بله | کانال کعبه دل
عکس پروفایل کعبه دل ک

کعبه دل

۲,۱۶۸عضو
thumbnail
اینجا دقایق آخر حضورمان در مدینه است، در لابی هتل، همه لباس احرام پوشیده بودند، از دیدن هر کدام از هم‌کاروانی‌ها در آن هیبت سفید، یک طور ذوق می‌کردم، از دیدن پدر و مادرم از همه بیشتر ...
باید سوار اتوبوس می‌شدیم و می‌رفتیم به سمت مسجد شجره برای احرام ... اما گفتیم حیف است این لباس سپید متبرک مسجدالنبی(ص) نشود، حیف است نرویم روبروی گنبد سبزِ مهربانترین و سخاوتمندترینِ مرد تاریخ ، نایستیم و دخترانه ناز نکنیم ...حیف است این دست های خالی را جلوی بابای سبزپوشمان بالا نگیریم تا تحفه‌ی نور را بریزند در ظرفِ جان‌مان ...با بند بند وجودمان، آن آخرین لحظات ملاقات را سر کشیدیم، نگران از اینکه تا کی قرار است چشمانمان از بوسیدن این قاب سبز رنگ، محروم باشد .... آه
کاش درک میکردیم نهایت و غایت کریم بودن و رئوف بودن و ناجی بودن و خلاصه همه خصائل ائمه‌ای که میشناسیم از دریایِ بی‌انتهای این پیامبر رحمه للعالمین است .....چه میدانستیم حالا همین چند ثانیه فیلمهر بار یادمان می‌اورد که همه چیز واقعی بود نه یک خواب شیرین...
+ کعبه دل- شب هفدهم ربیع الاولولادت حضرت محمد(ص) و امام جعفرصادق(ع)
عیدتون مبارک، الهی رزقِ چشمانتون زیارتِ گنبدالخضراء
undefinedاز روزهای حجble.ir/join/756bDUdHns

۱۶:۴۷

thumbnail
.نعمت.نعمت دقیقا همان چیزی هست که در بدیهی ترین حالت ممکن زندگی‌مان جریان دارد و اصلا حواسمان پیِ شکرش نیست که نیست !سه ماه شد که دلم لک زده برای ساده ترین وقایع روزمره ، برای یک دورهمی پای سفره شام خونهو شب نشینی‌های خیلی عادی خانواده‌مانحتی برای دست جمعی تلویزیون دیدن در سکوت یا سلام و علیک‌های عادی ...
دلم برای ساده‌ترین و روتین‌ترین وقایع زندگی‌ام تنگ شده، اما برای صاحب آن صندلی سفید از همه‌ی عالم بیشتر ..
جهان من سراسر نعمت بود؛ من نمی‌دیدم...همان لحظات جاری و روتینی که الان دیگر روتین نیست ! سخت در تنهایی و جهان خودم،محاصره شدم و ساکتم ...
دردی که برای رشد کردن می‌کشیم، امیدی که با چنگ و دندون حفظ کردیم، شوقی که داریم و اشکی که برای التجاء می‌ریزیم، هرچقدرم که در محاصره‌ی گرفتاری‌ها باشیم، هرچقدر این دنیا مثل یه سلول انفرادی بشه ...اما بازم یقین دارم که هرآنچه که هست و نیست، هرآنچه که داریم و نداریم نعمته ....
undefinedاز روزهای حجble.ir/join/756bDUdHns

۲۰:۱۶

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ...

۲۰:۳۳

thumbnail
چند شب پیش خواب دیدم که به حج مشرف شده‌ام، سر تا پا و بی حساب شوق شده بودم و بُهت ، که مگر می‌شود در این اوضاع نابسامان خانواده‌ام مکه آمده باشم؟ انگار همه چیز روشن و در حال حاضر بود آنقدر که هنوز مزه ذوقِ در خوابم ، زیر سلول‌های جانّ‌م زنده و گرم است ....
+ رفیقم پیام می‌دهد که دفعتا و لحظه آخری کاروانی ظرفیت داشته، عمره ثبت نام کرده و سه روز دیگر مشرف میشود و هیچ وسیله ای ندارد . تپش های قلبم محکمتر می‌کوبد . می پرسد میتوانم لباس احرامت را امانت بگیرم ؟
می‌روم سراغ چمدان عزیز و تمام جامه‌های سپیدم، کیسه سنگ جمراتم را بغل میگیرم و آن پارچه سبز علامت کاروان ... این پارچه های سفید ، شاید یکی از با ارزش ترین دارایی های من در زندگانی باشند . مشتاقانه میبوسمشان، درگوشی بهشان التماس دعایی میگویم و شبانه میرسانم به رفیقم ...حالا جانِ خسته‌ی من، لابلای لباسم راهی خانه خداست، جایی نزدیک قبله دوباره سجده می‌کند و در نقطه‌های آشنای کوه صفا و مروه می نشیند به گریه‌ای عمیق...
حالا با تمام وجودم و همه بغض‌های نشکسته !این چند بیت را مثل کاسه‌ی آبیبدرقه‌ی لباس احرامم می‌کنم که حالا بدون صاحبشان ، دوباره درک آن فضا روزی‌شان شده... آخ !
به کجا چنین شتابان
آهای لباس‌های احرام من
؟
دل من گرفته زین جاهوس سفر نداری ؟ز غبار این بیابانهمه آرزویم اماچه کنم که بسته پایم - به کجا چنین شتابان "به هر آن کجا که باشدبه جز این سرا سرایم سفرت بخیر اماتو و دوستی خدا راچو از این کویر وحشتبه سلامتی گذشتیبه شکوفه ها ، به گنجشک‌های حرمبه مطاف ، به صفا و آن همه زیباییبرسان سلام ما را ...
هشتم مهر ۱۴۰۴به وقت دلتنگی
undefinedاز روزهای حجble.ir/join/756bDUdHns

۱۹:۵۷

جان‌بازی*.

امروز موقع آشپزی بند یکی از انگشتانم با روغن داغ سوخت. تا چند ساعتی اذیت بودم...
اما امان از فکر و خیالی که از همان لحظه اول تا همین الان روحم را چنگ میزد و اذیت میکرد ! | فکر و تصور درد و رنج و حجم و عمق سوختگی "عزیزم" تا زنان و کودکانی که سوختند | و ما هیچ وقت نفهمیدیم از داغی آن جز چند خط خبر سرد ... !

گفته بودم به معجزه‌ی ناباورانه امام رضای رئوف، هوشیاری‌شان برگشته و حالا روحیه بالا و عجیب و غریب و غیرقابل توصیف ایشان، انگار که جان دوباره‌ای به همه ما و دکترها و پرستاران بخشیده است ...
انگار همه معجزه " امیدوار بودن و اثر دعا" را در مقتل و خانه‌ی ناامیدی حقیقتا با تمام وجودشان چشیدند ! ...

هرچند هنوز ریه درگیر سم انفجار و قائله سوختگی این *ققنوس از آتش به در آمده
، پرونده اش حالا حالاها بسته نمیشود اما ما صلوات روی صلوات گذاشته ایم برای ترمیم و التیام بند به بند پوستی که فقط نیاز به شفا و عنایت صاحبش دارد تا دیگر این سپیدی پانسمان‌ها تمام شود و ذکر روی ذکر گذاشته‌ایم که رمق و جانی باشد در دست و پایی که به استراحت و بی حرکتی و خوابیدن عادت نداشته اند هرگز...

هرچند این روزها آن هم به زحمت، توانی جز نگاه نافذ و مهربان و چند کلمه صحبت با صدایی بسیار نحیف، از ایشان بر نمی‌آید، اما من شیشه آب زمزم حج‌م را گذاشته ام بالای همان تخت بیمارستان تا همان نصفِ قاشقِ چای خوری آبی که بهشان میدهند و لبانشان تر می‌شود از آب زمزم باشد ، مگر نه اینکه آن آب شفابخش است؟
روضه نمینویسم. روضه نمیخوانمبالاترین و متعالی ترین روضه ها را شنیده‌ایمدر تمام لحظاتی که من ایشان را در سلامت شناختم، جز شگفتی از بزرگی ایشان و خدمت و مجاهدت ندیده بودم، آنقدری که یاد ندارم کاری را برای تفریح انجام داده باشند یا عمل و یا کلامی جز برای خدا. اما برایمان عادی بود مثل یک روتین روزمره !اما من تازه با تمام وجودم فهمیده‌ام بازی کردن با جان و جان بازی یعنی چی ! و شکوه و قله‌ی این جان‌بازی را در به سخره گرفتن دنیا با شکر و الحمدالله‌ مداومشان دیدم آن هم دقیقا از وسط درد و مغز سوختن ...
حالا وجه سخت ماجرا همینجاست. این مدتی که به لطف خدا هوشیار شده‌اند و کم کم متوجه قائله ج.نگ ، سوال زیاد می‌پرسند .حقیقتا نمیدانیم چطور باید اتفاقات دوازده روزه و لیست شهدا و فرماندهان و دوستان ... را به ایشان بگوییم ...به لیست و تعدد اسامی بزرگان که نگاه می‌کنیم باورمان نمیشود آیا این ما بودیم که آن روزها را درک کردیم و پذیرفتیم و گذشتیم؟ آیا این ما بودیم که در این پیچ غمبار و جانسوز تاریخ ایستادیم و زنده ماندیم؟ به راستی چقدر زود همه چیز عادی می شود ...
انگار ما در شور و شیدایی و دلهره مداوم ج.نگ نفهمیدیم چه شد . چه بلایی بر سرمان آمد . حالا جسته گریخته، ش.هادت چند نفری را از سطوح پایینتر را به ایشان گفته‌ایم، اما برخی اصلا به زبان نمی‌چرخد ، دلمان نمی آید ... خیلی سخت است به خوابی بروی که وقتی بیدار شوی باید کابوس روزهای سخت ما را یکباره باید درک کنی و بپذیری ...بدون مقدمه و موخره !
سخت است و به معنای واقعی کلمه جانکاه ... ما که دیگر تابِ کم شدن جانتان را نداریم ! پس دیگر بیشتر سوال نپرسید ...
اما از درد و رنج جسمانی ایشان که بگذریم، همان که گفتم ذکر مداوم ایشان شکر و الحمدالله است. همه بعد از ملاقات از ایشان روحیه میگیرند. به نیروهای جوانتر که امده بودند عیادت با همان صدای نحیف‌شان و به زحمت فرموده بودند:《 قدر بدونید تا میتونید برای اسلام و کشور تلاش کنید . غصه این‌ها رو نخورید فلانی دوتا قند داره من یکی. فلانی وضع مالی اش بهمان است ما آنطور .مرا ببینید وقت من تمام شد برای خدمت و صد افسوس که دیگر توان حرکت هم ندارم ، ولی شما قدر بدونید برای این کشور و امام زمان ‌تان ... کم نگذارید 》او را در تمام این سال ها به ندرت اهل نصیحت و توصیه و صحبت های این چنینی دیده بودیم‌. بیشتر عملشان ، مقدم بود بر پندهای این جنس.
باورمان بشود خیلی‌ها زندگی را خیلی جدی گرفتند و ما هنوز درگیر بازی کردن و حاشیه های ابتدایی زندگی مان هستیم ....
خدایا ...مقدر کن در زمان حیاتمان ببینیم به خاک مالیده شدن پوز نجس این گرگ زمانه را و توفیقمان بده همراهی در رکاب ولی امر زمان قدمی در این مسیر برداریم ...
+ شفای همه بیماران و مجروحین و سربازان اسلام، حمد شفایی بدرقه کنیم ...
دوزادهم مهر ۱۴۰۴بعد از یک ملاقات کوتاه
undefinedاز روزهای حجble.ir/join/756bDUdHns

۱۹:۵۶

بسم الله.
همه چیز برام بیشتر شبیه یک خواب پریشونه تا زیست واقعی، همینقدر باور نکردنی ! مبهوت اتفاقات و ابتلائات پشت هم شده‌ایم ... چند روز سخت را گذارانده‌ایم، پر از روضه مجسم...حتی مبهوت احوالات خودم شده‌ام با این همه انزوا و سکوتی که در تمام عمرم از خود سراغ نداشته‌ام !
گمان میکردیم به قله‌ی این امتحانات رسیده‌ایم، معجزه‌ای آمده و حالا قرار است طعم شیرین یسر بعد عسر، بر سر سفره‌مان بنشیند. همه چیز سخت بود ، سختتر هم شد ...کاش این خواب پر آشوب زودتر تمام شود !
راستی چند روز از جنگ گذشته؟ پس چرا برای ما تمام نمی‌شود ؟!چه مینویسم... نمیدانم ...چه احساسی دارم .... نمیدانم ...شاید بعدتر توانستم و بیشتر نوشتم از این چند روز ...
رضا برضاک ...مشتاقت هستم معبودم ! مشتاق این شاهکاری که از ما داری میتراشی و درد دارد ... !
«اللَّهُمَّ أوقِفْنِي عَلَى مَراكِزِ اضْطِرَارِی»خداوندا مرا به ریشه‌های بیچارگی‌ام واقف کن(دعای عرفه)
۵ آبان ماه ۱۴۰۴ولادت حضرت زینب (س)
+شفای همه مجروحین و بیماران، حمد شفایی بدرقه کنیم. تا ابد بی حساب لعنت بر قوم صهیون و آلش برای همه خون‌های به حق ناریخته مظلومین جهان ... آخ
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۵:۰۸

4_5771896142665094492.mp3

۰۴:۲۹-۴.۶۷ مگابایت
برای همه آن‌هایی که درد کشیده‌اند و جانشان به لب رسیده اما گذر کرده‌اند ... برای همه ماهایی که هنوز در اضطرار هستیم و دنبال التیام و مرهمی و دلدارییا آغوشی برای گریستن‌های بلند بلند
میخواهم به خودم و همه شما متذکر باشم : "خدای ما مُیَسِّر است"
گوش بدهیم این کلمات را ...به یقین یُسری می‌رسد جان من undefined
خدایی که نه پس از هر سختی، بلکه همراه هر سختی، آسانی را فرو میفرستد ، همان خدای مُیَسِّر!
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۵:۱۹

«یَا کَاشِفَ الزَّفَرَاتْ»- ای برطرف‌کننده آه‌های بلند و نفس‌های عمیق ...

۱۹:۰۰

4_5983208834276009256.mp3

۰۲:۳۷-۲.۲۴ مگابایت
‌ ‌چقدر دنیا هیچ است ،و ما برای این هیچ ،چه‌ها که نکردیم ...و همه این ابتلائات فقط برای آن است که یادمان نرود این هیچی را ...مگر نه؟به آتشی سلامتی‌مان میرودو به آتشی، مال و خانه‌ای خاکستر ‌......+ امشب بیشتر از همه شب‌ها، دلم برای مکه تنگ شده ... برای آن بلندی کوه صفا که به زحمت گوشه خانه خدا را میدیدم و بلند بلند و بی‌واسطه حرف میزدم با معبودم....!دروغ چرا، *تاب دوباره بدرقه کردن آدم ها را ندارم*! اخر این ایام ، روزی نیست پیرامون حج از من سوالی نشود ... من هم بی‌درنگ چشمانم را می‌بندم و خوب تصور میکنم و بعدتر با اشک و شوق می‌گویم برایشان از روزهایی که گذراندم ...
من امسال هم مشتاقانه منتظر میمانم و تصور میکنم که شاید با آخرین کاروان راهی حج باشم ...!من با تمام وجودم نیاز دارم به نفس کشیدن در آن‌جا ...نباهایمان را برسان به آن جایی که باید حبیب من .
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۲۰:۱۸

بسم ‌الله.ممنون که جویا هستید و می‌پرسیدشرمنده که ساکتم و کمتر می‌نویسم
دیشب دوباره خواب دیدم به حج مشرف شده‌ام، تمامِ راه اتوبوس تا حرم را می‌دویدم، حتی دلم نمی خواست نماز صبح بیدار شوم! چشمانم را بسته بودم تا شاید دوباره خود را آنجا ببینم ... اما مثل همیشه همه‌اش یک رویای کوتاهِ شیرین بود که به آنی از کفم رفت !
حالِ امشبم، حکایت حالِ مستاصل شام شهادت امام رضاست ، همان اوج استیصال و توسلی که امید را به ما برگرداند و "عزیزمان" که خیلی‌ها از ایشان قطع امید کرده بودند، به معجزه امام رضا(ع) حالشان و هوشیاری‌شان عجیب برگشت...
حالا بعد از این همه مدت، هنوز برای من، دیدن حال ایشان ، بسیار سخت و جانکاه است. کمتر جلو می‌روم ، کمتر سلام می‌کنم ... می‌گویم حتما ملافه بگذارند تا من سوختگی ها را نبینم، نمیتوانم دیکر... هرچند اینقدر دل نازک بودن هم خوب نیست اما چاره چیست !
حالا بزرگ مَردی که به شهادتِ همه اطرافیانش هیچ وقت، حتی بیشتر روزهای تعطیل استراحت نداشت، با جسمی نحیف و بی تحرک و با جانی بسیار خسته ،مثل یک کوه، مایه امید یک خانواده و قوتِ جان ما شده ... ای به قربان بزرگواری‌شان برومundefinedهنوز بلع کوچکترین چیزی برایشان توام با رنج و مشقت فراوان است اما در تمام این مدت، فکر ذکرم پیش جانبازها و خانواده‌هایشان بوده که سالهاست در این شرایط هستند و به خدا قسم که باورکردنی نیست درک و هضم این شرایط ...
امشب در شب شهادت حضرت زهرا(س) به همان مدینه‌ای که دلیل نوشتنم در اینجا شد میخواهم قسم بدهم به حق تک تک نفوس شما، دوباره شفایی عنایت شود و حضرت مادر، انشالله برای یکی از سربازان کوچکشان، تحفه‌ای برایمان بفرستند و حالا که جان عزیزشان را معجزه وار به ما بخشیده‌اند، خلعت شفایشان را هم پیش بفرستند undefined که ما دیگر امیدی به این داروها و تجویزهای زمینی نداریم ...
دقیقا صد و شصت و سه روز از سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد برایمان به درازای یک عمر پیر شدن گذشته است. دلمان نیامد در ایم فاطمیه صدای روضه در این اتاق نپیچد ! روضه خوان آمد کنار همان تخت بیمارستانی نشست . ما زن‌ها رفتیم در راهروی کناری به قدری که صدا را بشنویم و مردها شاید یکی دو نفر پای تخت چمباتمه زدند ...روضه خوان شروع کرد، گفت : " حاج اقا شما که هوشیار نبودید ، نمیدانید بچه‌ها چطور انتظار کشیدند که پدر برمی‌گردد یا نه ... حالا فرزندانی بودند که برای مادرشان ۷۵ روز انتظار کشیدند که آیا مادر خوب می‌شود یا نه ..."قلبم فشرده شده بود، روضه خوان میدانست کوتاهترین روضه و توسل عمرش را باید در متفاوت‌ترین اتاق خطاب به جان‌بازی بخواند که حتما خیلی دلش میخواهد حداقل میتوانست چند دقیقه بنشیند و سینه بزند و شاید بلند بلند گریه کند اما نمی‌توانست.....از حس و حال آن روضه یا این روزهایماننمیخواستم بنویسماما واقعیت ما آدم‌ها وقتی زبان به گفتن باز می‌کنیم، کلمه می‌شویم و قطره‌قطره می‌باریم یعنی هنوز زنده‌ایم ... ما آدم‌ها به وقت ناتوانی، درماندگی و اضطرار پناه می‌بریم؛ به کسی که سراپا گوش است و دست‌هایش به مهربانی برای دعا گشوده استامامحبت و معرفت شماهایی که نمی‌شناسمتاناما یقین دارم دعاهایتان حتما تا پای تخت "عزیزم" رسیده و مرا مدیون شما کرده است ...پس باز سرم را پایین می‌اندازم و عاجزانه درخواست میکنماگر بر من منت بگذاریدبرای شفای عزیزِ من و همه مجروحین و مجاهدینامشب متوسل حضرت مادر (س) شویدصدقه ای ولو به هزار تومان و حمد شفاییاز سودای دلتان روانه کنید ...ما بی ابرو شده ایم و دعایمان بالا نمیرود وگرنه مایه زحمت شما نمی‌شدیم...
التماس دعادوم آذر ۱۴۰۴شام شهادت حضرت زهرا (س)
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۲۰:۲۱

چرا اینقدر ضعیف شدم؟مگه قرار نیست درد ها قوی ترمون کنه؟حس میکنمتنها چیزی کهو تنها مکانی که میتونه منو ازین شرایط و تنهایی ممتد نجات بده فقط و فقط طواف هست .کاش میشد طی الارض کرد ...کاش.
یا ام البنین ‌‌‌... اغیثینی ...

۱۶:۳۲

بسم الله.از اون نیمه شب‌های کشدار ناتموم
در ذهنم مدام میچرخد[ چرا من، حج را این همه دوست داشتم ؟ ]چرا بعد از حج، همه وجودم فکر کردن به آنجا شدهچرا کودکانه دلم میخواهد مستمرا خواب آنجا را ببینم !بارها به این سوال فکر کرد‌ه ام ؟! حج مگر چه داشت ؟
من هیچ وقت آدم بلده کاری نبوده‌ام، نه اعمال را درست و حسابی میدانستم تا اماکن را ... اساسا آدم مذهبی و درستی خود را نمیدانم ! چون ...
دروغ چرا ، من همیشه اون دختر ته صفی بوده‌ام که خرده آبرویم را خدا برایم پیش خلایقش راست و ریس کرده ...[چرا این جمله را تا نوشتم چشمانم اشکی شد و گلویم از بغض دارد درد میگیرد ؟ مگر جز این است آدم تا حقیقت را که میگوید حالش منقلب میشود ...]خدای مهربان من ... با من اینکارو نکن undefinedمن همیشه ، خراب مرام و معرفت تو بوده ام ...
من ...چرا حج را این همه دوست داشتم ؟بلد نیستم مثل بقیه جواب های فیلسوفانه و قشنگ بگویم اما باید خودم را زودتر قانع کنم ...
فقط به یک جواب خیلی ساده رسیده‌ام ! ...
تمامِ من از حج شاید فقط در چند دقیقه در نیمه شبی در بلندی کوه صفا ، پشت درهای مسجد الحرام خلاصه شود ... دلم میخواهد دوباره برگردم همانجا و همان نقطه‌ای که میدانم !
همان چند دقیقه ای که خودم بودم و خدایی که با تمام وجودم حسش می‌کردم و باور کن این با شکوهترین دستاورد حج برای امثال منی است که غرقیم در دنیای رنگارنگ خود ونابلدی هایمان ...
بنظرم هرحاجی چه چهل روز بماند چه چند روز، آن چند دقیقه را تجربه میکند ! ... حالا اینکه چقدر برایش عمق داشته باشد و طولانی شود و یا پر تکرار باشد، بسیارش برمی‌گردد به ذخایر قبلی اش از زندگی روزمره ، هرچی بیشتر پس انداز داشته باشد، آنجا بیشتر بهش میدهند ..‌
حج خیلی رویایی هستبه زعم من یک جایزه بی نظیریست که تو را بدون جواز، با پارتی و رانت، از زمین به آسمون میچسبونه .. اجازه میدن بهت طعمی رو بچشی که مسحور باشی از لذتش !
حج ‌... زیباترین خلوتِ جهان تو و خصوصی ترین ملااقات تو با بهترین وجود عالمه !
من حج را برای همان چند دقیقه دوست داشتم ....! برای آن خلوتی که یادم میرفت یک مادر هستم، یک همسر هستم یا حتی تعلق خاطری دارم ! تا آن زمان چنین احساسی را تجربه نکرده بودم ...فوق العاده بود.. ....
حالا اواخر شب که همه میخوابند و تازه من با جهان درونم به نزاع میرسم، شاکی و شلوغ میشود احوالاتم از جهان بیرون...آخ !کاش بیشتر بلده کار بودمکاش مثل این هایی که بلدن حاضر باشن و سری تعظیم آورند به پیشگاه صاحب الزمان، در عرفات رویم میشد حتی یک لحظه دیدارشان را ارزو کنم...اما افسوس .....
کاش می‌شد ماهم مثل موسی، نشانی از دور می‌دیدیم و به آن قوم خسته و ناامید می‌گفتیم : «إِنِّي آنَسْتُ نَارًا»...بعد مثل او به سوی آتش روانه می‌شدیم و مؤمن و پیامبر ، باز می‌گشتیم....ولی اکنون؟ تا چشم‌ کار می‌کند برهوت می‌بینم. گم‌شده‌ام. دنباله شعله های آتشی هستم که به دادم برسد بسوزاندم ...
خدایا تو اینجایی؟ نمی‌خواهی آتشی روشن کنی تا به‌سویش بدومنمی‌خواهی بگویی کفش‌هایم را در بیاورم و قدم در وادی طوی بگذارم؟
من که می‌دانم اینجایی...

+ بر من ببخشید اگر آشفته و مبهم بود کلماتم .آه
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۲۱:۱۹

thumbnail
عدد هفده.
هیچ وقت اهل سکون و سکوت نبوده‌ام‌ اهل یکجا نشستن یا بیکار بودن. این هم خوب هست هم نقصی بسیار آشکار . از این شور زیادی، شاکی ام !
انگار زمانی که شرایط برایم سختتر می‌شود بیشتر و وسیعتر خودم را مشغول می‌کنم ! این مشغولیت و فشار مضاعف، کمکم میکند سرپا و ناگریز قدری با نشاط بمانم !چندماهی هست علی رغم همه مشغله ها و احوالات پایین و بالا، خستگی ها و تنهایی‌های مفرط و غصه های سرکش ، مسئولیت مجمع دختران حورا (س) روی دوشم هست . بارها از حجم کار و مسئولیت سنگینش، خواستم فاصله بگیرم اما هر بار نشد که نشد ، نمیدانم تا کی ماموریت و رزق من ، خادم بودن در مجمع حوراست .....امروز در پایان سومین رویدادمان ، قرعه کشی مشهد گذاشتیم ...حتی یکدرصد فکرش راهم نمی‌کردم قرار است عدد هفده، ناجی من در این روزها باشد! مدام در دل میگفتم خدایا اسم کسی از این قرعه بیرون بیاد که مستاصل است و همین خبر بشود انقلاب روحی اش و بهشت احوالات خسته‌اش ...
راستی به واقع بهشت چگونه است؟من فکر می‌کنم بهشت پیش از آنکه پدیده‌ای زمان‌دار و مکان‌مدار یا اخروی باشد؛ پدیده‌ای روحانی و وجودی و دنیوی است. حتی می‌شود در مقیاس این جهان آن را زندگی کرد! بهشت گاهی در قلب انسان حلول می‌کند و گاهی در رواق منظر چشم‌ها. این برداشتی است از «فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُنُۖ»....
و بهشت برای من عدد هفده بود وقتی که خوانده شد و من مبهوت ماندم! من .... مشهد. ....
هرچند میدانم حالا حالاها ،شرایط رفتن و زیارت ندارم اما دلم هری ریخت ...وگرنه مدت هاست که دلم یک خلوت ناب میخواست !
هرچند آخرین مشهدم برای یک روز قبل از جنگ بود، همان روزی که تازه برگشته بودم و "عزیزم" را دیکر ندیدم تا در بخش سوختگی .... ..
آقای امام رضا(ع)نه برای این هدیه، و نه برای قرعه ای که بنامم افتادچیزی که با تمام وجود منقلبم کردهمان گوشه چشم و توجه شماست که سر بزنگاهبر روسیاهان و بی آبروها می‌اندازید....
آقا جانمن خیلی نیاز داشتم به این بغل گرم.اکر پای آمدنی ندارم ولی دلش را زیاد....به همان معجزه‌ی روز شهادتتان که عزیزمان را برگرداندید، الان هم قوت جان به تن نحیفش ببخشید ....من با بند بند وجودم میرسم خدمتتان .... قول !

[عدد هفده، تا ابد برایم بهشت شد]
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۱۹:۴۵

thumbnail
این پیام را یکی از شما ، بعد از خوندن مطلب بالا برایم نوشت‌... اصلا نمیدانستم ! مبهوت شدم ...
شاید تکیه بر نشانه ها و ارتباطات ، آنچنان شایسته نباشد و غالبا برای حقیر هم محل اتکا و توجه نیست ....
اما این خیلی فرق داشت، هر ذره ای از عالم که به حج برسد، بوی حج بدهد، صدای حج باشد ، برایم شیرین ترین لذت محض خواهد بود و پر رمز و راز ...
حالا عدد هفده برایم بسیار بسیار شیرین تر شد ، حج فقراست امام رضای من ...
در عالم معنا، آنچنان خبرها و داد و ستدهایی در جریان است که ما غافلیم و گمان میکنیم همه چیز همین قدر ساده میگذرد اما اینطور نیست ...

حج عزیزم !من هر روز به تو فکر میکنممن دوباره تو را در آغوشم میکشم ...بگذار زندگی ام با همین اشتیاق بگذردبگذار تمام معناها و نشانه های زندگی امبه تو برسد و با تو معنا شود حتی پایان زندگی و مرگم را در راه خودت رقم بزن لطفا !
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۱۲:۵۳

thumbnail
بسم‌الله.سر جمع، چند ساعت بیشتر طول نکشید از تصمیم به رفتن و جمع کردن وسایل و راه افتادن در جاده .دیگر مثل گذشته اینکه بنا بود یک سفر طولانی با دو پسرک پر جنب و جوش کوچک پیش رویم باشد اصلا مهم نبود که حالا بخواهد مانع شود برای آنکه منتظر رزرو قطار و جا و مکان باشیم...در مسیر، هر چه مدح و سرود کودکانه امام رضایی بود در ماشین پخش کردم و مثل یک بچه‌ی گمشده و دلتنگ، با همان ها بغضم می آمد و می‌رفت ...
من رسیدم. موقعی که حتی فکرش را نمیکردم بخواهد شرایطش پیش بیاید . ناباورانه وارد حرم شدم. حتی اینقدر که حواسم نبود امشب لیله الرغائب است و من اینجا وسط آرزویم نشسته ام !وارد رواق که شدم مداح داشت می‌گفت: " از امام هادی(ع) بخواهید که همین امسال در خانه خدا مُحرِم شوید، آهای مردم اگر بخواهید و در طلبش باشید میشه ... لبیک ..." بعدتر گفت: "زائرین محترم، امشب تلاوت سوره حج رو داریم و صفحه‌ی ‌... "خنده ام می‌گیرد، چنان سربه‌هوا شده‌ام که تمام ذرات جهان برایم به حج می‌رسد !
هوا سرد است؛ اما من باید بنشینم روی همان فرش های قرمز یخ زده روبروی ایوان طلای صحن آزادی و جا نمازم را باز کنم و دعای حج را بالا بیاورم و ...
راستش فکر میکردم اگر برسم به محضر امام، حتما خیلی بی‌قراری خواهم کرد، خودم را و تک تک جملاتم را آماده کرده بودم برای آنکه .... اما اینطور نشد،* تا رسیدم و دیدمش و بوییدمش سبک شدم سبکتر از همیشه، بی‌درد و بی حرف شدم بیشتر از همیشه* !!
حرم اینقدر خلوت بود که شاید تا امروز اینطور زیارت نکرده بودم. دلم رفت برای هیاهوی زائرا، برای همان مستاصل‌هایی که پناهی جز امام رئوف نداشتند، بلند بلند قربان صدقه امام میرفتند و های های گریه ...من کجا و این درماندگان کجا ... زنی روبروی ضریح روی سرش میکوفت، لابلای گریه هایش یا رضا یا رضاهای جانسوزش ، گریه مارا هم در میآورد...یا پیرمردهایی که کنار درب های صحن‌ها سرشان را تکیه میدادند به دیوار و زیر لبشان چیزی می‌گفتند و انگار ناغافل به چیزی میرسیدند که شانه هایشان از گریه می‌لرزید ...
من کجا و داغی و درد و پریشونی این زوار کجا؟!من که تا نرسیده، دردم هم یادم رفت ...رفتم کنار ضریح، فقط تشکر کردممن همان لحظه از سبکی ، حاجت روا شدم .
آمدم گوشه‌ای نشستم در رواق امام ، حاج مهدی سماواتی دعای کمیل را شروع کرد و آدم ها لابلای جمعیت شروع کرده بودند اعمال لیله الرغائب را به جا بیاورند .... و من مبهوت اینکه چقدر همه چیز زنده و رویایی هست و چقدر امام به همه ذرات عالم توجه دارد و ما حواسمان نیست.یادم آمد اخرین بار صبح بیست و دوم خرداد بود که داشتم از مشهد برمی‌گشتم و هنوز نمی‌دانستم چه امتحانی پیش رویمان است .حالا در دل شب در جاده دارم برمی‌گردم تهران. شاید سفرم خیلی کوتاه شد اما این بار تمام مسیر و جاده برایم عین حرم بود و بست‌هایش...
هوا تاریک و تا چشم کار میکند بیابان میگذرددر دلم می‌گویم چقدر خوب که ما امام رضا رو داریم .واقعا چرا فکر میکردم زیارت اینقدر دوره و بعیده؟امام حی و زنده است، می‌شنود و می‌بیند و مدد می‌رساند ...
انشالله که شفای عزیز ماهم ،در دستان امام رضایمان بوده باشد.حتما ایشان هم خیلی دلشان هوایی شدهوقتی خداحافظی کردیم و راهی شده‌ایم...
+هرچند روسیاهم و بی‌مقدار، اما نایب الزیاره تک تک شمایی بودم که هرچند نمی‌شناسمتان اما شک ندارم دعاهای خیر شما بود که به دادم رسید و راهی ام کرد... ممنونتونم !
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۱۸:۲۹

بسم الله.عیدتون مبارک
دختر یکی از سرداران شهید، آمده بودند عیادت. جلسه عجیبی بود، خیلی منقلب شدیم. حتی پسرک کوچکم ، مردانه اشک میریخت از جملاتی که بین دختر و عزیز ما رد و بدل شد...
واقعیت متنی رو نوشتم در باب چنین ملاقات و احوالات این خانواده ها و دخترانی که هرچند مقاومند و صبور اما دلتنگی شان تمام نمیشود ..اما واقعیت منصرف شدم از انتشارش، گفتم شما را چه سود از خواندن این احوالات سخت و جانکاه ، و آرشیوش کردم برای آنکه مطلب مهمتری منتشر کنم ...
لذا دلم میخواهد مطلب زیر را کامل بخوانید و با توجه ...
سیزدهم رجب ۱۴۴۷ولادت امیرالمومنین (علیه السلام)

۲۰:۲۷

ایپزود اول : تصمیم سخت
راستش را بخواهید نمیدانم از کجا و چطور مسیر من به حج و اینجا رسید! فقط میدانم انگار کعبه دل که تخلص کودکانه من در شعرهای ناشیانه دوره نوجوانی ام بوده، حالا رنگ گرفته ...مدت هاست افراد زیادی از غریبه و آشنا، از من جویای خرید فیش و استطاعتت و چه چه می‌شوند هرکس قصه ای دارد عجیب. بارها شده وسط سوال‌های خیلی معمولی‌شان، بغض‌م بگیرد و سخت بگذرد!تا امروز تلاش کرده‌ام به کسی توصیه‌ی یک خطی نکنم یا نسخه‌ای نپیچم چون خود را متخصص نمی‌دانم، فقط همان راهنمایی ها و تجربیات معمولی‌ام که بدانند کسی کنارشان هست چون من فقط یک دعوت کننده هستم و بیان کننده شرایط ، نه چیزی بیشتر... راستش فقط دلم میخواهد بلند بلند بگویم : " این حج عزیز و شریف را بی علت به تاخیر نیندازید و مشتاقش باشید ولو اینکه وصالتان را و شرایطتتان را خیلی دست نیافتنی بدانید ...! در طلب و شوقش بمانید که عین نعمت و توفیق است این خواستن".. سیزده سالی میشد که از دوست دوران اردوهای جهادی‌ام بی خبر بودم و حالا در این یکسال اخیر بواسطه سفر حج‌م، گه گدار از من سوالی میپرسید...اوایل آذر ماه امسال بود چند صوت طولانی برایم فرستاد با بغض و حالی عجیب .گفت از کل دار زندگی‌اش فقط یک سرویس طلای عروسی‌اش را دارد که ۱۵ سال است گوشه کمد هست و برایش بت شده . گفت همیشه فکر می‌کردم حج به من وقتی واجب میشود که ارثیه پدرم به من برسد ، ارثیه‌ای که بعد از دوازده سال هنوز خواهران برادران، تقسیمش نمی‌کنند و ...
با حال بغض و استیصال پیام می‌داد؛ می‌گفت: "دل کندم از این طلا ریحانه ! اما همسرم می‌گوید طلا بماند برای بچه ها یا امکان بهتر کردن ماشین یا روز مبادا ..."اهل توصیه و نسخه پیچیدن نبودم من که در شرایطشان نیستم تا بد و خوب را تشخیص دهم چه برسد به تعیین تکلیف وجوب و استطاعت ! اما برایش صوتی فرستادم به تفصیل با مضمون اینکه هر تدبیر و کاری به مصلحت هست انجام بده و جوانب رو بسنج اما فلانی فقط بدون هیچ ضمانتی وجود ندارد که این پول یا این طلا، برای آن روز مبادایی که ما سال ها منتظرش میمانیم باقی بماند یا به کار بیاید؟ چه ضمانتی هست این طلا ، به طریقی از بین نرود یا ... چه ضمانتی هست واقعا ؟ جنگی برسد، مالی از بین برود یا ...البته تدبیر به جای خود، اما به بهانه‌های واهی و نگرانی‌های بی اساس، واجب را به تاخیر انداختن، خسران است و زیان ! چرا که اگر جایی که باید هزینه نکنیم، هزینه‌ای گزاف تراشیده میشود در جای دیگر تا ...
اگر سالهای گذشته بود می‌گفتم هروقت پول دستتان آمد فیش را بخرید و بگذارید کناری چون خودش یک قدم مهم و جلوبرنده هست! اما امسال هرکس میپرسید تردید و ترس داشتم به کسی این را نگفتم. میگفتم هروقت پول فیش و کاروان را باهم داشتید طلا بفروشید و ثبت نام کنید .
اما دوستم دیگر حالش و اشتیاقش دست خودش نبود، دلش را به دریا زد. حالش عجیب بود، صوت هایش بغض هایش .. شوق بی اندازه و غیرقابل توصیفش!همسرش که اشتیاق و گریه‌هایش را که دیده بود راضی شده بود. طلافروش می‌گفت: " نفروش حیفه .. دیگه پیدا نمیشه مثل این مدل و تراش!" شیطان تا لحظه آخر مقابلش جولان داد ... اما او پر قدرت طلا را فروخت و همان فردایش بی معطلی رفت و فیش حج‌ش را خرید .غبطه خوردم، به او گفتم کاش من جای تو بودم !کاش الان چشیدن این لحظه لحظه های اشتیاق و در طلب بودن ، رزقم بود ...! چون من میدانم این حال رسیدن و نرسیدن، این خوف و رجا، یعنی عینا در آغوش خدا گرم شدن...!
اما ... اما ... از آن روز تا همین الان ، چون پیش ثبت نام‌های حج تمام شده بود، هنوز نتوانسته در کاروانی ثبت نام کند و کاّنه کارش بی فایده بوده. مثل یک مرغ پر کنده‌ای شده که پشت درب صاحبخانه، به التماس نشسته ...
به زعم من این دل کندن‌ها رشد دارد! روح آدم را عجیب صیقل میدهد . این رفیقم هم همینطور شده ...میگفت دوازده سال منتظر بودم ارث پدرم برسد نمیتوانستم از این طلا بگذرم، شاید رشد من در این دل کندن بود در این تصمیم...! پشت این تصمیم یه دل بزرگ و توکل بزرگ بود که پشت به انتظار نشستن اون ارث نبود...
حالا این یکی دو هفته که طلا عجیب بالا رفت، حالم خیلی خراب بود نگران دوستم بودم. حتی خودم عذاب وجدان گرفتم با اینکه خداوند خودش آن بالا شاهد هست هیچ وقت به خودم اجازه ندادم به کسی بگویم چکار کند تا اینکه چند روز پیش که داشتم نگرانی و ناراحتی ام را از این باب و شرایط دوستم برای کسی نقل می‌کردم سخنی گفت که آرامم کرد ....آرام شدم خیلی آرام ! حالا دلم میخواهد برای همه شمایی بنویسم که گاهی دلتان میلرزد ،شک می‌کنید ...

+ ادامه دارد ...
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۲۰:۴۸

[ادامه از پیام قبلی ]
اپیزود دوم : رزق معین
اینکه ما باید باور کنیم میزان رزق و بهره‌ی ما از هر چیزی در ابن دنیا معین و محدود است*. اگر بناست از نعمتی رزقی ببریم اگر در مسیر درست باشیم تمام و کمال خواهیم برد نه مثقالی سهممان کم میشود نه بیشتر . پس رزق من از آن طلا همان عدد بوده و همان دل کندن و تمام. ماموریت آن سرویس طلا، همین بوده که به آن عدد برسد و کمالش همین بوده که در آن برهه دلت از آن منقطع بشود، حالا هزاری هم چیزی ارزشمندتر یا فرسوده تر شود، مهم این است سربزنگاه ، در شاقول و ترازوی تصمیمات، معامله با خدا پر رنگ باشد.
معلوم نیست اگر بهره ما به سر بیاید، حتی اکر تصمیم ش را با اختیار نگرفته باشیم در هرصورت، آن نعمت از کفمان می رود. این را یقین کنیم و دیگر دلمان را پای حسرتی حیف نکنیم
این حرف و حقیقت میتواند شامل هر موجودیتی باشد رزق ما و بهره ما از پدر ، مادر، فرزند ، مال ، رفیق ، شغل یا هر وسیله کوچک یا بزرگ.
مصداق و تطابق آن چیز پای خودتان‌

شاید به جهت مالی، تصمیم دوستم در ظاهر و پوسته زیان به نظر برسد اما یقینا وعده‌های خداوند ، میرسه ...
خدا فزونی میده ریالی که در راهش بدیم

ولی چیزی که من به آن رسیدم در تمام این دو سالی که درگیر حج شده‌ام، این راه، خصوصا *راه حج
با همه راه ها سفرها تصمیمات عالم متفاوت هست و ابدا راحت و سهل به دست نمیاد!

توی این مسیر هرکس ، دقیقا روی نقطه ضعفش اونقدر آزمایش میشه که یه جایی یا وا بده یا برعکس محکم ریشه بده ...حج بنظرم یک مسیر تربیت هست .از لحظه اول تا آخرین لحظه‌ی اتمام سفر حج‌تان، نزاع عمیق‌تان با شیطان ، آن هم دقیقا سر نقطه های ضعتان هویدا خواهد بود ...
بسیار حریصم برایتان ، به اینکه خیلی زود خودتان را در دامان با شکوهترین مسیر عبادی ببینید انشالله ....خیلی دوست داشتم معتکف باشم امسال.به خلوتش و اتصال با معبود ، خیلی محتاج بودماما توفیق یار نبود، شما معتکفین، از همین لحظه‌های زنده اعتکاف حج عزیز و حی را طلب کنید با همه وجودتان برای خود و همه ما .
سیزدهم دی ماه ۱۴۰۵
undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۲۱:۰۲

دیشب خواب دیدمباز احرام بسته ام ... حال عجیبی بود !می‌روم به سمت کعبه‌ی سیاه‌پوشیک دور طواف میکنم به گریه می افتماز طواف بیرون میزنم بعد همان یک دورنمیدانم چطور اما خیلی عادیوارد صحن امام رضا (ع) می شوم ...همان‌جا می نشینم به گریه و درد و دل نزد امامم...انگار ادامه اعمالم باشد حاضر شدن مقابل امام رئوف.
بیدار که میشومفقط در ذهنم این میچرخد که حقیقتا و باطنا از قدیمبی علت نگفته اند کهحج فقرا، زیارت امام رضاست .....اهای مشتاقان حج، من در این ماه رجببرای دوستان و نزدیکانم ، از هیچ و پوچمعجزه دیدم برای حاجی شدنشان ...مقام شوق و طلب، معجزه میکنددست کم نگیریدش ...گوارای وجود

undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۱۵:۱۶

امروز حالم منقلب بود.
نمیدانم در این مسیر ، شاید خیلی ها به من می‌گویند : "*حس و حال و طلبی که ما به عتبات مقدسه ، به کربلا و نجف و مشهد و ... داریم، به سفر حج و مسجدالحرام نداریم ...!* اصلا در درونمان جوششی نیست چه برسد به مقام طلب کردن آن ..."
بیان کردن و یا حتی درگیر شدن به این مفهوم و حس و حال، هیچ اشکالی ندارد حتی می‌توان گفت تا حد زیادی طبیعیست و -حتی خود من در گذشته- و خیلی های دیگر بهش مبتلا بوده‌ایم!
این احوالات دلایل متفاوتی دارد که اولا شاید ناشی از نبود روایت‌های کافی و حیرت انگیز از حج و خلا شور و حال آن در فرهنگ و جامعه ما نسبت به سفر واجب و عبادت بی بدیل حج است.البته بنظر من ، بخاطر نفس وجودیت و تفاوت آن سرزمین‌ها هم با یکدیگر هست و نوع طلب و دعوتشان ، انگار از اساس متفاوت است‌ !
سفر حج، شرایط عجیبی دارد. بی واسطه ، بدون القای شور و حال‌های وابسته به میکروفون ها و بلندگوها و سخنران‌ها ، مانوس میشی... آن هم چه انس دلچسبی ! انگار هر چه که هست از هویدای دل خودت باید بلند بشه و این باشکوه ترین دستاورد سفرت خواهد بود !بلاتشبیه مثل حرم امام رضا(ع) نیست که از هر گوشه کناری مناجاتی روضه‌ای به گوش برسه و بواسطه آن دلی بشکنه یا اشکی جاری بشه ..
در مسجد الحرام و در همه اماکن آنجا ، فقط و فقط خودت هستی که باید برای رسیدن به این اتصال عجیب با حبیبت ، به این خالص ترین مناجات زندگیت و ارتباط وجودی بی واسطه با پرودگار و معبودت ، تقلا کنی...
باور کن بی نظیره این احساس خلایی که روح و وجود آدم رو فرا میگیره ! تازه میفهمی حتی برای مناجاتت چقدر وابسته و نیازمند اسباب این دنیایی! یاد میگیری چطور مانوس شدن و مانوس ماندن را !
همان وقت در مسجد الحرام، وقتی پله ها را پایین می آیی و چشمانت کعبه شریف را که میبیند، شاید در چندبار اول تشرف، هنگ کنی که حالا باید به چه کسی چه سلامی بدهی چه ذکری بگویی... بگویی السلام علیک ...که ؟
کم کم میفهمی خودت هستی و خودش. زیبا و حیرت انگیز و دلربا. باید بگویی اللهم انت السلام و منک السلام و علیک السلام...
صاحب همه سلام ها خودش آنجاست .

شوق و طلب سفر حج را خودت باید آجر به اجر در درونت بسازی . کار آسانی نیست.حالا از تو میخواهم بیش از بیش از خودش بخواهی این عطش را به جانت برساند تا سیراب شوی ...

خدا کند خیلی زود، شعله طلب حج در وجودت روشن شود. بعد از سفر حج ، احوالاتی بر آدمی میگذرد که دوست دارد هزار بار دیگر آن طعم شیرین و حلاوت غیردنیایی را بچشد اما ...
+ هیچ وقت کسانی که بارها حج میرفتند را درک یا تایید نمیکردم. میگفتم یکبار واجب خداست، بقیه پول را بدهند در راه خیر و کمک به مستمند. شماتت کرده‌ام حالا خودم گرفتار شده ام . با تمام تمام تمام وجودم دلم میخواهد دوباره معجزه شود و من این مسیری که نابلدانه طی کردم حالا دوباره پیش روم با خطای کمتری ...با تمام وجودم معجزه میخواهمundefined
این روزها با بدرقه هر کسی که خبر درست شدن کاروانش را که به من میدهد و من سرتاپا خوشحال میشوم ، دلم هری میریزد ...
بعد کمی بعدترچمباتمه میزنم در خلوتمو با خود زمزمه میکنمحالا ده بار دیگه هم بروی؟تغییرت کو ؟ رشدت کجاست ؟سبک زندگی حاجی بودن رو پیش بگیر ریحان.
افسوس
هجدهم بهمن ماه ۱۴۰۴وقتی قلبم در بدرقه حجاج ، هوایی میشود ...

undefined کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns

۱۷:۴۱