خوشرقصی واتساپ اسرائیلی برای دولت صهیونیستی امارات
#⃣ #مرگ_بر_اسرائیل جبههٔ #انقلاب اسلامی در فضای مجازی
@jebheh
#⃣ #مرگ_بر_اسرائیل جبههٔ #انقلاب اسلامی در فضای مجازی
۹:۴۸
#⃣ #مرگ_بر_امریکا
۹:۴۹
۹:۴۹
حآمدو
#⃣ #استقلال_سایبری
۹:۵۰
#⃣ #جهاد_تبیین
۹:۵۰
#⃣ #خبر_خوب جبههٔ #انقلاب اسلامی در فضای مجازی
۹:۵۱
فیلترشکن یا خط سفید
#⃣ #استقلال_سایبری
۹:۵۲
☫ ستاد #امر_به_معروف و #نهی_از_منکر استان تهران
۹:۵۳
☫ ستاد #امر_به_معروف و #نهی_از_منکر استان تهران
۹:۵۴
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#تا_آخرین_نفس
توی بیسیم داد زدند: «مقر لو رفته...، میزننتون...، زودتر تخلیه کنین... .»از جایشان جُنب نخوردند. محکم ایستادند و مشتشان را گره کردند: «اگه ما اینجا رو رها کنیم بچههای آبیک رو میزنن!»پا پس نکشیدند. توکل کردند و ماندند. فکر کردند اگر هم گیر افتادند از آسانسور مخفی فرار میکنند.
توسل و استغاثه از زبانشان نمیافتاد؛ درست مثل آن روزی که پرتابگر گیر کرده بود و جنگنده دشمن در آسمان نعره میکشید. هرچه کردند نشد که نشد.آخر سر یکی از بچهها رفت کنج تونل پدافندی و به سجده افتاد. چند لحظه بعد با صورتی خیسِ اشک سر بلند کرد: «بزنین... .»همه مبهوت نگاهش کردند: «دیدی که نمیشه!»صدایش را محکم کرد: «مادرمون درستش کرد. بزنین!»
حالا هم که نفوذی گِرا داده بود، باز توکل کردند و ماندند. نفوذی از داخل مقر بود یا خارج؟! هرچه بود خوب میدانسته تونل محکمتر از آن است که تخریب شود. جای آسانسور مخفی را هم میدانسته. جنگندهها که آمدند اول از همه آسانسور اضطراری را زدند؛ بعد هم راههای ورودی و خروجی را. آخر سر هم سراغ هواکشها رفته بودند. نفس کشیدن از چند متر زیر زمین سخت بود اما پای پرتابگر ماندند و چشم از آسمان برنداشتند. بیسیم زدند: «بیاین! کمک...، کمک... .»
جنگندههای دشمن از بالای سرشان نرفته بودند تا مطمئن شوند کار تمام است. با این حال چند نفری برای کمک میروند اما شهیدشان میکنند.بالای تونل، تپه شنی وسیعی بوده. آنجا را هم میزنند. تمام شنها هَوار میشوند. سرفه پشت سرفه میآید.با ذکر «یا حسین» و «یا زهرا» شنها را با دست کنار میزنند. آنقدر چنگ میزنند که از سر انگشتانشان خون میچکد. تا آخرین نفس حملات دشمن را دفع میکنند و تا پای جان از صنایع آبیک دفاع میکنند. شنها پایین میآیند و آنها باز هم به ریسمان روضه مادرشان حضرت زهرا(س) چنگ میزنند. چند ساعت بعد، نفسهایشان زیر شن به خسخس میافتد و یکییکی شهادت را تنگ در آغوش میگیرند.بالاخره خود مادر بچههایش را بغل میگیرد و با چادرش خاک و خون کفکرده سر و صورتشان را پاک میکند. حالا چهل و دو ستارهی شهید، توی زمین و آسمان میدرخشند.
پینوشت: روایتی از شهادت مظلومانه ۴۲ نیروی مظلوم پدافندی و دفاعی جنگ رمضان
به روایت: #ملیحه_مومننسب (خواهر شهید عبدالله مومننسب)به قلم: #دستهای_خالی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
توی بیسیم داد زدند: «مقر لو رفته...، میزننتون...، زودتر تخلیه کنین... .»از جایشان جُنب نخوردند. محکم ایستادند و مشتشان را گره کردند: «اگه ما اینجا رو رها کنیم بچههای آبیک رو میزنن!»پا پس نکشیدند. توکل کردند و ماندند. فکر کردند اگر هم گیر افتادند از آسانسور مخفی فرار میکنند.
توسل و استغاثه از زبانشان نمیافتاد؛ درست مثل آن روزی که پرتابگر گیر کرده بود و جنگنده دشمن در آسمان نعره میکشید. هرچه کردند نشد که نشد.آخر سر یکی از بچهها رفت کنج تونل پدافندی و به سجده افتاد. چند لحظه بعد با صورتی خیسِ اشک سر بلند کرد: «بزنین... .»همه مبهوت نگاهش کردند: «دیدی که نمیشه!»صدایش را محکم کرد: «مادرمون درستش کرد. بزنین!»
حالا هم که نفوذی گِرا داده بود، باز توکل کردند و ماندند. نفوذی از داخل مقر بود یا خارج؟! هرچه بود خوب میدانسته تونل محکمتر از آن است که تخریب شود. جای آسانسور مخفی را هم میدانسته. جنگندهها که آمدند اول از همه آسانسور اضطراری را زدند؛ بعد هم راههای ورودی و خروجی را. آخر سر هم سراغ هواکشها رفته بودند. نفس کشیدن از چند متر زیر زمین سخت بود اما پای پرتابگر ماندند و چشم از آسمان برنداشتند. بیسیم زدند: «بیاین! کمک...، کمک... .»
جنگندههای دشمن از بالای سرشان نرفته بودند تا مطمئن شوند کار تمام است. با این حال چند نفری برای کمک میروند اما شهیدشان میکنند.بالای تونل، تپه شنی وسیعی بوده. آنجا را هم میزنند. تمام شنها هَوار میشوند. سرفه پشت سرفه میآید.با ذکر «یا حسین» و «یا زهرا» شنها را با دست کنار میزنند. آنقدر چنگ میزنند که از سر انگشتانشان خون میچکد. تا آخرین نفس حملات دشمن را دفع میکنند و تا پای جان از صنایع آبیک دفاع میکنند. شنها پایین میآیند و آنها باز هم به ریسمان روضه مادرشان حضرت زهرا(س) چنگ میزنند. چند ساعت بعد، نفسهایشان زیر شن به خسخس میافتد و یکییکی شهادت را تنگ در آغوش میگیرند.بالاخره خود مادر بچههایش را بغل میگیرد و با چادرش خاک و خون کفکرده سر و صورتشان را پاک میکند. حالا چهل و دو ستارهی شهید، توی زمین و آسمان میدرخشند.
پینوشت: روایتی از شهادت مظلومانه ۴۲ نیروی مظلوم پدافندی و دفاعی جنگ رمضان
به روایت: #ملیحه_مومننسب (خواهر شهید عبدالله مومننسب)به قلم: #دستهای_خالی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱۸:۱۸
۱۷:۱۵
#⃣ #استقلال_سایبری
۱۷:۱۷
#⃣ #صیانت_از_امنیت
۱۷:۱۸
#تا_آخرین_نفس
توی بیسیم داد زدند: «مقر لو رفته...، میزننتون...، زودتر تخلیه کنین... .»از جایشان جُنب نخوردند. محکم ایستادند و مشتشان را گره کردند: «اگه ما اینجا رو رها کنیم بچههای آبیک رو میزنن!»پا پس نکشیدند. توکل کردند و ماندند. فکر کردند اگر هم گیر افتادند از آسانسور مخفی فرار میکنند.
توسل و استغاثه از زبانشان نمیافتاد؛ درست مثل آن روزی که پرتابگر گیر کرده بود و جنگنده دشمن در آسمان نعره میکشید. هرچه کردند نشد که نشد.آخر سر یکی از بچهها رفت کنج تونل پدافندی و به سجده افتاد. چند لحظه بعد با صورتی خیسِ اشک سر بلند کرد: «بزنین... .»همه مبهوت نگاهش کردند: «دیدی که نمیشه!»صدایش را محکم کرد: «مادرمون درستش کرد. بزنین!»
حالا هم که نفوذی گِرا داده بود، باز توکل کردند و ماندند. نفوذی از داخل مقر بود یا خارج؟! هرچه بود خوب میدانسته تونل محکمتر از آن است که تخریب شود. جای آسانسور مخفی را هم میدانسته. جنگندهها که آمدند اول از همه آسانسور اضطراری را زدند؛ بعد هم راههای ورودی و خروجی را. آخر سر هم سراغ هواکشها رفته بودند. نفس کشیدن از چند متر زیر زمین سخت بود اما پای پرتابگر ماندند و چشم از آسمان برنداشتند. بیسیم زدند: «بیاین! کمک...، کمک... .»
جنگندههای دشمن از بالای سرشان نرفته بودند تا مطمئن شوند کار تمام است. با این حال چند نفری برای کمک میروند اما شهیدشان میکنند.بالای تونل، تپه شنی وسیعی بوده. آنجا را هم میزنند. تمام شنها هَوار میشوند. سرفه پشت سرفه میآید.با ذکر «یا حسین» و «یا زهرا» شنها را با دست کنار میزنند. آنقدر چنگ میزنند که از سر انگشتانشان خون میچکد. تا آخرین نفس حملات دشمن را دفع میکنند و تا پای جان از صنایع آبیک دفاع میکنند. شنها پایین میآیند و آنها باز هم به ریسمان روضه مادرشان حضرت زهرا(س) چنگ میزنند. چند ساعت بعد، نفسهایشان زیر شن به خسخس میافتد و یکییکی شهادت را تنگ در آغوش میگیرند.بالاخره خود مادر بچههایش را بغل میگیرد و با چادرش خاک و خون کفکرده سر و صورتشان را پاک میکند. حالا چهل و دو ستارهی شهید، توی زمین و آسمان میدرخشند.
پینوشت: روایتی از شهادت مظلومانه ۴۲ نیروی مظلوم پدافندی و دفاعی جنگ رمضان
به روایت: #ملیحه_مومننسب (خواهر شهید عبدالله مومننسب)به قلم: #دستهای_خالی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
توی بیسیم داد زدند: «مقر لو رفته...، میزننتون...، زودتر تخلیه کنین... .»از جایشان جُنب نخوردند. محکم ایستادند و مشتشان را گره کردند: «اگه ما اینجا رو رها کنیم بچههای آبیک رو میزنن!»پا پس نکشیدند. توکل کردند و ماندند. فکر کردند اگر هم گیر افتادند از آسانسور مخفی فرار میکنند.
توسل و استغاثه از زبانشان نمیافتاد؛ درست مثل آن روزی که پرتابگر گیر کرده بود و جنگنده دشمن در آسمان نعره میکشید. هرچه کردند نشد که نشد.آخر سر یکی از بچهها رفت کنج تونل پدافندی و به سجده افتاد. چند لحظه بعد با صورتی خیسِ اشک سر بلند کرد: «بزنین... .»همه مبهوت نگاهش کردند: «دیدی که نمیشه!»صدایش را محکم کرد: «مادرمون درستش کرد. بزنین!»
حالا هم که نفوذی گِرا داده بود، باز توکل کردند و ماندند. نفوذی از داخل مقر بود یا خارج؟! هرچه بود خوب میدانسته تونل محکمتر از آن است که تخریب شود. جای آسانسور مخفی را هم میدانسته. جنگندهها که آمدند اول از همه آسانسور اضطراری را زدند؛ بعد هم راههای ورودی و خروجی را. آخر سر هم سراغ هواکشها رفته بودند. نفس کشیدن از چند متر زیر زمین سخت بود اما پای پرتابگر ماندند و چشم از آسمان برنداشتند. بیسیم زدند: «بیاین! کمک...، کمک... .»
جنگندههای دشمن از بالای سرشان نرفته بودند تا مطمئن شوند کار تمام است. با این حال چند نفری برای کمک میروند اما شهیدشان میکنند.بالای تونل، تپه شنی وسیعی بوده. آنجا را هم میزنند. تمام شنها هَوار میشوند. سرفه پشت سرفه میآید.با ذکر «یا حسین» و «یا زهرا» شنها را با دست کنار میزنند. آنقدر چنگ میزنند که از سر انگشتانشان خون میچکد. تا آخرین نفس حملات دشمن را دفع میکنند و تا پای جان از صنایع آبیک دفاع میکنند. شنها پایین میآیند و آنها باز هم به ریسمان روضه مادرشان حضرت زهرا(س) چنگ میزنند. چند ساعت بعد، نفسهایشان زیر شن به خسخس میافتد و یکییکی شهادت را تنگ در آغوش میگیرند.بالاخره خود مادر بچههایش را بغل میگیرد و با چادرش خاک و خون کفکرده سر و صورتشان را پاک میکند. حالا چهل و دو ستارهی شهید، توی زمین و آسمان میدرخشند.
پینوشت: روایتی از شهادت مظلومانه ۴۲ نیروی مظلوم پدافندی و دفاعی جنگ رمضان
به روایت: #ملیحه_مومننسب (خواهر شهید عبدالله مومننسب)به قلم: #دستهای_خالی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۷:۱۸
#⃣ #مرگ_بر_امریکا
۱۷:۱۹
#⃣ #مرگ_بر_اسرائیل
۱۷:۲۰
ممنوعیت استفاده از شبکههای اجتماعی برای کودکان در ترکیه
ترکیه استفاده افراد زیر ۱۵ سال از شبکههای اجتماعی را محدود میکند.
پیشتر استرالیا و فرانسه نیز سیاستهای مشابهی را برای افزایش ایمنی کودکان در فضای دیجیتال در پیش گرفتهاند.
دولت نروژ نیز اعلام کرده استفاده از شبکههای اجتماعی را برای کودکان زیر ۱۶ سال ممنوع میکند.
#⃣ #صیانت_از_زندگی
جبههٔ #انقلاب اسلامی در فضای مجازی
@jebheh
#⃣ #صیانت_از_زندگی
۱۷:۲۲
#⃣ #مرگ_بر_نفاق
۱۷:۲۳
#⃣ #جهاد_تبیین
۱۷:۲۶
🩸شهید عبدالله #مومن_نسب یکی از #شهدای_پاسدار_نفس و برادر دبیرکل جبهه انقلاب اسلامی در فضای مجازی است که جانش را سپر #ایران کرد و تا آخرین نفس در محل مأموریت خود ماند و جاودانه شد.
#⃣ #مرگ_بر_اسرائیل
۱۷:۲۶