بله | کانال °↑جـزیـره گمـشده🍃↓°
عکس پروفایل °↑جـزیـره گمـشده🍃↓°°

°↑جـزیـره گمـشده🍃↓°

۵۶ عضو
ماه منundefinedundefined

#پارت- ۷۵

نبات: ممنونم بچه ها برا امشب خوش‌گذشت بهم!undefined اول از همه دوقلو ها با پرویی گفتن:خواهش میکنیمundefinedundefinedبعدش هم رویا و امیر خواهش میکنمی و وظیفه بودی گفتن و بعد یک خداحافظی مفصل ازهم جدا شدیم! پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم! نبات: میگم اهورا تو خسته‌ای؟ رومو برگردوندم سمتش! اگه خسته بودم هم نمیگفتم! لبخندی زدم و گفتم: نه چطور؟ نبات بلاخره از نگاه کردن به ماشین های بیرون دل کند و نگاهم کرد! نبات: دلم هوس بام رو کرده! میشه بریم بام تهران؟ به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۱ شب بود پس اشکالی نداشت یکم دیر برسیم خونه! ه‍مونطور که داشتم از پشت چراغ قرمز رد میشدم گفتم: اره میریم!...بعد از گذشت ۴۰ دقیقه به بام رسیدیم ماشینو پارک کردم و از ماشین پیاده شدیم! بعد قفل کردن ماشین راه افتادیم سمت صندلی ها شلوغ بود اما نه اونقدری که نشه نشست! رفتیم رو یکی از صندلی ها که دید بهتری نسبت به تهران داشتیم نشستیم! چند دقیقه ای با سکوت گذشت...نبات: میشه اون قضیه شقایق رو بفهمم؟ از سوال یهویی یکم جاخوردم ولی به روی خوردم نیاوردم! چون خودم بهش گفته بودم شب باهم حرف میزنیم! الانم موقع اش رسیده بود!به ۸ سال پیش فکر کردم! با فکر و خیره به جلو شروع کردم حرف زدن: قضیه شقایق برمیگرده به ۸ سال پیش وقتی من ۲۴ سالم بود! اون موقع ها یک دانشجوی درس خونی بودم که هرکاری میکردم تا همه درس هارو پاس بشم! شقایق دانشجوی سال اول دانشگاه بود! یک دختر شر و شیطون و با نمک! خلاصه که میاد تو اکیپ و با همه ما دوست میشه! با همه ما صمیمی شد و برخلاف بقیه که رئیس صدام میزدن اون اهورا  یا نکو نام صدام میکرد! دختر لوندی بود و زیادی دلبری میکرد انقدر اینکارو کرد که دلمو باختم بهش و عاشقش شدم! اعتراف کردم بهش اونم گفت دوستم داره!  از اردیبهشت ماه تک تک لحظات باهم بودیم و باهم گذروندیم تا دی! دی که رسید رفتم خواستگاریش جواب مثبت داد و خلاصه همه خوشحال بودن حتی خود افراد اکیپ! برای عقد و عروسی تاریخ نوشتیم و نامزد شدیم! تا زمان عقد اصلی صیغه محرمیت خوندن بینمون تا بقول بزرگتر ها برای خرید ها باهم راحت باشیم!اوایل دوران نامزدیمون خیلی خوب بود من هر روز ببشتر از دیروز عاشق شقایق میشدم! اواسط دوران نامزدیمون بود که دیدم شقایق سرد شده! فکر میکردم بخاطر فشار ریاد درس هاشه زیاد به پر و بالش نمیپیچیدم و به اندازه دوتامون بهش عشق میورزیدم! ۲ روز مونده بود به عقدمون شقایق خیلی کم میومد بیرون و زیاد تحویلم نمیگرفت منم فکر میکردم احتملا خانواده‌اش چیزی گفتن بهش! شب روز دوم بود که زنگ زد بهم گفت به یک مهمونی دوستانه دعوت شده میخواد بره ولی ماشینش خرابه! منم گفتم خب میرسونمش..ساعتای ۱۱ بردمش دی ماه بود پالتو تنش کرده بود و ندیدم چه لباس بازی پوشیده بود! رفتم رسوندمش و پیاده شد و رفت هنوز ۱۰ دقیقه از برگشتنم نگذشته بود که متوجه کیفش شدم...فراموشش کرده بود تو ماشین! منم دوباره برگشتم همون ادرسی که رفته بودیم!
••••••••••••••••••
SAHEL!undefined

۱۸:۲۲

ماه منundefinedundefined
#پارت-۷۶

رفتم درو زدم وقتی نگهبان‌ بازش کرد همه احتمالاتم پرید! یک مهمونی بزرگ مخلوط بود که دختر پسر ها با لباس هایی نامناسب تو بغل هم ولو بودن و مست میکردن و میرقصیدن! شقایق بهم گفته بود یک مهمونی دخترونه است! نه اینکه حساس باشم رو این مهمونی ها ولی دروغ شقایق بدجور احساساتمو بهم ریخته بود! نیم ساعت تمام گشتم دنبالش تا که اخر یک دختر که احتملا دوستش بود و تو اوج مستیش بهم گفت: با سامیار جونش رفتن بالا عشق و حال کنن! رفتم بالا دونه دونه اتاقارو باز کردم و تو هر اتاقی یک صحنه بدتری از اتاق قبلی میدیدم! بلاخره تو یک اتاقی با یک پسر چشم ابی و موهایی جوگندمی دیدمش! اونو تو بدترین وضعیت دیدم! نبات هینی کشید و اسممو صدا زد ولی من تو ۸ سال پیش گیر کرده بودم جایی که صدای اهنگ کر کننده بود اما صدای معشوقه ام که زیر یک پسر دیگه داشت آه و ناله میکرد صدای آزار دهنده و بدتری بود! اونجا یک پسر ۲۴ ساله ای میدیدم که دلش به بدترین شکل ممکن شکسته بود! دستامو محکم فشار میدادم رگای دستام زده بود بیرون و شقیقه ام بشدت درد میکرد! به نباتی که بازومو نگه داشته بود و تکونم میداد نگاه کردم! نبات ترسیده نگاهم میکرد:اهورا چشات قرمز شدن! اهورا اینجوری نگاهم نکن دارم میترسم ی چیزی بگو! همونطور خیره بهش دوباره غرق شدم تو گذشته و ادامه دادم: نبات اونجا دیگه اهورایی نبود! اونجا یک پسر عاشق دل شکسته ای بود که عشقشو با یک پسر دیگه میدید! همونجا پیر شدم! مردم و روح از تنم رفت! کیفشو تو اتاق گذاشتم و برای بیشتر ازار ندادن خودم درو بستم و رفتم اونا حتی متوجه اومدن من نشده بودن! اون شبو تا صبح تو ماشین بودم و کل خیابون هارو گشتم! روز بعدش رفتم خونه شقایق و اینا! پسر ۲۴ ساله بودم و میدونستم چی منطقیه چی نه!با باباش ملاقات کردم و عکس اون صحنه رو نشونش دادم... بیچاره پدرش شکستن غرورشو دیدم ولی من دلم بدتر از اون شکسته بود فقط به باباش دلیل اصلی رو گفتم و همه چیو بهم ریختم! به خود پدرش سپردم که به بقیه چی میگه گفتم بهش حتی منو مقصر کنه و به کسی نگه شقایق چیکار کرده! مامان و بابام انگلستان بودن بهشون چیزی نگفتم فقط گفتم همه چی بهم زدم و شقایق رو نمیخوام! اون روز ها فقط سینا بود کنارم و رزیتایی که ارومم میکرد! ولی من تو خودم بودم و افسرده شده بودم! با خودم عهد بستم دیگه سمت هیچ دختری نرم! عهد بستم تا ابد به کسی اجازه ندم وارد قلبم بشه! برای اینکه خودمو جمع و جور کنم رفتم سمت علاقه ام که ماشین و سرعت بود تو مسابقات شرکت کردم و برنده شدم پولارو جمع کردم و نمایشگاه خاص خودمو زدم اونم در عرض دوهفته! اسم و نامم همه جا پیچیده بود با پولام مجوز همون پیست سرعتی رو گرفتم! یک روز با بچه ها برای افتتاحش جمع شده بودیم و جشن میگرفتیم! اونجا بود که من به صورت واقعی شدم رئیس! همونروز شقایق با همون پسر که اسمش سامیار بود اومد! جلو همه اومد رو‌به‌روم ایستاد! بهم تهمت هوس زد... گفت منو برای هوس خواستی و ۲ روز قبل عقد ولم کردیو رفتی! گفت اصلا عاشقش نبودم و الکی ادعا داشتم! بازم هیچی نگفتم و گذاشتم هرچی میگه بگه! ولی کشتم....همه دخترا رو بجز رزیتا و مادرم  همه رو تو دلم کشتم و به شدت از همشون متنفر شدم!
••••••••••••••••••SAHEL!undefined

۱۸:۲۴

ماه منundefinedundefined
#پارت-۷۷
ساکت شدم دیگه حرفام تموم شده بود ولی خاطرات گذشته برام زنده شده بودن! از جلو چشمم کنار نمیرفتن! هیچوقت اون درد لعنتی راحتم نمیذاشت!صدای نگران و ترسیده نبات رو میشنیدم اما بجز مشت کردن دستام و فشار دادن دندون هام روهم نمیتونستم کاری انجام بدم! رگ شقیقه ام زده بود بیرون و میدونستم از فشار زیادی چشمام سرخ شدن! از زبون نبات:اهورا محکم دستاشو مشت کرده بود و هر کاری میکردم تا با دستای ظریف و کوچیکم بازشون کنم باز نمیشدن! چشماش قرمز بودن و رگ هاش از اعصبانیت و فشار زده بودن بیرون! اشکام میچکید و دستپاچه بودم نمیدونستم چیکار کنم اگه به حال خودش بذارمش ممکنه تشنج کنه! پا شدم و جلوش ایستادم شونه هاشو گرفتم و تند تکونش دادم: اهوراااا...اهورااا..منو ببین  ببین من اینجام! تکونش میدادم و صداش میکردم.... بلاخره نگاهش از جلو کنده شد و تو چشم های من که ایستاده بودم رو‌به‌روش نگاه کرد! مهبوت نگاهش کردم! من اهورای ۳۲ ساله پخته ای رو نمیدیدم!بلکه یک اهورا ۲۴ ساله ای رو میدیدم که به بدترین شکل حسشو به بازی دادن! چشم هاش پر از اشک شد که بیشتر از قبل جا خوردم دلم برای آهوی روبه‌روم سوخت! وقتی یک مرد اشک بریزه یعنی خود مرگ یعنی جهنم! تند دستامو دور گردنش بردم و سرشو بغل کردم! مثل یک مادری که ترسیده بچشو از دست بده محکم سرشو بغل کرده بودم! خم شدم و بوسه ای روی موهاش نشوندم! موهاشو نوازش کردم و تند تند با صدای ترسیده و لرزیده گفتم: نکن اهورا با خودت این کارو نکن من اشتباه کردم که گفتم بگی! گریه کن داد بکش! بزن! بشکن! ولی اینجوری تو خودت نریز! بدنت تحمل این فشار رو نداره تشنج میکنی اهورا!  هیچی نگفت که دوباره ترسیده نگاهش کردم! تند اطراف رو نگاه کردم که دیدمپسر بچه ای با آب معدنی داشت راه میرفت که صداش زدم: پسر کوچولو میشه یک بطری آب بدی به من! اومد سمتم و بطری کوچولوی ابی داد دستم تند بازش کردم و نصفشو ریختم رو سر اهورا! رو پاهام نشستم و دستامو پر آب کردم و روی گردن اهورا گذاشتم و گردنشو با دستام خیس کردم! دوباره دستامو خیس کردم و اینبار گذاشتم رو شقیقه‌ هاش و ماساژ دادم! موهای نرم و لختش حالا خیس خیس بودن و ریخته بودن رو پیشونیش! خم شدم و با دستام صورتشو قاب گرفتم نفسمو تو سینه حبس کردم و بعد خیلی اروم فوت کردم رو رو موها و صورتش! بلاخره اهورا چشماشو بست و بدنش تکون خورد! چند تا سرفه کرد و دست های مشت شده‌اش رو باز کرد! سرجاش ایستاد تیشرت سفیدش یکم خیس شده بود و بهش چسپیده بود! به صورتش نگاه کردم...چشماشو باز کرد هنوز سرخ بودن اما کمتر از قبل!
••••••••••••••••••SAHEL!undefined

۱۸:۲۵

ماه منundefinedundefined
#پارت_۷۸
هقی زدم و ترسیده دستامو دور کمرش قفل کردم و درحالی که سرمو چسپونده بودم به سینه‌اش گفتم: تو که منو ترسوندی اهورا! یکی دستش دور شونه هام پیچید و با دست دیگه‌اش که  شالمو که افتاده بود رو شونه هام مرتب کرد و روی سرم انداخت! اون دیگه دستش هم پیچید دورم و اینبار اون بود که از روی شال بوسه‌ای روی سرم کاشت و با صدای دورگه‌ و بم ناشی از فشار گفت: ببخشید عسلم! دیگه تکرار نمیشه!نفس عمیقی کشیدم! این بغل بهم آرامش میداد...حالمو خوب میکرد و حس خوبی بهم میداد! امیدوارم عادت نکنم بهش! اروم از تو بغل اهورا بیرون اومدم و قدمی عقب رفتم و فاصله گرفتم! به صورتش نگاه کردم و نگران گفتم:حالت خوبه؟ بهتر شدی؟‌لبخندی زد و اوهومی گفت: هنوز سیر نشدی از دیدن تهران ؟خندیدم و از کنارش رد شدم و به سمت ماشین رفتم:من دیگه عمرا بیام اینجا اگه قراره انقدر بترسم و نگران باشم! صدای قدم های اونو هم پشت سرم میشنیدم! سوار ماشین شدیم اومد استارت بزنه که گفتم: اهورا خسته نیستی؟ بزار زنگ بزنم سینا بیاد دنبالمون! اهورا لبخند دلگرم کننده ای بهم زد و ماشینو روشن کرد! گفت:الکی که رئیس‌ بزرگترین نمایشگاه ماشین تهران نیستم! این فراری زیرپامو الکی نخریدم! یک لحظه لوکیشن رو میگم و میذارمش رو حالت اتوماتیک خودش میرسونه مارو! باشه ای گفتم و دوباره نگران به اهورا نگاه کردم: مطمئنی خوبی اهورا ؟ میخوای بریم  بیمارستان دکترا چک کنن بهتره!اهورا لبخند خسته‌ای به این نگرانیم زد و اروم گفت: نه خوبم فقط یک کوچولو خسته ام که با خواب و استراحت خوب میشه! سری تکون دادم و خسته خودمو رو صندلی ماشین رها کردم! عجب روز پر از تنشی بود! بعد از یکساعت به خونه رسیدیم ساعت ۱ شب بود و لامپا خاموش بودن... بازوی اهورا رو گرفته بودم و باهم از پله ها بالا میرفتیم! جلوی اتاقا رسیدیم که بازوی اهورا و ول کردم و وارد اتاقم شدم اومدم درو ببندم که اهورا صدام زد: نبات!راهرو با لامپ های کوچولو روشنی کمی داشت و صورت اهورا رو کم و بیش می‌دیدم! سوالی نگاهش کردم و اروم پرسیدم :چیه؟خنده ای زد که ته دلمو خالی کرد! چقدر این بشر زیبا میخندید!اهورا: ممنون که به حرفام گوش کردی نبات! خوب بخوابی قند و  عسل....شبت هم خوش و وارد اتاقش شد! من بین در موندم‌..اون لحنی که گفت قند و عسل...این حس عجیب زیر پوستم!این جریان خون لعنتی!این تپش قلب...وارد اتاقم شدم و روبه‌روی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم! خدایا من چم شده؟ چرا با هر حرف و کار اهورا از این رو به اون رو میشم!
••••••••••••••••••SAHEL!undefined

۱۸:۳۲

سوپرایززززززundefinedundefined
#الی

۱۸:۳۴

پیامی از طرف #ساحل
سلام عزیزدلای‌ من(:‌عمیقا دلم براتون‌ تنگ شده اینکه پیام ناشناس هاتونو‌ بخونم و جواب بدم حرف بزنیم و دردودل‌ کنیم
یکسال از ورود من به بله گذشت و من با شماها آشنا شدم عمیقا میخواستم بعد کنکورم بیشتر پیشتون باشم بیشتر فعالیت‌ کنم داستان بنویسم و نقاشی نویسندگی یا از کارهای‌ دیگم ولی نشد که بشه(: 
خیلی معذرت میخوام‌ بابت وقفه‌ی طولانی که افتاده بود الان ادمین #الی براتون پارت هارو میذاره من همچنان‌ نیستم خلاصه خیلی دوستتون‌دارم مواظب خودتون‌ باشیدundefined🫂

تا یادم نرفته اینم بگم دلم برا بله و دوستانی که تو بله باهاشون آشنا شدم خیلی تنگ شده بخصوص تو موج پرهیاهو 🫠و بقیه بچه های‌ گروه تیمارستانی هاundefinedundefined
خداحافظی تا دیدار بعدیundefined🩵

۲۱:۰۴

سلام عزیزانکانال‌ روزمره‌گی ساحل هستش‌ تو تلگراماونجا بیایید قراره بهتون‌ بگه از کجا ادامه رمان رو بخونیدundefined
#الی

۱۷:۰۷

نمیتونم خدا منو با اون امتحان نکنقلب کوچیک من ظرفیت حس بزرگ دلتنگی رو نداره‌!طاقتش رو نداره درد میگیره، وقتی این حس ایجاد میشه

۱۶:۱۹

دردش میگیره و کل تنم بغضش میگیره

۱۶:۱۹

دلم میخواد مثل بچه کوچیکا زار بزنم و بهونه‌اش بگیرم هی

۱۶:۲۰

هستین حرف بزنم زیاد؟(((:

۱۶:۲۶

اولا که ساحلتون خیلی وقته بود برگشته بود فقط حال نوشتن نداشتم

۱۶:۳۶

thumbnail
((:

۸:۱۵

سلام قشنگام

۱۵:۱۳

°↑جـزیـره گمـشده🍃↓°
https://melligold.com/pwa/account/?ref=MG8J2JXEU9nV
این مِلی گلد هست ممنون میشم برید ثبت نام کنید ۶۳ تومن پول میده بهتونundefined۳ بستنی میتونید بگیریدundefinedاینطوری منم ی کمکی تونستید بکنید

۱۵:۱۵

°↑جـزیـره گمـشده🍃↓°
این مِلی گلد هست ممنون میشم برید ثبت نام کنید ۶۳ تومن پول میده بهتونundefined ۳ بستنی میتونید بگیریدundefined اینطوری منم ی کمکی تونستید بکنید
با لینک نتونستید با این کد معرف برید:MG8J2JXEU9nV

۱۶:۳۲

thumbnail
و اما برفبعد ۳۰ و اندی سال...

۶:۱۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.