کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_هفتم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… نوجوون شده بودم وخجالت میکشیدم توی جمع باشم آخه همه با ترحم بهم نگاه میکردند.لقب دختر کور بهم داده بودند و اسممو فراموش کرده بودند…هر وقت در مورد من حرف میزدند و میگفتند:اهان دختر کوره رو میگی…ته دلم فریاد میزدم:اسم من ایرانه نه دختر کور…با هر بار تکرار این لقب قلبم ترک برمیداشت…برای شپش سرم کسی کمکم نکرد….واقعا از خارش موهام اذیت میشدم و مدام در حال خاراندن سرم بودم و پوست سرم کنده میشد و خون میومد….حتی بخاطر شپش بدنم هم ضعیف تر شده بود…بالاخره تنها دوستم زیور که همسایه امون بود یه مقدار بهم پودرلباسشویی(تاید)داد و گفت:ایران!!!موهاتو با این چند بار بشور تا شپشها از بین بره…تا زیور تاید رو به من داد از خوشحالی بسرعت تشکر کردم و دویدم سمت خونه…با اون تاید چند بار موهای بلندمو شستم تا شپشها از بین رفت و به ارامش رسیدم…اون شستشو مثل آبی بود روی آتیش دردم….بعداز اینکه موهام تمیز شد رفتم پیش زیور و باز ازش تشکر کردم و گفتم:زیور!!!خداخیرت بده….خلاص شدم…..خدا هر چی میخواهی بهت بده ادامه در پارت بعدی
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_هشتم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…اون روزها توسط زیور با چند نفر دیگه هم دوست شدم….اسم دوستام رو هیچ وقت فراموش نمیکنم….منو زیور و خاتون و پریوش هر روز باهم میرفتیم باغ و اونجا انگور و یا گردو برداشت و کلی هم بازی میکردیم..روزها با دوستام سرگرم بودم و اوقاتم خوش بود اما شب که میشد باز تنهایی و دلتنگی میومد سراغم و غصه میخوردم…اقدس هیچ وقت با من دعوا نکرد و کتک نزد چون مطیع بودم اما از هیچ نظر به من اهمیت نداد و حتی پختن نان رو هم یادم نداد….شاید از من خوشش نمیومد و دلش میخواست دخترای خودش خانه دار و کار بلد باشند..هر جا دوست داشتم و با هر کی میخواستم میرفتم….به یاد ندارم که اقدس یا بابا اعتراضی به من کرده باشند و بگند حق نداری با دوستات جایی بری……نمیدونم چرا نسبت به من بی اهمیت بودند ؟؟گاهی فکر میکنم شاید بخاطر ظاهر جسمانیم بود و منو عقب مونده فرض میکردند…به هر حال یه دختر نوجوون بودم و باید از من مراقبت میکردند..خداروشکر پسرای روستای ما همه چشم پاک و باناموس بودند وگرنه چند تا دختر نوجوون چطوری میتونستند تنهایی به اون باغ بزرگ یا کوه و دشت برند…؟؟؟؟؟ادامه در پارت بعدی 
۸۱
۱۸:۵۰