عکس پروفایل خیاط جوانخ
۲.۲ هزار عضو

خیاط جوان

این گروه برای کمک به ارامش شما عزیزان ساخته شدهundefined
thumbnail
بعضی لباس‌ها فقط دوخته نمی‌شوند… انگار چیزی را بیدار می‌کنند.»پرویز نظری این را همیشه می‌گفت، اما هیچ‌وقت توضیح نمی‌داد که منظورش چیست.گم کرده، پرویز گفت:«تو دنبال کت‌وشلوار نیستی… تو دنبال چیزی هستی که یک‌بار در آینه دیدی و بعفقط یک‌بار، وقتی مردی وارد مزون شد که از نگاهش معلوم بود سال‌هاست چیزی را د از یادت رفت.»مرد خندید، اما خنده‌اش زود تمام شد.چون پرویز بدون حرف اضافه، او را به اتاق اندازه‌گیری برد.اتاقی که یک آینه‌ی بلند داشت، یک خط طلایی روی دیوار، و سکوتی که عجیب‌تر از هر صدایی بود.دعا بود، شبیه فرمول، و شبیه راز.بعپرویز متر را دور شانه‌ی مرد انداخت.چند ثانیه مکث کرد.بعد خیلی آرام گفت:میلیمتر سیزدهم… باز هم همان‌جاست.»مرد گفت: «یعنی چی؟»پرویز جواب نداد.فقط دستش را روی پارچه کشید و زیر لب چیزی گفت که شبیه د از آن، همه‌چیز عجیب شد.آینه یک لحظه تصویر مرد را دیرتر نشان داد.خط طلایی روی دیوار، انگار کوتاه‌تر شد.و وقتی کت‌وشلوار آماده شد، مرد حس کرد چیزی در تنش جا افتاده…چیزی که سال‌ها کج بوده.اما درست وقتی خواست بپرسد «این دیگر چیست؟»، پرویز فقط گفت:«بعضی رازها را نمی‌شود در یک اتاق گفت… باید از لایه‌ی بعدی‌اش فهمید.»و همان‌جا، روی یک تکه کاغذ، فقط این نوشته شده بود:۱۳اگر می‌خواهی ادامه‌ی این راز را بدانی:برو توی کانال مزون بایک ble.ir/join/4VZLXZnBrf
undefined۲۳
undefined۴

۱.۸K

۱۰:۴۸