بله | کانال جوک و خنده ویدیو خنده دار
عکس پروفایل جوک و خنده ویدیو خنده دارج

جوک و خنده ویدیو خنده دار

۱۷۶ عضو
ساده از کنار هم نگذریم......





حداقل يك پس گردني به هم بزنيم undefinedدلمون خنک شهundefinedundefinedundefinedundefined


undefinedundefined @Jok1jok2

۱۹:۳۹

مارو دبیرستان بردن راهپیمایی
از صداوسیما اومدن گفتن براچی اومدین راه پیمایی؟
گفتم: چون میخواستیم امتحان فیزیک ندیم

نمیدونم چرا پخش نشدundefinedundefinedundefined@Jok1jok2 ‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎

۱۹:۳۹

thumbnail
مشاورا هفته ی قبل کنکور undefinedundefined@Jok1jok2

۱۹:۳۹

امتحان گواهینامه داشتم

افسره گفت کجا دور زدن ممنوعه؟! گفتم تو عالم رفاقت




زد پس کلم گفت برو پایین ببینم! فک کردی اینجا اینستاگرامهundefinedundefined

@Jok1jok2

۱۹:۴۰

thumbnail
گیف
0
خواب های قاتی پاتی🥴@Jok1jok2

۱۲:۵۷

بچه حیف نون ازش میپرسه : بابا چرا فقط برای ما جوک میسازن ؟undefined



حیف نون میگه : اون قابلمه رو بده تا بهت بگم !undefined
بعد میزنه ته قابلمه : تق تق تق تق تق ! undefinedundefined


بچه داد میزنه : کیه !؟undefined
حیف نون میگه : فهمیدی چرا ؟undefined
حالا قابلمه رو بگیر من برم در و باز کنم undefinedundefinedundefined‎‌‌
@Jok1jok2 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۲:۵۹

نارنگی کجا خوردنش راحته؟

باید پاشی؛بری؛از یخچال بیاری..! undefined
@Jok1jok2

۱۳:۰۰

thumbnail
هممون یه رفیق داریم اینطوریه که فقط واسه این زندس که دوسش داریمundefined@Jok1jok2

۱۳:۰۰

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پای بابام ضربه خورده بودمامان بزرگم زردچوبه و تخم مرغ و کره حیوانی و ... گذاشته بود رو پاش









رفته بودن دکتر، دکتره گفته بود : "سیب زمینی هم میذاشتین کوکو درست میکردین دیگه"undefined@Jok1jok2

۱۳:۰۱

دیشب ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢﭼﺸﻤﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎﺑﻐﻀﻢ ﮔﺮﻓﺖﻋﺼﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻣﻮﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﻪ من نگفتن undefinedundefined

با ما همراه باشیدundefined@Jok1jok2

۱۳:۰۲

ﺳﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺑﻮﺩﻥ …ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺒﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﻥﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﻣﺎ ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﻭﻏﻦ ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﯿﻢﻭﻟﯽ ﺳﻮﻣﯽ ﺳﺎﮐﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ !


ﺭﺋﯿﺲ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﺮﺧﺺ ﮐﻨﻪﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ ؟ !

ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺳﻮﻣﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻒ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎﺑﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻡ !undefinedundefinedundefinedundefined
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Jok1jok2 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۳:۰۲

undefined
‏امروز تو اتوبوس دیدم قاب گوشی بغل دستیم با مال من یکیه،
پیاده که شد گوشیمو از طرف قابش براش تکون دادم.
بنده خدا تا یه ساعت دنبال اتوبوس می‌دوید undefinedundefinedundefined

@Jok1jok2

۱۳:۰۳

روی تابلویی کنار مدرسه ای نوشته بود :
رانندگان لطفا مراقب دانش آموزان باشید undefined

چند روز بعد دانش آموزی زیر آن تابلو این جمله را اضافه کرد:ولی درمورد معلمان آزادید
خصوصا معلمان ریاضی undefinedundefinedundefinedundefined
‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‍‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌با ما همراه باشیدundefined@Jok1jok2

۱۳:۰۳

پسر خالم رفته مکبر نماز جماعت شده سر رکوع یادش رفته چی بگه....گفته دولا شید....
امام جماعت:undefined
صف اول:undefinedundefinedundefinedundefined
صف دوم:undefinedundefinedundefinedundefined

متاسفانه از صف سوم به بعد دیگه در قید حیات نیستندundefinedundefinedundefined
undefined @Jok1jok2

۱۳:۰۴

تو صف نون بودم دیدم . . .
دو تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث میکردناولى: برو بابادومى: به من نگو بابا به من بگو عموبه من که میگى بابا من نسبت به تو احساس مسئولیت پیدا میکنم undefined
@Jok1jok2

۱۳:۰۴

علم روانشناسی ثابت کرده که خندیدن خوبهundefinedقهقهه عالیهundefinedundefinedگریه آدمو آرام می کنهundefinedundefinedولی....undefinedundefinedundefined
ولی باور کنید فحش دادن یه چیز دیگه....undefinedundefinedدل آدم خنک میشهundefinedundefinedundefinedundefined


undefined@Jok1jok2

۱۳:۰۵

جفر و زنش ميرن پيك نيك!
زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه؟ جفر ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره.
زنش ميگه اينجا ماشين میزنمون، خلاصه بعد از مقداري بحث پتو ميندازن وسط جاده...
بعد چند لحظه يه كاميون مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكون نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت!
جفر به زنش ميگه بیا اگه زير او درخت بودیم حالا مرده بودیم.undefinedundefined


@Jok1jok2

۱۳:۰۵

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺨﺮﻩ ﺍﺯ ﻭﺍﻧﺘﯽ
ﯾﺎﺭﻭ ﭼﺎﻗﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﺑﻪ ؟ undefinedﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺑﻪ undefinedﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﺸﻮ ﺑﺪﯾﻦ undefined



3 ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﺍﺛﺎﺙ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻥ undefinedﻭﺍﻧﺘﯿﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﯿﺪﺍﺍ ﻧﺸﺪﻩ ... undefinedﺷﺎﮔﺮﺩﺷﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ
تا میگی هندونه جیغ میکشه undefinedundefinedundefined

@ ‌‌‌‌‌Jok1jok2 undefined. ‌‌‌‌‌‌

۱۳:۰۷

thumbnail
عالیه undefined@Jok1jok2 کانال رو به بقیه معرفی کنید

۲۰:۱۳

بازارسال شده از جوک و خنده 🤣
. undefined🧱undefinedمرد جوانی که به تازگی یک خودروی اسپرت و فوق‌العاده گران‌قیمت خریده بود، با سرعت و غرور در خیابان رانندگی می‌کرد. او صدای موسیقی را زیاد کرده بود و از اینکه همه به ماشینش خیره شده بودند، لذت می‌برد.ناگهان صدای «بوم!» وحشتناکی شنید و حس کرد چیزی محکم به در ماشینش برخورد کرد.مرد با عصبانیت ترمز دستی را کشید، پیاده شد و دید که درِ سمت شاگرد تو رفته و خط عمیقی برداشته است.اطراف را نگاه کرد و پسربچه‌ای لاغر و هراسان را دید که کنار دیوار ایستاده و می‌لرزد، و یک پاره‌آجر در دستش است.مرد که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، به سمت پسر هجوم برد، یقه او را گرفت و به دیوار کوبید و فریاد زد:«احمق! چه غلطی کردی؟ می‌دانی هزینه صافکاری این خط چقدر است؟ تو و کل خانواده‌ات را باید بفروشند تا پول این را بدهند! الان می‌کشمت!»پسربچه در حالی که اشک می‌ریخت و دستانش را به علامت تسلیم بالا برده بود، با گریه و التماس گفت:«آقا... تو رو خدا مرا نزنید... ببخشید... مجبور شدم!من مدت زیادی است که اینجا ایستاده‌ام و دست تکان می‌دهم، داد می‌زنم، اما هیچکس نمی‌ایستد... هیچکس ترمز نمی‌کند... سرعت همه زیاد است...»راننده با خشم گفت: «به درک! این مجوز می‌شود که ماشین مردم را داغان کنی؟»پسربچه با انگشت لرزانش به بوته‌های کنار جدول اشاره کرد و گفت:«برادر بزرگم... او فلج است.داشتیم از خیابان رد می‌شدیم که ویلچرش واژگون شد و او افتاد توی چاله کنار جدول.او سنگین است، من زورم نمی‌رسد بلندش کنم... او زخمی شده و دارد خون می‌آید...سنگ پرتاب کردم تا شما مجبور شوید بایستید... خواهش می‌کنم کمکم کنید برادرم را توی ویلچر بگذارم، بعد هرچقدر خواستید مرا کتک بزنید...»خشکمی در گلوی مرد گیر کرد. دستش شل شد و یقه پسر را رها کرد.به سمت بوته‌ها رفت و دید نوجوانی فلج روی زمین افتاده و صورتش خونی است.مرد با کمک پسرک، برادر فلج را بلند کرد، روی ویلچر نشاند و با دستمال گران‌قیمتش خون صورت او را پاک کرد.پسرک دست مرد را بوسید و گفت: «ممنونم آقا... خدا خیرتان بدهد. حالا اگر می‌خواهید پلیس خبر کنید.»مرد سرش را پایین انداخت، هیچ نگفت و آرام به سمت ماشینش برگشت.او هرگز آن تو رفتگیِ روی درِ ماشینش را تعمیر نکرد.او می‌خواست آن خرابی همیشه جلوی چشمش باشد تا یک درس بزرگ را فراموش نکند:«در زندگی آنقدر تند نرو که برای متوقف کردنت، مجبور شوند به سویت سنگ پرتاب کنند.»نتیجه اخلاقی:خداوند گاهی با ما حرف می‌زند؛ اول با اشاره، بعد با تلنگر، و اگر نشنویم، با سنگ!مشکلات ناگهانی زندگی، گاهی همان "سنگ‌هایی" هستند که می‌خواهند ما را متوقف کنند تا ببینیم چه کسی کنار جاده افتاده و به کمک ما نیاز دارد.قبل از برخورد سنگ، صدای ناله‌های اطرافیانمان را بشنویم.یک چالش بیداری:همین الان کمی سرعت زندگی‌ات را کم کن.به اطرافت نگاه کن؛ شاید همسر، فرزند یا دوستی در کنار تو "افتاده" و صدایش در نمی‌آید، اما تو آنقدر غرقِ خودت هستی که نمی‌بینی.
به اشتراک بگذار تا صدای سنگ‌ها را بشنویم. 🧱undefinedundefined

۱۲:۴۴