تا بیان عیان نشود، کلمات اسراف میشوند و جملات هرز میروند. هر خطی که ملموس نشود، محکوم به نابودی است.
به نام خدا. جایی که پا یاری نمیکند، سر را وسط بگذار. به شرط اینکه همه جان و تن، سرباز حبیب شوند. یکی دو روز پیش بود که دوست خوبم حمید علیمحمدی از رفقا و مخاطبین پیگیر کانال ایتای بنده (متنآگاهی)، جُستار «زندگی یک پیادهروی طولانی است...» را خوانده بودند و نکتهای را به من یادآور شدند. اینکه در پیادهروی اربعین، سهم «سر» بیشتر از «پا» هست و این تخفیف چنین رخدادی است که اربعین تنها به سان یک پیادهروی طولانی دیده شود. راستش آن موقع گمان کردم منظور جستار را درنیافته است تا اینکه تجربهای بر حقیر مکشوف شد. اینکه در پیادهروی اربعین از جایی دیگر واقعاً این پاها نیستند که راه میروند، بلکه این سر است که کل بدن را با هر کیفیتی دنبال خود میکشد. پاهای تاول زده، بدنهای خسته و رنجور و عضلات گرفته و مچهای ورم کرده. با چنین کیفیتی واقعاً روی زمین امکان پیادهروی وجود ندارد. اما نمیدانم چه سری است که هرچه به عمودهای آخر نزدیک میشوی، گویا بدنت را جا میگذاری و با سری که سودای زیارت حبیب دارد راه میروی. علیمحمدی رمز این طلب و جذبه را به من گفت، فرازی از خطبه ۱۱ نهجالبلاغه «اعر الله جمجمتک». اینکه سر خود را به خدا بسپار. گویا از عمود ۱۰۰۰ به بعد، تنها این رمز کارساز است و آنکه به این عدد رسیده باشد، سر را زیرپا میگذارد و با آن به سمت حبیب، کشانده میشود. اینجاست که باید به خود ببالیم که چیزی نزدیک ۱۴۰۰ سال است با کشف جدید زبانشناسان شناختی در خصوص ذیشعور دانستن همه بدن*، زندگی میکردهایم. *ما با همه بدن که سر شده، سرباز حسینیم.