داشتم به سمت صحن انقلاب میرفتمصدای سخنران حرم میآمد داشت از حجاج میگفت و بعدتر با بغضی گفت : حج ما فقرا هم همین مشهد امام رضاست مردم ...
رسیده بودم روبروی گنبد طلا،بارون ریز ریز باریدن گرفت و زمین حسابی خیس شد ، دلم نمیخواست بروم زیر حجرهها. باید خیس میشدم ، یاد خیمههای منا افتاده بودم و بارونی که سال گذشته ناغافل، همه ما را زیر آسمان کشاند ...
فرشها رو جمع کرده بودنددیدم خانمی روی یکی از چارپایهها روبروی گنبد زیر باران نشسته!اجازه خواستم تا کنارش بنشینمچون خودم هم همین ترکیب را میخواستم !
چشمم قفل گنبد بود اما به رسم همیشگیتا فهیدم آن خانم عرب زبان است، خواستم تاحال و احوالش را بپرسم و به زعم اینکه اهل عراق است مثلا التماس دعایی گفته باشم...میپرسم : " حجیه تشرفنا، من وین انتی؟"منتظر شنیدن شهری از عراق بودم کهبی مقدمه میگوید از مدینه
خشکم میزند. اینجا ... مدینه ...با تعجب زیادی دوباره میپرسم: مدینه؟؟!!بُهتِ مرا که میبیند این بار محکمتر میگوید : بله ! من از شیعیان قطیف هستم !
وجودم داغ میشود، صفحه گوشیام را روشن میکنم تا عکس خودم با کعبه را نشانش دهم و به عربی بگویم من یکسال است که هر روز هوای آنجا را دارم .. جملهام تمام نشده، بغلش میکنم خیلی سفت ! انگار که ...
انگار که ناغافل میان همه دلتنگیهایم یک تکه از چادر کعبه کنارم باشد! یک شیعه از آن سرزمین غریب...از زیارتهای مداومش از عتبات و امام رضا(ع) میگوید.عکسهایش را با ذوق نشانم میدهد.میپرسم : از حکومتت نمیترسی که به زیارت میآیی؟مکث میکند و با مهربانی چشمانش را به گنبد میدوزد و میگوید : إحنا بِأمان الإمام [ما در امانِ امام هستیم] ...
گالری عکس هایش را باز میکند و حالا انگار خودش هم ذوق کرده باشد از آغوش من، ادامه میدهد: ما هر سال در قطیف مجلس عزای امام حسین(ع) داریم، هرسال نذری میدیم... اسم من زهراست! ما شیعه هستیم ...
و آخر سر، روی یکی از عکسهایش توقف میکنم میگویم : "میخواهم از نذری ات عکس بگیرم" ...
میگوید این غذای امام حسین(ع) است که در قطیف برای همسایگانم، پختهام ... فیلمهای پیاز خورد کردنش برای نذری را هم حتی نشانم میدهد!... قدر میدانند آنچه را که برای ماها شاید خیلی در دسترس است "نذری دادن برای امام!"
میگویم : "دلم آنجاست..."میپرسد : "اسمت چیه؟"میگویم : "ریحانه ..."میگوید : "قول میدهم آنجا که برگشتم دو رکعت نماز برات بخونم ...ما عمره زیاد میریم و حج تمتع هر چهار سال" ......
امام رضای(ع) رئوفم !ممنونم ازت که با ابن دلِ تنگ اومدم پیشتمنو وصل کردی به همان جایی که باید !
دوازدهم ذی الحجههجدهم خرداد ۱۴۰۴مشهد مقدس
از روزهای حجَمble.ir/join/756bDUdHns
رسیده بودم روبروی گنبد طلا،بارون ریز ریز باریدن گرفت و زمین حسابی خیس شد ، دلم نمیخواست بروم زیر حجرهها. باید خیس میشدم ، یاد خیمههای منا افتاده بودم و بارونی که سال گذشته ناغافل، همه ما را زیر آسمان کشاند ...
فرشها رو جمع کرده بودنددیدم خانمی روی یکی از چارپایهها روبروی گنبد زیر باران نشسته!اجازه خواستم تا کنارش بنشینمچون خودم هم همین ترکیب را میخواستم !
چشمم قفل گنبد بود اما به رسم همیشگیتا فهیدم آن خانم عرب زبان است، خواستم تاحال و احوالش را بپرسم و به زعم اینکه اهل عراق است مثلا التماس دعایی گفته باشم...میپرسم : " حجیه تشرفنا، من وین انتی؟"منتظر شنیدن شهری از عراق بودم کهبی مقدمه میگوید از مدینه
خشکم میزند. اینجا ... مدینه ...با تعجب زیادی دوباره میپرسم: مدینه؟؟!!بُهتِ مرا که میبیند این بار محکمتر میگوید : بله ! من از شیعیان قطیف هستم !
وجودم داغ میشود، صفحه گوشیام را روشن میکنم تا عکس خودم با کعبه را نشانش دهم و به عربی بگویم من یکسال است که هر روز هوای آنجا را دارم .. جملهام تمام نشده، بغلش میکنم خیلی سفت ! انگار که ...
انگار که ناغافل میان همه دلتنگیهایم یک تکه از چادر کعبه کنارم باشد! یک شیعه از آن سرزمین غریب...از زیارتهای مداومش از عتبات و امام رضا(ع) میگوید.عکسهایش را با ذوق نشانم میدهد.میپرسم : از حکومتت نمیترسی که به زیارت میآیی؟مکث میکند و با مهربانی چشمانش را به گنبد میدوزد و میگوید : إحنا بِأمان الإمام [ما در امانِ امام هستیم] ...
گالری عکس هایش را باز میکند و حالا انگار خودش هم ذوق کرده باشد از آغوش من، ادامه میدهد: ما هر سال در قطیف مجلس عزای امام حسین(ع) داریم، هرسال نذری میدیم... اسم من زهراست! ما شیعه هستیم ...
و آخر سر، روی یکی از عکسهایش توقف میکنم میگویم : "میخواهم از نذری ات عکس بگیرم" ...
میگوید این غذای امام حسین(ع) است که در قطیف برای همسایگانم، پختهام ... فیلمهای پیاز خورد کردنش برای نذری را هم حتی نشانم میدهد!... قدر میدانند آنچه را که برای ماها شاید خیلی در دسترس است "نذری دادن برای امام!"
میگویم : "دلم آنجاست..."میپرسد : "اسمت چیه؟"میگویم : "ریحانه ..."میگوید : "قول میدهم آنجا که برگشتم دو رکعت نماز برات بخونم ...ما عمره زیاد میریم و حج تمتع هر چهار سال" ......
امام رضای(ع) رئوفم !ممنونم ازت که با ابن دلِ تنگ اومدم پیشتمنو وصل کردی به همان جایی که باید !
دوازدهم ذی الحجههجدهم خرداد ۱۴۰۴مشهد مقدس
۱۵:۱۱