بله | کانال kahfiya
عکس پروفایل kahfiyak

kahfiya

۱۴۳ عضو
undefinedدختر ایران
قسمت سوم

۱۵خرداد ۱۳۹۸
اواسط دوره دوم ریاست جمهوری روحانیه. مشکلات اقتصادی گلوی مردم رو پاره کرده؛ هر روز بیشتر و بیشتر از حکومت بدم میاد.کلی از معترضا رو به جرم حرف زدن می‌کنن تو زندان...مامان بابام دفاع بیخودی می‌کنن؛نه فقط من، که اعصاب کیانم می‌ریزن بهم!!!دوره احمدی نژاد که فقط گند خورد به مملکت...هرکشور بدبخت بیچاره‌ای بود رو دور خودش جمع کرد، اسمش هم گذاشت دیپلماسی...بعدِ اون دلمون خوش بود به روحانی.هی گفتیم یه فکری به حال موسوی بیچاره می‌کنه که نکرد!!!گفتیم مذاکره می‌کنه که نکرد؛یعنی نمی‌ذارن که بکنه!!! گفتیم آزادی میاره،که نیاورد!!!هنوزم هیچ غلطی نمی‎کنه!!!روزها و سال‌ها می‌گذره؛اما هیچی عوض نمیشه... همه چی افتضاحه...با کل دنیا می‎خوان بجنگن!!!اینجا ایرانه،کشوری که با این همه ثروت،بدبخت ترین کشور دنیاست! فقط گاهی یادمون می‌ره همین...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۳۱

رو به روی کیان نشستم.امروز، سالروز همون روز قشنگیه که توی همین رستوران رو به روم نشست. کیان از اولم با همه فرق داشت تو اون جمع؛هم مؤدب بود،هم اهل درس و مطالعه،هم با حیا، مثل خودم هم همیشه نماز می‌خونه.خدایی ما یه چیز دیگه بودیم دو تا دسته‌ی گل!!البته گاهی یه سیگاری هم می‌کشید، که اونم انگاری واسه کلاسش بود، چون بعدش انقد تک سرفه می‌کرد که همه بد و بیراه بارش می‌کردن...یادمه یه دفعه یکی از بچه ها بهش گفت:« بابا تو خونه دوبار تمرین کن، ضایع بازی در نیاری اینجا.»بچه‌ام کلی خجالت کشید...من و کیان تقریبا با هم وارد اون اکیپ شده بودیم.مهسا می‌گفت:« شما دوتا تافته جدا بافته جمع بودین، که خدا هم واسه هم گذاشتتون کنار.»خدایی هم ما شبیه‌شون نبودیم.البته خیلی وقته ندیدمشون؛شاید یکی دوبار اتفاقی، بعضی از بچه ها رو دیده باشم. آخه کیان خوشش نمیومد،می‌گفت:« اگه اون جمع رو تحمل می‌کردم، فقط به خاطر تو بود.»کلاً این جمع‌ها رو هر چی هم آدم خوب توش باشه، سالم نمی‌بینه.همیشه تو این امور می‌گه:« شما دخترا زیادی ساده‌این؛ ما خودمون می‌دونیم چه خبره!!»بعدشم قاه قاه می‌خنده.بچه پررووو!!!
به چشمای خرمایی خوشگلش خیره می‌شم و می‌گم:« کیان!!؟باورت می‌شه الان ۹ساااال از اون روز می‌گذره؟؟؟!!!دقیقا ۹ سال!!!»بعد به ساعتم نگاه می‌کنم و می‌گم:« البته یه یه ساعتی مونده؛هیچ وقت یادم نمی‎ره چقدر هول کرده بودیااا،داشتی سکته می‌کردی بیچاره!!!و بلند بلند می‌خندم.کیان یه هیس ریز می‌گه و با خنده اما آهسته ادامه می‌ده:« بدبخت، قیافه خودتو ندیده بودی!!!متحیر مونده بودی که این پسر خوشگله با این قد و بالای رعنا، چی خورده تو سرش که می‌خواد به من گل بده!»
ابرو بالا میندازم و میگم:« اولا قد و هیکلت رو به رخ من نکش؛ دختر هر چی جاسوییجی تر تو دل برو تر؛دوماً !!!فقط گل بود؟؟؟؟!!خوبه نامه‌ی فدایت شوَمِت رو قاب کردم و گذاشتم تو خونه؛سوماً !!! داری زیادی بحث رو منحرف می‌کنی، کادوم رو رد کن بیاد ببینم، بلبل زبونی موقوف!!!»undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۳۱

کیان برای من عزیزترینه!مامان بابام می‎گن:« همه دعاهای خیر ما از اول به دنیا اومدنت جمع شد، واسه تو شوهر شد.»به رو نمیارم، اما راست می‌گن کیان همه عشق زندگی منه!!!
یه جعبه کوچیک چوبی از توی کتش در میاره و آروم هلش می‌ده سمت من و یه جوری که مجبور شم گوشام رو تیز کنم، می‌گه:« این قشنگ‌ترین هدیه‌ایه که برات تا حالا خریدم...»
با ذوق برش می‌دارم و دم گوشم تکونش می‌دم.می‌گم:« معلومه دیگه، یا دستبنده، یا گردنبند؛اما چرا قشنگ ترین؟؟؟ مگه چه شکلیه؟؟؟می‌خنده و می‌گه:« بازش کن که من اون رو، از تو هم بیشتر دوست دارم.»
اخم می‌کنم و دوباره می‌ذارمش رو میز و می‌گم اصلا مال خودت، نخواستیم!!! می‌خنده و می‌گه:« باشه بابا،نازک نارنجی،من غلط کردم، خوبه؟؟؟»یه شکلک درمیارم و با ذوق می‌رم سراغش و بازش می‌کنم.با دیدنش چشمام برق می‌زنه!!!خیلی خوشگله کیان...واااقعا قشنگه، چرا انقد حس داره؟؟؟!!!
یه گردنبند طلاییه، که توش پر از گلای خشک شده است.لبخند می‌زنه، مثل بچه ها منتظره ببینه چقدر دوسش دارم.به چشماش خیره می‌شم و می‌گم:« من خیلی دوسش دارم.» با همون صدای مهربونش می‌گه:« اینی که بهت دادم خیلی با ارزشه هااا،مراقبش باش!!
نمی‌دونم چرا هی تکرار می‌کنه که با ارزشه؛ ازش هم که می‌پرسم، درست حسابی جوابم رو نمی‌ده.فقط می‌گه:« چون تو قراره بندازی گردنت!!!»اما من می‌دونم یه چیزی هست،خوب می‌دونم این روزا،دست و بالش تنگه. بتونه، برام دنیا رو می‌خره!!اما...دلم خونه از فشار اقتصادی که روی دوششه...البته وضعمون خوبه،اما خب، اونی که باید نیست...مشکل اونجاست که، پولای ما می‌ره تو جیب مردم اینور و اونور دنیا!!! اونوقت ما تو کشور خودمون هزاران هزار فقیری داریم، که نون شب ندارن!!!undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۳۲

شوهر من باید صبح تا شب کار کنه، که تهش نتونه برای زنش یه هدیه خوب بخره.جای طلا، نقره یا بدل باید بده دستش...می‌گن از هر ایرانی، اندازه پول یه ماشین خوب، سالانه میره تو جیب سوریه و لبنان.اونم با چه بهانه‌ای؟ دفاع از حرم حضرت زینب!!!بابا کی به حرم کار داره؟؟؟البته اینو واسه آدم مذهبیا می‌گن؛به امثال ما که گول این چیزا رو نمی‌خوریم و دستشون برامون رو شده می‌گن، اگه اونجا نجنگیم باید با داعش توی ایران بجنگیم!مردم رو خر فرض کردن...
امروز بیست و پنجم آبان نود و هشتهبه جنون رسیدم؛ هربار اعتراضاتمون به ثمر نمی‌شینهمثلا همین دی ماه 96...8 روز مردم کف خیابون بودن.حیف که اون روزا ما رفته بودیم تور گردشگری، وگرنه منو کیان جفتمون بین مردم بودیم.فقط اخبار پشت اخبار بود، که آمدنیوز خبر از فسادای مالی می‌داد.مردم رو هول می‌داد که پاشن از حقشون دفاع کنن!!دمشون گرم!!!حداقل یه ارزن شجاعت داشتن به مردم خبر بدن، که چی داره تو مملکت می‌گذره.آخر هم، سر تیم بدبخت آمد نیوز، روح الله زم رو گرفتن کردن تو زندان...اما دیگه مردم روانی شدن!مردک نفهم می‎گه:« من خودم ساعت 8 صبح شنبه فهمیدم بنزین گرون شده.»خدا ازت نگذره!!!ما اینهمه نفس نزدیم، که توی بی لیاقت بیای سرکار و اینجوری جواب ما رو بدی؟؟؟!!چقدر من و کیان خفه کردیم خودمون رو،چقد تو ستادش جون کندیم.حتی توی دور دوم اتخابات، با اینکه دوبار از یه سوراخ گزیده شده بودیم از ترس رأی نیاوردن بقیه شون خودمون رو کشتیم...بابام راست می‌گفت!چقدر گفت واسه این آدم انقدر بال بال نزنین... البته بابام خودش ته خوشحال‌های عالمه، که به اون یکی‌هاشون دل بسته بود. خدا رحم کرد اونا رای نیاوردن!!!میزان قدرت انتخاب ما از یه جلبک دریایی هم کمتره...انتخاب نیست که،هرکی رو دلشون میخواد میارن بالا، ما هم عروسک خیمه شب بازی ایناییم.بغض داره خفم می‌کنه،مگه ما چی خواستیم؟؟جز یه زندگی خوب، که بتونیم راحت خونه بخریم یا ماشین عوض کنیم و امنیت شغلی داشته باشیم؟؟غیر اینکه خواستیم آزادی بیان باشه و کسی رو به جرم حرف زدن نکنن توی زندان؟؟ماها حق اعتراضم نداریم!! اعتراض هم که می‌کنیم، می‌زنن می‌کشنمون.این همه سال گذشت، آخر هم نفهمیدیم 88 چند نفر مردن؟!همه آمارها رو دروغ میگن؛88، هشت نفر،96، بیست و خورده ای نفر،درحالی که بی بی سی، خیلی بالاتر از این حرفا اعلام کرده!مسخره ا‌ست.چند وقت پیش به کیان می‌گفتم:« اگه اسلام اینه و مؤمنا اینان؟! نه اسلام رو می‌خوام نه اینا رو.»بسه دیگه!!!تو هر ارگانی می‌ری،تو هر جمعی می‌ری، بخور بخور راه انداختن؛هر چی مذهبی‌تر، ساندیس خور‌تر...
اینستا پر شده از خبر اعتراض.اینترنشنال و بی بی سی فارسی و خیلی‌های دیگه هم دارن اخبار اعتراضات رو رنگی پخش می‌کنن.این روزا به هر کی کارد بزنی خونش در نمیاد...تازه اول اعتراض مردمه؛چند ساعتی بیشتر نمی‌گذره از شروعش.undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۳۲

منتظر کیانم که از سرکار برسه.سفره غذا رو چیدم، بوی غذا یه ساعته پیچیده تو خونه، دارم از گرسنگی می‌میرم. دیشب هم دیر اومد، الان هم ساعت ۱۱ شبه هنوز نیومده.دیشب تا صبحم نخوابید...هر چی می‌پرسیدم چته؟هیچی نمی‌گفت،آخر با دعوا فهمیدم دستش درد می‌کنه، تهش هم نفهمیدم چرا...
با کلافگی از جام بلند می‌شم و می‌رم سمت سرویس.آب خنک رو بازم می‌کنم؛آخیش...با اولین مشت آبی که به صورتم می‌ریزم نفسم جا میاد...صورتم رو با حوله خشک می‌کنم. بوی عطری که همیشه به حوله می‌زنم رو خیلی دوست دارم،یکم توش نفس می‌کشم و می‌رم سمت آینه اتاق.از توی کشو یه رژ صورتی کمرنگ برمی‌دارم و می‌زنم،که از پنجره صدای در پارکینگ رو می‌شنوم.اخبار روانم رو بهم ریخته؛اما الان کیان با هزارتا خستگی داره میاد خونه!! برام مهمه ضدحال نباشم.این اخلاق مامانم رو خیلی دوست دارم، همیشه قبل اومدن بابا، حتی اگه بمب هم افتاده باشه وسط زندگی باز هم اون رو می‌ذاره کنار، با لبخند می‌ره استقبال بابا...واقعیت اینه، کیان انقدر واسم عزیزه که دیدنش غم دنیا رو از دلم می‌بره...موهام رو باز می‌کنم، می‌ریزم دورم.یه تاب به یه دسته‌اش میدم و گلسر گلبهیم رو می‌زنم بهش؛فقط عطر کم دارم که صدای زنگ در ورودی بلند میشه.کیان همیشه خودش کلید می‌ندازه.تعجب می‌کنم و سریع دوتا پیس عطرم می‌زنم و می‌دوئم جلوی در.آهسته دستگیره در رو باز می‌کنم و..... میام سلام بدم......چیزی که می‌بینم باور کردنی نیست،نه...کیان... فقط دارم نگاه می‌کنم...کیان!!!چی شده؟؟؟چرا اینجوری شدی؟؟؟یا خدا...در عرض چند صدم ثانیه اشکام رو صورتمه. هول کردم،می‌خواد بیاد داخل اما من قدرت ندارم از جام تکون بخورم.نمی‌دونم باید چیکار کنم،خدایا به دادمون برس....undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۳۳

برای رسیدن به ابتدای هر قسمت و پادکست اون، سنجاق شده ها رو دنبال کنینundefined

۲۰:۳۶

thumbnail
سلام سلام شروع کنیم به گپ زدن یا هنوز زوده؟؟؟undefined
برآیند نظرها و ویو ها نشان از این داره پادکست طرفدارهای زیادی دارهundefined
بچه های تدوین رسماً توی دوی ماراتون به سر میبرنundefined
undefined@kahfiya110

۱۵:۱۳

thumbnail

۱۵:۱۳

thumbnail

۱۵:۱۳

thumbnail

۱۵:۱۳

با لینک ناشناس میتونیم راحت‌تر باهم گپ بزنیم
به زودی میذارمundefined

امشب هم حوالی ساعت ۲۴ undefinedundefined
بارگزاری قسمت چهارم دخترایرانundefined
undefined@kahfiya110

۱۵:۳۰

دخــــتــــــرایـــــــران4.mp3

۱۲:۱۶-۱۱.۹۱ مگابایت
#دختر_ایران#قسمت_چهارم#کهفیاundefined@kahfiya110

۲۰:۲۹

بچه ها برای بعضیاتون صوت ها پلی نمیشه
کش آپ بله رو پاک کنین درست میشه

۲۰:۳۹

undefinedدختر ایران
قسمت چهارم

به زحمت چشماش رو باز می‌کنه،صورتِ غرقِ به اشکم رو پاک می‌کنم،نمی‌خوام من رو انقدر آشفته ببینه.چشماش که بهم میوفته، به سختی یه لبخند دلخوش کُنَک میزنه و دوباره از حال میره...
من روی تخت بیمارستان کیان رو نمی‌بینم،نه،اونی که رو تخت خوابیده منم،خودِ خودِ من.همون دختر بیست ساله‌ای که ۱۰ سال پیش همین خدانشناس‌ها راهی بیمارستانش کردن...یادم نمی‌ره چجوری پخش زمین شدم و غش کردم!!!اما کیان من کتک خورده،سر و صورتش کبود شده،همه تنش پراز زخمه،بازوش چاقو خورده...همشون همینن؛ این بار دیگه نباید کوتاه بیایم...این آتیشی که بلند شده باید دودمانشون رو بسوزونه.به چه حقی؟؟؟با چه مجوزی مردم رو میکشن؟؟؟برای چی اصلا؟؟؟به جرم اعتراض به قیمت سر به فلک کشیده‌ی بنزین؟؟؟سرم رو روی تختش می‌ذارم، کنار بازوی زخمیش. با صدای خفه میگه:« خوشگل خانوم،نهال خانوم من... نبینم گریه کنی!!!من حالم خوبه عزیزم...»
با شنیدن صداش دلم هری می‌ریزه!کیان تنها کسیه که من رو نهال صدا می‌زنه و من برای این اسم می‌میرم...هروقت این اسم رو با میم مالکیت میگه ذوق مرگ میشم؛ولی الان رنگ به رخ معصومش نمونده، و دلم داره ریش ریش میشه از بازوی باند پیچی شده‌اش... زهرخندی می‌زنم و میگم:« تنهایی رفتی؟؟؟ بدون من؟؟؟داشتیم آقا کیان؟؟!!»اخم می‌کنه و میگه:« اینجاها جای شما نیست، شوما می‌شینی تو خونه، خانمی میکنی.من واسه زندگیمون می‌جنگم!!من واسه حقمون اعتراض می‌کنم!!!
بهم برمی‌خوره؛اما الان وقتش نیست. بهش میگم:« بذار دکتر رو صدا کنم.»و از اتاق میرم بیرون...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۴۰

ساعت ۳ صبحه.کیان خوابیده و من رو مبل خونه دارم اینستا چک می‌کنم. خیلی جاها آتیش زده شده. شهر بهم ریخته؛ برای چندین بار داریم کلی جوون رو از دست می‌دیم.حکومت هر کاری می‌کنه تا اعتراضات تو نطفه خفه شه!تا مردم دهنشون بسته بشه!!اینا ته لجن بودنن!!!همه این خرابی ها کار خودشونه،وگرنه مردم چرا باید اینکار رو بکنن؟کدوم مردم فاطمیه رو آتیش می‌زنن؟؟کدوم مردم قرآن می‌سوزونن؟؟؟یه دفعه دلم هری می‌ریزه...یاد دست درد پریشب‌اش میوفتم.نکنه اون شبم رفته بوده...امان از تو کیان!!!
صدای ناله‌اش رو از تو اتاق می‌شنوم. نمی‌فهمم چطوری خودم رو بهش می‌رسونم؛اما با دیدن صورت عرق کرده و زرد رنگش تاب نمیارم. تلفن رو برمی‌دارم،فک کنم پنج شیش تا زنگ می‌خوره که بابام با واهمه میگه:« بله؟چی شده دخترم؟؟»سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم و شمرده شمرده میگم:« بابا میشه بیاین خونه ما، کیان یکم حالش بده...»بابا بی درنگ میگه:« باشه باشه اومدیم، اما نمیگی چی شده؟؟»میگم:« چیزی نیست، فقط بیاین،کیان داره تو تب می‌سوزه.»زردی صورتش تمام توان پاهام رو گرفته.بدو بدو میرم سمت آشپزخونه،باید آب بیارم پاشویش کنم.اصلا نمی‌دونم واسش اینکار خوبه یا نه؛اما من همین قدر الان به ذهنم می‌رسه...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۴۱

کیان و بابا از بیمارستان برگشتن.حالش خیلی بهتره.رفتنی هر چی التماسِ بابا کردم منم می‌خوام بیام، نذاشت.می‌گفت یکی باید به خود تو برسه.
مامان از لحظه‌ای که رفتن، داشت براش ذکر می‌گفت و عین پروانه دور من می‌گشت.به جای اینکه نگران کیان باشه،هی مراقب من بود! اما معلومه خیلی دلخوره!!آخه یه جا دیگه طاقت نیاورد و بهم گفت:« کیان رفته تو اغتشاشات، نه؟؟؟»اما مهم نیست مامان اینا چی فکر می‌کنن؛بالاخره یه روز می‌فهمن دارن اشتباه می‌کنن.فقط منتظرم خیالم از کیان راحت شه.وقتی بیینم حالش بهتر شده خودم به جاش میرم!!!ما مردمیم که باید این وضعیت رو درست کنیم،وگرنه کسی دلش به حال ما نسوخته...

ساعت 7 شبه مامان اینا بعد ناهار رفتن. کیان هنوز خوابه. توی چارچوب در ایستادم و حال زارش رو تماشا می‌کنم...گوشیش روی پاتختیه، مدام ویبره میره.نمی‌دونم کیه، اسم نداره؛اما از دیشب ده هزار بار زنگ زده!پاورچین پاورچین وارد اتاق میشم و لباسام رو برمی‌دارم.و بعد آهسته از اتاق میام بیرون. خوابه خوابه! داروها یکم سنگینش کرده...آخه خیلی درد داشت،واسه همین دکتر کلی مسکن بهش داده بود.حاضر میشم و از خونه میام بیرون؛ اما باید زود برگردم.وارد پارکینگ می‌شم، می‌شینم توی ماشین.سویچ رو می‌چرخونم و استارت میزنم...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۴۱

یه بلبشوییه خیابونا!!!به جمعیت که نزدیک میشم،جلوی بانک وایستادن و دارن شعار میدن:« رضا شاه روحت شاد رضا شاه روحت شاد!!»رضا شاه رو خیلی نمی‌شناختم. راستش تاریخ دوست نداشتم؛ اما تو همون گروهی که تو تلگرام با بچه های بابک و مهسا داشتیم، با چندتا کتاب آشنا شدم که خدمات رضا و اصلا تاریخ زمان پهلوی رو شرح داده بود. خیلی برام جالب بود.درسته اونا هم اشتباهاتی داشتن؛اما در حقشون ظلم شد، خیلی جاها به ایران و ایرانی خدمت کردن. در هر صورت الان دغدغه من و امثال من اومدن این و اون نیست،ما فقط می‌خوایم شرایط درست شه،همین!!! دست از سرمون بردارن؛به جای گیر دادن به حجاب، فسادهای مالی رو درست کنن،با دنیا دست دوستی بدن،انقد به پر و پاچه آمریکا و اسرائیل نپیچن!!!بیشتر جمعیت مَردن. با چشم می‌گردم ببینم خانما بیشتر کجان.یاد مهسا میوفتم...حتما اون داره تو این شلوغیا یه کاری می‌کنه. تو دل جمعیت جا میدم خودم و هم صدا میشم باهاشون.یکم که می‌گذره،فاصله می‌گیرم از شلوغی و گوشیم رو درمیارم که زنگ بزنم به مهسا؛اما مأمورا میرسن!تو دلم میگم؛« تشریف آوردین مأموران امنیت؟؟؟هه!!!رفقاتون دارن اون جلو آتیش بازی می‌کنن!!»اوضاع خیلی بهم ریخته، یک ساعتی هست وایستادم و دارم شعار میدم.یه وضعیه که گفتنی نیست...نمیدونم چی میشه، اما از پشت سر یه نفر محکم هولم میده؛از قصد بود یا اتفاق معلوم نیست؛ ندیدمش اصلا،اما با صورت کوبیده میشم به زمین.درد و سوزش عجیبی تو همه ی وجودم می‌پیچه و گرمای خون رو بالای لبم حس می‌کنم...از جا بلند میشم و فقط به سمت ماشین حرکت میکنم. در ماشین رو باز میکنم، چندتا دستمال کاغذی رو می‌کشم و می‌گیرم زیر بینیم؛خیلی خون ریزیش زیاده!!!صدای زنگ گوشیم رو می‌شنوم.همه زندگیم پر خون شده!!با دوتا انگشت نسبتاً تمیزترم گوشی رو از کیفم در میارم.وای...کیانه...از خواب بیدار شده!!چشمم به ساعت میوفته؛ یازده شبه.قلبم تند تند میزنه!جواب نمی‌دم،یه پیام میدم تو ماشینم، تا چند دقیقه دیگه میرسم.بعد ماشین رو روشن میکنم و گازشو می‌گیرم به سمت خونه...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۴۲

چشماش از عصبانیت رنگ خون شده...رنگ و روش اما هنوزم زرده و بهتر که نشده بدترم شده .تا چشماش به دست و صورت خونیم میوفته،دست و پاهاش رو گم می‌کنه.قبل اینکه هر چی بگه،با لبخند میگم:« به خدا خوبم،هیچمم نشده.» دستم رو می‌گیره و می‌کشونه سمت سرویس.در رو باز می‌کنه.میگه:« برو تو تا برات شربت درست کنم، حتما ضعف کردی!!»
می‌خوام از ناراحتی و خجالت بمیرم؛اما کیان کاش بفهمی من رو... دارن کشور رو به قهقرا می‌برنن!ما اعتراض نکنیم دیگه چیزی نمی‌مونه از کشور!!باید راهشون رو عوض کنن!!!حالت تهوع عجیبی دارم. دلم به شدت درد میکنه. میسوزه... بدجوری دارم به خودم می‌پیچم و صدای بهم خوردن حالم رو نمی‌تونم کنترل کنم.قلبم تو دهنمه!نکنه...خاک بر سرم نکنه چیزیش شده باشه!!دست به دامن خدا میشم.دو هفته است که می‌دونم یه فندوق کوچولو دارم؛اونم بعد 9 سال انتظار...خیلی وقت بود ناامید شده بودم؛اما کیان می‌گفت:« مطمئن باش به زودی روزی مون میشه.»وقتی فهمیدم؛ به کیان هیچی نگفتم منتظر بودم روز تولدش این خبر رو به عنوان کادو بهش بدم.واسش یه عالمه برنامه ریزی کرده بودم.استرس تمام جونم رو می‌لرزونه؛هر فحشی بلدم رو نثار خودم میکنم.با همین افکار از سرویس میام بیرون.چهره نگران کیان رو می‌بینم. با صدای آهسته که هم پر از دلخوریه، هم نگرانی، هم خوشحالی، اسممو صدا میزنه و میگه:« نهال حالت خوبه؟؟»ترجیح میدم سکوت کنم بازم و هیچی نگم و فردا برم دکتر تا مطمئن شم همه چیز رواله...undefined/undefinedundefined@kahfiya110

۲۰:۴۲

برای رسیدن به ابتدای هر قسمت و پادکست اون، سنجاق شده ها رو دنبال کنینundefined

۲۰:۴۲

thumbnail
مجموعه پادکست #دختر_ایـران
روایتی از... متن زندگی یکی از دختران ایران
undefinedمعجونی از.. جنگ و عشق حقیقت و مجاز

#دختر_ایـران#کهفیا
پادکست ها را از کانال کهفیا دنبال کنید... undefinedhttps://ble.ir/kahfiya110متن در کانال اصلیundefined undefined@kahfiya110

۷:۰۸