عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۹۸۴ عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_دوم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… اون روز جمیله بخاطر اینکه دیگه به بهانه های مختلف سراغ مامان رو نگیرم عصبانی شد و منو برد قبرستون…وقتی رسیدیم سر خاک مامان جمیله شروع کرد به گریه و زاری و زدن خودش….من هاج و واج نگاهش میکردم که رو کرد به من و گفت:بیا جلوتر ایران…..بیا سر خاک مامان.مامان ما اینجا خوابیده….یه خواب عمیق…..دیگه یه سره سراغ مامان رو از من نگیر…من که درکی از حرفهای جمیله نداشتم یه کم با خودم فکر کردم و به خودم گفتم:اگه مامان زیر خاک خوابیده باشه حتما میمیره….با این فکر که مامان الان میمیره افتادم به جون خاک مامان و شروع به گریه کردم….خانمهایی که اطرافمون بودند و اکثرا مارو میشناختند(توی روستا همه همدیگر رو میشناسند)اومدند جلو و جمیله رو دلداری دارند و مانع زدن خودش شدند..بعد خانمها به من گفتند:این همه گریه نکن و سراغ مامانتو نگیر….نمیبینی خواهرت چقدر خودشو میزن و گریه میکنه؟؟؟مادرت خیلی وقته مرده و زیر خاکه……اگه بخواهی این همه خواهرتو اذیت کنی اون هم میمیره و تنهای تنها میشی…... ادامه در پارت بعدی undefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_سوممن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…اون روزها بچه های روستا زیاد با من دوست نمیشدند و من تصور میکردم چون مادر ندارم نمیتونم دوست پیدا کنم…کم کم بزرگتر شدم….درد بی مادری کم بود،، دردی بزرگتری هم بهش اضافه شد آخه وقتی بزرگتر شدم تازه متوجه شدم که چرا بچه های روستا منو زیاد تحویل نمیگیرند چون من با اونا فرق داشتم…یکی از چشمهام ایراد داشت و این ایراد روی صورتم تاثیر گذاشته بود و از زیبایی صورتم کم کرده بود..ای کاش فقط همین بودآخه پاهام هم مشکل داشت و نه تنها توانایمو از نظر راه رفتن کم میکرد بلکه فیزیک بدنمو هم ناهنجار نشون میداد…چند باری اطرافیان به بابا گفتند که منو برای معالجه به شهر ببره….بالاخره بابا منو برد پیش دکتر…تا اونجایی که یادمه و از اطرافیان شنیدم مشکلات جسمانی من با عمل جراحی رفع میشد اما انگار هزینه ی عمل زیاد بوده و بابا نخواسته اون هزینه رو پرداخته کنه…گاهی با خودم فکر میکنم اگه بابا اون زمان یکی از گاو هاشو یا یه تیکه از زمینشو میفروخت و خرج نقص عضو من میکرد و حتی اگه از نظر ظاهری هم بهبود پیدا میکردم شاید زندگیم جور دیگه ایی رقم میخورد…..ادامه در پارت بعدی undefined
undefined۳

۹۷

۲۰:۴۳