازدواج کرده .خب میگفتم؛ عروس و داماد مثل آهن ربا جمعیت را به خود جذب کردند.خانمها در حال عکس گرفتن بودند. عروس به زحمت چادر را روی سرش نگه می داشت. جایگاهی که مجری ایستاده بود آن سمت خیابان بود. عروس و داماد از عرض خیابان عبور میکردند و مردم با پرچم ایران و پرچم مقاومت یا پرچم یاحسین پشت سر آنها می رفتند تا به جایگاه رسیدند. عروس و داماد بالای سِن رفتند.چند کلمه ای کوتاه صحبت کردند و بین جمعیت برگشتند.
فاطمه نوری
#جنگ_رمضان
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
به جمعیت پرچم به دست رسیدیم. مجری شعار می داد و جمعیت تکرار می کرد. چند دقیقه ای کنار جمعیت ایستادم.صدای بوق های متصل چندین خودرو از سر خیابان شنیده می شد. نزدیک تر شدند. خودرو شاسی بلند مشکی با ردیفی از گل های سفید تزیین شده بود. چند قدم با فاصله از من متوقف شد. دو سه خودرو دیگر هم با آن متوقف شدند. چند قدم به ماشین عروس نزدیک شدم. درست می دیدم. عروسی ریز نقش پیاده شد. چادر سفید و روسری آبی ساتن، آبی آسمانی بود به گمانم. دقیق شدم روی چهره اش هیچ آرایشی نداشت در دل ذوق کردم چقدر خوب. داماد قدش بلند بود و لاغر.کت و شلوار مشکی قدش را بلندتر نشان می داد. وسط سرش مو نداشت و موهای اطراف سرش هم کم پشت بود به ذهنم آمد شاید کمی دیر اقدام به ازدواج کرده .خب میگفتم؛ عروس و داماد مثل آهن ربا جمعیت را به خود جذب کردند.خانمها در حال عکس گرفتن بودند. عروس به زحمت چادر را روی سرش نگه می داشت. جایگاهی که مجری ایستاده بود آن سمت خیابان بود. عروس و داماد از عرض خیابان عبور میکردند و مردم با پرچم ایران و پرچم مقاومت یا پرچم یاحسین پشت سر آنها می رفتند تا به جایگاه رسیدند. عروس و داماد بالای سِن رفتند.چند کلمه ای کوتاه صحبت کردند و بین جمعیت برگشتند.
#جنگ_رمضان
۷:۴۹
دلتنگی ؟ فراق ؟نمی دانم چقدر دلت برای بابایت تنگ شده .نمی دانم وقتی دیگران بوی عطرش را می دهند به چه فکر می کنی ؟نمی دانم طی چند روز یا شاید هم چند ساعت از پسر بودن به مرد بودن تبدیل شدی !اما می دانم اشک هایت ،بغض هایت ادم های خسته را بیدار می کند .
شادی داوری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۷:۴۹
امشب عشق توزیع می کنیم!
آن شب قرار بود سیب زمینی سرخ کرده بدهند. رفتم پارکینگی که آشپزی می کردند. تیمی 6 نفره بودند با ظاهری ساده که بعداً فهمیدم با تحصیلات مهندسی عمران، مکانیک، ارشد مدیریت استراتژیک و ... و با سمتهای مدیریتی هستند! هم دانشگاهیهای 20 سال پیش. می گفتند چیزی جز جنگ باعث نمیشده شصت و اندی شب صمیمانه برای اعتقادشان اینگونه پای کار بیایند، از ساعت 6 و نیم، حدود 5 ساعت وقت می گذاشتند تا سیب زمینی سرخ کرده آماده شود، شروعش با جدا کردن سیب زمینی های سالم بود از خرابها، بعد داخل سیب زمینی پوست کن می ریختند که 5 کیلویی ظرفیت داشت، همزمان شلنگ آب هم به آن متصل می شد که سیب زمینی هم شسته و هم پوست شود. البته دل چرکین نشوید دو مرحله دیگر شستشو بود. در مرحله اول سیب زمینیهای پوست شده را داخل تشت آب می ریختند تمیزتر شود. بعد چند سیب زمینی را با هم روی دستگاه خلال کن می گذاشتند و با فشار یک پدال، سیب زمینیها وارد صفحه مشبک تیزی می شد و خلالها از سوی دیگر بیرون می آمد. اگر کسی که سیب زمینی ها را می گذاشت روی خلال کن دیر می جنبید، انگشتانش خلال می شد! در مرحله دوم هم برای تمیزی بیشتر و تا حدودی گرفتن نشاسته، خلالها را داخل تشت آب دیگری می ریختند. اما داغترین مرحله موقع سرخ کردن بود، خلالها هنوز خیس بودند و داخل روغن داغ که ریخته می شدند جلز و ولز کنان روغنها را به اطراف می پاشیدند، این داغترین مرحله را سرآشپز به عهده داشت و البته کم تلفات سوختگی نداشتند! اینطور که من فهمیدم هم پخت و پزش دلی بود و هم تهیه موادش. یک نفر که هر سال بانی سیب زمینی بوده برای موکب آقا امام رضا ع، برای 700 کیلو سیب زمینی این شبها هم پا پیش گذاشته بود، روغن را هم با کالابرگ هرکسی که داوطلب بود می خریدند. اما ظرف توزیع سیب زمینیها هم قصه ای دارد، روزی که برای خرید ظرف یکبار مصرف رفته بودند دیدند خیلی گران می شود، به فکر افتادند کاغذ کیلویی مربع شکل بگیرند و خودشان پاکت درست کنند! از فروشنده که قیمت را پرسیده بودند گفته شما چه قدر از مردم پول می گیرید، گفتند هیچ، گفته من هم همانقدر می گیرم! به موازات مردها، دختران و خانمها هم در مسجد با هنر کاغذ و تا، پاکت درست می کردند برای سیب زمینی سرخ شده. بفرمایید سیب زمینی سرخ کرده با طعم عشق!
جلیل دهقان
اردیبهشت 1405#مدیران#روایت_شما#مشهد_مقدس
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 
@jaryanihaa
در جریان باشید.
آن شب قرار بود سیب زمینی سرخ کرده بدهند. رفتم پارکینگی که آشپزی می کردند. تیمی 6 نفره بودند با ظاهری ساده که بعداً فهمیدم با تحصیلات مهندسی عمران، مکانیک، ارشد مدیریت استراتژیک و ... و با سمتهای مدیریتی هستند! هم دانشگاهیهای 20 سال پیش. می گفتند چیزی جز جنگ باعث نمیشده شصت و اندی شب صمیمانه برای اعتقادشان اینگونه پای کار بیایند، از ساعت 6 و نیم، حدود 5 ساعت وقت می گذاشتند تا سیب زمینی سرخ کرده آماده شود، شروعش با جدا کردن سیب زمینی های سالم بود از خرابها، بعد داخل سیب زمینی پوست کن می ریختند که 5 کیلویی ظرفیت داشت، همزمان شلنگ آب هم به آن متصل می شد که سیب زمینی هم شسته و هم پوست شود. البته دل چرکین نشوید دو مرحله دیگر شستشو بود. در مرحله اول سیب زمینیهای پوست شده را داخل تشت آب می ریختند تمیزتر شود. بعد چند سیب زمینی را با هم روی دستگاه خلال کن می گذاشتند و با فشار یک پدال، سیب زمینیها وارد صفحه مشبک تیزی می شد و خلالها از سوی دیگر بیرون می آمد. اگر کسی که سیب زمینی ها را می گذاشت روی خلال کن دیر می جنبید، انگشتانش خلال می شد! در مرحله دوم هم برای تمیزی بیشتر و تا حدودی گرفتن نشاسته، خلالها را داخل تشت آب دیگری می ریختند. اما داغترین مرحله موقع سرخ کردن بود، خلالها هنوز خیس بودند و داخل روغن داغ که ریخته می شدند جلز و ولز کنان روغنها را به اطراف می پاشیدند، این داغترین مرحله را سرآشپز به عهده داشت و البته کم تلفات سوختگی نداشتند! اینطور که من فهمیدم هم پخت و پزش دلی بود و هم تهیه موادش. یک نفر که هر سال بانی سیب زمینی بوده برای موکب آقا امام رضا ع، برای 700 کیلو سیب زمینی این شبها هم پا پیش گذاشته بود، روغن را هم با کالابرگ هرکسی که داوطلب بود می خریدند. اما ظرف توزیع سیب زمینیها هم قصه ای دارد، روزی که برای خرید ظرف یکبار مصرف رفته بودند دیدند خیلی گران می شود، به فکر افتادند کاغذ کیلویی مربع شکل بگیرند و خودشان پاکت درست کنند! از فروشنده که قیمت را پرسیده بودند گفته شما چه قدر از مردم پول می گیرید، گفتند هیچ، گفته من هم همانقدر می گیرم! به موازات مردها، دختران و خانمها هم در مسجد با هنر کاغذ و تا، پاکت درست می کردند برای سیب زمینی سرخ شده. بفرمایید سیب زمینی سرخ کرده با طعم عشق!
۱۲:۲۰
چند وقت پیش، وقتی شنیدم قرار است دوباره کلاسها حضوری شوند، احساس عجیبی داشتم. ذهنم پر از سؤال بود. بعد از روزهایی که دل و ذهنم خسته و بیاشتیاق شده بود، تصور نشستن دوباره سر کلاس برایم سخت بود. دلم میخواست بیرون باشم، میان مردم، وسط اتفاقات. ماندن در خانه برایم غیرممکن بود… باید بیرون میزدم، باید کاری میکردم.
اما وقتی تصمیم بازگشت به کلاس های حضوری اعلام شد، دلگرفتگی عجیبی در من نشست. مدام در ذهنم میچرخید: چرا حالا؟ چرا وقتی هنوز جاهای زیادی مجازیاند، ما باید حضوری باشیم؟ مگر میشود در این شرایط نگران، تمرکز کرد و درس خواند؟ با بیمیلی راهی کلاس شدم، اما همان رفتن، نقطهی شروع چیز تازهای شد.
دیدن دوستانم، حضور کنار آدمهایی که مثل من سردرگم اما امیدوار بودند، کمکم به من آرامش داد. فهمیدم شاید پاسخ تمام «چراها» در خودِ همین حرکت باشد. این بازگشت، شروع دوبارهای بود؛ فرصتی برای رشد، برای درک عمیقتر از معنای ادامه دادن.
در یکی از همان روزها، وقتی میان کلاس به سکوت فرو رفته بودم، ذهنم رفت به سمت روایتهایی از روزهای سخت تاریخ؛ از مردمی که میان صدای آژیر و دود، هنوز دفتر و کتابشان را باز میکردند. یاد کودکان فلسطین و غزه افتادم که در میان ویرانهها،چطور باهم قرآن حفظ میکردند. یاد دختران مدرسهای در افغانستان و یمن ... فکر کردم چطور انسان، حتی در دل ویرانی، باز هم میتواند بسازد؟ چطور امید میماند؟
ودر همان روزهای تهاجم دشمنان به خاکمان خبرهایی می شنیدم که دلم را می فشرد — اینکه دشمن، حتی از مدرسهی میناب، از دانشگاهها و مراکز علمی ما هم نگذشته است. دانستم آنها میدانند اگر چراغ علم در سرزمین ما روشن بماند، هیچ سلاحی نمیتواند ما را شکست دهد. آنها از دانایی ما میترسند، از ذهنی که میفهمد، از نسلی که یاد میگیرد و میسازد. و آنجا بود که فهمیدم: اگر قلم را زمین بگذارم، اگر از درس خسته شوم، یعنی در مسیر هدفِ آنها حرکت کردهام.
امروز نه تنها در کلاسها حاضر میشوم، بلکه در میدان عمل هم کنار مردمم هستم. در تجمعات و مسیرهای همدلی حضور دارم، قدم زنان در کنار هموطنانم حرکت میکنم و همانجا میان جمع، گاهی در ذهنم درسهایم را مرور میکنم. یاد گرفتهام میشود هم در مسیر جهاد بود و هم در مسیر علم؛ میشود هم فریاد زد و هم اندیشید، هم ایستاد و هم ساخت.
حالا برایم روشنتر از همیشه است که ایستادن فقط به معنای فریاد زدن نیست؛ گاهی یعنی آرام نشستن پای کتابی در میان طوفان. یعنی حفظ شعلهای کوچک از دانایی، جایی که همهچیز میخواهد خاموشش کند. یعنی اینکه به جای تسلیم شدن، دفترت را باز کنی و بگویی: من ادامه میدهم.
هر بار که سر کلاس مینشینم، هر واژهای که یاد میگیرم، هر مفهومی که میفهمم، یعنی یک قدم محکم در برابر تاریکی برداشتهام. علم، سلاح آرام ماست؛ سلاحی که نه ویران میکند، بلکه میسازد. و من، در این مسیر، فهمیدهام که ادامه دادن، قویتر شدن و ساختن فردایی روشن، خود واقعی مبارزه است.#روایت_طلبه
زهرا رضایی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
اما وقتی تصمیم بازگشت به کلاس های حضوری اعلام شد، دلگرفتگی عجیبی در من نشست. مدام در ذهنم میچرخید: چرا حالا؟ چرا وقتی هنوز جاهای زیادی مجازیاند، ما باید حضوری باشیم؟ مگر میشود در این شرایط نگران، تمرکز کرد و درس خواند؟ با بیمیلی راهی کلاس شدم، اما همان رفتن، نقطهی شروع چیز تازهای شد.
دیدن دوستانم، حضور کنار آدمهایی که مثل من سردرگم اما امیدوار بودند، کمکم به من آرامش داد. فهمیدم شاید پاسخ تمام «چراها» در خودِ همین حرکت باشد. این بازگشت، شروع دوبارهای بود؛ فرصتی برای رشد، برای درک عمیقتر از معنای ادامه دادن.
در یکی از همان روزها، وقتی میان کلاس به سکوت فرو رفته بودم، ذهنم رفت به سمت روایتهایی از روزهای سخت تاریخ؛ از مردمی که میان صدای آژیر و دود، هنوز دفتر و کتابشان را باز میکردند. یاد کودکان فلسطین و غزه افتادم که در میان ویرانهها،چطور باهم قرآن حفظ میکردند. یاد دختران مدرسهای در افغانستان و یمن ... فکر کردم چطور انسان، حتی در دل ویرانی، باز هم میتواند بسازد؟ چطور امید میماند؟
ودر همان روزهای تهاجم دشمنان به خاکمان خبرهایی می شنیدم که دلم را می فشرد — اینکه دشمن، حتی از مدرسهی میناب، از دانشگاهها و مراکز علمی ما هم نگذشته است. دانستم آنها میدانند اگر چراغ علم در سرزمین ما روشن بماند، هیچ سلاحی نمیتواند ما را شکست دهد. آنها از دانایی ما میترسند، از ذهنی که میفهمد، از نسلی که یاد میگیرد و میسازد. و آنجا بود که فهمیدم: اگر قلم را زمین بگذارم، اگر از درس خسته شوم، یعنی در مسیر هدفِ آنها حرکت کردهام.
امروز نه تنها در کلاسها حاضر میشوم، بلکه در میدان عمل هم کنار مردمم هستم. در تجمعات و مسیرهای همدلی حضور دارم، قدم زنان در کنار هموطنانم حرکت میکنم و همانجا میان جمع، گاهی در ذهنم درسهایم را مرور میکنم. یاد گرفتهام میشود هم در مسیر جهاد بود و هم در مسیر علم؛ میشود هم فریاد زد و هم اندیشید، هم ایستاد و هم ساخت.
حالا برایم روشنتر از همیشه است که ایستادن فقط به معنای فریاد زدن نیست؛ گاهی یعنی آرام نشستن پای کتابی در میان طوفان. یعنی حفظ شعلهای کوچک از دانایی، جایی که همهچیز میخواهد خاموشش کند. یعنی اینکه به جای تسلیم شدن، دفترت را باز کنی و بگویی: من ادامه میدهم.
هر بار که سر کلاس مینشینم، هر واژهای که یاد میگیرم، هر مفهومی که میفهمم، یعنی یک قدم محکم در برابر تاریکی برداشتهام. علم، سلاح آرام ماست؛ سلاحی که نه ویران میکند، بلکه میسازد. و من، در این مسیر، فهمیدهام که ادامه دادن، قویتر شدن و ساختن فردایی روشن، خود واقعی مبارزه است.#روایت_طلبه
۱۲:۲۵
تجربه احساسات همیشه برای من ترکیبی از زیبایی و چالش بوده است. در گذشته، وقتی صدای شعارها در فضا میپیچید، گویی چیزی در اعماق وجودم مانع از حضور من میشد؛ شاید نوعی خجالت بود یا احساس غریبه بودن در میان جمعیت. اما امروز، جریانی در من برخاسته که دیگر جای آن سکوت را خالی گذاشته است.اکنون که با عشق به رهبرم و برای آرمانهایمان به خیابان میآیم، قلبم از شور و اراده لبریز است. هر شب در تجمعات، با صدایی که از ته دل برمیآید، بخشی از آن اتحاد بزرگ را حس میکنم میدانم که ما در میانهی یک جنگ تمامعیار هستیم؛ جنگی که هدفش فروپاشیدن ارادهی ماست. شاید بگویند : فقط شعار میدهید، اما ما میدانیم که هر کلمهای که با ایمان سر میدهیم، سدی است در برابر اهداف دشمن. ما در برابر این جنگ تحمیلی، از هیچ ابزاری دریغ نمیکنیم؛ اگر تنها سلاح ما در این نبرد، فریاد حق و شعار ایستادگی باشد، با تمام وجود فریاد خواهیم زد تا دشمن بداند که ما، تکتک و در کنار هم، از این خاک دفاع میکنیم.
زهرا رضایی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۱۲:۲۵
در تکاپوی هماهنگ کردن ضبط مستند بودمیک جمعی از معلم ها ی دغدغه مند کم کم داشتن راضی میشدن که تصویری مقابل دوربینم صحبت کنند یکدفعه وسط صحبت من رو کشید کنار و شروع کرد به حرف زدن:ببین عزیزم اگه الان گزاشتم فیلم بگیری یک وقت محض ریا نبوده ها ما تا این موکب رفع اشکال راه افتاد هفت خوان رستم و رد کردیم ، کلی مشکل پشت سر گذاشتیم و کلی چالش رو حل کردیم ، از هزار و یک نفر مجوز و اجازه گرفتیم و کلی همین الان حرف پشت سرمونهاما با تمام اینها جا نزدیم که هیچ از مشکلاتمون هم دم نزدیم از ۲۴ فروردین بودیم تا آخرشم هستیم
اینارو گفتم که بدونی برای ریا و مستند و فیلم کار نکردیم برای بار برداشتن کار میکنیم ...
مثل همیشه همونجا بود که مقاومت برام معنایی عینی گرفت و مردممون رو به معنای واقعی مقاوم دیدم
تکتم میرزایی
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
اینارو گفتم که بدونی برای ریا و مستند و فیلم کار نکردیم برای بار برداشتن کار میکنیم ...
مثل همیشه همونجا بود که مقاومت برام معنایی عینی گرفت و مردممون رو به معنای واقعی مقاوم دیدم
۱۲:۲۵
#روایت_میدان
طبق روال همیشه مشغول عکاسی از حماسه ای که نقش اصلی آن مردم بودند
خودم را به وسط خیابان رساندم تا از زوایای دیگر هم عکس بگیرمنمی توانستم،نمی توانستم این همه شکوه و عظمت را به تصویر بکشم
عظمت و شکوه مردم من را به وجد آورده بودسرم را بالا بردم تا شکر خدا را بجا آورم
همینکه سرم را بالا بردم قدرت و زیبایی خدارا دیدم بله، عظمت و شکوه مردم در کنار قدرت و زیبایی خدا
ماه را در آسمان می دیدم ماه در آسمان شاهد حضور مردم در خیابان بود
ماه شصتوششمین شب خروش مردم
محمد صادق میرزاده
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
طبق روال همیشه مشغول عکاسی از حماسه ای که نقش اصلی آن مردم بودند
خودم را به وسط خیابان رساندم تا از زوایای دیگر هم عکس بگیرمنمی توانستم،نمی توانستم این همه شکوه و عظمت را به تصویر بکشم
عظمت و شکوه مردم من را به وجد آورده بودسرم را بالا بردم تا شکر خدا را بجا آورم
همینکه سرم را بالا بردم قدرت و زیبایی خدارا دیدم بله، عظمت و شکوه مردم در کنار قدرت و زیبایی خدا
ماه را در آسمان می دیدم ماه در آسمان شاهد حضور مردم در خیابان بود
۱۲:۲۵
کاشکی دلت برای دوستات تنگ نشه ...کاشکی صدای انفجار توی گوشت نپیچه...کاشکی بوی خون دیگه یادت نیاد ...کاشکی درس ها تو رو یاد معلمت نندازن ...کاشکی همه ی کاشکی های قبلی لباس واقعیت می پوشیدن...
شادی داوری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۱۲:۲۸
فقط کافیست شرف داشته باشید .فقط کافیست ضربان انسانیت در نبض تان بکوبد .نمی دانم چقدر حرف شنیده است . و یا قرار است بشنود .او میان اوار می ننوازد . زیر سایه پرچم و در آغوش آسمان .هنر کمی دنیایش سخت است . متفاوت از سیاست و منطق است . اما ترکیبش با انها خودش سبکی از هنر است...
شادی داوری
جریان، تربیت نویسنده جریان ساز
@jaryanihaa
در جریان باشید.
۱۲:۲۸