ولی به قول شایع...
یه روز بدون اینکه به کسی بگممیرم
میرم جایی ک بودنم کسیو اذیت نکنه؛
کسی سردرفتار نکنه،کسی طعنه نزنه،تیکه نندازه...
میرمجایی ک هیچکس نگاهاش اذیتم نکنه...!
اون روز،روزیه ک میخوام تنها بمونم تنهای تنها
https://ble.ir/jijijijij𝔪𝔶 𝔰𝔬𝔞𝔩#tara
۰:۰۵
طرز خودکشی در هرکس ،منحصر به خودشه...!
یکی ، دیگه شیک ، نمی پوشه...
یکی ، دیگه آرزویی نمی کنه...
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمی ده...
یکی دیگه به خودش نمی رسه...
یکی مدام ترانه های غمگین گوش می ده...
یکی دیگه از خودش ، عکس یادگاری نمی گیره...!
یکی محبت نمی کنه...
یکی دیگه محبت نمی پذیره ...!
و...
اینگونه است که اکثر آدم ها در ۲۰ سالگی می میرند و در ۸۰ سالگی دفن می شوند...!
پائولو کوئیلو
https://ble.ir/jijijijij𝔪𝔶 𝔰𝔬𝔞𝔩#tara
۰:۰۵
من میدونم...
من میدونم نباید بُرید،
میدونم زندگی ادامه داره...
فقط دلم میخواست یه وقتایی،
یه جایی یه گوشهای وایسم بگم خستهام...
و یکی بفهمه چی میگم!
نه که بشنوهها،بفهمه!
https://ble.ir/jijijijij𝔪𝔶 𝔰𝔬𝔞𝔩#tara
۰:۰۶
لایک یادتون نره🤍🫠
۰:۰۷
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
ناله ی ضعیفی توجهش را جلب کرد،ناله ای که باعث شد فلور دست از فریاد کشیدن بردارد باقدم های سست به صدا نزدیک شد،صدا از زیر خرابه ها می آمد با امیدی دوباره شروع به کنار زدن خرابه ها کرد . دوستش اریک را دید اشک شوق درچشمانم حلقه بسته بود بعد از اطمینان خاطر از حال اریک به میدان دهکده برگشت و به دنبال پدربزرگش گشت.اما او را پیدا نکرد و به سمت کوهستان رفت اریک هم خسته و ناراحت به دنبال فلور به راه افتاد . در خانه باز بود آنها بدون هیچ صدای وارد خونه شدند.پدربزرگ بر روی زمین زانو زده بودواشک میریخت .فلور خواست سکوت کند اما چیزی او را به سکوت واداشت.اهسته در اتاق قدم زد و به پارچه ی سفید کف اتاق خیره شد پس از مدتی ترس خم شد و پارچه را کنار زد...... #پارت_پنجم
مادرششش
مادرش را دید.مادر بیجانش..
دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد .
همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش .
ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور میکرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت.....
#پارت_شیش
مادرش را دید.مادر بیجانش..
دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد .
همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش .
ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور میکرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت.....
#پارت_شیش
۱۲:۰۵
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
مادرششش مادرش را دید.مادر بیجانش.. دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد . همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش . ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور میکرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت..... #پارت_شیش
لایکش بره بالا ؟؟
۱۲:۰۶
لبخندی برای شروع روزتان
دعایی برای برکت دادن به راهتان
آهنگی برای تحمل سختی ها
پیامی برای آرزوی یک روز خوب
برایتان آرزومندم
صبحتان پر از عشق و امید
https://ble.ir/jijijijij
#PAT𝖒𝖞 𝖘𝖔𝖚𝖑
دعایی برای برکت دادن به راهتان
آهنگی برای تحمل سختی ها
پیامی برای آرزوی یک روز خوب
برایتان آرزومندم
صبحتان پر از عشق و امید
https://ble.ir/jijijijij
#PAT𝖒𝖞 𝖘𝖔𝖚𝖑
۳:۴۵
۲۱:۲۸
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
مادرششش مادرش را دید.مادر بیجانش.. دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد . همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش . ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور میکرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت..... #پارت_شیش
بریم پارت بعدی 

۱۹:۰۴
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
مادرششش مادرش را دید.مادر بیجانش.. دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد . همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش . ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور میکرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت..... #پارت_شیش
فصل دوم=سفر شوم
بعد از گذشت چند روز وضعیت جسمانی کلارا رو به بهبود بود ،بیشتر ساکنان دهکده تصمیم به ترک آنجا گرفته بودند.پدر بزرگ هم به عنوان سرپرست کلارا و فلور همین تصمیم را گرفته بود این تصمیم ناگهانی هم نبود نه خدایی بود نه سرپناهی و نه محصولی.
دیگر چیزی در آنجا نبود که آنها به خاطرش جانشان را به خطر بیندازند .
پدر بزرگ و پدر اریک راهی شهر شدند تا تمام املاک و زمین هایشان را بفروشند و پول لازم برای سفر را بدست بیاورند .
فلور نمیدانست که چه چیزی در انتظار اوست ،اما حس خوبی نسبت به این سفر نداشت.وضع جسمانی کلارا هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود اما شرایط آنها را وادار میکرد هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.....
#پارت_هفت
بعد از گذشت چند روز وضعیت جسمانی کلارا رو به بهبود بود ،بیشتر ساکنان دهکده تصمیم به ترک آنجا گرفته بودند.پدر بزرگ هم به عنوان سرپرست کلارا و فلور همین تصمیم را گرفته بود این تصمیم ناگهانی هم نبود نه خدایی بود نه سرپناهی و نه محصولی.
دیگر چیزی در آنجا نبود که آنها به خاطرش جانشان را به خطر بیندازند .
پدر بزرگ و پدر اریک راهی شهر شدند تا تمام املاک و زمین هایشان را بفروشند و پول لازم برای سفر را بدست بیاورند .
فلور نمیدانست که چه چیزی در انتظار اوست ،اما حس خوبی نسبت به این سفر نداشت.وضع جسمانی کلارا هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود اما شرایط آنها را وادار میکرد هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.....
#پارت_هفت
۱۹:۰۵
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
فصل دوم=سفر شوم بعد از گذشت چند روز وضعیت جسمانی کلارا رو به بهبود بود ،بیشتر ساکنان دهکده تصمیم به ترک آنجا گرفته بودند.پدر بزرگ هم به عنوان سرپرست کلارا و فلور همین تصمیم را گرفته بود این تصمیم ناگهانی هم نبود نه خدایی بود نه سرپناهی و نه محصولی. دیگر چیزی در آنجا نبود که آنها به خاطرش جانشان را به خطر بیندازند . پدر بزرگ و پدر اریک راهی شهر شدند تا تمام املاک و زمین هایشان را بفروشند و پول لازم برای سفر را بدست بیاورند . فلور نمیدانست که چه چیزی در انتظار اوست ،اما حس خوبی نسبت به این سفر نداشت.وضع جسمانی کلارا هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود اما شرایط آنها را وادار میکرد هر چه زودتر آنجا را ترک کنند..... #پارت_هفت
فلور و اریک به کمک هم چند گاری برای سفرشان آماده کردند.هیچ کدام از گاری ها مناسب حمل کردن کلارا نبود اما فلور سعی کرد آن را به مکان مناسب تری برای استراحت تبدیل کند .فلور فوق العاده بود تنها دختری بود که همراه پدرش به شکار میرفت در دهکده ی کوچکشان فلور برای همه نمونه ای فوق العاده بود.او جزء بهترین شکارچی های دهکده بود.
پس از بازگشت پدر بزرگ فلور کنجکاو بود تا در مورد محل جدیدی که قرار بود به آن سفر کنند بداند اما بعد از شنیدن اسم آن مکان چشمام اریک و فلور از شدت تعجب ....
شایعاتی که در مورد آن مکان وجود داشت فکر فلور را به خود درگیر کرده بود ،بعضی ها میگفتند.......
#پارت_هشت
پس از بازگشت پدر بزرگ فلور کنجکاو بود تا در مورد محل جدیدی که قرار بود به آن سفر کنند بداند اما بعد از شنیدن اسم آن مکان چشمام اریک و فلور از شدت تعجب ....
شایعاتی که در مورد آن مکان وجود داشت فکر فلور را به خود درگیر کرده بود ،بعضی ها میگفتند.......
#پارت_هشت
۱۹:۰۵
اینم دو پارت خدمتتون لایک کنید برین پارت های بعدی
#مالک
#مالک
۱۹:۰۵
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
فلور و اریک به کمک هم چند گاری برای سفرشان آماده کردند.هیچ کدام از گاری ها مناسب حمل کردن کلارا نبود اما فلور سعی کرد آن را به مکان مناسب تری برای استراحت تبدیل کند .فلور فوق العاده بود تنها دختری بود که همراه پدرش به شکار میرفت در دهکده ی کوچکشان فلور برای همه نمونه ای فوق العاده بود.او جزء بهترین شکارچی های دهکده بود. پس از بازگشت پدر بزرگ فلور کنجکاو بود تا در مورد محل جدیدی که قرار بود به آن سفر کنند بداند اما بعد از شنیدن اسم آن مکان چشمام اریک و فلور از شدت تعجب .... شایعاتی که در مورد آن مکان وجود داشت فکر فلور را به خود درگیر کرده بود ،بعضی ها میگفتند....... #پارت_هشت
بعضی ها میگفتند که افراد به طور مرموزی در آنجا ناپدید میشوند و هرگز پیدا نمیشوند ،برخی هم میگفتند که جنازه ی آنها شبانه در خانه هایشان پیدا میشود.
اما نظر پدر اریک این نبود:«انها این دروغ ها را تحویل مردم میدهند تا این ملک ها فروش نرود و پس از بالا رفتن قیمت آنجا را بفروشند درضمن حتی اگر راستش را بگویند قیمت آن ملک بسیار مناسب است،زمین آنجا برای کشاورزی خوب است همچنین دریا هم جزیی از آن ملک هست ».
حرف های پدر اریک فلور را برای مدتی آرام کرد که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد .
آنها چاره ی دیگر نداشتند و فردا صبح باید حرکت میکردند.پدربزرگ از فلور و اریک خواست زودتر به رخت خواب بروند تا آمادگی جسمانی بهتری برای سفر فردا داشته باشند.
اریک هنوز در فکر حرف های پدرش بود او شجاعت فلور را نداشت و نمیتوانست مثل او راحت بخوابد و نگران فردا و چیزی که پیش رویشان است نباشد ،حس ترس بیشتر از غم از دست دادن مادرش در وجودش ریشه کرد بود اریک صبح با صدای فریاد فلور از خواب پرید .....
#پارت_نه
اما نظر پدر اریک این نبود:«انها این دروغ ها را تحویل مردم میدهند تا این ملک ها فروش نرود و پس از بالا رفتن قیمت آنجا را بفروشند درضمن حتی اگر راستش را بگویند قیمت آن ملک بسیار مناسب است،زمین آنجا برای کشاورزی خوب است همچنین دریا هم جزیی از آن ملک هست ».
حرف های پدر اریک فلور را برای مدتی آرام کرد که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد .
آنها چاره ی دیگر نداشتند و فردا صبح باید حرکت میکردند.پدربزرگ از فلور و اریک خواست زودتر به رخت خواب بروند تا آمادگی جسمانی بهتری برای سفر فردا داشته باشند.
اریک هنوز در فکر حرف های پدرش بود او شجاعت فلور را نداشت و نمیتوانست مثل او راحت بخوابد و نگران فردا و چیزی که پیش رویشان است نباشد ،حس ترس بیشتر از غم از دست دادن مادرش در وجودش ریشه کرد بود اریک صبح با صدای فریاد فلور از خواب پرید .....
#پارت_نه
۱۵:۳۷
بازارسال شده از 🖇🫐خدمات بلوبری🫐🖇
https://ble.ir/soft_girlllhttps://ble.ir/englishlanguagewithmehttps://ble.ir/hastishokolatچنل ها به فروش میرود خریدار پی @jjjkkk24vv
۱۴:۵۶
ادمین فعال میگیرم
فعالیتش خوب باشه بهش کانال میدم
ادمین های که هستن هم همینطور
پیویم
برای چنل روزمرگی
@jjjkkk24vv
#مالک
فعالیتش خوب باشه بهش کانال میدم
ادمین های که هستن هم همینطور
پیویم
برای چنل روزمرگی
@jjjkkk24vv
#مالک
۸:۰۱
بازارسال شده از 💠محفل مجازی مدح مولا علی ﷺ 💠
هرکس پاکت میخواد بیاد پیویم بهش بدم:)🪁
@xxx_mia
@xxx_mia
۹:۰۹
بازارسال شده از
اد فعال برای چنل روزمرگی میپذیرم حقوق هم داره پی
@jjjkkk24vv
@jjjkkk24vv
۹:۲۳