چهل روزِ جانکاه گذشته است ...
برای من روز و ساعتی نیست که دلم برای آن صندلی سفیدی که همیشه رویش مینشستید تنگ نشود و چشمم دنبالتان نگردد ...حواستان هست چهل روز گذشته ؟ ... پس کی قراره دیگر از پشت آن پنجرهی شیشهای کوچک نبینیمتون ؟ کی دوباره به اسم ، صدایم میکنید؟از آن راهروی سرد خستم ... !از آن اتاق بغلی، که عزیزانش میآیند قربان و صدقه پدرشان میروند و از آن طرف شیشه صدایی میشنوند، خستم ... از هرچی باند و پانسمانه خستم ...از هر تابلوی "بخش سوختگی" فراریام ...از اینکه بیشتر از سی روزه به هوش نبودهاید تا کمتر رنج بکشید و چه حالایی که کمی چشمانتون رمق پیدا کرده و باز شده اما بیچارهترمان کرده و بیشتر جگرمان را میسوزاند، خستم ...
دیروز مراسم چهلم فرماندهان بود. چهل روز خانوادهشان پذیرفتهاند که عزیزشان نیست ... اما ما و خیلیهای دیگر شاید، تمام این روزها مضطر و مستاصل و منتظر و امیدوار ماندهایم ، آخ ... هزاران بار لعنت بر آن غده سرطانی و منحوس ... چه داغی بر دلها نهاد !...ما منتظرتونیمشما خوب میشید و دوباره خدمت میکنید ماهم بسیار بیشتر ، سیر نگاهتان میکنیم ...ما همیشه میدانستیم شما خاص بودیدشما همیشه اهل رعایت همهی قانونهای نوشته و نانوشتهای بودید که ما کم آورده بودیم اما شما همیشه سر ساعت، پای قرارتان حاضر ......
+ میدانم این واگویهها نه خواندنش برای شما سودی دارد و نه نوشتنش مرهمیست بر جان ما.اما امیدم به همین دردیست که اینجا میشکافمشبه امید بدرقهی دعایی از نفس مومنی ... مینویسم چون معتقدم این روزها باید روایت شود .نه برای آنکه عزیزِ من است،برای انکه این عزیز، یک عمر مخلصانه مجاهدت کرده است و حالا دلم میخواهد عاجزانه از هر عزیزی که میتواند در حق ایشان و همه مجروحینی که هنوز گرفتارند، دعا و نذری کنند ... دعایی عمیق با نفس حق ...
نیمه شب پنجم مرداد ۱۴۰۴روزهای سختِ کشدار نبودنشکعبه دل
+ حمد شفا + صلوات + حدیث کساء
از روزهای حجَمble.ir/join/756bDUdHns
برای من روز و ساعتی نیست که دلم برای آن صندلی سفیدی که همیشه رویش مینشستید تنگ نشود و چشمم دنبالتان نگردد ...حواستان هست چهل روز گذشته ؟ ... پس کی قراره دیگر از پشت آن پنجرهی شیشهای کوچک نبینیمتون ؟ کی دوباره به اسم ، صدایم میکنید؟از آن راهروی سرد خستم ... !از آن اتاق بغلی، که عزیزانش میآیند قربان و صدقه پدرشان میروند و از آن طرف شیشه صدایی میشنوند، خستم ... از هرچی باند و پانسمانه خستم ...از هر تابلوی "بخش سوختگی" فراریام ...از اینکه بیشتر از سی روزه به هوش نبودهاید تا کمتر رنج بکشید و چه حالایی که کمی چشمانتون رمق پیدا کرده و باز شده اما بیچارهترمان کرده و بیشتر جگرمان را میسوزاند، خستم ...
دیروز مراسم چهلم فرماندهان بود. چهل روز خانوادهشان پذیرفتهاند که عزیزشان نیست ... اما ما و خیلیهای دیگر شاید، تمام این روزها مضطر و مستاصل و منتظر و امیدوار ماندهایم ، آخ ... هزاران بار لعنت بر آن غده سرطانی و منحوس ... چه داغی بر دلها نهاد !...ما منتظرتونیمشما خوب میشید و دوباره خدمت میکنید ماهم بسیار بیشتر ، سیر نگاهتان میکنیم ...ما همیشه میدانستیم شما خاص بودیدشما همیشه اهل رعایت همهی قانونهای نوشته و نانوشتهای بودید که ما کم آورده بودیم اما شما همیشه سر ساعت، پای قرارتان حاضر ......
+ میدانم این واگویهها نه خواندنش برای شما سودی دارد و نه نوشتنش مرهمیست بر جان ما.اما امیدم به همین دردیست که اینجا میشکافمشبه امید بدرقهی دعایی از نفس مومنی ... مینویسم چون معتقدم این روزها باید روایت شود .نه برای آنکه عزیزِ من است،برای انکه این عزیز، یک عمر مخلصانه مجاهدت کرده است و حالا دلم میخواهد عاجزانه از هر عزیزی که میتواند در حق ایشان و همه مجروحینی که هنوز گرفتارند، دعا و نذری کنند ... دعایی عمیق با نفس حق ...
نیمه شب پنجم مرداد ۱۴۰۴روزهای سختِ کشدار نبودنشکعبه دل
+ حمد شفا + صلوات + حدیث کساء
۱۵.۶K
۲۰:۳۵