تا بیان عیان نشود، کلمات اسراف میشوند و جملات هرز میروند. هر خطی که ملموس نشود، محکوم به نابودی است.
به نام خدا. زندگی چیزی جز یک پیادهروی طولانی نیست، به شرط آنکه با پاهایمان فکر کنیم و هیچگاه جز برای حرکت دوباره، ننشینیم. یک ماه قبل از وقوع جنگ تحمیلی دوم، جلسهای برای یک ارائه طولانی خدمت بچههای گفتینو بودم. عنوان ارائه «یک پیادهروی طولانی» بود. عدهای گمان میکردند قرار است مسیری را پیادهروی کنیم و پیجوی آدرس مبدأ و مقصد بودند. عنوان ایهام داشت و به گمانم چندان به مذاق گفتینوهاییها خوش نیامد، یا ارائه طوری نبود که از توش چیزی دربیاد، چون سابقه نداشت از برنامهها هیچ کلیپی غیر از پخش لایو برنامه بیرون ندهند. بگذریم، شاید هم به قول برادر سعید، برنامه بدآموزیهایی داشت که اگر به صورت کلیپ تقطیع میشد، خوب از آب در نمیآمد. من آنجا از پاهای فلسفی گفتم. مفهومی که نیچه اختراع کرده است. این مفهوم چیزی جدای از همان حکمت مشایی نیست. اندیشیدن به هنگام حرکت. البته نیچه چیزهای دیگری هم به آن افزوده بود، مثل نوشتن با پاها و اصلا خود او بود که دیوانهوار کورهراههای دشتهای منتهی به کوهستان را در مینوردید، شاید روزی هفت هشت ساعت. البته آن روزها که از لحاظ جسمی سلامت بود. نیچه تا آنجا که من میدانم خبری از یک پیادهروی طولانی به اسم اربعین نداشت، چه اگر اینگونه بود شاید مفهوم پاهای فلسفی را دقیقتر میکرد و حکمتهای عمیقتری برمیگزیند. آنجا من گفتم، در اربعین، ما با پاها که نه با تمام هستی تأمل میکنیم. اگر به قول حکمای قدیم، دانستن همان به یادآوردن باشد، در پیادهروی طولانی اربعین شاهد تلاقی سه مضمون «ذکر، فکر و فعل» هستیم. به بیان دیگر پیادهروی اربعین نقطه تلاقی به خاطر آوردن سوگ تاریخی (ذکر)، بازتعریف «خود» با این یادآوری(فکر)، و خودسازی (فعل) مبتنی بر این تعریف جدید. حاصل تأملات نیچه در کوههای سربهفلک کشیده آلپ در منطقه سیلسماریا شد پاهای فلسفی یک فیلسوف تنها و منزوی. اما حاصل پیادهروی طولانی اربعینیها، آشکارسازی دسته جمعی معنا و حقیقت است. گویی همه با همه پاها راه رفتهاند نه به سان یک فیلسوف منزوی و بریده از جمع که همچون بدنهای زنده با تعداد بیشماری تجربه راهشناسی.