کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_شش سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی سرمو تند تند به نشونه نه تکون دادم --لازم نکرده دفعه پیش پدرمو در آورد خاله باشه ای گفت و هردو از اتاق زدیم بیرون مامان مشغول چیدن شیرینی رو ظرف بود خاله شیرینی برداشت و روبه مامان گفت--یه کم پول داری بهمون بدی؟--پول میخوای چیکار شیرینی و میوه که گرفتم--میخوام با همتا برم و یه لباس مناسب براش بگیرم این زنیکه چی برا خودش بلغور میکنه من کی پول خواستم..طلب کار به خاله گفتم --من لباس نمیخوام اگه میخواد منو به خاطر لباسام بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره خاله اخمی کرد و گفت--باز شدی همون همتای عقب افتاده..سرمو به نشونه تاسف براش تکون دادم که صدای یکتا از پشت سر بلند شد --مامان من میرم خونه هانیه شبم دیر برمی گردم مامان--بیخود ما امشب مهمون داریم توهم جایی نمیری یکتا بدون توجه به حرفای مامان از خونه رفت بیرون مامان خواست بره دنبالش اما خاله مانع شد--ولش کن بذار هر قبرستونی که میخواد بره بره یکی دو ساعت دیگه برمیگرده خونه هانیه هم که همین نزدیکه بعد از اینکه این جمله رو به مامان گفت تند تند رفت تو اتاق یکتا دنبالش راه افتادم--خاله تورو خدا بیخیال شو بدون توجه بهم خودشو به کمد رسوند اما یکتا کمدو قفل کرده بود ..خاله--قفل کرده بیشعور صدای زنگ آیفون بلند شد با قدمای بلند خودمو به آیفون رسوندم و گوشیو برداشتم--کیه؟؟صدای یه مرد جوون تو گوشم پیچید-- آقا آراد منو فرستادن--بفرمایید.دکمه رو فشار دادم و گوشیو برگردوندم سرجاش آراد چرا اینو فرستاده اینجا..در ورودیو باز کردم یه آقای کت شلواری بود که با کیسه های داخل دستش به سمتم میومد درحالی که چند قدمی رو باهام فاصله داشت وایستاد به آرومی لب زد--سلام--سلام خسته نباشید..کیسه هارو به طرفم گرفت تشکری کردم و کیسه هارو ازش گرفتم رفتم تو اتاقو یکی از کیسه هارو باز کردم یه لباس مجلسی نقره ای خیلی شیک که یه شال ستم روش بود با لبخندی که روی لبام غنچه بسته بود کیسه بعدیو باز کردم که با دیدن جعبه جواهر دهنم از تعجب وا موند با کنجکاوی جعبه رو باز کردم یه ست کامل طلا سفید--کی بود دم در.نگامو به خاله دادم که با دیدن وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد.. ادامه در پارت بعدی
┈┈•✾

✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_هفتسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیخاله دیدن وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد --ا ایناا چ چیه دیگه--آراد فرستاده برام با بهت بهشون خیره شد--چه خوشگلن دستاشو به سمت آسمون دراز کرد--خدایا شکرت که یه داماد خوب بهمون دادی نگاشو به من داد--پس چرا نشستی پاشو برو دوشتو بگیر..الاناست که پبداشون شه باشه ای گفتم و از اتاق خارج شد مدتی بعد بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدای ضعیف خاله از تو هال به گوشم خورد --تو بازم بگو این پسره همتارو بدبخت میکنه،،برو ببین چه چیزایی برا دخترت گرفته مامان--من گول این چیزا رو نمیخورم شاید تو فراموش کرده باشی اما من یادم نمیره که این پسره آراد وقتی شش سالش بود چه بلاهایی سر دخترم آورد چند بار دختر چهارسالمو از زیر مشت و لگد این پسره بیرون کشیدم هان؟؟؟؟ میترسم که این یکی دخترمم بیوفته زیر مشت و لگدش بغضی بدی تو صدای مامان بود نفسم بالا نمیومد و تحمل شنیدن حرفاشونو نداشتم از در فاصله گرفتم و رو تختم نشستم دستام از شدت خشم می لرزیدن زیر لب زمزمه کردم--کاری میکنم که عمو جونم روزی صدبار آرزوی مرگ کنه.حوله رو تنم کردم و از حموم خارج شدم و با دیدن شادی خشکم زد --تو کی اومدی اینجا دیوونه..شادی آمد کمک کرد آماده شم..بعد از تموم شدن آرایش لباسو به کمک شادی تنم کردم خودمو به جلوی آینه رسوندم خداروشکر آرایشم غلیظ نبود شالو جلوتر آوردم تا یه وقت موهام بیرون نزنن صدای شادی از پشت سر به گوشم خورد --چه ناز شدی لبخندی نثارش کردم و چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد...ادامه در پارت بعدی
┈┈•✾

✾•┈┈
۹۴
۱۷:۴۱